۸۵۳
۰
۱۳۹۹/۰۳/۲۳

برزخ تمدن و تدین در یک گزارش سفر از سال 1302 خورشیدی

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

این متن نسبتا طولانی، مقدمه ای است که برای کتاب سفرنامه سرمایه سعادت نوشته ام. نویسنده ی آن، طلبه ای جوان است که سال 1302 از کربلا به طهران می آید. او متعلق به یکی از خاندان های روحانی آذربایجان با تعلق خاطر به شیخ احمد احسایی است. وی در این سفرنامه می کوشد تا دیدگاه های خود را در باره تمدن و تدین، سازگاری ها و ناسازگاری های آن نشان دهد. در بخش اول، مروری بر خاندان وی، شرح حال او، و در ادامه گزارشی از چند اثر او و از جمله سفرنامه سرمایه سعادت خواهم داشت.

مقدمه

متن حاضر با عنوان سرمایه سعادت، سفرنامه ای است که توسط میرزا حسن احقاقی در موضوع سفری از کربلا تا تهران نوشته شده و البته قرار بوده است مجلد دومی با عنوان حیات جاوید داشته باشد که موضوع آن گزارش ادامه سفر از تهران تا مشهد باشد، اما یا نوشته نشده یا اگر هم نوشته شده، منتشر نشده است. سفر در مرداد ماه 1302 آغاز شده، و گزارش آن  در سال 1303 در مشهد منتشر شده است.

سرمایه سعادت، مانند بسیاری از سفرنامه های دیگر، گزارش یک سفر، از نظر شرح راه و اقامت در شهرها و قریه های مختلف، وقایع طول راه و مسائلی از این دست است، اما این سفرنامه از این نظر که نویسنده جوان آن، به موضوع مشکلات جهان اسلامی، ایران، غرب و تمدن و تجدد آن و نیز مساله عقب افتادگی و ضعف مسلمانان علاقه نشان داده است، می تواند منعکس کننده بخشی از تصورات جامعه ایرانی در سالهای نزدیک به برآمدن سلسله پهلوی در ایران با شعار تجدد باشد. میرزا حسن احقاقی، از چشم یک طلبه جوان اما پرشور نسبت به وطن، کسی که علاوه بر طلبگی قدری از علم جدید هم خوانده و نیز به عنوان یک منتقد  تمدن غرب ودر عین حال واقف به جنبه های مثبت آن، سخن می گوید. نوشته او به نسبت سن و سالش، از نظر نثر و نیز توصیف و تشریح آنچه دیده و نیز گزارش گفتگوهایش با افراد مختلف و نظرات، متنی قابل توجه است.

نکته دیگر در باره او این است که وی بعدها، یکی از مشایخ جریان شیخی احقاقی شد، جریانی که در ماجراهای منازعه شیخیه و متشرعه، جایگاه خاص خود را داشته است. شیخ پس از رسیدن به مقام مرجعیت جماعت خود، مسیر نگاه انتقادیش را که در این کتاب نشان داده، دنبال نکرد، و گرچه در جریان برآمدن کسروی، کتابی با عنوان نامه شیعیان نوشت، اما در چارچوب مرجعیت دینی در میان جماعتی که به او و خاندانش علاقه مند بودند، در قالب یک عالم مذهبی باقی ماند.

در اینجا، سعی می کنم مباحث خود به عنوان مقدمه سرمایه سعادت، در دو بخش تدوین کنم. نخست شرح احوال خاندان و خود وی با معرفی آثارشان، دوم گزارش کتاب سرمایه سعادت با تأکید بر آنچه در باره وضع جهان اسلام و جنبه های علمی و تمدنی آن گفته است. شرحی نیز در باره برخی از آثار دیگر او از جمله نامه شیعیان در نقد کسروی و نامه آدمیت او خواهیم داشت.

بخش اول: گذری بر احوال و آثار خاندان احقاقی

خاندان احقاقی اسکویی، از خاندان های علمی آذربایجان، و البته به لحاظ مذهبی، از پس از درگذشت سید کاظم رشتی در سال 1259ق، در یک خط مستقل در کنار جریانهای انشعابی دیگر این دوره است. سید کاظم، خود از مریدان سرسخت شیخ احمد احسایی (م 1241ق) بود، کسی نام شیخیه از او گرفته شده است.

می دانیم جریان شیخیه، پس از فوت سید کاظم رشتی، در چند شاخه ادامه یافت. معروف ترین آنها، جریان شیخیه کرمان با رهبری حاج محمد کریمخان کرمانی بود. علاوه بر آن، در همدان و آذربایجان هم دو جریان دیگر شکل گرفت که نسبت به جریان کرمان معتدل تر اما به هر روی سازمان ویژه خود را داشت. در آذربایجان، این نحله، در سه خانواده استقرار یافت. خاندان ثقة الاسلام (میرزا محمد شفیع، میرزا موسی وثقه الاسلام شهید) خاندان حجت الاسلام ممقانی، و سوم خاندان احقاقی ها. جریان ثقة الاسلامی ها تا سالها فعال بود، اما بعدها  به دلیل انقطاعی که در این خانواده از نظر ادامه تحصیلات حوزوی رخ داد، رو به انحلال رفت، اما جریان احقاقی ها که جماعت خاص خود را در  برخی شهرهای آذربایجان، و نیز کویت و احسا داشت، ادامه یافت. پس از انقلاب، و به دنبال دشواری هایی که در ایران پدید آمد، این جریان، بیشتر در کویت ادامه یافت و تاکنون فعالیت  آنها که از قدیم بین سه نقطه عتبات، آذربایجان و مناطق عربی قطیف و احساء و بحرین و کویت بوده، بیش و کم ادامه یافته است.

شیخ ملاعبدالرسول احقاقی (متولد 1307ش)، فرزند ارشد نویسنده ما یعنی میرزا حسن احقاقی، کتابی با عنوان «جاودانگان تاریخ: دو قرن اجتهاد و مرجعیت شیعه امامی اثنی عشری در خاندان معظم احقاقی» را در 560 صفحه نوشته [اصلش عربی و با عنوان «قرنان من الاجتهاد و المرجعیه» منتشر شده ] و سعی کرده است تا همه معلومات مربوط به خاندان را از ابتدا تا شرح حال دیگر اجداد و عموزادگان و نیز پدرش میرزا حسن را در آن بیاورد. در فصول اولیه کتاب، شرح حال شماری از خاندان احقاقی، و کسانی از خاندان حجت الاسلام و ثقه الاسلام را آورده است. فصل سوم، اختصاص به میرزا موسی، پدر میرزا حسن دارد. فصل چهارم به شرح حال میرزا علی پسر میرزا موسی و بردار بزرگ میرزا حسن، فصل پنجم، شرح حال میرزا آقا فرزند دیگر میرزا موسی اختصاص یافته است.

فصل ششم این کتاب به شرح احوال میرزا حسن احقاقی اختصاص دارد که از او با عنوان «آیت الله العظمی مولانا الحاج میرزا حسن الاحقاقی الحائری الاسکویی» یاد کرده است. این شرح حال زمانی نوشته شده که هنوز پدرش میرزا حسن در قید حیات بوده است.  پدرش در سال 1420ق و خود وی در سال 1424 درگذشتند.

در آغاز این فصل، یک شرح حال چند صفحه از نورالدین شاهرودی، به نقل از کتاب او با عنوان «المرجعیة الدینیه، و مراجع الامامیه» آورده که کوتاه و با ارائه فهرستی از ده کتاب رساله و رساله ایشان خاتمه یافته که در آنها، از این سفرنامه هم یاد نشده است». (جاودانگان تاریخ، صص 187 ـ 190). آنگاه مرحوم ملاعبدالرسول شروع به نگارش شرح حال پدرش کرده که طی صفحات 186 تا 440 آمده است. این فصل، هم شرح حال عمومی پدر است و هم شماری از خاطرات و مراتب فضل و دینداری وی را توضیح داده است. وی از پدرش با عنوان «امام مصلح» یاد کرده است. به نظر می رسد، با وجود آن شرح، نیازی به این که آن مطالب در اینجا تکرار شود، نباشد. با این حال، سعی می کنم، داده های اولیه در باره زندگینامه معمول او را استخراج  و ارائه کنم. در این زمینه، به اختصار، شرح حال اجداد وی را آورده و سپس به میرزا حسن خواهیم رسید. تکیه اصلی این مطالب، روی گزارش های ملاعبدالرسول در جاودانگان تاریخ است و مواردی که پرانتز و شماره صفحه آمده، ارجاع به همان کتاب است.

در باره خانواده حائری احقاقی

تاریخ این خانواده، با ملامحمد سلیم آغاز می شود که از اهالی قراجه داغ بوده، و در راه زیارت عتبات، با دعوت مردم اسکو، در این محل اقامت گزیده است. این اتفاقی گویا حوالی سال 1200 هجری بوده است.

فرزند وی، میرزا محمد باقر اسکویی است که سال 1230 ق به دنیا آمده، همانجا تحصیل کرده و سال 1261 برای ادامه تحصیل به نجف رفته و نزد شیخ مرتضی انصاری و شماری دیگر به تحصیل پرداخته است. وی چندین کتاب دارد که فهرست آنها را ملاعبدالرسول آورده است (جاودانگان، ص 51 ـ 54). وی که عالمی بنام، و دارای رساله عملیه و مناسک حج هم بوده، در سال 1301ق درگذشته است. (نیز بنگرید به مقدمه رساله حجتیه» محمد تقی ممقانی «تبریز، 1333ش»، ص 14، پاورقی)

[در این جا، و ضمن معرفی رهبران این جماعت، نامی از میرزا حسن گوهر ـ به عنوان استاد میرزا محمد باقر (جاودانگان، ص 74)  ـ به میان می آید که  از همان دیار ارسباران (هم ولایتی میرزا محمد سلیم)  (و متوفای 1266 در مکه)، و فردی عالم و فقیه و از زمره شاگردان شیخ احمد احسایی و سید کاظم رشتی (ص 74) و صاحب تألیفات بوده است (ص 77).

از سه خاندان شیخی آذربایجان که متفاوت با شیخیه کرمان و همدان بودند، یکی از همین میرزا محمد باقر آغاز می شود که بعدها نام احقاقی را به خود می گیرند. چنان که گذشت، دومین آنها، خاندان ثقة الاسلام است (میرزا شفیع، فرزندش میرزا موسی و سپس شهید میرزا علی ثقه الاسلام و دیگر افراد خاندان). صاحب این قلم، قبلا سفرنامه ای از یکی از تبریزیان را که همراه میرزا شفیع به حج رفته، منتشر کرده و اطلاعات زیادی در باره وی در آنجا ارائه داده است. سومین خاندان این جماعت، خاندان حجت الاسلام [میرزا محمد ممقانی ـ پسر میرمحمد بزرگ شاگرد میرزا محمد باقر بن محمد سلیم اسکویی ـ و فرزندان سه گانه او: محمد حسین ممقانی صاحب علم المحجه، میرزا محمد تقی نیّر، و میرزا اسماعیل است. میرمحمد بزرگ نیز در درس شیخ احمد احسایی شرکت می کرده است. (جاودانگان، ص 95). علم المحجّه همراه با مقدمه ای در معرفی خاندان حجت الاسلام توسط این بنده خدا، منتشر شده است. رساله حجتیه او هم توسط عبدالرسول احقاقی در سال 1333 ش منتشر شده است. میرزا ابوالقاسم فرزند محمد حسین ممقانی، آخرین فرد روحانی این خاندان بود که طی صد و پنجاه سال امتداد داشتند. وی در سال 1362ق درگذشت. (حجتیه، مقدمه، ص 15) بدین ترتیب این سه خاندان در کنار هم شیخیه آذربایجان را در مقابل گروه های دیگر شیخی تشکیل می دهند.

شیخیه آذربایجان در این سه خاندان، با شیخیه کرمان، از همان آغاز میانه ای نداشتند. میرزا حسن گوهر اثری در رد بر حاج محمد کریم خان نوشت، (جاودانگان، ص 78) چنان که میرزا محمد باقر نیز چندین اثر در نقد آثار حاج محمد کریمخان داشت و به همین دلیل، این دو گروه شیخی، برابر هم قرار گرفتند. طبعا شیخیه آذربایجان، بسیار معتدل تر از شیخیه کرمان بودند. گروه مزبور از همان زمان در بحرین و قطیف و احساء مقلدانی داشتند (طبقات اعلام الشیعه: 12/87) که تاکنون نیز ادامه دارد. میرزا محمد باقر، دارای آثار فراوانی بود و مرحوم میرزا محمد حسن احقاقی، فهرست بلندی از تألیفات جد خود، میرمحمد باقر را در انتهای کتاب سرمایه سعادت آورده که شامل آثاری در کلام و فقه است. از جمله مصباح منیر او در شرح فصول مهمه حاج محمد کریم خان و نقد آن است، چنان که کتاب کشف المراد او نیز در نقد هموست.

شیخ موسی اسکویی احقاقی ـ به دلیل نوشتن کتابی به نام احقاق الحق ـ (1279 ـ 1364ق) فرزند میرزا محمد باقر، از عالمان برجسته این خاندان است. او در نجف شاگردی میرزا حبیب الله رشتی، فاضل شربیانی و آشیخ هادی تهرانی و شماری دیگر را کرده است. (ص 112) مریدان خاندان، زمانی که هنوز وی جوان بود خواستار مرجعیت وی شده، او را به بلاد خود فراخواندند، به طوری که رساله عملیه وی در سال 1316 ق منتشر شد (جاودانگان، ص 115). استقرار مرجعیت دویست ساله در این خاندان، طبعا به همین دلیل است که مریدان، با حفظ مرجعیت در این خاندان، سعی کردند انسجام خویش را حفظ کنند. میرزا موسی، نقش مهمی در شکل دهی به این جماعت و توسعه آن داشته است، این زمان، دایره نفوذ این خانواده از عراق تا بحرین و احساء و کویت تا آذربایجان بوده است، مناطقی که یک جماعت منسجم بر محور مرجعیت خاندان احقاقی شکل گرفته است. میرزا موسی با شماری از عالمان قطیفی و بحرینی و مردم آن نواحی مرتبط بوده، و شیخ عبدالله قطیفی هم در سال 1333 ق برای او اجازه ای نوشته است (طبقات اعلام الشیعه: 15/1218). وی ابتدا در حائر حسینی نماز می خواند، اما فشارها، مانع از ادامه فعالیت های وی شده و او در حسینیه ای بود که برابر صحن مطهر ساخته شد، برای جماعت خود اقامه نماز می کرد (ص 121).

منشأ نام احقاقی در این خاندان، از کتابی است که میرزا موسی با عنوان احقاق الحق نوشته است.  وی در این کتاب، از اختلافی که در باره شیخ احمد احسایی پیش آمد و گروه هایی که در این میانه متولد شدند سخن گفته و می گوید، در آغاز اختلاف میان علما بود، پس از آن اختلاف میان «عوام و جهال و انعام» هم آغاز شده و دایره آن توسعه یافت. آنها با الفاظ زشت با یکدیگر برخورد کرده و روابط دینی خود را قطع کردند. وی می گوید، گروهی مثل یک معصوم با او برخورد کرده، و گروهی به قدح وی مشغول شدند. همچنین انکار معاد جسمانی و برخی عقاید نادرست دیگر را به او نسبت دادند. میرزا موسی می گوید من با آثار شیخ احسایی آشنا هستم، آنها را، هم خوانده و هم تدریس کرده ام. تصمیم گرفتم در باره باورهای او کتابی را  بنویسم و عقایدی را که انتساب آنها را به وی درست می دانم، در اینجا بیاورم. وی می افزاید: من کتابی را که یکی از مولفان معاصر در  نقد آراء احسایی نوشته مبنا قرار داده و مطالب خود را در اطراف آن بیان می کنم. قصد وی از کتابی که به نقدهای آن پاسخ داده، تریاق فاروق از میرزا محمد حسین شهرستانی (م 1315ق) است که در سال 1301 ق آن را در نقد آرای شیخ احمد احسایی نوشته است. (بنگرید: مقدمه احقاق الحق، ترجمه عیدی خسروشاهی، شرح حال  میرزا علی برای میرزا موسی، ص 40 ـ 41). تریاق فاروق، اثری است که برخی دیگر از شیخیه نیز بر آن نقد نوشته اند. از آن جمله کتاب «الاجتناب» از میرزا محمد باقر همدانی که نقدش را سال 1307 نوشته است. میرزا موسی تاریخ نگارش کتاب «احقاق» خود را سال 1327ق یاد کرده است. (احقاق الحق، کویت، 2000، ص 30 ـ 34).

باید یادآور شد که کتاب احقاق الحق، مکرر منتشر شده  [چاپ اول 1343ق در نجف] و چاپ چهارم آن توسط جامع الامام الصادق (ع) کویت در سال 1421 ـ سال درگذشت میرزا حسن احقاقی ـ انتشار یافته است. مقاله نخست کتاب در باره معاد، مقاله دوم در باره معراج، مقاله سوم در باره شق القمر، مقاله چهارم در باره وحدت ناطق، مقاله پنجم در باره علل اربعه در خلق، مقاله ششم در باره نبی العوالم محمد بن عبدالله بوجوده الشخصی، مقاله هفتم «علم الله القدیم و الحادث»، مقاله هشتم فی کون الخلق عبیدا للمعصومین الاربعة عشر، مقاله نهم نام احمد و محمد برای نبی الله، مقاله دهم در باره تفویض، مقاله یازدهم در باره علم الامام، مقاله دوازدهم «فی تحقیق مسألة الامکان» است. در تمام این کتاب، تلاش شده است تا آراء و برداشت دیگران [شیخیه کرمان] از آثار شیخ احمد احسایی و سید کاظم و کسانی که به نقد برخی از مطالب آنان پرداخته اند، نقد شود. برای مثال، در بخش معاد جسمانی، در باره انکار آن توسط حاج محمد کریمخان سخن گفته شده و این که مشایخ اصلی شیخیه، چنین باوری نداشتند. گفتنی است که شرح حالی هم از میرزا موسی با تصویری از وی در آغاز این کتاب آمده است. این کتاب در سال 2015 در دوم مجلد توسط موسسة الاحقاقی با مقدمه توفیق ناصر البوعلی در بیروت منتشر شده است.

کتاب «احقاق الحق در رد اتهام و رفع ابهام» در دو مجلد، توسط آقای محمد عیدی خسروشاهی ترجمه و به فارسی نیز منتشر شده است. (مجلد اول، تهران، ضمیر روشن، 1392ش، مجلد دوم، قم، دارالعلم، بی تا). به طور کلی، میرزا موسی خواسته تا تصویری از شیخ احمد احسایی عرضه کند که مرام او با سایر اثناعشریه تفاوتی ندارد (بنگرید: احقاق الحق، ج 2، ص 335 ـ 338، و نیز ترجمه این چند صفحه در مقدمه احقاق الحق، ترجمه عیدی خسروشاهی، ج 1، ص 14 ـ 15). این نکته ای است که البته شیخیه کرمان قبول نداشتند و همواره خود را در یک مرزبندی با دیگر شیعیان می دانستند.  تفاوت این دو جریان شیخی از همین جا ناشی شده و منشأ منازعات آنان نیز همین جاست.

برخی دیگر آثار میرزا موسی ـ به نقل از میرزا حسن احقاقی در پایان سرمایه سعادت ـ اینهاست: کتاب البوارق فی ابطال وحدت الناطق؛ تنزیه الحق؛ فارسی؛ الفصول الغریه فی رد الصوفیه، و چندین رساله دیگر که عمدتا در پاسخ سوالاتی است که از شهرها و مناطق از وی پرسیده می شده است.

گفتنی است که ملامحمد باقر اسکویی، به جز میرزا موسی، یک فرزند دختر و پسر از یک همسر اسکویی به نام جوهر النساء داشته که جده خاندان صالح پورها، و یک پسر به نام ... داشته که جد خاندان سلیمی ها در اسکوست. وی سپس با زنی از اهالی خوی ازدواج کرده که در کربلا میرزا موسی از او متولد شده است. (این پاراگراف یادداشت آقای تیمسار بازنشسته سیروس صالح پور داماد مرحوم میرزا حسن احقاقی).

میرزا موسی، سه فرزند داشت:

یکی میرزا علی آقا (1305 ـ 1386ق «1345ش») که در کویت و تا زمان درگذشتش بزرگ خاندان بود (آثار وی را بنگرید: جاودانگان تاریخ، ص 153 ـ 157 در سی و یک عنوان). ملاعبدالرسول در فصل چهارم کتاب جاودانگان شرح حال وی را آورده است (همان، ص 139 به بعد). میرزا علی آثاری داشته است که میرزا حسن، در سال 1303 در انتهای سرمایه سعادت از آنها یاد کرده است. برخی از آنها عبارت اند از: شرح الزیاره سابعه عربی؛ تقریرات حضرت آیة الله اخوند حضرت امیر(ع)؛ ملا محمد کاظم خراسانی قدس سره در اصول و ایضا تقریرات ایشان در فقه، شرح دعای رجب؛ عربی، شرح الزیاره رجبیه؛ عربی؛  تقریرات حضرت آیة الله شریعت اصفهانی در اصول و ایضا تقریرات ایشان در فقه، شرح دعای صباح و برخی رسائل متفرقه دیگر.

دوم میرزا آقا و در واقع، میرزا محمد باقر (همان، ص 173 ـ 183)، و سوم میرزا حسن احقاقی که نویسنده سرمایه سعادت یا همین سفرنامه ماست.او در این سفرنامه مرتب از حضرت خدایگانی یاد کرده که مقصودش برادر بزرگ میرزا علی است و در این سفر با یکدیگر بوده اند.

میرزا موسی  در 5 رمضان 1364 ق / 1324ش درگذشت.

میرزا حسن احقاقی نویسنده سفرنامه سرمایه سعادت

میرزا حسن متولد دوم محرم سال 1318 ق (12 اردیبهشت 1279ش) در کربلای معلی است. وی نزد برادر بزرگترش میرزا علی، و شماری دیگر از استادان، در نجف تحصیل کرده است. پس از مدتی به کربلا آمده و در درس پدرش، دروس سطح فقه و اصول و حکمت را خوانده و بار دیگر به نجف بازگشته است. در آنجا، در درس آیات  شیخ الشریعه، نائینی و سید مصطفی کاشانی شرکت کرد. آن زمان، مدرسه حسینی، برای دانش آموزان ایرانی در کربلا دایر بوده که او در آنجا به تحصیل دروس جدید هم پرداخته است. بعدها زمانی که وی میانه سالهای 1320 ـ 1322 ش و نیز 1324 ـ 1325 در مشهد بود، در درس علمای وقت مشهد از جمله فقیه سبزواری و شیخ احمد کفایی نیز شرکت کرد.

جریان و جماعت مذهبی متعلق به این خانواده، از پدر وی میرزا موسی تقلید می کردند، و پس از او نیز برادرش میرزا علی که در کویت بود، همین موقعیت را داشت. میرزا حسن نیز در ایران، رهبری جماعت را در آذربایجان داشت. پس از درگذشت برادرش، مرجعیت دینی و فقهی جماعت، به او منتقل شد و به همین دلیل به مرکز این گروه، یعنی کویت رفت. افرادی که متعلق به این نحله مذهبی بودند، سخت به وی باور داشتند؛ چنان که خود او هم از نظر اطلاعات دینی و مذهبی فردی مطلع بود و علی الرسم، برای مریدان رساله عملیه هم داشت.  وی سه فرزند پسر با نام های ملاعبدالرسول، احمد، و محمد احقاقی [دو نفر تاکنون زنده اند. [دو نفر تاکنون زنده اند. البته همین روزها اواخر خرداد ماه 99 میرزا احمد درگذشت.] و سه فرزند دختر داشت.

البته، پیش از ازدواج با مادر اینها، همسری کویتی داشت که از او صاحب دختری به نام صدیقه شد که ابتدا با پسر عمویش جعفر رائد [فرزند میرزا علی] و پس از آن همسر یک سرهنگ کویتی شد که میرزا حسن از آنها نیز نوه ها و نتیجه هایی دارد. (این پاراگراف یادداشت آقای سیروس صالح پور).

چنان که گذشت، میرزا حسن، همراه با برادرش میرزا علی در سال  1302 ش سفری به قصد زیارت مشهد به ایران آمد که شرح آن سفر، همین سفرنامه است و شرح آن خواهد آمد. در سال 1312 ش پدرش به دنبال درخواست مردمانی از اسکو که گلایه از رواج کمونیسم و بی دینی در آذربایجان را داشتند، میرزا حسن را مکلف کرد به آن منطقه برود. آن وقت، آن وقت، برادرش میرزا علی در کویت و برادر دیگرش در کربلا در خدمت پدر بود. میرزا حسن به ایران آمده و در اسکو استقرار یافت. وی که خاطراتش را برای فرزندش ملاعبدالرسول نقل کرده، گفته است که در آن وقت، چند مشکل در ایران بوده است. یکی «زمزمه های تجدد»، دیگری «وجود بعضی از آخوندهای بی خبر از خدا» که کارشان دادن احکام ناسخ و منسوخ و دست اندازی به مال مردم بود، سوم این که «عده ای از عمال بیگانه و نوکران ماوراء بحار» تحت عنوان کمونیستی و بابیگری و بهائیگری فعالیت می کردند. وی شرحی از فعالیت های خود در اسکو، در آبادانی مسجد و برپا کردن نماز جماعت و تبلیغ میان جوانان را برای فرزندش بیان کرده است (جاودانگان تاریخ، ص 230 ـ 233 و ادامه آن).

میرزا حسن بر رفتار معقول خود در برخورد با منحرفین اشاره کرده و شرحی از آنچه یک جوان بهایی با او داشت و وی به نرمی با او رفتار کرد، بیان کرده است. (ص 236 ـ 237). او می گوید که در اثر این فعالیت ها، فضای اسکو، کاملا مذهبی و دینی شد. نکته جالب این است که میرزا حسن، در برنامه موسسه وعظ و خطابه ـ در مدرسه سپهسالار وقت ـ شرکت کرده و طی سه سال 1315 تا 1317 خورشیدی درس خوانده و مجوز ارشاد و تبلیغ  گرفته است. (ص 242؛ فهرستی از درسهایی را که در آنجا خوانده و جزوه های در خانه ایشان بوده را بنگرید در: همان، ص 450 ـ 451). ملاعبدالرسول می گوید که پدرش در سن 22 سالگی اجازه اجتهاد گرفته بوده و تحصیل در موسسه وعظ و خطابه، از لحاظ علمی، برای وی اهمیت زیادی نداشته است. یک جا هم از پدرش خاطره ای از آمدن مأموران اصل چهار ترومن برای کمک به ساخت حمام و ... در اسکو نقل کرده که میرزا حسن، از پذیرفتن کمک آنها خودداری کرده است (ص 290).

خبر دیگر در باره او این که در سال 1313 به مشهد می رود و در بازگشت، برای دیدار با مریدان جدش که در شیروان بوده اند به این شهر سفر می کند و مورد استقبال قرار می گیرد (ص 304). به نظر می رسد، میرزا حسن، میان سالهای 1317 تا 1320 به کربلا برگشته و بعد از آن دوباره به ایران رفته است. با آغاز جنگ جهانی دوم و ورود روسها به ایران، و تسلط شان بر آذربایجان (ص 469)، در سال  1320ـ 1322  مشهد بوده، آنگاه طی سالهای 1322 ـ 1323 در زمانی که جهان جهانی دوم برپا بوده، چنان که خود می گوید به حج و از آنجا به هفوف (نامه آدمیت: 2/ 65)  و منطقه احساء  رفته است (ص 471ـ 478). پس از آن باز در سال 1324 ـ 1325 به ایران (تبریز و مشهد) آمده است. به گفته ملاعبدارسول، در سال 1324 عده ای از مردم تبریز از او دعوت کرده اند تا به تبریز بیاید وآمد (ص 282). به احتمال، این باید پس از ماجرای پیشه وری باشد و به احتمال اقامت او هم در مشهد، به دلیل شرایط سخت آذربایجان برای او بوده است. میرزا حسن در تبریز، به تعمیر مسجد چهل ستون که طی پانزده سال دوره پهلوی، رها شده بوده، پرداخت و فعالیت تبلیغی خود را آغاز کرد. همین طور مدرسه مبارکه صاحب الامر را که آن هم مخروبه بوده، تعمیر و دایر نمود (248 ـ 249، 482 ـ 487). طبیعی است که تمرکز کار او، روی مقلدان خاندان احقاقی بوده و این ارتباط میان آنها، استوار و به طور طبیعی با بقیه کمتر ارتباطی بوده است.

اقامت میرزا حسن در آذربایجان تا سال 1340ش که امور دینی مراکز خود در تبریز را به ملاعبدالرسول داده (ص 505) و خود  به تهران منتقل شدند ادامه داشت. در تهران، در خانه ی بزرگ که سالنی از آن را بیت الزهراء نامیدند، [خیابان فرهنگ. تصاویر آن در جاودانگان تاریخ: 352 ـ 353)] اقامت گزیده و مراسم مذهبی خود و مقلدان را در آن بر پا می کردند. (ص 255)، جایی که بعدها در سال 1374 بازسازی شد و بنای جدید افتتاح گردید. ملاعبدالرسول از فعالیت خودش در تهران در دو مرکز پس از پدر یاد می کند. (ص 260). بیت الزهراء و نیز حسینیه امام سجاد (ع) همچنان محل فعالیت این جماعت در تهران بوده و جناب آقای عیدی خسروشاهی برنامه های آنها را اداره می کند.

از جمله کارهای وی، تأسیس مکتب شیعیان تبریز است که شماری از آثار فقهی و مذهبی متعلق به جماعت را در آن منتشر کرد. از جمله رساله منهاج الشیعه، از میرزا علی احقاقی، نامه شیعیان از پدرش میرزا حسن، کتاب منظومه قدوسی، [در رد منکران فضائل اهل بیت در آذربایجان]، حقایق شیعیان اثری از عبدالرسول احقاقی در باره شیخ احمد احسایی، ندای شیعیان در باره شهادت ثالثه، برهان شیعه، علم المججه، شرح زیارت جامعه از احسایی و جمعا 48 اثر که فهرست آنها را ملاعبدالرسول آورده است (جاودانگان، ص 505 ـ 520، 526 ـ 527).

با درگذشت میرزا علی، برادر بزرگ میرزا حسن، در کویت در سال 1345ش، میرزا حسن تهران را ترک و به عنوان مرجع جماعت، در کویت اقامت گزید. مرکز فعالیت آنها جامع امام صادق (ع) کویت بود که برادرش آن را در سال 1345ق / 1305 ش تأسیس کرد و در سال 1399ق / 1358 توسط میرزا حسن بازسازی و به صورت مسجد بزرگی درآمد (ص 332 ـ 333. این همان مسجدی که در 26 ژوئن 2015داعش در آن بمب گذاری کرد و طی آن 27 نفر کشته و 227 نفر زخمی شدند). ادامه فعالیت در ایران، بر عهده فرزندش ملاعبدالرسول بوده و او تا مرداد ماه 1359 به این فعالیت ها ادامه داد (ص 251). وی پس از آن، و بعد از آن که مشکلاتی برایش پیش آمد، از تبریز به تهران منتقل شده، در حالی که پدرش میرزا حسن همچنان در کویت بوده است.

UH3Zs1591910151.png

چنان که اشاره شد، پس از درگذشت میرزا علی احقاقی در سال 1328ش / رمضان 1368ق در کویت،  تمایل رهبران جماعت و متنفذان این بدو تا مرجعیت را به میرزا حسن بسپارند که آن وقت از ایران به کویت رفته بود تا در تشییع برادر حاضر باشد. از آن پس وی رهبری جماعت را در دست گرفت و طبعا در کویت مستقر شد.(ص 315 ـ 317). او رساله عملیه اش را با عنوان احکام الشیعه نوشت. ملاعبدالرسول می گوید، وی این متن را آماده کرد تا پدر نظرات خود را در آن آورده و تبدیل به رساله عملیه ایشان شد (شرحی در باره آن را بنگرید در ص 521ـ 524. خود وی بعدا کتاب احکام الشریعه را به عنوان رساله فتوایی خود منتشر کرد، ص 527، پاورقی و آثار دیگرش: 528).

میرزا حسن، به جز رساله عملیه، آثار متعددی نوشته است. سرمایه سعادت، در سال 1302 ش نوشته و سال بعد از آن در مشهد منتشر شد. او در پایان آن کتاب، شماری از تألیفات خود را یاد می کند: الدرر الغالیات فی توضیح المشکلات، در تطبیق اخبار متشابهه با وجدانیات عربی [از این کتاب درمتن  سرمایه سعادت هم نام برده، اما تاکنون اثری از آن نیافته ام]، جغرافیای طبیعی، مفصل؛ معارف؛ یا معراج رفرف شریعت، مجموعه سیاسیات در ترقیات. جغرافیای سیاسی، مفصل؛ معارف روحانیان اسلام با کمال سهولت، سد سکندر در جلوگیری پیشرفت‌های کشیشان نصارا هر نقطه‌ای که باشند. حیات جاوید» جلد دوم سفرنامه‌ای که اکنون در وی اشتغال دارم، هنوز تهذیب نشده [است]. بنده از این نوشته ها، تاکنون نشانی نیافته و حتی در فهرستی از کتابها هم که ملاعبدالرسول برای پدرش یاد کرده، نامی از آنها نیامده است. طبعا برای ما مهم، حیات جاوید به عنوان مجلد دوم سرمایه سعادت بود که معلوم نیست نوشته شده است یا خیر.

ملاعبدالرسول، از پانزده اثر پدرش یاد کرده است:

1ـ احکام شیعیان یا احکام الشیعه (رساله عملیه)،   2 ـ نامه شیعیان یا رساله الایمان، 3 ـ نامه آدمیت یا رسالة الانسانیه، 4 ـ مناسک حج، 5  ـ سرمایه سعادت، 6 ـ منهج الرشد، 7ـ منظرة الدقائق، 8ـ الدین بین السائل و المجیب، 9ـ تفسیر آیات مشکله قرآن (غیر مطبوع)، 10ـ اصول الشیعه، 11 ـ حاکم عدل (غیر  مطبوع) [علیه شیخی های کریمخانیه]، 12ـ مجموعه الرسائل، در جواب به مسائل علمی، 13 ـ رساله در تعیین قبله، (غیر مطبوع)، 14 ـ ترجمه رساله تطهیریه ی پدرش، 15ـ قصائد و اشعار. (ص 324). نمونه ای از اشعار وی که در صحن امام رضا (ع) در توسل سروده است (جاودانگان تاریخ، ص 386 ـ 390). (و نمونه ای از سروده عربی او، ص 394 ـ 398). کتاب الدین بین السائل و المجیب فقهی ودر باره مسائل مستحدثه است. در فهرست ها کتابی هم با عنوان حل مشکلات شرح الزیارة الجامعة للشیخ الاوحد الاحسایی از او دانسته شده که کما بیش دلبستگی این جریان به آنچه را که خود روش درست شیخیه ـ نه لزوما با این نام ـ می دانستند، نشان می دهد.

آنچه ملاعبدالرسول در جاودانگان تاریخ در باره پدرش نوشته، همه در حیات پدر و در 27 رجب 1415 / دی 1373 پایان یافته است.

در ادامه در باره نامه شیعیان و نیز سرمایه سعادت، سخن خواهیم گفت. عنوان سرمایه سعادت، در عبارتی در داخل کتاب آمده است، آنجا که نویسنده از «حس وطن پرستی» یاد کرده و می گوید، این سرمایه سعادت ما بود که آن را از دست داده ایم. (سرمایه سعادت، چاپ اول، ص 22].

میرزا حسن احقاقی در 15 رمضان سال 1421 ق (دقیقا 21 آذر 1379 در رأس صد سالگی، زیرا تولدش 1279ش بوده است) در تهران درگذشت، و در بقعه خانوادگی در بهشت زهرا دفن شد. این در حالی بود که سه سال بعد از آن، ملاعبدالرسول هم در دوم شوال 1424 (1382 ش) فوت کرد و در کربلا مدفون شد.

در پایان شرح حال میرزا حسن احقاقی، مناسب است از منازعه میان شیخیه احقاقی با شیخیه کرمان که در آذربایجان هم فعالیت فکری داشتند، یادی بکنیم. در واقع، شیخیه تبریز دو مشکل داشتند، یکی با متشرعه این شهر که میانشان اختلافات فکری از همان اواسط قرن سیزدهم هجری وجود داشت، دیگری با شیخیه کرمان که قسیم یکدیگر بوده و از زمان درگذشت سید کاظم رشتی، برابر هم قرار گرفتند. طبعا شیخی ها، همگی، با بابیه هم مشکل داشتند، زیرا آنها نیز گروهی منشعب از جریان سید کاظم رشتی بودند، و شیخیه می بایست آنان را طرد می کردند تا متهم به این که گرایشی مشابه آنان دارند، نباشند.

B0nc81591911477.PNG

اشارتی کتابشناسانه در باره نزاع فکری احقاقی ها و شیخیه کرمان

در تبریز، گفتگوهایی میان شیخیه و متشرعه  در باره فضائل اهل بیت در جریان بود. بخشی از این مطالب را در مقدمه «علم المحجه» اثر محمد حسین ممقانی شرح داده ام. در آن کتاب از آثار متعددی که از برخی هم نشانی نیست، یاد شده که مربوط به همین مجادلات است. دست کم نیم قرن قبل از نگارش علم المحجّه هم، این مباحثات بین گروهی که خود را اهل بیتی تر از دیگران دانسته  و آنان را متهم به ناصبی بودن می کردند، وجود داشته است. پیش از این یک رد و ایراد مفصل در باره جایگاه اهل بیت در این مباحثات را در مقالات تاریخی دفتر هشتم منتشر کرده ام.

در یک مقطع، گروهی با عنوان جمعیت شیخیه آذربایجان اما وابسته به کرمان، به مقابله با میرزا حسن و فرزندش ملاعبدالرسول پرداختند. این گروه که خود را جمعیت شیخیه آذربایجان می نامید، چندین اثر در رد بر احقاق الحق میرزا موسی احقاقی نوشت و منتشر کرد. از جمله وقتی میرزا حسن کتاب «منهج الرشد» را در نقد کریمخانیه نوشت، و موارد متعدد تفاوت آرای آنها را با شیخ احمد احسایی بیان کرد،

9z7W41591910267.png

حسن سردرودی کتاب «الاصلاح در جواب منهج الرشد» را منتشر کرد که توسط چاپخانه مظفر [در تبریز؟] منتشر شد. نویسنده الاصلاح، در مقدمه کتابش، سخت از فرقه بازی می نالد، و به امید روزی است که اتحاد و اتصال کامل فراهم شد. وی سپس از رفتار «احقاقیین» گلایه کرده که «بهتانها و دروغها و افتراهایی» به «شیخ اوحد نسبت داده بودند» و همین طور به «یگانه نماینده او حامل علم و حکمت .... حاج محمد کریمخان و نجل او حاج محمد خان» مطالب ـ به گفته وی ـ زیاده از آنها از دروغ و بهتان، به اینها نسبت داده اند. به هر روی این اثر 138 صفحه ای در نقد احقاقی هاست. حسن سرودی آثار دیگری هم علیه آنان دارد و خود فهرستی از آثارش را در انتهای همین الاصلاح آورده است.

در پاسخ به کتاب احقاق الحق میرزا موسی نیز آثاری از سوی این جماعت، یعنی شیخیه کرمان مستقر در آذربایجان انتشار یافت. از آن جمله کتابی است با عنوان «محرقة الصواعق در تکذیب مفتریات احقاق الحق و منظرة الدقایق». نیز کتابی با عنوان «بوار النواصب در رد مفتریات احقاق الحق» منتشر کردند. زمانی که در اوائل دهه سی، یکی از آثار محمد حسین ممقانی با عنوان رساله حجتیه توسط ملاعبدالرسول احقاقی در سال 1333 ش منتشر شد، (تبریز، چاپ اختر شمال، کتابفروشی سعادت) رساله ای با عنوان «شهاب ثاقب در رجم نواصب» [42 صص، ؟ چاپخانه مظاهری، خیابان اکباتان؟] به عنوان نشریه شماره 10 از نشرات جمعیت شیخیه آذربایجان، علیه آن انتشار یافت.

در آغاز شهاب ثاقب، گفته شد که انتساب رساله حجتیه به ملامحمد حسین ممقانی درست نیست و او فقط سؤالات قفقازیه داشته است. محتوای این کتابچه، ضمن آن که مقدماتش در رد مطالبی است که در مقدمه حجتیه آمده، در اثبات رکن رابع است. رکن اول، معرفت خدا، رکن دوم، معرفت رسول، رکن سوم معرفت ائمه، و رکن چهارم معرفت شیعه است، امری که به خصوص در شیخیه کرمان، از آن برداشت وحدت ناطق هم شده و به نوعی امتداد امامت دانسته شده است، اما در حالت عادی، بیانی که از آن می شود، معرفت شیعه، به معنای تولی و تبری است. نویسنده شهاب ثاقب اصرار دارد که این باور خود شیخ احمد احسایی بوده است. (شهاب ثاقب، ص 27 ـ 28). نویسنده این رساله، جمله جالبی هم خطاب به احقاقی ها دارد که «آیا در عصر اتم تصور می کنند که هنوز در قرون وسطی زندگی می کنیم؟ و خیال می نمایند که ایران عزیز ما هم اسپانیاست؟ و دوران، دوران کشیشانست که می خواهند بساط تفتیش عقاید بگسترانند؟ (شهاب ثاقب، ص 34 ـ 35). نویسنده مدعی است که این فرقه ـ یعنی احقاقی ـ بغیر از شهرستان تبریز در هیچ یک از نقاط دیگر ذکری از آنها نیست، حتی در شهرستان مراغه که مجاور شهرستان تبریز است، کسی آنها را نمی شناسد. (شهاب ثاقب، ص 40)

9pp0c1591910303.png

کتابی نیز با عنوان کتاب اسکات النواعق در جواب مقدمات حجتیه منتشر شد که در رد مطالبی بود که ملاعبدالرسول در مقدمه همان رساله حجتیه نوشته بود. این اثر از شیخ حسن سردرودی و به عنوان نشریه شماره 8 جمعیت شیخیه آذربایجان است.  محور بحث این است که ملاعبدالرسول، بحثی در انکار رکن رابع در میان شیخیه داشت، و نویسنده اسکات النواعق کوشید تا آن را عقیده ای قرآنی و مبتنی بر عقاید ائمه و علمای شیعه بداند. (بنگرید به مقدمه ملاعبدالرسول احقاقی  که در مقدمه «حجتیه» محمد حسین ممقانی، باور به رکن رابع را انکار کرده و می گوید: مرحوم شیخ احسایی نه خود را رکن رابع می داند، و نه به رکن رابع اعتقاد دارد. وی همچنین می گوید که شیخ معتقد به روش اصولیان و نیز به معاد جسمانی باور داشته است. بنگرید: حجتیه، مقدمه، ص23 ـ 25).

چنان که گذشت، مجادله میان شیخیه کرمان و آذربایجان، یکی از گره های کور این مسائل در آذربایجان و بیشتر علیه احقاقی ها بوده است. داستان هم به خود کتاب احقاق الحق میرزا موسی بر می گردد که در اصل علیه جریان شیخیه کرمان است.

نکته ای هم که در این زمینه، به سفرنامه سرمایه سعادت از میرزا حسن احقاقی مربوط می شود این است که در بخشی ازآن، مولف وقتی به زنجان می رسد، حکایت رفتنش به یک مدرسه علمیه را داده و گزارش منازعه دو طلبه یکی شیخی و دیگری متشرعی را می دهد. در لابلای این گفتگو، انتقاداتی بر شیخیه کرمان وارد می شود و به نظر می رسد، تعمدی برای نقد شیخیه کرمان درآن دیده می شود. مدتی بعد، کتابچه ای چهل صفحه ای با عنوان ازالة الغی (در 40 صفحه) علیه این بخش از سرمایه سعادت نوشته می شود. در آنجا آمده است که اساسا این داستان خیالی است: «مردمان هوشیار می دانند که در قرون اخیره این طور مباحثه های خیالی را برای نشر کردن بعضی اغراض شخصی می سازند». سپس می گوید «چون در آن مباحثه بهتان بسیار و دروغ زیاد به موالی کرام ما گفته بود، پاره ای از بیانات حقه آن بزرگواران را برای گول دادن عوام و به وحشت انداختن ایشان، کج و منحرف نقل کرده بود» و به همین دلیل، این رساله نوشته شده تا به آن مطالب پاسخ داده شود. (ازالة الغی، ص 1، نگارش در 1351ق / 1311ش).

DrgHY1591910339.png

خاندان احقاقی، بیش از همه میرزا حسن و به پیروی از وی فرزندش، بر آن بودند تا اختلاف میان خود و جامعه شیعی را بسیار ناچیز نشان داده و حتی به کلی انکار کنند. در این زمینه، میرزا حسن فعال تر بود، اما به هر روی، وجود مریدان در سطح وسیع، در آذربایجان، کویت و احساء، و به احتمال، حضور گروهی به عنوان راهبری این جریان، آن را تا اندازه ای مستقل استمرار داد. ملاعبدالرسول در خاتمه رساله حجتیه، صفحاتی در باره لزوم یکپارچگی جامعه شیعی نوشته و می نویسد: «علت پیشروی حیرت آور طبیعیان و عقب نشینی تأسف انگیز مسلمانان، همانا اختلاف و دوئیت های گذشته می باشد که اساس اسلام را ضعیف ساخته و افراد مسلمان را از یکدیگر متنفر و منزجر کرده است». وی همانجا، به نقش عوام در ایجاد اختلافات مذهبی تأکید کرده و تحلیلی مشابه آنچه میرزا موسی، جدش، در احقاق الحق دارد، ارائه کرده است. ملاعبدالرسول در همان مقدمه اشاره می کند که یکی از اختلافات بزرگی که خسارات زیادی بر اتحاد تشیع وارد آورده، هیاهوی شیخی و متشرع است که سالهاست این تخم فساد بدست اجانب در بین افراد شیعه کاشته شده و تاکنون خون های ناحق زیادی در این راه ریخته شده است».

n3tOd1591910388.png

او معتقدات شیخ احمد را مانند دیگر شیعیان دانسته و می گوید که هیچ کدام لقب شیخی را برای خود بکار نبرده اند و اساسا این نام گذاری وجهی ندارد. او می گوید با این که این اختلاف به مرور کمتر شده، اما متاسفانه «در این چند روز اخیر کتابی با نام «درّ منظوم ـ تاریخ چهاردهم معصوم» تألیف یکی از فضلای معاصر بدست این احقر رسید که مرا بی اندازه متاسف و متأثر کرد». این نوشته گویا علیه شیخ احمد احسایی بوده و عقایدی در آن به او منسوب شده که ملاعبدالرسول آن را قبول ندارد و چنان که اشاره شد، بر آن است که عقاید او را چونان دیگر شیعیان است. او این قضاوت مولف درّ منظوم را که شیخ احمد احسایی را موسسه مکتب شیخیه می داند، قبول ندارد (حجتیه، ص 84 ـ 86). به هر روی، روشن است که این خاندان، دلبستگی به شیخ و سید دارند، روی آن تأکید هم دارند، اما اصرار هم دارند که باورهای آنان، هیچ تفاوتی با دیگر شیعیان ندارد.

ملاعبدالرسول کتابی هم با عنوان حقایق شیعیان نوشته که سال 1344 در تبریز منتشر شده و محتوای آن دفاع از شیخ احمد احسایی یا آنچنان که روی جلد آن آمده «در ذکر حقایقی چند راجع به حضرت شیخ بزرگوار شیخ احمد بن زین الدین احسایی» است. بخش قابل توجه آن مربوط به روزگار «پس از شیخ احمد احسایی» است که ضمن آن، اشاره به جریانهایی انشعابی دارد که از آن جمله، جریانی است که از سمت میرزا حسن گوهر، به میرزا محمد باقر پدر میرزا موسی اسکویی رسیده است. جریان تبریز در هر سه خاندان، مخالف رکن رابع و ادعاهای شیخیه کرمان بودند (بنگرید: حقایق شیعیان، ص 56). وی از میرزا موسی و فرزندش میرزا حسن احقاقی و آموزه های آنها در این سمت و سو، همزمان دفاع از شیخ احمد احسایی و رد نسبت های نادرست یا به گفته خودش «ترهات» به او، یاد کرده است. وی فهرستی شامل 94 عنوان رساله و کتاب برای احسایی در انتهای حقائق شیعیان یاد کرده است. چنان که اشاره رفت، این کتاب در سال 1334ش / 1374 ق منتشر شده است.

jbAlx1591951106.PNG

 

بخش دوم: چالش مدرنیته و دین در افکار میرزا حسن

در میان آثار میرزا حسن حائری احقاقی، گزارش سه کتاب را خواهیم نوشت. یکی سرمایه سعادت، همین سفرنامه است که در سال 1303 منتشر شده و شرح آن خواهد آمد. دو کتاب دیگر او یکی نامه شیعیان است که سال 1326 علیه کسروی نوشته شده، و دیگری نامه آدمیت در دو جلد که یکی در سال 1343 و دیگری سال 1349ش انتشار یافته است. ابتدا در باره این دو کتاب، و سپس در باره سرمایه سعادت با تفصیل بیشتری سخن خواهیم گفت.

الف: در باره نامه شیعیان میرزا حسن

می دانیم در حوالی سال 1322 ش دو کتاب علیه شیعه نوشته شد. یکی اسرار هزار ساله از علی اکبر حکمی زاده که شرح آن را و نقدهای بر آن را در کتابی که در باره او با عنوان «حکمی زاده در چهار پرده» نوشته ام، آورده ام. دیگری شیعیگری کسروی که آن هم توسط شماری از علمای وقت نقد شد و فهرستی از آنها را در کتاب جریانها وسازمانهای سیاسی ـ مذهبی آورده ام. نامه شیعیان، یکی از نقدهای کسروی است که طبعا به دلیل این که مربوط به جامعه شیخی بوده، خیلی مورد توجه قرار نگرفته، اما توسط خود احقاقی ها، مکرر منتشر شده است.

اشاره کردم که آنچه در کتاب سرمایه سعادت برای نویسنده این سطور جالب است، دیدگاه های وی در باره وضع ناهنجار جهان اسلام از لحاظ تمدنی و مشکلاتی است که بر سر راه آن بوده است. در این زمینه، مباحث مقدماتی نامه شیعیان نیز نکات قابل تأملی دارد.

میرزا حسن در مقدمه این کتاب، ابتدا از اهمیت «تبلیغ» و نقشی که هدایت جامعه دارد، سخن می گوید. به نظر او، در حال حاضر، جامعه گرفتار فقر وجود مبلغان واقعی دین است. «حقیقت تبلیغ در جامعه ی اثنا عشریان کمیاب بلکه به کلی در شمار عدم است». وی کسانی را که به عنوان «واعظ و روضه خوان» در شهرها هستند، «فاقد سرمایه های عملی و علمی» کافی می داند. حکایت آنها این است که کوری عصاکش کوری دیگر شده است. اندک کسانی هستند که در رقابت با مبلغان دیگر مذهب، مقهور و شکست خورده اند. به نظر وی، مشکل اصلی این است که کسی در دنیای جدید نمی تواند با ابزارهای قدیمی کاری از پیش ببرد. وی سپس به ضعف جهان اسلام «به علت نداشتن آلات جدید اختراع اغلب ملت های شرق» پرداخته و این که «سیادت و استقلال خویش را باختند و قسمت بزرگی از مملکت های آنان هم، و در معنی غالب خاور زمین جزو مستملکات غربی ها قرار گرفت». در حوزه فرهنگ و دین نیز «طبیعیان و دیگران با دلائل و براهین تازه ، موافق فهم و سلیقه ی جوانان عصر» اسلام را مورد حمله قرار داده و ما به دلیل نداشتن ابزارها قادر به دفاع از خود نیستیم، به طوری که هزاران جوان ما «از جاده ی حقیقت منحرف گشته بر عده ی دشمنان دین می پیوندند».

توجه احقاقی به ضعف دنیای اسلام، دامنه گسترده تری دارد و در اینجا، بویژه روی آموزش مبلغان و آشنایی آنان با «فنون روحی عصر» تأکید دارد، به طوری که «علوم متداوله اسلامی» برای این کار کافی نیست. یکی از ابزارهای مهم، نشریات است، آثاری که در شکل کتاب و نشریه، به ترویج غرب و مظاهر آن مشغول هستند. وی از اینجا، حساسیت خود را روی غربگرایی نشان می دهد. کاری که این نشریات می کنند این است که «جرثومه های امراض مسری روحی ممالک غرب را به میان هم میهنان ما منتقل می سازند و روز به روز بنیان بهداشت دین و ایمان را سست و ناتوان می کنند». به نظر وی، آنچه در ایران در دفاع از عقاید شیعیان منتشر می شود اساسا کافی نیست، چرا که «در برابر نعره های مادی ها و غرش نیرنگ بازان بسیار ضعیف و نارسا است». آنچه منتشر می شود «کتاب های دعا و زیارت و رساله های عملیه» است که اگر چه لازمند اما «جزو تبلیغ نیستند».

اما غرب چه مشکلی دارد؟ به نظر وی غرب، یک روح شریر مادیگری دارد که «از  مملکت غرب برخاست و به سرعت برق سرتاسر کشور شرق را فرا گرفت، و در همه ی توده های بشر علم استقلال بر افراشت». این روح فساد، توحید و آدمیت را از بین برده است. ادبیات ضد غربی، در اوج تسلط دولت رضاشاهی، حتی بین روشنفکرانی مانند کسروی هم محبوبیت داشت، چه رسد به روحانیون که همه چیز، مخصوصا مبارزه با مذهب را از چشم غرب می دیدند. احقاقی می نویسد: «این ابر مجاز ، که از جانب باختر بلند شد و از افق اروپا نمایان گشت فضای جهان ما را به اندازه ای تیره و تار ساخته که فعلا آفتاب حقیقت یکباره ناپیدا و منخسف است. مادیگری در هر شهر و ناحیه ای نسبت به استعداد مردم آن مرز و بوم ظهور نموده و اکنون آنچه که در میان بشر دیده می شود تماماً جلوه های رنگارنگ مادیت است. گویا روح جاهلیت و طبیعت پرستی، عصر حاضر را مظهر کلی خود قرار داده است. و شاید در همه ی دوره های بنی آدم روز مناسب و زمینه ی مساعدی برای پرورش جرثومه های خانمان برانداز خود پیدا ننموده است». این ادبیات که غرب را «جاهلیت» بنامد، بعدها در نوشته های سید قطب هم خودنمایی جدی داشت. میرزا حسن، از وحشی گری غرب که در لباس تمدن ظاهر شده، سخن می گوید: «آری ،در هیچ زمان، وحشیگری و نادانی چنین ریاکاری نکرده بود که در لباس تمدن و معرفت، خود نمائی کند. شرک و خودپرستی تا به این حد به شیوه ی تزویر آشنا نگشته بود که به دروغ کلاه توحید و خداپرستی بر سر گذارد؛ در جهان امروز است که این نوباوه ی خاکی آنچه آتش بر سر برادران خویش می باراند، یا تیشه به ریشه ی آدمیت می زند، یا شرف و آبروی بشر می برد، یا نام ناموس انسانیت می درد، و هر جنایت بزرگی را که مرتکب می شود همه اش به نام تمدن و علم و معرفت است». این مطالب دو سال بعد از جنگ جهانی دوم نوشته شده، دوره ای که تصویر دنیا از غرب، بسیار زشت و آدمکشانه بود: «اکنون آدم کشی، خودپسندی، ستم گری، اسراف و تبذیر، خویشتن آرائی، شهوت رانی، نفاق و دوروئی، شرارت و خیانت، حیله و مکر و دروغگوئی و دیگر صفت های زشت از کارهای عادی مردم شده بلکه یک دسته ی آن ها مایه ی ناز و افتخار اعم و اغلب است. این سطوت و ستمگری به عنوان تجدد است که بنیاد دین و آیین، ایمان و یقین را منهدم می سازد». این تفسیری است که در این دوره از تجدد عرضه می شود. جنبه های سیاسی آن هم، زیر سایه استعمار، نابودن کردن استقلال ملت ها و از بین بردن دیانت در میان آنان بود. احقاقی غرب را «عصر طلائی درندگی و عیاشی» می داند که در آن «چندین گله و رمه ی ببر و پلنگ و گرگ و...» با زدن ماسک انسانی در حال زندگی هستند. غرب نابود کننده «کاروان نامی آدمی» است  و دنیا باید کاری کند تا خود را از این وضعیت نجات دهد.

اکنون سوال این است که چه جایگزینی برای غرب هست؟ نویسنده ما از مفهوم آدمیت استفاده می کند. یک جامعه فاضله دینی که خودش هم دو جلد کتاب با عنوان «نامه آدمیت» در باره آن نوشته است. این ها آموزه هایی است که در دین اسلام و بعثت حضرت خاتم آمده است: «تعلیمات الهی وکلمات ربانی را که درس دقیق انسانیت و نامه ی مقدس آدمیت است و کلیه ی ملایمات روحی و جسمی ، مادی و معنوی ، ظاهری و باطنی، غیبی و شهودی این نوع شریف در آن درج شده است به نام (قرآن) برای رفع همه گونه احتیاجات نوباوگان آدم، تاروز قیامت میان آنان یادگار نهاد». دو تمدن غربی و اسلام برابر هم هستند و محتوای تمدن اسلامی، همان درس آدمیت است که «تحقیقات علمی» روز هم آن را تأیید کرده است: «تحقیقات علمی و فنی امروزه و تجربه ی دقیق تاریخ برای عالم ثابت و روشن ساخته است که تعلیمات محمدی (ص) و احکام فرقان او ، برای آدمیان هر دوره تواناترین مربی و به جهت رسیدن به کمال مطلوب ، نزدیکترین و سهل ترین راه مطمئن است». این تحقیقات علمی کدام است که ایشان از آن صحبت می کند؟

در اینجا، بحثی تاریخی در باره «نظریه تمدن اسلامی» از دورانی که عرب بدوی و دور از تمدن بود، تا وقتی که به کمک اسلام، وارد عالم دانایی و تمدن شد، ارائه می دهد. روزگاری عرب هیچ نداشت، اما اسلام همه چیز برای آنان فراهم کرد. هیچ تمدنی از تمدن های قدیم نتوانسته بود عرب بدوی را حیات ببخشد و زنده کند، کاری که اسلام کرد. اکنون بحث این است: «آیا تمدن عرب و استقلال دائمی ایشان برای اثبات مرام ما کافی نیست؟». او در باره سابقه عرب و عدم تأثیرگذاری تمدنهای دیگر در آن می گوید: «در اثنای دوسه هزار سال، صدای تمدن ایران و روم، یا نعره های علمی و فنی مصریان و کلدانیان (همسایگان نزدیک آنان) آن خفتگان جهان جاهلیت را نتوانست بیدار کند. امثال داریوش و کورش یا زمامداران نامی دیگر هم، اگر میان توده ی ایشان ظهور می کردند به واسطه ی وضعیت چاره ناپذیر آنان و عدم مساعدت نقشه ی وحشت انگیز عربستان و ناقابلی افراد متعصب به عادات جاهلیت، کوچکترین حرکتی میان ایشان ممکن نبود احداث نمایند». چه شد که عرب به تحرک در آمد؟ «چه شد که قصه ی کشور گشای و جهانبانی اینان یگانه داستان غریب و تنها اعجوبه ی تاریخ بشر گشت؟ این عرب ها، در کمتر از نیم قرن ، در عظمت و جلال به جایی رسیدند که عار داشتند بر اورنگ شاهان عجم تکیه دهند یا تاج امپراطوران روم را بر فرق نهند».

در اینجا روی نقش تمدن آفرینی حضرت محمد (ص) تکیه می کند: «آن، کدام کس بودکه این روح را به تن های بی جان آنان بدمید». تأثیر تمدنی اسلام در زنده کردن «مردگان عصر جاهلیت» دلیل کافی بر این باشد که تمدن اسلامی یک مدل قابل رقابت با غرب است: « هرگاه مادی های کوته نظر باور ندارند! برای اثبات مرام ما همین کرامت بس که خفتگانی مانند عرب را بیدار فرمود و مردگان عصر جاهلیت را زنده ساخت بلکه به کالبد آنان چنان روانی دمید، کز پرتو اشعه ی آن، دنیای بشر آباد گشت». «آیا آنان توانستند مانند پیامبر آخرالزمان قلب ماهیت کنند و جاهلان خون ریز را استادان بشر و مربیان جهان سازند؟ که در کمتر از یک قرن امت وی بیشتر معموره های عالم را مسخر دین و دانش خود ساخت و تاکنون هم پرچم خدا شناسی به دست ایشان در اهتزاز است».

نویسنده می گوید ما تمدن یهودی و مسیحی و زرتشتی نداریم، اما اسلام تمدن ایجاد کرد: «یهودان کجا را آباد نمودند؟ مسیحیان کدام توحید را در دست دارند؟ کو تمدن زرتشتیان ؟ کو اثرهای یزدان پرستی آنان. آئین بودا و برهما چرا نمی تواند از آب سند و دیوار چین عبور کرده و قدم فراتر نهد؟ در صورتی که اسلام، شهپر عاطفه ی خویش را بر سر خاص و عام بگشوده و با قدرتی نا محدود در همه ی کشورهای خاور و باختر دانشکده ها باز فرموده و بر همه ی اقوام بشر از هندی و چینی، شرقی و غربی نامه ی آدمیت می خواند و درس انسانیت تعلیم می دهد».

در اینجا، از قرآن به عنوان یک کتاب تمدن ساز سخن می گوید، و با برابر قرار دادن قرآن با انجیل، دوگانه تمدنی را مورد تأکید قرار می دهد: « در این قرن بیستم که بزرگترین عصر اقتدار اروپاییان است، فرقان محمد ص قدم بر سر و دوش تورات و انجیل نهاده در مهمترین مراکز مسیحیان با صدای رسا آیه ی شریفه ی «انّ الدین عندالله الاسلام» را تلاوت می کند؟ و با تمام سختی به ارکان عیسویت لرزه می اندازد. و دل های قسیسان را به شدت مرتعش می سازد».

در سالهای پس از مشروطه، هماره یک استناد تاریخی بود، و آن این که استعمارگران، قرآن را مهم ترین مانع بر سر راه خود دانسته و مثلا در مجلس انگلیس، نخست وزیر وقت، بر این مطلب تأکید کرده است. نویسنده ما همین را برای یک جنگ تمدنی مورد تأکید قرار می دهد، مخصوصا که گزارش های دیگری هست که قرآن در اروپا جای خود را باز کرده است. تازگی رادیو هم آمده بود و گاه تلاوت های مصری ها از قرآن پخش می شد که بسیار روحبخش بود. اینها همه مولف ما را به این سمت سوق می دهد که قرآن در حال تأثیرگذاری است: «چه شد که ملیون ها کشیشان پر از تعصب نصارا و حاملان عهد قدیم و جدید، نتوانستند ازدخول قرآن کریم ما جلوگیری نمایند ؟ این دفترچه توحید بدون یار و مساعد با چه قوه ای کشور اقانیم ثلاثه را مسخر فرموده است؟ آخر معاندین کوته نظر بگویند مساعد و ناصرش در میان توده ی بشر کیست؟ کدام شرقی آن را در عالی ترین قفسه ی کتابخانه های مجلل غرب جای داده؟ چرا تورات و انجیل با آن کمک های از شمار افزون کاتولیک و پروتستان و صرف بلیاردها زر و سیم تاکنون نتوانسته اند در کوچکترین محفلی از محافل مسلمانان سپید شوند، اما قرآن توانای ما توانسته است در داخل توده ی رهبانان نصارا خودنمایی کند و سیادت خویش را بر سایر کتاب های آسمانی ثابت فرماید».

این کتابچه، با عنوان نامه شیعیان، در رد مطالب کسروی است، و او کم کم باید مقدمه را به این سمت یعنی نقد دیدگاههای کسروی منعطف کند. بنابر این در اینجا، وقتی از قرآن یاد می کند، از قرآن ناطق، یعنی امام علی (ع) هم یاد کرده، و از کسروی که در شیعیگری به این مذهب حمله کرده، بد می گوید: «یکی از بخت برگشته گان قرن بیستم که به مقدسات عالم بد بین است و مخصوصاً با آل علی و عترت طاهره علیهم السلام یک عداوت خاصی دارد احمد کسروی است، گویا به بزرگواری و مقامات مقدسه ی ایشان رشک می برد، و به همین جهت به قلم جائرانه ی خود آنچه توانسته برعلیه ایشان خامه ی فرسائی کرده است». این زمان نزدیک دو سال از مرگ کسروی گذشته بود و نویسنده از این بابت که « در دنیا قبل از آخرت به سزای اعمال ننگین خود رسید» ابراز خوشحالی می کند. او با تعابیر بسیار تندی کسروی را مورد حمله قرار داده، وی را شبیه مسیلمه کذاب و اسود عنسی، از مدعیان نبوت در صدر اسلام می داند. او وی را به برافروختن جنگ شیعه و سنی در این عصر متهم کرده، و از این که «وی در این عصر نزاکت، کتاب شیعی گری را به عربی ترجمه نموده و برای کویتیان و جزیره العرب ارمغان فرستاده» گلایه تند می کند. چرا این کتاب را ترجمه کرده نه کتاب «در پیرامون اسلام را».

نثر او و کسروی و بسیاری دیگر از معاصرین که به این مسأله پرداخته اند، از نظر تندی، شبیه به هم است: «کسروی بعداز اینکه به کیفر گفتار و کردار ناپاک خود رسید، و مرام ننگینش محو و نابود گشت... او تخم تقلب و نادرستی در میان جامعه ی ستمدیده ی شیعیان پاشیده و قسمتی از عقاید زهر آلودش در اعماق دل بعضی از جوان های ساده ریشه دوانیده است، و هنوز هم به گمان یک عدّه از بی خبران و آوارگان ، ایرادهای کسروی لاینحل است». نویسنده وظیفه خود دیده است تا این کتاب یعنی نامه شیعیان را در پاسخ گویی به ایرادات او بنویسد.

وی می گوید، از وقتی این مطلب در مهنامه پیمان انتشار می یافت او می دید و مطالبی برای کسروی می نوشت: «شش هفت سال قبل، یک نفر از دوستان محترم، مهنامه ی پیمان را برای من آورد و خواهش نمود که آن را بخوانم و هرگاه ایرادی داشته باشد شفاهاً یا کتباً بیان نمایم و بعداً هم شماره های سال ششم و هفتم آن را مرتباً برای من فرستاد. ... یک چند مطلبی به عنوان پرسش نگاشته برای او فرستادم و خواهش کردم عین سئوال مرا درج نماید و سپس جواب بگوید. اما کسروی بی آن که از پرسش ما یادی کند، برخلاف، از راه دیگربدون ربط بنای قلم فرسائی گذاشت. دوباره نوشتم و اصرار نمودم که عین سؤال و جواب هر دو را بدون کم و زیاد در مهنامه درج کنید و راضی نیستم از نوشته هایم حتی یک کلمه هم اسقاط نمائید تا این که خوانندگان همه را بخوانند و قضاوت نمایند. مع الاسف باز هم رهنمای ! کهنه کار، به کلمات ما دستبرد زده و دوباره بدون نتیجه ی مطلوب چند صفحه ای را سیاه ساخته برای ما فرستاد. مرتبه ی سوم نوشتم ، شما را لیاقت گفت و شنید نیست و در میدان مبارزت قدم ثابتی ندارید. پس از آن هم باب مکاتبه را بستم و به انتظار فرصت نشستم. در جستجو بودم بلکه یک نفر از مریدانش را پیدا نموده و مقصود خویش را به وسیله ی او انجام دهم. یکی از موثقین وی، در میان نزدیکان ، بر این امر راضی شد که عین مکالمات طرفین طبع و نشر گردد و به مورد حکومت خوانندگان گذارده شود. اما این رند هم مانند مرشد جهان دیده ی خود از میدان رزم فرار نمود و قراردادی را که به شهادت چند نفر محترم امضاء کرده بود مخالفت فرمود».

در نهایت مصمم می شود تا متن خود را به صورت سوال و جواب تنظیم نموده و منتشر نماید. مباحث از توحید تا نکات دیگر، بر محور پاسخ گویی به مسائلی است که کسروی مطرح کرده است.

U9lDf1591910756.PNG

ب: در باره کتاب نامه آدمیت

بی مناسبت نیست، پس از یاد از کتاب «نامه شیعیان» و قبل از آن که در باره سرمایه سعادت، یعنی سفرنامه میرزا حسن احقاقی سخن بگوییم، نیم نگاهی هم به کتاب دو جلدی «نامه آدمیت» یا «آدمیت چیست» او داشته باشیم. مجلد اول این کتاب که در سال 1343 منتشر شده، و هدف از نگارش آن «مکارم اخلاق» عنوان شده، مشتمل بر بخشی از دیدگاه های وی در باره مباحث انسانی ـ تمدنی است و نشان می دهد که او به رغم داشتن مرجعیت مذهبی برای جماعت خود، همچنان لایه هایی از افکار اصلاحی را در خود نگاه داشته است. طبعا برای دریافت دیدگاه های او در این باره، کاری که ما در تمام این مقدمه دنبال آن بودیم، لازم است اشاره ای به این متن هم داشته باشیم.

آغازین صفحات آن، با نثر ادبیانه قدیمی، در باره گوهر آدمیت است، آدمیتّی که در سایه وجود خدای متعال، رسول و ولی مطلق خداوند، معنا و مفهوم پیدا می کند. سپس از «محبت» سخن می گوید، ارزش عشق در زندگی و وصل شدن به حقیقت. عنوان بعدی «خویشتن شناسی» یا معرفت النفس، هم شناخت جسم، هم بعد اخلاقی و  اقتصادی است. باید از خویشتن شناسی به خدا شناسی رسید. آنگاه از طیران آدمیت سخن می گوید و آیات و مطالب توضیحی یدگری را می آورد. حرکت به سمت خدا، سیر و سلوک. بعد هم نمونه هایی مثل معصومین و ابوذر و سلمان می زند. سبک بحث او، ادبی ـ دینی و البته به هیچ روی در چارچوب، بحث های عقیدتی یا حتی ابواب کتب اخلاقی مرسوم نیست. وی سعی می کند با عباراتی ابعادی از آدمیت، در بعد فردی و اجتماعی شرح داده شود. ناگفته پیداست که او کلمه آدمیت را از میراث دوره جوانیش دارد.

عنوان بعدی «جنگل و باغ» اشاره به جامعه بشری است که همه چیز از گرگ و پلنگ و سایر حیوانات درنده و غیره در آن پیدا می شود، و تنها یک برنامه تربیتی خوب می تواند حقیقت آدمی را نشان دهد. اینجاست که معلوم می شود حقیقت آدمی، و آدمیت، نیاز به تربیت دارد. این تربیت و تمدن، چیزی است که باید در «تحت تعلیمات صانع مردم» باشد. در ادامه شرحی در باره تفاوت آدمی با حیوان می دهد و این که آدمی قابل تربیت است. انسان نداهای مختلف می شنود، مهم این است که ندای خدا را قبول کند. این معرفت و عدالت و سخاوت و شجاعت و عطوفت و مهربانی و راستی و درستی و عزت نفس و مناعت است که جمال سیرت و زیبایی صورت می آورد. نمونه آن رسول اکرم است که خداوند سیرت اخلاقی و تربیتی او را می ستاید. خیلی ها به جمال صورت می اندیشند، اما فی الواقع جمال سیرت است که ارزشمند است. نویسنده به مقایسه اینها می نشیند. سپس از خوش بینی و بدبینی و اثار آن در وجود آدمی می گوید. نباید آرزوی محال کرد. نباید تصور کرد اگر همه دنیا را داشته باشیم خوشبختیم. باید دید، دین چه تصویری از نعمت می دهد. نعمت های واقعی الهی چیست؟ باید قدر آنها را دانست. یک زندگی، زندگی دینی است، و یکی زندگی دنیوی. او از کسانی که وعده ثروت و دنیا را می دهند، به عنوان اشرار زمینی یاد می کند. در اینجا، او به نقد متمدنین جدید می پردازد. ما از روی اول، سعی کردیم از دست حیوانات شرور در جنگل، خانه امنی درست کنیم و از دست اشرار آسوده باشیم. اما اکنون، دنیا پر از شرور شده است: «ای مردمِ اجتماع، ای مدنیها، کو مدنیت؟ کو راحتی؟ کو آزادی؟ این مدنی های امروزه که از وحشی ها ظالم ترند، این شهری ها که از جنگلی ها بی رحم ترند، اینها که از ببر و پلنگ و از گرگ و نهنگ خونخوارتر هستند». این عبارات در باره جنایات مدنی های جدید ادامه می یابد (1/37). در مقابل، این دین است که «به شهرها زینت و امینت» می بخشد. دین است که رحم و مروت و مهربانی و عطوفت می آورد: «ای طرفدان تمدن، انصاف بدهید، نیاکان ما در زمان وحشیت به وسیله یک کلبه گلی و یا پناه بردن به یک کهف و بیغوله از شر حیوانات وحشی و درندگان در امان می شدند، اما امروزه و در این عصر تمدن و قرن طلایی، بشر بی نوا، هرگاه در شکم زمین و اعماق چاه ها مسکن بگیرد، و یا به فضای آسمان فرار نماید، از دست این مدنی های ستم کیش خلاصی ندارد». (1/38). عقل با همه احترامی که دارد، برای هدایت بشر کافی نیست. هزاران سال بگذرد تا یک سقراط بیاید، در حالی که مردم نیاز به هدایت دارند. این در حالی است که «آدم کشی و اجحافات این مدنی های غربی و شرقی و این عقلای خاوری و باختری از وحشی های قبل از تاریخ و جنگی های کنگو و آمازون بیشتر است». (1/39).

بحثی در باره رمضان و روزه دارد. بحثی در باره اهمیت حال و امید به آینده، و بحثی در باه علم و عمل. علم آموزی از نظر او یعنی تحصیل معارف، و باز هم به حکما و فلاسفه بشر که ادعای فضل می کنند، حمله می کند. بحث بعدی «وزرش و استعداد» است که با آیه اعدّوا لهم مااستطعتم آغاز می کند (1/47). مقایسه ای میان روحیه سلحشوری ایرانیان که در گذرگاه تاریخ بودند، و هندیان که به خاطر نعمت های طبیعی زندگی آرام و تنبلانه ای داشتند و واکسن نخوردند و در برابر حملات، کم آوردند. ایرانیان، آماده مبارزه علیه شرور بودند و ادعا می کند که «جنبه عمرانی ایرانیان از همه ملت ها قوی تر» بوده است. اما شگفتی اش از ایرانی معاصر است که به خواب رفته و «برای دفاع از وضع امروزی دنیا» کاری انجام نمی دهد. همه علیه هم هستند و حتی دو مرجع تقلید هم نمی توانند با هم دوست باشند. بحث بعدی ازادی و بردگی، و بحث دیگری عنوانش «جهان پهناور هستی» است. به انسان توصیه می کند که به توانایی های خود توجه کند و اسرار هستی را دریابد. عنوان بعدی همای سعادت است (1/57). دنیایی تصویر می شود که طوفانی است و همه دنبال سعادت موهوم هستند، و زندگی جاه و جلالی شده و شبه معنوی است. عه ای دنبال مرام موهوم و کسانی دنبال شهوت پرستی و شهرت ریاست. کم هستند کسانی که مانند میثم تمار، دو دست و دو پا در راه دوست بدهند. از امام حسین و پیامبران یاد می کند، و آنها را با افرادی که جنبش کودکانه دارند، مقایسه می کند. بحث بعدی حرکت و تکامل است. مثالهایی از عالم طبیعت و زندگی انسانی و تاریخ زده و آیاتی را برای خود انتخاب می کند تا به آدم بگوید، باید تکامل داشته باشد. توصیه به امر به معروف و نهی از منکر عنوان بعدی است که جنبه دینی دارد.

ACM1v1591910798.png

عنوان دیگر «حس ترقی» است (1/66). در این روال، آنچه از تکامل و ترقی و جنبش هست، جنبه معنوی و اخلاقی دارد. حس بد ترقی این است که رعیت، خوشبختی خود را «اول در آزادی و داشتن ملک و زمینی مستقل می پندارد، همین که به مطلوب نایل گشت، یک قریه ششدانگ و یک دسته رعیت آرزو می کند». مفهوم ترقی برای او، همین امور اخلاقی در زندگی مطابق آموزه های رایج دین است. ضمنا توصیه به این که تلاش کند زندگی بهتری داشته باشد تا خوشبختی بیشتر داشته باشد؛ البته دقیقا معلوم نیست از میان این دو آموزه متعارض، خوشبختی واقعی چیست.

بحث نور و حیات، باز حکایت خلقت و هستی است که «از اشعه مشیت حق لبریز است، هر فرد لایقی هر قدر خویش را صاف و شفاف و مستعد سازد، بیشتر مظهر و مجلای صفات حق» می شود. عنوان هم در باره علم دارد «علم هم با وجود و نور توأم است». علم همان است که از «عقل کل و صادر اول، مرکز انتشار انوار جهان اکبر و سراج منیر عالم امکان» به دست می آید. (1/75). اینها همان است که می شود نامش را انوار انسانی و علوم آدمیت نامیده است «نورهم یسعی بین أیدیهم».

عنوان دیگر «اسلام علیه رهبانیت» است. اسلام تزیینات و تجملات را حتی برای روحانیون هم تجویز کرده است. تجمل اشکال ندارد و باعث می شود «هرگاه جامعه توانا و نیرومند باشد، برای همه افراد این تجمل فراهم می شود»، آنچه بد است اسراف و تبذیر است. (1/79). او می نویسد: «در این عصر، یک نفر غربی را این جلال و شوکت و عظمت کافی است که دولت و ملتش را سیادت جهان مسلّم گشته است، ... و تو را این بدبختی و مذلت بس که ملت بیچاره ات اکنون ضعیف ترین ملل عالم اند، اگرچه میلیونها ثروت داری». بالاخره، معلوم نیست باید این جلال و شوکت و در نتیجه سیادت جهان را داشت، یا نه؟ از کجا می آید؟ او سعی می کند با همان تحلیل پیشین توضیح دهد که فقط اسراف و تبذیر بد است نه دنبال تجمل و تزیینات و شوکت بودن.

عنوان بعدی این است که «همه کس و همه چیز قابل ترقی است». همه مردمان، بالقوه توانایی دارند، اما بر برخی تنبلی غلبه کرده است. اینجا باز به ستایش از غربی ها می پردازد: «این قهرمانان صنعتی از قبیل فیزیک دانها و شیمی دانها، در اثر به کار انداختن غرایز خدادادی خویش به این مقامات بلند قدم نهاده اند، و این همه صنایع شبه اعجاز را به جامعه تحویل می دهند. آری همه اینها در نتیجه کار و عمل و ورزش و ریاضت است». (1/81). البته اینجا یاد عظمت ایران باستان می افتند که بله، «این همان ملتی است که قرن ها بسیار بر ملل شرق و غرب، حکومت وسیادت کرده، و پرچم ایشان مدتهای طولانی روی قلاع خاوری و باختری در اهتزاز بوده است».

بحث بعدی «روحانیون عالم اصغر و سفید پوشان بدن ما» جامعه را به بدن آدمی تشبیه می کند، و نقشی از گلبولهای سفید و سرخ در بدن دارند، در واقع ستایشی از نقش مثبت روحانیون در جامعه است. «ای مردم، روحانیت یکی از ضروریات زندگی و زندگانی است، مقام روحانیت شامخ ترین مقام آدمیت است». (1/84). عنوان بعدی این دفتر، یاد خدا یا ذکر حق است که آیاتی در این باره می آورد. در این مجلد، برخلاف مجلد بعدی که سال 49 نوشته شده، به ندرت به حدیثی استناد شده بود.

عنوان پایانی «قوّه واهمه» است. در میان غالب آدمیان توهم نقش مهمی دارد. می بینیم ایرانیان از ملخ چه تصویری دارند  عرب ها چه تصویر مثبتی. غربیها به خاطر ید به خرچنگ علاقه دارند، اما دیگران نه. هدف او این است که تبلیغات عمومی روی واهمه یک جامعه اثر می گذارد و باید مراقب بود و دانست که این امر واقعی نیست. نمونه آن تبلیغات اموی هاست، و بعد هم اشاره به این که «تاچند سال قبل کشیشان متعصب و مبلغین دروغگوی کاتولیک و پروتستان در تعقیب جنگهای صلیبی ... احکام اسلام را یک مشت مزخرفات و قرآن مبین را پر از منفیات معرفی می کردند». در حالی که «اسلام چون شعله ای بود که به خرافات و موهومات کشیشان آتش زد و خاکسترش را به باد داد». (1/93).

مجلد دوم نامه آدمیت، در سال 1349 منتشر و در آن هم، ذیل چندین عنوان اخلاقی مباحثی مطرح شده است. اولین بحث عنوان «آدمیت» دارد و همان آغاز به ستایش پیشرفت های علمی در حوزه نجوم، شناخت موجودات ذره بینی، نیروی اتم ومسائل دیگر از این قبیل می پردازد. ارباب سیاست هم به کار خود مشغولند. با این همه، «آدمیت» و اخلاق» همچنان مهم تر است. مردمان مختلف در بلاد متفاوت، بالاخره در این علوم تخصص پیدا می کنند، برخی زودتر و برخی دیرتر، اما آنچه انبیاء به دنبال آن هستند آدمیت است که مهم و کاری سخت است.  (2/3). ذیل عنوان زندگانی جاویدان، اطلاعاتی از پیشرفت های نجومی در باره کواکب و احتمال توانایی بشر بر بردن آدمیان به ماه برای زندگی می گوید، و اما زندگی ابدی، راهنمایان خود را دارد، انبیاء و معصومین. این سفرِ جاودانی است که نیاز به برنامه مقدس آسمانی متناسب با خودش دارد. (2/7). عنوان بعدی تهذیب نفس است. در عنوان دیگری از سه موجود نامحدود یاد می کند: کتاب آفاق که تکوین است، کتاب صامت که قرآن است و کتاب ناطق که امام علی است (2/14 ـ 16).

در ادامه بحثی در باره ذکر، و سپس بحثی در باره «علم» و «دانش» دارد.

سوال این بود که «علم و فرهنگ» که نجات بخش است، چه علمی است؟  سوال کرده بود: آری دانش عهده دار آسایش و امنیت است، صحیح، اما کدام دانش؟ آیا علم فیزیک و شیمی را می گویند؟

پاسخ می دهد: اصلا و ابدا، این علوم، به هیچ روی آسایش و امنیت نمی آورد که هیچ، صد چندان موجب نگرانی و هلاک را در پی دارد؟ به نظر وی «باورکردنی نیست» که این علوم، اسباب آسایش و امنیت باشند، زیرا «این دو علوم، به اندازه ای وسائل راحتی جهانیان را فراهم می کند، دو چندان بلکه صد چندان هم موجبات نگرانی و هلاک را مهیا می سازد».

و اما علم جغرافیا و افلاک هم ربط به موضوع ما ندارد، یعنی آنها هم نجات بخش نیستند. حساب و هندسه هم از موضوع ما بیرون است. علم طب هم، هر گاه بتواند صحت ابدان و تندرستی مردم را تامین نماید، کار بزرگی کرده است... یعنی چی؟ یعنی بالاخره در امنیت و آسایش ما نقش دارد یا نه؟ شرحی نمی دهد.

وی بحث را به نوعی پیش می برد، که «دانش دین» اعتبار کافی می یابد، اما این علوم جدیده، موجبات نگرانی و هلاک هستند. وی ادامه می دهد: ببینید دانشگاهها چطور منشأ بدبختی و بیچارگی مردمان شده اند: «مدارس عصر حاضر را از کودکستان تا به دانشگاه با همه شعب آن با یک نظر دقیق و فکر عمیق مطالعه کنیم، حتی جرقه ای از مشعل هدایت در آنها نمی بینیم، چنان که بالمعاینه مشاهده می نماییم که غالبا علّت اکثر شورشهای بیجا و ویرانیها و فسادها می باشند، مراکزی را که مهبط سعادت تصور می کنند، منبع شقاوت و بدبختی است». (2/26)

عبارات بعدی باز حمله به کشورهای پیشرفته غربی در بعدی علمی است که مدیریت کره زمین را دارند: «فعلا ارباب کره زمین و گرداننده های صحنه های بیدادگری همان ملت های متمدن و دولت های مترقی هستند که اوضاع بشر را پریشان ساخته و در فکر تسخیر آسمانها و خرابی جهان بالا می باشند... همین تحصیل کرده هایند که انسان سیه چهره را هنوز به حساب آدم نمی گذارند». این هم تکلیف تحصیل کرده ها.

نتیجه گیری او این است که «این گونه معارف و فنون  که ورد زبان متفقین امروز است، درمان درد بدبختی و موجب سعادت و خوشبختی نبوده و نمی شوند، بلکه هر ملتی که از این علوم بهره اش بیشتر است، وجودش نسبت به ملت های مظلوم خطرناکتر است».

نتیجه این بحث، در باره علم، این است که «این گونه معارف و فنون  که ورد زبان متفقین امروز است، درمان درد بدبختی و موجب سعادت و خوشبختی نبوده و نمی شوند، بلکه هر ملتی که از این علوم بهره اش بیشتر است، وجودش نسبت به ملت های مظلوم خطرناکتر است». (2/27).

در بحث بعد از دشمنان بدن یاد می کند. یکی چربی است که توضیحات او نشان می دهد، نسبت به جنبه های علمی آن واقف است، و دیگری نفس اماره که از آن برای بدن خطرناک تر است. بدین ترتیب، از دو دشمن بدن انسان به صورت مقایسه ای در ضررهای که برای آدمی دارد، سخن می گوید. این روش او در بیان مسائل علمی و استفاده تمثیلی یا توضیحی برای شرح مسائل اخلاقی، جالب و کاری متفاوت است. این کار بیش از هم با بیان تشریح طبی برای بدن، و مقایسه آن با زندگی اخلاقی فرد یا حتی جامعه انجام می شود. خودش هم توجه دارد که «این مثال بکر و استدلال نو در هیچ کتابی سابقه ندارد» (2/45). مباحث بعدی این مجلد، عمدتا اخلاقی و خارج از مبحثی است که ما دنبال می کنیم.

در یکی از آخرین بحث ها تحت عنوان «استقامت» گزارشی از ظلم وستمی که در حق شیعیان شده بدست داده، از پادشاهان شیعه حمایت کرده و در نهایت باز به غربی ها در دوره اخیر حمله کرده است و روی دو تعبیر ترکیبی خود که در سرمایه سعادت هم بارها کنار هم آورده «ایمان مذهبی و تعصب ملیت» یا «آیین داری و وطن پرستی» تأکید کرده و می گوید: «متاسفانه که در این قرن اخیر، دست های خائن، و بدخواه بیگانگان، و نیرنگهای غیر مستقیم غربیان، در اعماق این عنصر پاک اثر خود را بخشیده و به جای مبارزه با رقیبان و خورد کردن حریفان، مشت های آهنین خود را بر کله یکدیگر می کوبند و قوای خداداد دشمن کوب را در راه ضعف ملیت خود خرج می کنند، و خانه هم میهن و کاشانه هم مذهب خویش را ویران می سازند». (2/75 ـ 76).

از فهرست ها چنین بدست می اید که دو مجلد نامه آدمیت به عربی نیز تحریر و و در سال 1408 توسط موسسه البلاغ کویت نشر شده و عنوان رسالة الانسانیة: منهج لصیاغة الانسان وفق رسالة السماء است.

MOfoc1591910847.png

ج: در باره سفرنامه «سرمایه سعادت»

چنان که گذشت، این کتاب سفرنامه ای است که میرزا حسن احقاقی همراه برادرش میرزا علی و شماری از بستگان و دوستانش، از کربلا به مشهد نوشته است. مجلد اول آن با نام سرمایه سعادت و تا رسیدن به تهران، در سال 1303 ش در شهر مشهد و توسط مطبعه خراسان منتشر شده، اما مجلد دوم آن که به گفته وی در پایان مجلد اول، نامش حیات جاوید و در حال تهذیب بوده، هیچ گاه منتشر نشده است.

سفر وی روز 14 ذی حجه سال 1341 ق / 5 مرداد ماه 1302 ش آغاز شده، و وی پس از رفتن به بغداد و کاظمین، راه خانقین و در نهایت ایران را در پیش گرفته و پس از آمدن به قصر شیرین عازم آذربایجان شده، و پس از آن از تبریز به تهران آمده و سفرنامه تا همین جا خاتمه یافته است.

این سفرنامه، مانند بیشتر سفرنامه ها، اطلاعات مربوط به راه و وضعیت شهرها و روستاها را دارد. همین طور در باره مردمان مختلف مناطق و وضعیت آنان نیز آگاهی هایی بدست می دهد، اما یک امتیاز آن که سبب توجه نویسنده ی این سطور به آن شد، مقطع زمانی آن سال 1302ش و تمرکزی است که نویسنده به عنوان یک روحانی آن زمان روشنفکر، نسبت به بحثهای جاری فرهنگی ـ سیاسی و تمدنی دارد. بحث ایران، جهان اسلام، دشواری های آنها، علل و راه حلها. حجم قابل توجهی از معلومات کتاب در این زمینه است.

نویسنده این اثر در مقطعی از زمان قرار گرفته که بدون شناخت آن، نمی توان افکارش را درک کرد. سال 1302 ش، نزدیک بیست سال از مشروطه گذشته، تجدد در ایران ریشه دوانده، ابهامات و انتقادها نسبت به دین و مذهب و روحانیون بیشتر شده، و سالهاست که روحانیون به رغم این که هنوز جایگاه خود را دارند، زیر فشار انتقادهای تند هستند. این انتقادها، از اصل دین گرفته، تا مذهب، تا شعائر دینی و مذهبی، و تا انتقاد از روحانیت و ساختار آن، در همه ابعاد وجود داشت. آمدن مطبوعات و آزادی نسبی آنها، دست مخالفان را برای انتقادهای تند باز گذاشته بود، و حجم بالایی مطلب که متکی به تجربه های دنیای جدید علیه دین بود، میان مردم ایران انتشار یافته بود. مدارس جدید هم توسعه یافته و بر شمار دانش آموزان بشدت افزوده شده بود. در واقع، اهل مطالعه، بسیار بیش از گذشته بودند. دو گانه علم و دین و تعارض آنها، مشکلات زیادی را از نظر ذهنی برای مردمی که حالا در پی تمدن نوین بودند، ایجاد کرده بود.

در این سوی، اتفاقاتی هم در میان مذهبی ها افتاده بود. آنها در مقابل این انتقادها، قدری آماده تر شده و از مجموعه تجربه های جهان عرب و مسلمانان آن نواحی هم با توجه به کتابهایی که می آمد و اندکی هم ترجمه می شد، استفاده می کردند. در این زمان، چندین نشریه در کرمانشاه، تبریز و حتی مشهد و علاوه بر اینها تهران و نیز رشت، در دفاع از اسلام به زبان روز انتشار می یافت. اینها ادبیات نوینی را در حوزه دفاع از دین، بکار گرفته و آموزه های نوآورانه را ترویج می کردند. در نجف و دیگر شهرهای مذهبی عراق از جمله کاظمین و کربلا نیز فعالیت هایی در این زمینه وجود داشت. برخی از کسانی که بعدها ـ پس از شهریور 1320 ـ در شمار مدافعان روز دین درآمدند، مانند میرزا محمد باقر کمره ای یا حاج سراج انصاری، از تحصیل کردگان نجف و کاظمین بودند که با ادبیات دینی جدید، همانجا آشنا شده بودند. بدین ترتیب می توان، یک دوگانه نیرومندی را در دو طرف مشاهده کرد که یک گروه، متدینان سنتی و جدید و گروه دیگر متجدد و مستفرنگان بودند و اینها سخت برابر هم درآمده بودند. در این میان، سخت ترین کار برای کسانی بود که در این وسط قرار گرفته بودند. هم باید انتقاد از خودی می کردند و هم جواب مخالفان را می دادند. هم درک می کردند اتفاقات تمدنی بزرگی در غرب افتاده، و هم ترس آن داشتند که تبعات و پیامدهای آن، نابود کردن فرهنگ دینی و ملی باشد. نمونه آنها به طور آشکاری همین نویسنده ماست که صفحه به صفحه، این چالش را در وجودش حس می کند. گاهی به این سوی می تازد و گاهی به مقابله با مخالفان در می آید. در هر مورد، استدلالهای خاص خود را دارد و روشن است که گرفتار سرگردانی عجیبی شده است.

در این کتاب، فهرستی از انتقادهای رایج، از نوع باورها، دیدگاه های تاریخی، مسائل رفتاری و سازمانی در باره دین و روحانیت را مشاهده می کنیم که نویسنده بنا دارد به آنها پاسخ دهد. این کار، در ضمن گفتگوهایی که با افراد مختلف دارد، خود را نشان می دهد. همزمان او، انتقادهایی از غرب دارد و بیش از همه نگران تسلط غرب، نابود کردن دین، ایرانیت، و حیثیت ملی ایرانیان است، چیزی که از آن با تعبیر «لعبت ساسان» یاد می کند. در این زمینه، در همه جا، احساسات ملی و دینی خود را بروز می دهد. با این حال، توجه به برتری غرب دارد، و حتی در سخت ترین لحظات که به غرب یا غربزدگان یا به قول خودش مستفرنگ ها حمله می کند، مراقب هست که توجه داشته باشد، غرب نه فقط صنایع دارد، که در مسائل دیگر هم، نکات قابل پیروی فراوان دارد. او هم مثل بسیاری از مخالفان غربزدگی دوره بعدی، شادمان یا جلال، توجه دارد که غرب جنبه های مثبت زیادی دارد و نمی خواهد آنها را انکار کند. در مواردی که از مستفرنگ ها انتقاد می کند، بلافاصله اشاره می کند که بهتر است، جنبه های مثبت غرب را فراگیرند نه صرفا جنبه های بد آن را.

این تصور را در ذهن داشته باشیم که نویسنده ما، در تابستان  سال 1302 از کربلا به بغداد و کاظمین و از آنجا عازم ایران شده، پس از عبور از کرمانشاه، عازم آذربایجان شده است. در راه، مناطقی مانند شهر اسکو و جز آن، مرکز سنتی طرفداران جماعت احقاقی، مورد استقبال مردم وعلمای محل قرار گرفته و در نهایت به تبریز رفته است. آنها تصمیم می گیرند پیش از آمدن سرمای شدید، عازم مشهد شوند و به این ترتیب از تبریز حرکت کرده، از راه میانه و زنجان و قزوین، به تهران می رسند. چند روزی هم در تهران هستند که این سفرنامه به عنوان مجلد اول خاتمه یافته است.

آنچه در این کتاب آمده، مربوط به این مسیر و رخدادهای آن، آن هم بر اساس معلومات یک جوان طلبه و در فضای ایران آن زمان است. چنان که اشاره شد، افکار وی که بازتاب اوضاع فکری و سیاسی و اجتماعی آن دوره است، می تواند به عنوان یک منبع به ما کمک کند تا بدانیم در ایران آن وقت، از دید امثال وی، چه در ایران می گذشته است. از قضا این سن ایجاب می کند که جوانی با خاستگاه حوزوی و قدری متجدد، چه گفتمانی را دنبال می کرده و شعارها و قافیه های شعری او، منادی کدام نگاه و نگرش بوده است.

گزارشی از این کتاب، هدف ادامه این مقدمه است، و طبعا نظم مطالب بر اساس اظهارات اوست که به هر مناسبت، نکته ای را بیان کرده است.

PNT5w1591910899.png

برزخ تمدن و تدین در گزارش محتوای سفرنامه

به نظر می رسد، نویسنده در طول راه، یادداشت هایی بر می داشته و زمانی که به مشهد رسیده، گزارش برخی وقایع طول راه را در مشهد برای دوستانش نقل می کرده است. در این وقت، دوستانش از او خواسته اند آن مطالب را بنویسد. ابتدا، گفته است که کار سفرنامه نویسی از «ابنای علم یا منسوبین به عالم روحانیت نامناسب» است، مگر آن که مشتمل بر «علوم حقه» باشد، و از این کار عذر خواسته، اما در نهایت، «پس از اصرار» پذیرفته و همانجا بانی چاپ آن هم «عمدة التجار آقای مشهدی محمد تقی» چاپش را تقبل کرده است. افزون بر اینها، یک «هاتف غیبی» هم به او ندا داده است که وقتی سید نعمت الله جزائری آن طور مطالب را در زهر الربیع یا انوار نعمانیه نوشته، چرا نگارش چنین کاری از سوی من درست نباشد: «سروش مخفی از هاتف غیبی به سمع فؤاد رسیده که برخیز و خامه همّت بر کف استوار کن و با کمال اطمینان آنچه دیده و شنیده‌ای بنگار. وقایع سفرت از قصص و حکایات انوار نعمانیه و زهرالربیع علامه سید نعمت الله جزائری و کشکول علمای اعلام کمتر نیست». تازه این که این قبیل سفرنامه نویسی با «طباع اغلب متمدّنین زمانه» هم سازگار و مطلوب است. در مقدمه، خواهش او این است که کسی این کتاب را مانند کتابهای رمان نبیند: «از صدق و صفای مطالعه کنندگان محترم خواهشمند است، سفرنامه این ناچیز را به دیده رمان ننگرند، و در زمره ی سایر جعلیات به شمار نیارند». این را از این روی تأکید می کند که در کتاب، بسیاری از گزارش ها، صورت ادبی و داستانی به خود گرفته و پیداست که این چنین اتفاق نیفتاده است. نویسنده از عامیانه نویسی خودش در مواردی یاد کرده و این که مثلا میشوند را مشین نوشته و از این کار کسی اعتراض نکند. میرزا حسن طبع شعر دارد و در سفرنامه، اشعاری از خود با علامت اختصاری «س» که اشاره به تخلص او «سلیمی» منسوب به جد اعلایش هست، ارائه می دهد.

جماعت آنها، روز یکشنبه 14 ذی حجه 1341 عازم بغداد و سپس کاظمین می شود. در نخستین قدم، به دیدار دوستی می رود که پیداست آدم محترمی است. همراه او به دیدار دوست دیگری به نام محمد سعید می رود. در آنجا دید و بازدید است، اما در بین صحبت، معلوم می شود، بیماری او در اثر سست شدن بدن و آن ناشی از ورزش نکردن است. او می گوید قصد ساختن زورخانه ای در خانه اش دارد. در اینجا، بحثی در باره ورزش و نماز می شود. نویسنده ما و دوست همراهش به او می گویند، بهتر است بجای ساختن زورخانه در خانه، بیشتر نماز بخواند، اما محمد سعید می گوید، اتفاقا کسانی که نماز استیجاری می خواند، ضعیف ترند. «آقای چلبی! بحمدالله شما مسلمانید، حضرت رسول(ص) بهتر از این ورزش به ما آموخته، شما هر روزه پنجاه و یک رکعت نماز واجبی و مستحبّی را در اوقات مخصوصه وی ادا ساز ید، اگر کسالت رفع نشد به گردن بنده». محمد سعید، می گوید، عبادات صرفا جنبه عبودیت و بندگی دارد، «به حفظ الصحّه چه ربطی دارد»؟ نویسنده ما، می گوید، شما از دین شناخت درستی ندارید و «نکات آیین مقدس ما مهجورید». دین هم جنبه اخروی دارد و هم جنبه دنیوی. «این قانون مقدّس از برای صحّت ابدان، استقامت ادیان، ترقّی نوع، تربیت ارواح، دفع بیگانه، حفظ ثغور و به جهت حقایق دیگر که از تعدادش همچو منی عاجز است، نازل گشته» است. بحث در این زمینه ادامه می یابد، و میرزا حسن، گفتاری از یکی از «حکمای اروپا» که طبیب هم بوده نقل می کند و آنچه در باره اسلام می خواهد، از زبان او می گوید. منبع طبعا معلوم نیست. این حکیم اروپایی که مسلمان شده، می گوید: «یگانه نکته‌ای که مرا به تبعیّت این قانون ترغیب می‌نماید، این است محمد بن عبدالله(ص) که مؤسس این شریعت و واضع این یگانه قانون است، در میان طایفه ای نشو و نما فرمود که بویی از مدنیّت و شرف به مشام آنان نرسیده، و از لوازم انسانیّت و ترقّی ذره‌ای بهره‌ نداشتند. با این همه، نکات آیین و دقایق قانونش محیّرالعقول، تاکنون عقلای شرق و حکمای غرب از حلّ جزئیات احکامش عاجز آمده، به عجز خود معترف‌اند. قانون اسلام ... را با حفظ الصحّه به غایت موافق یافتیم». سپس از قول او می گوید که اروپا «که اکنون نخست ملّت قانونی عالم به شمار می‌رود» همچنان نیازمند قوانین دیگران است. وی از جمله موارد برتری اسلام را این می داند که «امروز اساس ملل متمدّنه اروپا بر بی‌ناموسی استوار است، چنان که یکی از قوانین ایشان، مرد زیاده بر یک زن نمی‌تواند اختیار نماید، در صورتی که کلیت، در هر نقطه‌ای از نقاط عالم جماعت نسوان چهار پنج برابر مرد است». وی چند همسری را یکی از موارد برتری اسلام دانسته و روش اروپاییان را که سبب می شود بیشتر زنها تنها بمانند را امری «مخالف تمدن و مضر عالم انسانیت» می داند. تازه می گوید که اکثر قوانین اروپائیان از همین قرار است که همه آن‌ها مخالف تمدّن و مضرّ عالم انسانیت می‌باشد». متن سخنان این حکیم، گزارش یک سخنرانی در یک مجمع عمومی است که فریاد شادی و موافقت همه را همراه دارد. وی از قول آن حکیم فرنگی مسلمان شده، ادامه می دهد: «اکنون که 17 سال از آن مدت گذشته، هزاران اروپایی به قوانین مقدّسه اسلامی عمل می‌نمایند». نویسنده ما به محمد سعید می گوید: «ببینید یک نفر اروپایی چگونه به منافع آیین ما ملتفت گشته، و از در تعصّب و قانون‌پرستی امثال ما را تهدید می‌نماید؛ چرا باید به اندازه یک نفر اروپایی ادراک نداشته باشیم. نمی‌گویم ورزش یا ژیمناستیک اعمال مفرمایید، یا این که حرام است، مقصودم این است که شرع مقدّس ما از هیچ جهت ناقص نیست، بلکه تمام لوازم انسانی را به خوبی داراست، ولی هر شخصی به فلسفه‌اش پی نمی‌برد». در اینجا محمد سعید قانع می شود و قول می دهد به جای ژیمناستیک و درست کردن زورخانه، همان نماز را بخواند تا بدنش سالم شود. دم در وقت رفتن می گوید: «شما مطمئن باشید ورزش را به نماز مبدّل ساختم».

کاروان آنان به سمت ایران حرکت کرده، به خانقین و از آنجا با اتومبیل به گمرک خانه ایران می آیند. بازدید از گذرنامه و وسائل انجام و آنها به این سوی می آیند. در قصرشیرین همراه دوستی برای آب تنی نزدیک رودخانه رفته و گرفتار آب خروشان می شوند، اما به زحمت خود را نجات داده و با دوست خود صحبت می کند. از صفای جسمانی آنجا، و گلایه از نبود صفای روحانی. او آرزوی تحقق شریعت اسلامیه را دارد و  می گوید ای کاش «شریعت اسلامیت» جاری بود که می توانست یگانگی و اتحاد ایجاد کند، و رونقی به مملکت دهد «علم معرفت لازم داریم که سرمایه تمدن و ترقّیست».

در اینجا، از گفتگوی خود با یک ارمنی در حضور چند مسلمان که پیش از آن، چندین روز با آن شخص در باره اسلام گفگتو می کرده اند، یاد می کند. بحث آنها از انکار اعجاز قرآن و شق القمر است. این بحثها از وقتی که گروه های تبشیری مسیحی به ایران می آمدند، از زمان عباس میرزا به این طرف میان علما رواج داشت و کتابهایی هم نوشته شده بود. میرزا حسن تلاش می کند بگوید که اگر کسی از منجمان شق القمر را گزارش نکرده، برای این که نیمی از مردم آن وقت دنیا، اصلا اهل علم نبوده و از این مسائل سر در نمی آورده اند: «قطعه ی آمریکا و جزایر شرقی اقیانوسیه، زیاده بر عدم ادراک، از مشاهده این معجزه ی آسمانی به واسطه اختفای قمر از آن نقاط بی‌بهره بودند؛ و وحشیان جزایر غربی اقیانوسیه و آفریقا نیز درک آن خارق عادت را نداشتند، بلکه ادراک بوزینگان حالیه از اوقات دیرین آنان بیشتر است، در صورتی که همین بوزینگان درک اختلال حالات عالم سفلی را نمی‌توانند تا چه رسد به حوادث اجرام علویه در آن زمان». آنها هم که اهل فهم و علم بودند، عدّه زیادیشان عمدا نمی خواستند چنین امری را ثبت کنند. مسلمانها هم که آن را گزارش کرده اند. در باره اعجاز قرآن هم همان مطلب قدما را می گوید، هر پیامبری به تناسب علوم رایج عصر معجزه می آورده (موسی برابر ساحران و عیسی در برابر طبیبان) و پیامبر هم در میان اعرابی بوده که از ادب عربی بالایی برخوردار بوده اند، و این طور نیست که دیگر مردم، به سادگی این جنبه اعجاز را دریابند. آنها که باید دریافتند و نتوانستند برابرش کاری کنند، و گویی همین برای ما کافی است، بویژه که بعد از آن نیز کسی نتوانسته مثل آن را بیاورد. همین کافی است توجه کنیم «از برکت این کتاب مقدّس، مصری‌ها که از عالم تمدّن بهره بزرگی را دارا هستند، تاکنون یک نفر عاقل از دائره اسلام قدم به خارج ننهاده، در صورتی که اختلاط تام با پروتستانهای آمریکا و اروپا داشته و دارند. البته طبیعیان ما که از این نعمت سترگ بی‌خبرند طبیعی است به مقاله تو خواهند گویان شد. بنابراین ما را نشاید که از اعجاز قرآن سخن رانیم، بلکه از برای اعجازش این بس که قاطبه عرب به آواز بلند لیس هذا کلام البشر می‌گویند». به علاوه، قرآن خودش در مقام قانون و دانش در رتبه ای است که نیازی به این گونه معجزات هم ندارد، چرا که پیامبر «با وجود فقدان اسباب و نبودن آلات ظاهره، احکامی را یادگار نهاد که به اعانت هزاران دانشور صورت پذیر نیست. تاکنون دانایان هر کشور وی را عقل کل و ... نخستین حکیم می‌خوانند».

 یک نکته را در باره این قبیل اظهارات باید در نظر داشت، و آن این که در قرن نوزدهم، در اروپا، از زمانی که مطالعات اسلامی آغاز شد، بسیاری از منتقدان قرون وسطای مسیحی، به برتری اسلام بر آن، استناد می کردند. این نوشته ها، کم بیش به عربی ترجمه شد و مستندی گشت تا به گفته های شماری ازعالمان عصر روشنگری درگیر با مسیحیت، در باره اسلام استناد شود. در واقع، روشنفکران دینی در یک دوره، دنبال اثبات حقانیت اسلام، با کلمات غربی های قرن نوزدهم بودند.

ادعای دیگر در گفتمان رایج روشنفکری دینی این دوره، این است که غربی ها اگر دانش یا قوانینی دارند که البته ناقص است، آن مقدارش هم که قوانین خوب است، از ماست: «اغلب قوانین جدیده که به حضرت عیسی(ع) نسبت می‌دهند، از احکام اساسیه ما به غارت برده‌اند». او می گوید «اگر هر آینه وقت داشتم تفصیل غارتی‌های شریعت مقدّس ما و غارتگران آنان را عرض می‌نمودم».

نویسنده در لابلای عبارت پردازیهای ادبیانه به سبک خود، که ضمن آن اشعاری هم از سروده های خود می آورد، سعی می کند احساسات وطنی ـ اسلامی را نشان دهد.  از این که کشورش این چیزی زیر سایه نفوذ بیگانگان است، اظهار تأسف می کند: «آه ای کاش مادر گیتی مرا نزادی، ای کاش کودکانه نیک و بد زمانه را درک نکردمی تا گوی زنخ لعبت اسلام و ساسان را بازیچه بیگانه ندیدمی». از این که «آیین داری و وطن پرستی که «سرمایه سعادت ما بوده» از بین رفته، اظهار تأسف می کند. سرمایه سعادت، نامی است که او برای سفرنامه خود انتخاب کرده و در اینجا، مقصود خود را از آن گفته است: «آیین داری [و] وطن پرستی که خوی نیاکان پاک و سرمایه سعادت ما بود، از میان برداشته‌ایم. قوّت ثروت مملکت مایه ترقّی همسایگان گشته، امروز روز عزاداری ماست نه غزلخوانی، امروز روز نواخوانی ماست نه شادمانی».

سفر ادامه یافته و نویسنده ما جزئیاتی از تفتیش میان راه و گرفتن مالیات عبور را بیان کرده و مسیر را به سمت کرمانشاه ادامه می دهند. مطالب اندکی در باره شهر، و نیز نامه نگاریش به یک دوست را گزارش کرده و از آنجا عازم بیستون می شوند. شب اول محرم 1342 آغاز سال قمری را در این جا هستند، و در عزاداری مردم شرکت می کنند: «حقیقتاً حالیه از عالم اسلامیت آثاری که مایه ترقّی اسلام و اسلامیان باشد، جز این یگانه ی سرمایه دنیا و آخرت، شعاری باقی نیست». وی آل بویه را موسس این آیین ها دانسته و برای آنان طلب مغفرت می کند، دولتی که «نام نیک فرماندهان کیان و ساسان» را زنده کردند، تاجدارانی که از وقتی رفتند ما هم «قانون اساسیه شریعت اسلامی را از دست دادیم». از آن وقت بود که «بدبختانه مملکت عزیز لگدکوب خیل آشنا و بیگانه گردید، و تاکنون دچار لطمات بی‌رحمانه همسایگان می‌باشیم».

به گفته وی، این عزاداری است که می تواند شوکت و ابهت ما را زنده نگاه دارد، چرا که همزمان می توان «میلیون ها نفوس هند را هم با همآواز کند». «اگر به دقّت ملاحظه کنیم خواهیم دانست چنین سرمایه ترقّی و اساس شوکت در دست داریم که در برابر ازدحام یاجوج و ماجوج سدّ سکندر است ماتم داریست که میلیون‌ها نفوس هند را با ما هم‌آواز می‌نماید. ماتم داریست که سالی هزاران بودایی و برهمن داخل دایره اسلام می‌سازد. همین حرکات مجنونانه ماتمداران ما عقلای خارج را مبهوت کرده، همین وضع دیوانگی ماتم‌داران ما دانایان خارجه را فرتوت ساخته، در برابر تبلیغات کشیشان و مصارف بی‌پایان پروتست و کاتولیک همین ماتمداری و تعزیه خوانیست، وگرنه از اسلام و ایران تاکنون نام و نشانی نبود».

وی از این که مستفرنگ ها، ماتم داری را حرکاتی وحشیانه می دانند، اظهار تأسف می کنند، چرا که همین آیین است که «رشک متمدّنین عالم انسانیت گشته» است. البته از موزیک نوازی میان آنها اظهار گلایه می کند که علما باید جلوی آن را بگیرند.

نویسنده سبزه زارهای میان راه را می بیند و از قول مالکوم انگلیسی در تاریخش نقل می کند که گفته بود: «گلزارهای فرنگ با هزار زحمت و مصارف و تربیت، با چمن‌های خودروی این خاک پاک برابری نتواند». بعد خودش می افزاید: «نیز می‌توان گفت ادراکات و نظریات عقلای متمدّنه اروپا، با افکار ساده بیابانی و چادرنشینان بی‌تربیت ایرانی برابری نتواند». به نظر او، مربیان این مملکت غافلند که «این چادرنشینان همانان‌اند که ناز بر قیصر و خاقان می‌نمودند». با این حال، نگران است که چرا  اگر این ویژگی ها  و توانایی ها را داریم، کشوری با این راههای ویران داریم: «در برابر این مناظر دلگشا، طریق ما به کلّی خراب است. جاده بسیار تنگ پست و بلند، سنگ‌های ناهموار در همه جایش فراوان، به حدّی که مانع آزادی رفتار چارپایان است». این حکایت، حکایت چالش ذهنی ـ مدنی ماست. اعتماد به نفس بر اساس یک نگاه نوستالژیک به ایران بزرگ ساخته در ذهن، و بعد هم اینهمه عقب ماندگی، همین حکایتی است که در این عبارات خود را نشان داده است. وی از سختی راه مرتب می نالد و حق هم دارد. هر لحظه امکان سقوط هست، تا آنجا بالاخره نجات می یابند. تنها مقر استراحت، یک کاروانسرای شاه عباسی چهارصد ساله بلکه بیشتر است که در آن اقامت می کنند.

در سنقر یا سونقور، گفتگوی خود را با یک چاروادار در باره جوانی از فرنگ برگشته که در سودای نمایندگی در آن منطقه است و همان روزها انتخابات هم بوده، نقل می کند. چاودار که محلی است، خطاب به میرزا حسن می گوید:«آقا این جوان را می‌بینید، امثال اینان ما را وحشی و خویش را متمدّن می‌شمارند، الحال ایستاده می‌شاشد و با این کثافتِ دست و نجاست که فلان محل را مباشرت کرده، خربزه خواهد خورد. پدرش از اعیان کرمانشاه ... این پسر یگانه را بهر تحصیل زخارف نه معارف، به لندن فرستاد. پس از 13 سال، دو ماه است، به وطن مراجعت نموده، اکنون به هوای وکالت به سونقور آمده، هر نفری را یک تومان می‌دهد که وی را انتخاب نمایند. شما را به خدا از علوم و معرفت اینان به عالم انسانیت ایراینت چه فایده دارد»؟ میرزا حسن خودش از «اخلاق زشت فرنگیان» که «سوغات» این افراد به وطن آن هم با «تقلید» صرف است، یاد کرده است «ای دو صد لعنت بر این تقلید باد». این که چطور اینان حسن وطن پرستی و دینداری را که دو رکن است از دست می دهند، همزمان خائن وطن و اسلام اند. اینها زبان فرنگی را برای دختربازی در فرنگ یاد گرفته اند و همه چیز خود را به لعبت فرنگ باخته اند «به این واسطه حبّ اسلامیت که هیچ تعصّب ملّیت نیز از دل سیاهش بیرون خواهد شد. تف بر این غیرت، تف بر این حمیّت، تف بر این تحصیل».

این تصویری است که در ذهن یک طلبه جوان از تحصیل جوانان ایرانی در فرنگ وجود دارد. او چاروادار را که این مطالب را از قول او نقل می کند، دعوت به صبر می کند و می گوید: «وقتی یک نفر مکاری بی‌علمِ بی‌تربیت، در فکر ترویج دیانت و ترقّی مملکت خویش است، و از اوضاع مأمورین و خرابی متمدّنین حالش دگرگون شده» چطور این جماعت فرنگ رفته و روسای مملکت این مطالب را درک نمی کنند. طبعا در این میانه، بحث وکالت هم هست. مجلسی که از این جماعت درست شود، آیا دولتش شبیه همان «دول مقیده» که از طرف بیگانگان منصوب می شوند، نخواهد بود؟ اینجا مقایسه بین استبداد قدیم و شکل جدید که مشروطه است می پردازد: «فرقی که هست حکمران دولت استبداد، شخص معیّنی است که بَهر ترقّی مملکت خویش مجبور است ملت را آرام، مذهب را رواج دهد، ولی این استبداد را که بر هیئت اشتراط ریخته شده [مشروطه]، امرای بی‌شماریست با آرای مختلفه که به هم چشمی و رقابت یکدیگر وطن عزیز را به باد بیگانه می‌دهند، چنان که هر روزه از قوّه دینی و تعصّب ملّی کاسته می‌شود». این عبارت، آشفتگی های بعد از مشروطه را هم گزارش می کند و ندای آمدن یک مستبد را هم به گوش می رساند.

در اینجا، توضیحی می دهد که پیداست نگران این هست که مبادا کسی تصور کند امر تحصیل در فرنگ، صرفا همین است، لذا، از باب توصیه خطاب به جوان ایرانی تحصیل کرده در فرنگ می گوید: اگر دیوهای فرنگ را در آغوش گرفته ای، لااقل در فکر پیشرفت مملکتت هم باش: «گیرم در آغوش دیوهای فرنگ پرورش یافته‌ای، و رفتار فرشتگان وطن عزیز را از کف باخته‌ای، ولی چون پیشرفت مملکت و ترقّی دولت را در رواج دیانت و نشر احکام شریعت می‌بینی، همی باید شیوه سیاست را پیشه خود سازی، و از در تدبیر به استحکام دیهیم و سریر بپردازی تا کاشانه خویش را به دستیاری بیگانه و خویش برپا کنی، و کشور ویران را به اقدامات صحیحه آباد نمایی». به او می گوید، به فکر استفاده از جوانان هموطنت هم باشد، آنها که مهر وطن دارند. به فکر اتحاد با همه مسلمانان هم باش: «اگر شیوه ی اسلامیت را ضمیمه حبّ الوطن قرار دهی، و طریقه مذهبی را وسیله مملکت‌داری نمایی، در آن هنگام صد کرور جعفری با هفتصد کرور مسلمان با تو هم‌آواز می‌گردند، و در نظریات همراز می‌شوند، و از برای اسلامیت با جان و دل در برابر اعدا می‌کوشند».

تفسیر این مطالب این است که فرنگ در پی نابودی ماست و نباید به آن اعتماد کرد: «هنوز کمیسیون اروپایی که بهر اعدام اسلام و اسلامیان تشکیل داده بودند، از یاد نرفته و گستاخی‌های اعاظم وزرای اروپایی را درباره قرآن کریم فراموش ننموده‌ایم. آیا تشکیل این کمیسیون و اعدام اسلامیت بهر چیست؟ این کمیسیون بهر اعدام مملکت عزیز است. این اجتماع بهر نابودی ملت گرامی است که به واسطه قوّت اسلامیت و جامعیّت این کتاب مقدّس تشکیل یافته و برقرار بوده و خواهد بود، وگرنه چند ورق قرآن یا چهار رکعت نماز یا یک ماه روزه ما مسلمانان به استقلال و سلطنت اروپاییان چه ضرر می‌رساند؟ هان بیدار باش! همی‌ خواهند به دست تو و اضمحلال اسلام دولت شش هزار ساله ما را ویران نمایند». این مطالب ربع قرن پیش از کتاب تسخیر تمدن فرنگی شادمان، و بیش از سی و پنج سال پیش از غربزدگی جلال نوشته شده است. وی سپس از تلاش امریکایی ها برای ترویج مسیحیت، به بهانه ایجاد بیمارستان و مراکز درمانی پرداخته و از این که ما در این میانه بازیچه بیگانگان شده ایم، می نالد. سطوری چند هم در باره برگزاری انتخابات آورده و این که چطور کسانی با پرداخت پول، خرید رأی می کردند.

سفر ادامه یافته و آنها وارد گردکان می شوند. پس از ساعاتی راهی شده از گردنه های سخت، باید عبور کنند: «قریه گردکانی را مه پوشیده، ولی باز مانند سیاه چادری نمودار است. حقیقت چشم انداز این جا به غایت باصفاست. از مشاهده این منظره عالی، خستگی را به کلی فراموش نمودم. یاران از عقب رسیده، پیاده رو به راه نهادیم. از آن باد و سرما و ابر و مه اثری نیست. قطعات مینا رنگ لاله‌های رنگارنگ چمن‌های زمرّدین، آب‌های صاف بلورین را با کمال نشاط و انبساط می‌پیماییم».

آنگاه عازم خسروآباد می شوند. این روستا با شماری روستای دیگر متعلق به امیرهمایون است. آنها برای عزاداری در مسجد حاضر می شوند و در کنار امیر همایون هستند. حضرت خدایگانی که همان میرزا علی برادر بزرگ میرزا حسن است، مشغول گفتگو با امیر همایون است و خود میرزا حسن هم مشغول صحبت با برادر کوچک وی. امیر همایون از ستم روسها و عثمانی ها می گوید: «دهاتی که راجع به حقیر است، پانزده مرتبه به غارت رفته، و به آتش بیداد روس‌ها، ارامنه، عساکر ترک، سوخته خاکسترش را به باد داده‌اند. فغان از بیدادهای روس، نه گله گذارند نه رمه، نه از نقد دست کشیدند نه از اثاث دقیقه‌ای از لوازم بربریت فرو نگذاشتند». او می گوید «عساکر ترک» هم که به اصطلاح «برادران دینی» هستند، کمتر از آنها نبودند. او می گوید، وقتی از اینجا عبور می کردند، از مردم به عنوان حیوان سواری استفاده کرده، خود و بارشان را به دوش افراد می گذاشتند تا از گل و لای رد شوند: «عاقبت گروهی از این بیچارگان برگزیده، وسایل حمل و نقل خویش قرار دادند. هر دیوی به گردن موری سوار، هر کدام از رعیت‌های عزیز یکی از آن وحشیان را بر دوش گرفته، از آب و گل عبور می‌داد». بیشتر دهات، نابود شده و مردمی در آنها باقی نمانده است. میرزا حسن ما که می خواهد از ترک های مسلمان حمایت کند، از دادن دست یگانگی با مسلمانان سخن می گوید: «اولا عداوت و بیگانگی زمان پیشین گذشت». «اکنون با تمام یگانگی دست اتحاد به هم داده‌ایم. باید افعال زشت دیرین از جانبین فراموش شود، و به نام اسلامیت و جامعیت قرآن کریم و مکه مکرّمه و باقی اساسیات دینی، در زیر یک بیرق درآییم، شاید خیل کفر و نفاق را از ممالک اسلامی و سلطه اجانب را از خود دور نماییم». ممکن است این مأموران ترک، بد بوده اند، اما «بزرگان آنان حاشا که از این حرکات وحشیانه فرسنگ ها دورند، بلکه اغلب متمدّن مهربان خوش اخلاق پسندیده خوی می‌باشند». توصیه می کند که با جوانان اسلامبول بنشینید تا گفتار من را تصدیق نمایید: «از این گونه وحشیان در هر ملّتی یافت می‌شوند، نباید به واسطه چندین نفر هتّاک عموم را بی‌باک خواند». شب در وقت خواب، می گوید که یکسره در فکر این مسائل است این که «تمام فکر و خیالم در بدبختی قوم نجیب و ملّت عزیز است که هماره لگدکوب خیل بیگانه و دچار لطمات بی‌باکانه‌ایم. گاهی روسیان معبد ما را بمباردمان کنند، و روحانی ما را در اعز ایام به دار کشند؛ اکنون دچار پولتیکات بی‌رحمانه همسایگان و تقلّبات پروتیانیم!، آنان به غارتگری ثروت و مملکت مشغول، اینان بهر ربودن آیین و مذهب در کارند. بدتر از همه برادران اسلامی ما از تدبیرات بیگانه غافل، دست از نفاق و لجاج نکشیده‌اند، بلکه هماره به حرکات وحشیانه آبروی دولت و ملت را می‌برند. هر جا می‌گذری، صیحه ی اتفاق اسلام همه آفاق را فرا گرفته افسوس نتیجه از برای هیچ یک حاصل نیست».

 در این جا، گذارش به یک قاضی سنی می افتد، با او گفتگویی دارد و موضوع صحت اتحاد مسلمانان است. قاضی نگران از بین رفتن دولت عثمانی است و کل جریان اتحاد مسلمانان نیز هدفش نجات همان دولت است: «امروز یا فردا استقلال هفتصد ساله عثمانیان خواهد رفت، بیگانگان دندان طمع را با کمال اشتها به فرو بردن مکه مکرّمه، و مدینه منوّره تیز نموده، عتبات عالیات در زیر سلطه انگلیس است، سوریه و فلسطین لگدکوب خیل اروپاییان است، قطعات اسلامی آفریقا را بیگانه تصرّف نموده، اتفاق دینی مرهم این همه دردهاست».

هر دو به ضرورت آن باور دارند، اما میرزا حسن، به او می گوید اتحاد شرایطی دارد: «من نفهمیدم شما اتفاق دینی به چه معنا می‌گویید»؟ قاضی می گوید «من همین را می‌دانم که اوّل شرط اتفاق اسلام باید نماینده یکی باشد، و مابه الاختلاف از میان برداشته شود». میرزا حسن می گوید: در این اتحاد، اولا باید روشن کرد دقیقا نماینده هر دو گروه کیست و ثانیا این که چه کسی از این دو باید رئیس باشد، چون بدون ریاست، کاری از پیش نمی رود. در حال حاضر، ریاست های اسلامی مختلفی هست: «نخست ریاست‌های اسلامی را یک یک بشماریم، دولت علیه ایران، دولت علیه حالیه ترک، امیری افغان، امیری عراق عرب، امیری ترکستان، امیری نجد، امیری شام، شرافت مکه مکرّمه و مدینه منوّره، خدیوی مصر، راجه گی دکن، ریاست مراکش، کویت، مسقط، یمن، بحرین، قفقاز، تونس، الجزایر، طرابلس و سایر ریاسات غیر معروفه» اول نماینده را روشن کنیم. «هر کدام اقدم اقوی مرتب متمدّن استقلالش محکم‌تر است، باید نماینده تمام گردد». قاضی حس می کند میرزا نظرش به دولت ایران است. می گوید: قبول. شرط دیگر چه هست؟ میرزا حسن بحث «خلافت و امامت» را مطرح می کند. بهتر است ما به الاختلاف را کنار بگذاریم و ما به الاتحاد را بچسبیم. این هم چیزی جز امامت امام علی نیست که هر دو گروه بر آن متفق اند. احتیاج به گفتن نداریم، معلوم است کدام یک از اینان جامع صفات مذکوره است. نمی‌گویم باید همگی یک دولت شوند نه خیر، مانند یک دولت شوند، یعنی در امور کلیه با وی مشورت نموده، نزد بیگانگانش نماینده خوانند».

بنابر نظر میرزا حسن، اولا باید شاه ایران نماینده باشد ،بعد هم سنی ها، خلافت خلفای ثلاثه را کنار بگذارند! این نظری بود که حتی نادر شاه هم با آن قدرتش آن را نمی گفت و به همین مقدار بسنده کرده بود که امام جعفر صادق (ع) را در کنار چهار امام مذهب سنی، پنجمین بدانند، اما باز هم سنی ها نپذیرفتند.

سفر ادامه می یابد. در اینجا حکایتی مفصل از یک جوان کرد نقل می کند که همزمان سیاسی و عشقی است. از جدش یاد می کند که عاشق دختر عمویش بوده، اما برخلاف دیگر کردها، شیعه شده بوده است. بعد از فوت پدرش، عمو از به ازدواج درآوردن دخترش با او استنکاف می کند. منازعاتی در می گیرد و پسر موفق به بردن دختر به خانه خود می شود. متن نویسنده به سبک و سیاق ادبی خود اوست که ادیبانه در حد معلومات وی نوشته شده است. وی که شاعر هم هست، اشعاری از خویش را در این میانه آورده و سعی کرده این حکایت را عاشقانه بنویسد، هرچند از آوردن آن اهداف مذهبی و قومی هم دارد. ادامه داستان این که این جوان با عمو به منازعه برخاسته، جنگ نمایانی می شود و عاقبت با کشتن مخالفان، و ازدواج با دختر محبوبش، ریاست طایفه را در دست می گیرد. این ادامه دارد تا شورش عبیدالله کرد پیش می آید. بار دیگر، کردان طایفه وی اصرار می کنند تا او با عبیدالله کرد همراهی کند، اما او که خود را مقید به دفاع از وطن خود ایران می داند، همکاری با عبید الله کرد را نمی پذیرد. این بار هم درگیر با مخالفان می شود، از همسرش پریزاد برای همیشه خدا حافظی کرده عازم جنگ با دشمنانش می شود،و به رغم کشتن شماری از آنان، خود کشته می شود. در واقع، او هم مدافع وطن است و هم مدافع مذهبش تشیع. آن جوان می گوید که من نواده او هستم. در اینجا میرزا حسن می گوید:«حقیقت، سوزناکی این حکایت بیش از حلاوتش بود. همی باید کسی که خود را ایرانی داند در وطن پرستی و دین‌داری مانند سنجاب بر دل اغیار تیر و شهاب گردد، ولی کی؟ کجا؟ کدام ؟.... آه اشخاصی را از امنای مملکت می‌شناسم که وطن عزیز و آیین محترم را به ده منات یا بیست روپی همسایگان می‌فروشند، نمی‌دانم از کیست این گونه خائنان امنای مملکت می‌گردند»؟ و بدین ترتیب نتایج خود را از این حکایت می گیرد، این که امروز کسی دلسوز وطن نیست. بیشترین مردم کسانی هستند که «از باده غفلت و غرور مست و مخمور، و از نکته شرف و حسّ بزرگی فرسنگ‌ها دورند. نه تعصّب دیانت نه غیرت ملیت غافل، از این که رگ و ریشه مملکت عزیز در کف پولیتیکات اغیار است، هر یک به رأی خود مستقل و در افعال مستبد است. امروز یا فرداست استقلال شش هزار ساله ما... باقی به عهده شما زبانم از بیانش لال باد... در آن هنگام همگی از غنی و فقیر مانند ایتام صغیر نه دلدار نه دستگیره، آه سخن کوتاه که مستمع از شنیدن تباه گردد».

میرزا حسن، نگران است که همه به جان هم افتاده، یکی دیگری را کافر می خواند، دیگری را سفیه می داند و میان همه تفرقه و تشتت است. تعارض دولت و دین، به نظر وی مشکلی است که باید حل شود زیرا «دولت و دیانت هر دو توأمند، هیچ کدام را بی‌جفت خود استقلالی نیست».

مقصد بعدی قره بلاق است که توقفی در آن دارند و حکایتی غریب از نزاعش با شخصی که منجر به زدوخورد میان آنها می شود. بعد هم عزاداری در یک روستایی که مردم آن اهل سنت هستند: «اغلب اهالی ده از جماعت سنّت‌اند، ولی از آن جایی که وقعه دلسوز کربلا در دل هر مسلمان بلکه هر کافر تأثیری عظیم دارد، این یک مشت فقیر دهاتی که جز نامی از اسلام چیزی ادراک نمی‌کنند، دور هم جمع کمر همدیگر را گرفته همه ذکرشان حسن شهید، حسین شهید، حسن مظلوم، حسین مظلوم است. قریب دو ساعت سینه زده در می‌خوردند. الحق ماتمداری این چند کس سخت‌تر از شهرهای بزرگ بر دل‌ها مؤثر بود؛ چه غربت و بی‌کسی آن امام غریب را مجسّم می‌نمودند. اغلب سکنه این اطراف به واسطه کثرت تردد زوّار و مسافرین اثنی عشری به مرور زمان مذهب تشیّع اختیار نموده‌اند،  باقی نیز در تعداد شیعیان به شمار می‌روند».

مقصد بعدی، تیکان تپه تا همان تکاب است. کاروانشان در آنجا مورد استقبال قرار می گیرند. در مسجد، یک نزاع طولانی بر سر تعیین قبله مسجد تازه ساخت با کسی که آن را طراحی کرده  دارند. میرزا حسن که جغرافی و نجوم جدید در مدرسه حسینی کربلا خوانده، قبله محراب مسجد را نادرست می داند. در این باره بحثی طولانی با کسی که آن را طراحی کرده دارد و به او ثابت می کند که اشتباه کرده است. این بحث نشان می دهد که او علاقه به مباحث جدید علمی هم دارد، نکته ای که بارها در این سفرنامه می خواهد اثبات کند: «قواعد نجوم بیان می‌کنند بر این که محراب مسجد عالی تیکان تپّه را به تمام جنوب ساخته‌اند، در صورتی که تقریباً بیست و پنج درجه به طرف مغرب انحراف دارد، و تا به این درجه انحراف در نماز معاف نیست». بحث طولانی است و در نهایت می گوید: «قصّه مکالمات جناب مدیر را نخواستم درج نمایم، ولی از آن جایی که مبحث پرفایده‌ایست، درج کردم. از این جهت است که نام جناب مدیر را بیان ننموده‌ام».

سفر ادامه می یابد. آنها به صائن قلعه می رسند و از غارتی که این شهر توسط اسماعیل آقا شده یاد می شود که چه آسیبی به این بخش زده است: «این شهر معتبر که مرکز تجارت اغلب کردستان است، پس از یاغی‌گری اسماعیل آقا پاک ویران گشت. چهل شبانه روز اهالی از بیم جور آن یاغی بیداد اماکن خود را خالی نهاده به اطراف پراکنده شدند. در این مدّت کسانش تمام هست و نیست شهر را با کمال اطمینان به غارت بردند». کم کم به بناب نزدیک می شوند و مردم به پیشواز آنان می آیند. در اینجا، از علما و برجستگان این مناطق اطلاعات خوبی بدست می دهد که برای شناخت علمای منطقه در این زمان، سودمند است.  مریدان این خانواده «جماعت احقاقی» در این مناطق فراوانند و از روی دلدادگی، استقبال شایانی می کنند. اهالی شهرهایی چون «شیرمین، دستگرد، گاوگان، دهخوارقان، ممغان، خسروشاه، و اماکن دیگر که در اثنای راه‌اند، اغلب از محبّان و مقلّدین حضرت والد ـ ادام الله ظله العالی ـ می‌باشند». والد ماجد، که همان میرزا موسی است، در تمام این شهرها نمایندگانی دارند که پیشواز آمده و پذیرای آنان هستند.

وی در اینجا، به نکته ای توجه می کند، و آن نفوذ روحانیون در میان مردم است. ماهیت این نفوذ چیست، تا کی دوام خواهد داشت، چه بهره ای می توان از آن برد، چه اتهاماتی به روحانیون متنفذ شهرها وارد می شود و مسائلی از این دست که خود یک نکته قابل تامل است و او سعی می کند در این باره مطالبی بیان کند. اصل تقلید و رابطه مقلد و مجتهد که ممتاز است و به قول وی «الحق مهر و اخلاص، مقلّد بالنسبه به مجتهد خویش ربط به هیچ عالمی ندارد». نتیجه آن نوعی جانفشانی و محبت است که در جای دیگری یافت نمی شود. تشریفات مشابه، از روی ترس یا شهرت است، اما اینجا از روی محبت است. به گفته وی «در هر ملت به ویژه ملت ایران، اوامر علما و روحانیان از سایر امرا نفوذش بیش، بلکه فرموده ایشان بالطوع و الرغبه به مقام قبول و امتثال می‌رسد». با استفاده از این موقعیت، علما باید «در ترقّی ملت و دیانت بیش از سایر حکّام بکوشد، چرا که منافع و نتایج همّت و تصمیماتش از کافّه ی آنان فزون‌تر می‌باشد». چنان نباید برای این ریاست ظاهره اهمیت قائل شده «از سیاست و ترقّی برادران اسلامی فرسنگ‌ها دور» بمانند. بدین  ترتیب او در اندیشه این است که از این نفوذ استفاده بهینه ای شده و صرفا به «بیان چندین مسئله شرعی آن هم با تمام خودپسندی» بسنده نشود. روحانیت باید «امین کافّه ی ملت، حافظ ناموس شریعت، کاردان، نکته سنج، پسندیده خوی، رؤوف، مهربان، عطوف خوش زبان، آیین پرور، عدالت گستر، راهدان و رهبر، عامل پرثمر بوده، هماره همّتش در ترقّی نوع و آسودگی همجنسان همکیشان معطوف باشد؛ بلکه در ظاهر و باطن بر وفق گمان عامی ساده‌لوح که درباره وی اعتقاد نموده، مشی و اعمال فرماید، وگرنه گذشته از شقاوت و خذلان اخروی، نظر به وجدان، خائن، پست فطرت دزد، چپاول، راهزن، بلکه نخستین بی‌شرف و پست‌ترین مخلوقات به شمار می‌رود».

اینها علاقه او را به اهمیت نقش روحانیت امور دنیوی و تمدنی نشان می دهد. آنان باید «ملت نجیب را به مدارج عالیه انسانیت و مراتب سامیه مدنیت» کمک کنند. این شرایط، با دورس قدیمی و طلبگی بدست نمی آید، بلکه باید از علوم جدید هم بهره مند باشند: «لازم نیست فلان آقا هفتاد معمّم دور خود جمع نموده تا نفس واپسین به تعلیم چندین دروس متعارفه جامد گردد، بلکه مشتی از آنان را علوم متنوّع جدیده و السنه بیگانگان آموخته در ردّ ادیان خارجه با غارتگران آیین اسلامی به لغت و لهجه خود آنان بکوشند. از بودن ده یا بیست هزار طلبه یا مجتهد در محلّ فلانی که بعدها به ده کوره خود قناعت خواهند کرد، ابداً به عالم اسلامیت نفع نمایانی حاصل نیست».

این سالها، روی یادگیری زبان های خارجی توسط علما، به قصد تبلیغ اسلام، خیلی تأکید می شد. اخباری می آمد که اسلام در امریکا یا اروپا یا افریقا در حال گسترش است و فکر این بود که اگر یک طلبه زبان خارجی بداند، می تواند نقش مهمی داشته باشد. میرزا حسن می گوید اگر طلبه زبان خارجی بداند و «در آمریکا به تبلیغ دیانت اسلامی همّت گمارند، شوکت ملّیت و عظمت روحانیّت هر دم مضاعف می‌گردد، و به جای دیانت پروت، کاتولیک، ارتدوکس و... و بی‌دینی بابی و بهایی و ... که همه آن‌ها فقط از روی بی‌اساسی است، آیین شریف اسلام رواج خواهد گرفت». او خودش بعدها در جایگاه رئیس شیخیه احقاقی قرار  صرفا به کارهای دینی پرداخت، اما آن وقت که جوان بود، نظرش این بود که «شارع مقدس ما را تنها به تحصیل فقه و اصول و احکام شرعیه مجبور نفرموده، بلکه به طور عموم این علوم را برای دانستن احکام و تکلیف وی واسطه و مقدمات قرار داده، چنان که به جهت بُعد زمان از صاحب شریعت هر لحظه استنباط تکالیف دشوار، و اغلب اوقات محتاج به اجتهاد می‌شویم، چرا باید عمر عزیز را فقط در این صرف نموده، از ایراد و اشکالات بیگانگان عاجز آییم». وی درست مثل اصلاحی ها می گفت: «شما را به خدا مبحث مقدّمه واجب یا اجتماع امر و نهی یا تعریف یا بحث در موضوع علم اصول که سال و ماه در وی زحمت می‌کشیم، در برابر اعتراضات اجانب یا ترقّیات ذوات خودمان، مثمر کدام ثمره ایست، اگر هر آینه نیمه آن مدت را در وساوس طبیعیان یا دسایس مسیحیان صرف نموده، السنه ی معترضین راکوتاه کنیم، چقدر به عالم انسانیت خدمت و شارع مقدس(ص) را از خود خشنود ساخته‌ایم.»

موضع انتقادی وی به روحانیت تا آنجا بالا می رود که می گوید: «اگر بزرگی و انسانیت و شرف در تقلید صوری و کثرت مریدان است، دالای لاما رییس روحانی قاطبه بوداییان که در شهر لاسای چین می‌باشد، العیاذ بالله بزرگی وی بیش از مرکزیت ماست، به واسطه این که اگر ما یک کرور یا بیست یا چهل کرور مرید داشته باشیم، تعداد مریدان دالای لاما قریب چهارصد میلیون است. آیا ما بین شرافت ظاهری ما و آنان فرق می‌توانید؟ خیر، به جز شرافت باطنی که توأم و لازمه حقیقت است زیادتی نداریم. آقایان! مقصود و نتیجه مقدّمات این است که نباید بر این شرف باطنی قناعت نموده، در گوشه‌ای مشغول خوشگذرانی یا لاقیدی بوده باشیم؛ شرف و بزرگی ما در آن است که نخست انجمن روحانی یا مجلس شورای علمی تشکیل داده، سپس به تمام ملل و مذاهب در کافّه  انظار اخطار نماییم بر این که روحانیان اسلام در محلّ فلانی حاضرند حقیقت کیش محمدی(ص) را بر قاطبه ی ادیان و رفع اشکالات اجانب نموده، بطلان سایر مذاهب را اثبات نمایند. در آن هنگام می‌توانیم خویش را اعلم دانسته بر دیگران افتخار نماییم». چنان که اشاره شد، امر «تبلیغ» و فراگرفتن روش های نوین، برای او خیلی مهم بوده و این در گفتمان اصلاحی روحانیون تا چند دهه بعد از آن هم مهم بود و در باره آن می نوشتند. وی چندین پیشنهاد مشخص برای اصلاح وضع روحانیت دارد، به گونه ای که هم وضع علمی بهتر شود، هم تبلیغی و هم مالی که در این زمینه، اتهامات مشخصی هم متوجه روحانیت بوده است. این نکات که باید رعایت شود اینهاست: «اوّل اتفاق کافّه ی علما و روحانیان، دوم تشکیل مجلس و کمیسیون علمی به هر دو کار، یکی ردّ اعتراضات بیگانه و ترتیب برخی اساسیاتی که سبب ترقّی اسلام باشد. دیگر حکم و فتوی در وجوب یا حرمت امور کلیه‌ای که راجع به قاطبه افراد مسلمانان است که هر دو پس از مشورت به اتفاق آرای کافّه ی علما وقوع یابد. سوم ترتیب یک صندوق «مخزن» که تمام حقوق با واردات شرعیه در وی محفوظ بوده، به نظارت و صواب دید نمایندگان روحانی در مصالح مسلمین صرف شود، چنان که شارع مقدس اعمال می‌فرمودند. چهارم تأسیس دارالعلوم اجنبیه، مدرسه‌ای که علوم و ادیان و قوانین ملل و مذاهب خارج تدریس شود تا با کمال بصیرت به زبان خودشان در ردّ و ابطالشان بکوشیم. پنجم اتفاق در رهانیدن برادران دهاتیان که در مسلمانی و ملّیت با ما شریک‌اند از چنگ ستم حاکمان جور، و ملّایان نادان ظالم که به انواع خیل جزیی ثروتشان را به غارت برده، دچار لطمات بی‌رحمانه خود نموده، به حدّی حرکات وحشیانه این ملّا نمایان، آبروی اسلام را برده» است.

این ها در واقع، بازتاب انتقادهایی است که پیش از مشروطه و بویژه پس از آن از روحانیون می شد. او در این زمینه، توصیه می کند که بهتر است از تجربه آنچه بر سر روحانیون مسیحی در اروپا آمده درس بگیریم. نفوذ آنها در قرون وسطی بیش از ما بود، اما همگی از دست رفت: «قوه ظاهریه ما از علما و کشیشان نصارا بیش نیست، تاریخ آنان را خوانده، برای خود سرمشق قرار دهیم. احکامشان در اروپا از اوامر ما انفذ بود. هر حکمرانی را می‌خواستند عزل می‌نمودند، و بر هر کس رأیشان قرار می‌گرفت، کافر می‌گفتند. اکنون همگی ذلیل دولتیان و حکمشان بر اَدنی رعیّت جاری نیست. پس از چندی خدای نکرده مانند آنان بیچاره و بی‌جان خواهیم ماند. علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد». او می گوید، البته الان اوضاع خوب است، اما اندکی اهمال و تنبلی همه چیز را خراب خواهد کرد:« هرگاه به این گونه اهمال ورزیم، و بر این وتیره رفتار نماییم، و ایّام عزیز خود را به غفلت و تنبلی بگذرانیم، علاوه بر این که عندالله مؤاخَذ و نزد پیغمبر و امامان شرمسار خواهیم گشت، رفته رفته کیش و کشور ضعیف، دولت و ملت ناتوان، کم کم بیگانگان، سلطه و اقتدار کامل در وطن عزیز پیدا کرده، در اضمحلال سلطنت ساسانی و شریعت محمدی با جدّیت تمام خواهند کوشید». معلوم نیست، مشکل روحانیت است یا دشمنان خارجی یا استفاده آنها از شرایط بد.

پیش از این همه اشاره کردیم که ذهن یک اصلاح گر در این دوره، تحت تاثیر نگاه های مختلفی که به مساله عقب ماندگی، مشکل روحانیت، قدرت خارجی ها، تجدید و نوگرایی و مسائل دیگر هست، دایما سبب می شود تا دیدگاه های متعارضی مطرح شده و از این شاخه به آن شاخه بروند. وی نگران از بین رفتن مظاهر دینی است، اتفاقی که در دوره رضا شاه کم و بیش افتاد: «در آن هنگام ای عالم غیرتمند و ای روحانی ارجمند، ای ایرانی باوجدان، و ای حساس مسلمان، اجتماعات شما را از میان برمی‌دارند، پنج نفر ایرانی و یا مسلمان را در یک جا جمع نمی‌گذارند. آن وقت نماز جماعت را در خواب هم نمی‌بینید. مجلس عزای ابی عبدالله الحسین(ع) از ترس در خاطر نیز خطور نمی‌کند؛ مجالس و محافل علمی بلکه مدارس جدیده و مکاتب قدیمه از بین خواهد رفت. اگر هر آینه رحمی کرده به اجتماع ده نفر اجازه دهند، بیست کس بر آن‌ها مأمور و قراول قرار می‌نهند. هر حکمی را که ما در ابتدای اسلام و قوت اسلامیان بر آن‌ها جاری می‌ساختیم، پس از این خدای نکرده اضعاف وی را بر سر ما نیارند بر اولاد و احفاد ما خواهند آورد». وی نگران است که حرفهایی که می زند، کسانی برداشت کنند که او هم ریگی به کفشش دارد: «عَلِم الله، آن چه را که عرض می‌کنم فقط از راه طرفداری روحانیت و اسلام پرستی است. از آن جایی که این نکته مرکوز اذهان اغلب عوام است، نخواستم غیر از همجنس روحانیان را مذکری باشد». نهایت می گوید می داند که این قبیل حرفها هم مشت بر سندان کوفتن است.

سفر به ممقان و روستای میلان و چندین قریه دیگر ادامه می یابد. در  این شهر هم جمعیت زیادی به استقبال می آیند: «از ازدحام نفوس و کثرت سواره و پیاده، گرد و غبار عالم ما را فرا گرفته» است. اهالی این شهرها، از وابستگان به جریان شیخی معتدل آذربایجان، از خواندن حجت الاسلام ممقانی و پدر مولف ما میرزا موسی و برادرش میرزا علی هستند که در این سفر آقای  سفر یا حضرت خدایگانی آنان است: «حضرت خدایگانی هر کدام را به کلمات روحانی می‌نوازند».  و اما مقر اصلی این خاندان یا همان «عائله جلیله» شهر اسکو است، که وارد آن می شوند. «هنگام ظهر روز 22 ماه محرّم است، وارد قصبه ی مبارکه ی محترمه شدیم. جماعت نسوان بر سر بام‌ها ازدحام نموده، شادان، دعاگویان، گروهی از شدّت مهر گریان. در برابر دولت سرای شرف از اسب فرود آمدیم. به مصاحبت آقا علما و بزرگان وارد گشته، در اطاق‌های عالی هر کدام طرفی قرار گرفت تا غروب آفتاب ازدحام و تردد برقرار؛ پس از آن نیز به همان قسم آینده و رونده در ازدیاد است».

نویسنده برنامه روزانه دیدارها را به اختصار نوشته است که اطلاعاتی در باره اشخاص و رسوم هم دارد. با این حال، سعی می کند زیاده از حد وارد جزئیات نشود: «حالت فرح و انبساط از جبین محبّین پیداست. اگر بیانات عالیه ایشان را نگاشتن خواهم، از وضع سفرنامه خارج می‌شوم». این اختصار به گونه ای است که در طول 54 روز که از رسیدن آنها (16 ربیع الثانی) به اسکو گذشته، جز چند صفحه مطلبی نوشته نشده است.

یکی از گفتگوها، در باره جزر و مد دریاست که کسی از وی سوال می کند، و این به دلیل اطلاعات جغرافیایی و نجومی اوست و وی شرحی در این باره می دهد: «شب 19 باب حضرت عالم فاضل آقای میرعبدالمحمد آقا مجد الاسلام که از علوم قدیمه و جدیده بهره کاملی را دارایند، صحبت از طبیعیات شد تا ذکر مد و جزر بحار یا ارتفاع و انخفاض دریا به میان آمد». توضیحات نشان می دهد که از آنچه علمای طبیعی عصر جدید می گویند، آگاه است. نکته جالب، این است که توجه دارد این مطالب، با آنچه در روایات به آن اشاره شد، منافات دارد و به همین دلیل، وجه جمعی برای آن می یابد: «از بیانات فوق لازم نمی‌آید که اخبار ائمه اطهار(ع) را تکذیب نماییم، بر این که ملکی موکّل بحار است. هرگاه پای خود را به دریا فرو برد، احداث مد، هرگاه از وی بر کشد، جزر حاصل می‌شود، به واسطه این که ملک، همان قمر است که مؤثر اصلی می‌باشد، و هر مخلوقی از کون و مکان زمین و آسمان، مِلک ایزد مهربان است، چنان که مخصوصاً در اخبار درباره شمس و قمر ملک اطلاق شده، پای ملک همان قوّه جاذبه است که فرو بردن وی به دریا محاذات و اخراجش گذشتن از محاذات دریاست، و در تأویل منافات نیست؛ چرا که ائمه ما(ع) چنان که حکیم ادیان بوده‌اند، حکیم ابدان و عقول نیز می‌باشند. فرمایشات ایشان طوریست که در هر زمان هر کس به مرتبه ادراک خود به معنایش پی می‌برد، و در آن زمان جماعت عرب چندان ادراک نداشتند که چگونگی کهربا، مغناطیس یا قوّه جاذبه را بهر آنان بیان فرمایند، بلکه به مقدار استعداد سائل جواب می‌دادند». وی می گوید کتابی دارد که این مطالب را با تفصیل در آنها آورده است. «تفصیل مد و جزر و منافع و خصوصیات و جمع بین فرمایشات پیشوایان ما(ع) در کتاب الدرر الغالبات فی توضیح المشکلات که از تصنیفات این ناچیز است به تفصیل بنگاشته‌ام  که این مختصر گنجایش آن بیان را ندارد». متاسفانه از این کتاب، اثری نیافتیم.

در 21 ماه ربیع الاول سال 1342 از اسکو عازم تبریز می شوند و نویسنده، شرحی در باره اسکو، پایگاه سنتی شیخی های احقاقی بدست می دهد. «واقع در جنوب غربی شهر تبریز به غیر از سمت غربی هر سو به اقسام جبال محاط است. قبل از واقعه قحطی و مرض، چنان که می‌گویند، قریب پانزده هزار نفوس داشته، ولی کنون از ده هزار نمی‌گذرد». چنین قریه و شهرک اطراف آن را اسکوچای می نامند، هرچند اداره آنها مستقل است. از آنجا به سردرود رفته و عازم تبریز می شوند. در وقت ورود به این شهر، که همراه با استقبال جمعیت زیادی است که ساعت ها به انتظار آنها هستند، یک راست به سراغ قبرستان برای زیارت قبر شهید میرزا علی ثقة الاسلام می روند:«اینک وارد شهر شدیم. این مرتبه نوبت پیاده‌گان است. از هر سو ازدحام نموده، اظهار اشتیاق می‌نمایند. همه جا خیابان‌های وسیع عمارات عالیه ار طی می‌کنیم. درشکه و سواران همگی ایستاده؛ حضرت خدایگانی پیاده گشتند. آقایان و بزرگان به ایشان ملحق، به قبرستانی وارد شدیم. متعجّبانه استفسار نمودم، معلوم گشت مقبره سید حمزه است. گویا رأی حضرت خدایگانی بر این است که نخست مرقد پاک حضرت حجة المسلمین و لاسلام آقای ثقة الاسلام شهید ـ اعلی الله مقامه ـ را زیارت کرده باشیم. از آن جایی که آن شخص فرزانه و عالم یگانه خدمات شایان و اقدامات نمایان بر قاطبه ایران و ایرانیان نموده، حقّی عظیم بر عالم اسلامیان نهاده‌اند، زیارت و ادای حقوق ظاهره وی را بر استراحت خویش مقدم شمرده‌اند».

پیش از این اشاره کردیم که سه خاندان حجت الاسلام، ثقة الاسلام و خاندان احقاقی، اساسا متحد یکدیگر و شیخیه این دیار و برابر شیخی های کرمان هستند. در میان میزبانان هنوز کسانی از خاندان ثقه الاسلام هستند که آنان را همراهی می کنند.

نویسنده ما افکار جدید روشنفکری هم دارد، روی ثقه الاسلام تأکید ویژه دارد: «همی باید کافّه ی سیاسیون تاریخ سیاست آن دانای ارجمند را زیب نظریات خویش و سرمایه ی ترقّیات آتیه اسلامیت قرار دهند. اهالی آذربایجان بلکه همه ایرانیان را این افتخار بس که همچنانی از دایره ایشان به وجود آمده، بقای وطن و عزّت اسلام را بر حیات خود مقدم، نام نیک بر صفحه روزگار باقی نهاده، در برابر سیاست یا وحشی‌گری‌های روس، فقط تدبیرات آن یگانه مفید افتاد که به اقدامات جدّی وی حفظ نام و ناموس ایرانیان بلکه اسلامیان نموده، چون سدّ سکندر صدمات و ازدحام یاجوج و ماجوج را جلوگیر گشت، و گرنه قطعه آذربایجان در جزو ممالک بیگانه به شمار می‌رفت. جان و مال افکار و افعال ریاست ترکستان همه را در راه اسلام و ایران نهاده، پیشنهادش، فقط ترقّی اسلامیان و رضای ایزد مهربان بود. پس تأسی به حضرت سیدالشهدا(ع) نموده روز عاشورا برای سربلندی اسلامیان بر فراز دار بلند، به واسطه این اقدام مایه حیرت خاص عام گردید. می‌گویند در نفس واپسین که از رشته‌دار بلکه از سلسله گیسوی یار آویزان بود، روی مبارک به سوی مدینه منوّره، پس از شهادت به وحدانیت خدا و نبوّت پیغمبر(ص) و ولایت امامان(ع): یا رسول الله گواه باش که یگانه جان خود را در رضای تو شهید و به قلم خویش، کفر را بر اسلام مسلّط ننمودم، چنان که در فقرات حبل المتین درج شده» است. سپس شعری هم از سروده های خود در باره شهادت ثقه الاسلام آورده که تخلص سلیمی او هم در انتهایش آمده است.

آنان مدتی را به دید و بازدید گذرانده اما می خواهند پیش از زمستان عازم مشهد شده در راه گرفتار برف و بوران نشوند. ابتدا «نظر مبارک بندگان حضرت خدایگانی بر این بود کز طریق قفقاز به طرف مقصود رهسپار گردیم؛ ولی به واسطه بی‌نظمی و اغتشاش روسیه از این اقدام منصرف گشتند. اکنون از ترس این که قافلان کوه را برف و یخ پوشیده مانع از عبور می‌گردد، قرار بر این شد هفتم ربیع الثانی حرکت نماییم». در اینجا باز در همراهی با دیگران، سعی می کند نقطه نظراتی از خود «در باب ترقی اسلام» بیان کند، اما عبارات همراه با نقطه چین و مبهم است و در آخر می گوید در مجلدات بعدی سفرنامه از همه این موارد کشف حجاب خواهد کرد.

سفر ادامه می یابد و آنها در میان راه، به یوسف آباد، ناصریه، قره چمن، و شب چهارم را در ترکمان چای هستند. همین نام کافی است که او باز به یاد بدبختی های ایران بیفتد: «آه! چه ترکمان، چه ترکمان! یادآور احوال پیشین مهیّج احزان دیرین، تاریخ بدبختی ایران، چه ترکمان!».اما از ذکر توضیحات خودداری کرده در منزلی که توقف می کنند، شاهد است کسانی جمع شده و «علی خان» برای آنان «کتاب امیر ارسلان رومی» را می خواند. وی از این کار ناراحت شده و از این که آنها سراغ بحث های جدی تری نمی روند، ناراحت می شود: «دیگران با کمال خوشوقتی سراپا گوش، از استماع جعلیات بی‌نهایت در وجدند. افسوس که هنوز ایرانیان بلکه اسلامیان بیچاره از زخاریف و کذبیاتی که مُضیّع اوقات و مانع ترقّیات ایشان است دست نکشیده، مزید علّت و بینوایی گشته». او توضیحاتی می دهد که نشانگر آن است که خودش این کتاب را خوانده، اما آنها را لاطائلات می داند. جمع حاضران به مطالب او گوش می دهند که می خواهد راجع به «لعبت ساسان» یا همین مملکت ایران و بدبختی هایش برایشان توضیح دهد. قدری با عبارات ادبی و اشعاری از خود و دیگران، مطالبی در قالب وصف این معشوق بدبخت و پریشان می گوید. به میانه می رسند، و باز در راه برای همراهان از «تاریخ ایران و اخبار ائمّه معصومین(ع) که ممدّ ترقّی افکار و مساعد غیرت و شعار اسلام و ایران است شروع نمودم، و تا طهران ناچار این روش را شیوه خود ساختم تا برادران اسلامی خود را از این گونه لاطائلات باز دارم».

صفحاتی طولانی از این سفرنامه، به گزارش منازعه دو طلبه یکی شیخی و دیگری متشرعی در مدرسه ای در زنجان اختصاص دارد. پیداست که اینها بعدا، بازنویسی شده، چون مطالبی مستند از برخی از آثار کریمخان کرمانی در آنهاست که گویی قصد نقد آنها از زبان این دو طلبه بوده است. اینها که یکی شاگرد و دیگری استاد بوده، تازه متوجه می شوند که یکی شیخی و دیگری متشرعی است و به جان هم می افتند. میرزا حسن، آنها را به آرامش و بحث با یکدیگر می خواند که در پایان با یکدیگر مصالحه می کنند. استاد که متشرعی است، گویی تصور می کرده این شیخی از نوع کرمانی ها با عقایدی است که از نظر او نادرست است، اما ضمن بحث روشن می شود، که این استاد و طلبه، در واقع ناقد حاج محمد کریمخان و آثار اویند، موضعی که با علائق مولف ما هم هماهنگ است. در این جا فرصت مغتنم شمرده شده و انتقاداتی از عقاید شیخیه کرمان ارائه شده است. بعدها، کتابچه ای با عنوان ازالة الغی در رد همین گفتگو، از طرف شیخی های علاقه مند به حاج محمد کریمخان اما مقیم آذربایجان، انتشار یافت. فارغ از این مطالب، ادبیات جای در این حکایت، نشانگر نوعی از منازعات تند مذهبی آن زمان در آذربایجان است. یکی دیگری را شیخی می خواند و دیگری او را ناصبی. جالب است که جوان شیخی هم، زبالنش الکن بوده، و نویسنده در گزارش صحبت های او، این جنبه را هم انعکاس می دهد: «سیف علی: خ خ خیر من نامی بر خود ننهاده‌ام، جعفری و اثناعشری هستم، اینان ما را شیخی می‌خوانند، و خویش را متشرعی». بالاخره با هم صلح می کنند، چون معلوم می شود این طلبه شیخی، آن طور که استادش تصور می کرده، آراء بدی را که او از آثار حاج محمد کریمخان نقل کرده، باور ندارد. نویسنده ما، رنگ اصلاحی دارد و از وضعیت تکفیری میان آنها ناراحت است. به سیف علی می گوید: «خوب آسیف علی! اسلام اکنون در برابر کفر از قیاس افزون ضعیف و ناتوان است، به جای این که انسانی از چوب و سنگ تراشیده، نام اسلام بر وی نهی، هزاران مسلمان از دایره‌اش خارج می‌نمایی. میان ما و ایشان پیغمبر(ص) و امامان(ع) جهت جامعه و مرکز اتفاق است، ولی کفّار یا مشرکین را به هیچ وجه طرف جامعه‌ای نیست. همی باید به اتفاق به دفعشان بکوشیم. این گونه فروعات که مسلِم را از دایره اسلام خارج نمی‌کند، مگر با جماعت سنّت کم در فروع اختلاف داریم، آنان را از اینان فرض کن، حال که چندان رسمی از اسلام باقی نیست، اقلاً در حفظ نام باید کوشید برادر». با این حال، باز در ادامه، عباراتی از حاج محمد کریمخان نقل و نقد شده و تأکید می شود آنچه او به شیخ احمد احسایی نسبت می دهد نادرست است.

نویسنده با همراهان، از زنجان حرکت، کرده و به تهران می آیند. جوان طلبه 22 ساله ای که در کربلا بزرگ شده، و یا در اسکو بوده، حالا یک مرتبه وضع تهران را با اوضاع رو به تجدد آن در سال 1302 ش می بیند، و سخت یکه می خورد. بی حجابی آغاز شده بوده، و بسیاری از مردان هم دیگر به مدل قدیم لباس نمی پوشیدند. یکی از مهم ترین نگرانی ها او، فرنگی مآبی بوده و حالا فکر می کند، نه وارد تهران، بلکه وارد پاریس شده است. از یک طرف فرنگی مآبی است و از طرف دیگر کهنگی شهر. اگر اینجا پاریس است، چرا کارخانه های بزرگ و قطارها و بناهای زیبا ندارد، اگر تهران است، پس ناموس اسلامی و دیانتش کجاست: ««ای وای این چه وضعیست که مشاهده می‌شود؟ آیا این جا کجاست؟ ما به کدام نقطه عالم وارد شده‌ایم؟ آیا این محل مملکت اسلام است یا قطعه ی فرنگ؟ آی مشهدی اسماعیل شاید راه گم کرده به جای طهران وارد پاریس شده‌ای. نه نه، اگر مملکت اروپا و شهر پاریس است پس کو راه آهن فراوانش، کو خیابان‌های بی‌پایانش، عمارات و ابنیه عالیه‌اش کو، بازارهای بار و نقش کجاست. چرا سوت فابریک‌ها شنیده نمی‌شود؟ چرا گاری‌های گهربار دیده نمی‌شود؟ ازدحام نفوسش کجا رفته؟ آبادی و قشنگی‌اش چرا نابود گشته؟ شاید توپ‌های جرمن بوم‌های زبلینش خراب ساخته، بلکه پولتیکات همسایه غربی وی به این حالت زارش انداخته؟ خیر خیر مملکت ایران و دارالسلطنه طهران است. پس کو آن ناموس اسلامی؟ کو دیانت ایرانی؟ چرا قوانین اسلامی متروک گشته؟ ز چه رو مسلمانان خوی بیگانه گرفته‌اند؟ به جای احکام عقل کل ص ع قوانین لنین و بیسمارک چیست؟ به جای شمع کافوری چراغ نفت چرا می‌سوزد. پرده ی مخدّرات چرا دریده؟ بساط ناموس چرا برچیده؟ «این که می‌بینم به بیداریست یارب یا به خواب».

در میان همه این مسائل، بحث بی عفتی و بی ناموسی و بی چادری از همه مهم است، این که کسانی تصور کرده اند، پیشرفت به برداشتن حجاب است. «ای مادر مهربان، گمان ندارم بی‌حجابی را خود پسندیده باشی. شاید تحریک پسران بی‌غیرت بی‌شرف و دوشیزگان بی‌ناموس تو است، به گمان این که بی‌حجابی و پرده‌دری سبب ترقّی و مایه تحصیل معرفت است. آری ....  احتلام از پس بود. زینهار وسوسه اولاد ناخلف را استماع مفرما که به مفاد « إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ»، از رحم طاهره تو نیستند. «انّه عملٌ غَیرُ صالِح»، مگر از شرایط تحصیل معارف یکی بی‌حجابی است؟ مگر بی‌چادری سبب ترقّی و دولت است؟ پس چرا هنگام عصمت در ایام شاهان صفویه که بر روان پاکشان رحمت باد، بانوی جهان گشتی و خاتون عالمیان شدی؟ چرا دولت آلمان با آن قدرت و بی‌حجابی بر خاکستر ذلّت نشسته؟ بنابراین حجاب و نقاب به عالم ترقّی ارتباط ندارد که گفته علم و معرفت می آموز».

آنها، در تهران، در منزل شیخ بهاءالدین نوری [فرزند ارشد شیخ عبدالنبی نوری] اقامت دارند و او قصد دارد به چند کتابفروشی سر زده، کتابهایی تهیه کند. از خانه بیرون می آید. از جلوی مغازه ای رد می شود و می شنود که چند جوان او را مسخره می کنند. بر می گردد، کنار آنها می نشیند، و با آنها وارد گفتگو می شود. احساس او در این وقت، باز در زمینه وضعیت عقب ماندگی و افکار حاکم، این است: «پروردگارا! این چه بدبختیست که بر ما ایرانیان غالب آمده، از کجا تا به این پایه بی‌ادراک گشته‌ایم؟ بی‌وجدانی تا چند؟ مستی و غفلت تا کی؟ نفاق و بیگانگی برای خرابی و اضمحلال مملکت عزیز بس نیست که بی‌دینی و بی‌غیرتی بر وی علاوه شد. مرا در هیئت روحانی دیده، بر این وحشی‌گری مرتکب گشته، گویا قطعاً از جنس ایران و از ملّت اسلام نیست. اتفاق تعصب ژاپنیان را نداریم که برابری بیگانه توانیم. دارای صنایع آلمانی، ثروت فرانسه، و پولتیکات انگلیس نیستیم که به دفاع اجانب بپردازیم. بدبختانه از در نادانی یگانه توانایی و مرکز جامعیت خویش را که دیانت اسلامیست، نیز به نابودی‌اش تقلّا می‌نماییم. به حدّی بدبختی و غفلت مملکت عزیز را فرا گرفته که چرخ می‌گرید به اوضاع وطن». در اینجا، گزارش طولانی از این گفتگو می دهد، بحثی در باره لباس روحانیت، تمدن ایرانی، غیرت ایرانی داشتن و مسائلی از این نمونه. کسی که بزرگ آنهاست، یک معلم جغرافی در مدرسه است و نویسنده ما که در این زمینه آگاهی هایی دارد، از او پرسشهایی می کند که او اظهار بی اطلاعی می نماید. بحثی در باره روحانیون و انتقاداتی که از آنان می شود، به میان می آید. «معلّم: مگر از کردار همجنسان خود غافلی که چه خیانت‌ها به شریعت می‌کنند، و چه بی‌پروایی‌ها اعمال می‌نمایند؟ از اوّل عمر تا نفس واپسین تمام در فکر تجمّلات اندرون و جمع‌آوری املاک بیرون و شمار زر و سیم قارون بوده. همواره مشغول تن‌پروری هستند، و از نام بزرگی و مرجعیت به جز ریاست آن هم ریاوی چیز ندانسته‌اند».

نویسنده که خود در جاهای دیگر نشان داده که انتقاداتی از این زاویه دارد، می کوشد تا به آنان توضیح دهد، چنین نیست که شما تصور می کنید. اولا روحانیون در حفظ استقلال این مملکت نقش مهمی دارند، و ثانیا، این وجوهی که به دست علمای نجف می رسد، صرف زندگی طلاب می شود، نه این که صرف زندگی شخصی آنان بشود. او از نقش میرزا حسن شیرازی صاحب فتوای تنباکو، و همچنین شهید ثقه الاسلام تبریزی و دیگران برای حفظ وطن یاد می کند تا نشان دهد، روحانیت چه نقشی در حفظ ایرانیت و استقلال کشور داشته است: «مختصر مملکت و استقلال ایرانیان زیاده بر صد سال است به نام روحانیان و به قوّت اسلامی باقیست». در اینجا طعنه ای هم به السلطنه ها و الدوله می زند که «آیا جناب... السلطنه و جناب... الدوله ووو... که دولت و ملّت را به واسطه خوشگذرانی چندین روز فانی از در بی‌حسی و نادانی تباه نموده، وطن عزیز را مورد لطمات بی‌رحمانه بیگانگان ساختند، مگر کلاه پوش و همشکل شما نبودند؟». البته به قول او، در میان همه گروهها، آدم های نادرست هستند. البته راه اصلی این است که «هر دو دست یگانگی به هم داده صادقانه بفشارند، و بر ترقّی و سعادت کیش و کشور همّت گمارند».

جوانی از آن جمع، باز ضمن انتقاد از مشکلاتی که گریبان ابراهیم بیگ تبریزی را گرفته، می گوید، این همه روحانی و طلبه برای چه می خواهیم؟ به جای این که چند روحانی در یک روستا باشد، یک نفر کافی است: «برای هر یک از قرای اسلامی یک فقیه عادل کافیست، لازم نیست در هر دهکده چهار یا پنج ملّا مقیم گشته، به واسطه هم چشمی و رقابت همجنسان، ثروت و آزادی برادران اسلامی را به غارت برند یا به جهت برابری از خود، فتوای نامشروع ابداع کنند». اینها نشان می دهد در آغازین سالهایی که پس از آن رضاشاه به سلطنت رسید، چه انتقادهایی از روحانیت در میان مردم رواج داشته است.

گفتگوهایی هم با معلم جغرافی دارد، و وقتی او می گوید که ما اینها را نخوانده ایم، و «درس و تدریس حالیه فقط از مصنفات جدیده است. آن چه را که از آن‌ها تحصیل می‌نماییم، تعلیم می‌دهیم. از امثال حقیر حلّ اشکالات خویش را توقّع نفرمایید، چرا که کلیتاً مقلد اروپاییانیم». بعد هم آن معلم، از اطلاعات جغرافیایی نویسنده قدری شگفت زده می شود و می گوید: «من به گمان این که روحانیان ما از علوم جدیده بی‌بهره‌اند، یعنی حرامش می‌دانند؛ ولی از بیانات شما مهارت ایشان پیداست، البته به واسطه ردّ برخی موهومات آنان از برای ذوات عالیه واجب است عالم و نماینده، خصوص که منسوب اسلام شود؛ یعنی باید مایحتاج کافه دیگران را فی الجمله دارا باشد. ایرانیان وقتی خوشبخت خواهند شد که روحانیان اسلام دارای علوم بیگانگان بوده، در ردّشان مستعد باشند، اکنون از درِ لطف باید گفته مرا ناشنیده انگارید اشتباه کردم». میرزا حسن، از این کلمه تقلید از فرنگیان، بحث را ادامه می دهد، اولا این که بد است که ما فکر کنیم همه چیز این فرنگیان، وحی منزل است، و دیگر این که چرا از چیزهای خوب آنها تقلید نمی کنیم: «ای کاش در همه جا تقلید آنان می‌کردند، در امانت، تعصّب، ملیت، ترقّی، صنایع، وطن‌پرستی، کسب شرف دنیایی؛ خیر آن چه را که به تنبلی و تن‌پروری ولا قیدی و بی‌شرفی و بی‌غیرتی و بربریت و سرسریت اقرب است، کسب نموده، اخلاق حسنه را که مایه ی شرف دنیا و آخرت است به کلّی در زاویه نادانیش قرار می‌دهند».

یک سوال دیگر هم آنجا مطرح می شود و آن بحث خمس است. این که در آیه قرآن، خمس تنها در غنایم جنگی است، چرا فقهای شیعه، آنها را به امور دیگر هم تسری می دهند. میرزا حسن سعی می کند در این زمینه، استدلال فقهای شیعه را بیان کرده و به این اشکال هم که در اصل، به نوعی ایراد به جنبه های مالی وضع روحانیت است، پاسخ دهد. این که خمس، برای حفظ شرافت سادات است، و این که صرفا برای طلب نیست «خیر قانون خمس، افراد یک ملّت را هماره بی‌نیاز نگه می‌دارد. قانون خمس، جاهلان هر قوم را عالم می‌سازد. قانون خمس، از خانمان آواره را اصلاح می‌کند از برای ترقّی و کثرت ممالک اسلامی یا دفاع دشمنان وی با کمال خوبی. خزانه خمس مستعد است، از برای اصلاح سوختگان، غارتشدگان، بر افتادگان، لطمات زلازل و غرق و آفات مختلفه، خزانه خمس آماده و مهیّاست. خزانه خمس یتیمان یک ملّت را تربیت می‌دهد. خزانه خمس بدخواهان یک ملت را جلوگیری می‌نماید. خزانه خمس متعهّد است بر این که کافه لوازم ملت اسلام را با کمال سهولت مهیّا سازد». مشابه این مطالب را در دفاع از خمس، در نوشته هایی که تا دهه های بعد در نقد باورهای شیعه نوشته می شد، ملاحظه می کنیم.

نویسنده می گوید، مشکل ما قانون هایمان نیست، تنبلی ماست. علما می توانستند با همین پول خمس، بیمارستان بسازند، چنان که نصارا با مشابه این پولها این اقدامات را می کنند: «فرق و امتیاز ما با ملل نصارا این است که افراد و اشخاص عموم نصارا فعلاً در ترقّی و رواج دیانت مسیح می‌کوشند، ولی برعکس، هر یک از قوانین اسلام در ترقّی ملّت و مملکت ما مهیّاست. مسلمانان تنبل و تن‌پرور حالیه بسیار خوشوقت باشند که اساساً طبیعت و جریان قوانین دیانت اسلام به هر قسمی که هست آماده ترقّیست، بلکه طبیعت را مجبور می‌سازد بر این که اسلام شهرت و رواج گیرد، چنان که از جریان و ترقّیات طبیعی ماتم و عزاداری حضرت سید الشهدا(ع) به خوبی مشاهده می‌شود، وگرنه با این غفلت و تنبلی از چهارصد سال قبل، نامی از برای ما نمی‌ماند. ولی افسوس که هنگام خوشگذرانی سپری گشت، چرا که منادی اسلام اکنون به آواز بلند فریاد می‌زند: ای مسلمانان! از خواب غفلت بیدار شوید و تن‌پروری را کنار نهید؛ پس از این خواب و خور بر شما حرام است. اینک خیل بیگانگان از چهار سو وطن عزیز را احاطه ساخته، و لطمات بی‌رحمانه همسایگان ثغور مملکت شما را پایمان نموده، کسالت و جهالت را از خود دور سازید. در قوّت و ترقّی اسلام و ایران بکوشید تا جامه عبودیت دیگران نپوشید».

بدین ترتیب، باز سعی می کند از این بحث هم، در زمینه توضیح دیدگاه های خود در باره عقب ماندگی و بیچارگی مسلمانان و طبعا به تصور خود، نشان دادن راه درست، استفاده کند. به طور مبهمی، در متن اشاره به کسی شده است که مدتهاست علیه خمس سخن می گوید و ذهنها را مشوب کرده است: «می‌توانم این نکته را عرض کنم که از دایره جعفریان [پیروان مذهب جعفری]، دو کس منکر این قانون شریف است. یکی فاسق فاجری که مشهور خاص و عام گشته، و از تحصیل حقوق اسلام مأیوسانه دست خود را بالتمام شسته، به این واسطه بیباکانه تخم زشتی در مزرعه محمدی(ص) خواهد پاشید. دیگری متموّل لئیم تن‌پرور کز باده بی‌شرفی مخمور و از خدمات اسلامی فرسنگ‌ها دور است». اما این که اینها، چه کسانی هستند، معرفی نکرده است. معلمی هم که در این باره سوال کرده اشاره دارد که «ولی فلانی ـ رو به جوانان نموده، شما که وی را می‌شناسید ـ سیزده سال است عمر خویش را در بیروت و اسلامبول بسر برده، اکنون از این گونه زخارف بهر هموطنان سوقات آورده. هر قسم فواحش و محرمات اعمال می‌کند. با این همه خود را عالم شمرده، خمیازه وکالت می‌کشد و از جانب اسلامیان یا جعفریان نماینده خواهد شد».

میرزا حسن در نهایت مغازه را با خوشحالی دو طرف، ترک می کند و از این که «در طهران همچنان جوان با ادراک اسلام‌پرستی یافتم» خوشحال « ولی از بیانات دلسوز وی و اوضاع درهم بزرگان دین و امنای اسلام، بسیار متأثّرم و الحق آن جوان باهوش نکته را دریافته، ما در خواب غفلت و بیگانگان با تمام جدّیت در کارند» احساس آخر خود را توضیح می دهد. او به قوت اسلام و روحانیون برابر مسیحیان و مبلغان آنها ایمان دارد و در اینجا، به چند جمله از بزرگان آنها اشاره می کند که گفته اند تا وقتی «روحانیان اسلام» هستند، آنها نخواهند توانست پیشرفتی در این ناحیه در ترویج مسیحیت داشته باشند. منبع این جملات معلوم نیست، اما این ادبیات، آن زمان رایج بود.

میرزا حسن جوان، برای خرید کتاب، به رفتن به نمایشگاه امتعه وطنی راهنمایی شده، و عصری به آنجا می رود. اتفاقا در راه، با شخصی برخورد می کند که از راهنمایان آنجا بوده است. از او در باره عتبات می پرسد و نویسنده به او می گوید: «به هر طرف گذری آسمان همین رنگ است. در قاطبه ی ممالک اسلامی اسباب بدبختی مهیّا و مایه اوقات تلخی با تمام کمال آماده است». این احساس عمومی او را که در سراسر این کتاب هم انعکاس یافته، نشان می دهد. وی پس از آن گزارشی از نمایشگاه امتعه وطنی می دهد که برایش بسیار جذاب بوده است. در آنجا کتاب هم بوده، و او خرید کرده است. مهم بروز جنبه ای از ملیت در ایجاد نمایشگاه است که این زمان به عنوان ملی گرایی و ایرانی گری، در تبلیغات پس از مشروطه، و با ایجاد نمونه هایی مثل بانک ملی و غیره، در ایران وجود داشته است. شرح وی، کوتاه اما از نظر وجود اجناس ایرانی در آنجا جالب است.

آخرین حکایت این کتاب، شرح داستان یک اشراف زاده تهرانی عاشق است که تنها هیجده سال دارد و اتفاقی با او برخورد کرده و گفتگویی میان آنها صورت می گیرد که خیلی به گزارش ما در اینجا، مربوط نمی شود. او بخشی از غزلهای خود را برای او می خواند و دنبال آرام ساختن اوست. در ضمن می کوشد، به او بگوید، عشق اصلی باید به وطن و سرافرازی آن باشد، اما گویا آن جوان خیلی جوان تر از آن است که این مطالب را درک کند.

در میانه این گفتگوها، میرزا حسن جوان ما خود را این طور معرفی می کند: «از کربلا آمده، عازم مشهد مقدسم، نام حقیر میرزا حسن، عمرم بیست و دو سال است. معلوماتم، صرف نحو یا قواعد و دستور تکلّم و کتابت عربی، پارسی، ترکی، منطق، معانی، بیان، فقه، اصول، حکمت الهی، جغرافیا، حساب، هندسه و برخی علوم جدیده دیگر را فی الجمله دیده‌ام. جزئی تصویر از دستم برمی‌آید، طبع شعر دارم. غزل گویی می‌توانم. عاشق اسلام و ایرانم. مهر علی سخت به مغز و پوستم آمیخته» است. در وسط این گفتگوهای عاشقانه، نویسنده روحانی جوان ما به او می گوید: «آیا می‌دانید به این واسطه چقدر از خدمات اسلام و ایران مهجور مانده‌اید؟ خیر، البته حضرتعالی نخواهید دانست؛ چرا که شاهباز عشق که که با تمام اختیار اکنون در چنگال تیزش گرفتارید». بعدهم فی الجمله اشاره می کند که این قبیل عشق ها، ناشی از بی حجابی هاست: «مگر شارع مقدس(ص) نهیتان نفرموده از این که به نامحرمان نظر نمایید، و دیده ریا از ناموس دیگران بپوشید؟ هنوز بی‌حجابان که هماره به رفع حجاب می‌کوشند، اسرار و محسنات نقاب و حجاب را نخواهند دانست. به مشاهده یک مخدّره که در ملک خود به کشف حجاب مختار است، به این درد مبتلا شده‌اید تا چه رسد به کشف حجاب عام که برانداز اساس شریعت اسلام است». او از روش فرنگان در این امور، می گوید و این که نکند «عصمت و ناموس یا شرع اقدس را مانند فرنگان به کلّی مهجور سازید؛ یعنی محبوبه یا معشوقه‌ای که بعدها همخوابه سرکار خواهد شد، بسته به میل شریفش، اگر فرضاً خواهد با پنجاه نفر بی‌شرف هم بستر گردد، مانع نباشید. اعالی که آزاد گشت، به طریق اولی اسافل آزادتر می‌شود». به نظر او، بهتر است «با تمام جدّیت در ترویج شریعت مقدسه اسلامی و اعمال قوانین وی بکوشیم که ترقّی و نگهداری وطن عزیز بسته به استحکام او است. اکنون مملکت یا مرکز اسلامی در دل دایره بیگانگان، مانند زورقیست میان دریای بیکران، کز چهار سو دچار لطمات طوفان بوده، از هر جانب رخنه سترگ به صفحاتش رخ داده» است. آنچه آن را حفظ می کند این است که با کمک سلطنتی که حامی شریعت است، آن را برابر این مشکلات حفظ و تقویت کنیم: «اساس این همه اختلال و پریشانی همانا عمل نکردن به قوانین اسلامیست».

وقتی میرزا حسن این مطالب را در مشهد بازنویسی می کرده، مطبعه منتظر رسیدن متن او بوده تا زودتر چاپ کند. بنابر این، مجلد بعدی را که گویا هیچ وقت به سرانجام نرسیده، به زمان دیگری موکول می کند: «از آن جایی که قصّه دراز، وقت تنگ، مطبعه منتظر و معطّل است، ناچار وقایع را ناقص نهاده معذرت می‌خواهم. مطالعه کنندگان محترم تتمه وی را با گزارشات دیگر در مجلّدات آتیه منتظر باشند».

VAhaD1591911301.PNG

میرزا حسن حائری در سن 22 سالگی در حالی که کتاب سرمایه سعادت را در دست دارد

چنان که اشاره شد، این سفرنامه در سال 1303 ش در مشهد منتشر شده و روی صفحه اول، مجوز نشر آ« هم از طرف «کفیل معارف و اوقاف خراسان ادیب بجنوردی» با عبارت «طبع و نشر این کتاب مانع قانونی ندارد و مجاز است» داده شده است. از مولف هم با نام «حجة الاسلام اسکویی یاد شده است. به عبارتی نام عبارت به صورت «جلد اول سفرنامه حجة الاسلام اسکویی یا سرمایه سعادت» منتشر شده و گفته شده است که «متحمل مصارف و زحمات طبع و نشر» هم «جناب مستطاب عمدة التجار آقای مشهدی محمد تقی آقا برادران ... اسکویی دام عزه» است و «منافعش به نظارت حضرت مستطاب ملاذ الانام آقای مصنف دامت افاداته در امور خیریه اسلامیه وطنیه صرف خواهد شد». «مشهد مقدس، مطبعه خراسان، قیمت پنج قران» جمیع حقوق طبع قانونا محفوظ است. متن کتاب 181 صفحه و پس از آن فهرست تألیفات جد مولف، پدر و برادرش  میرزا علی و خودش با عنوان «تصنیفات این ناچیز» آمده است. سه صفحه هم غلط نامه دارد، اما علاوه بر آن، و چندین برابر غلط در متن مانده است که مع الاسف به دلیل نبودن نسخه دیگر، جز با حدس و گمان، امکان اصلاح آنها نبود.

در این مقدمه تلاش کردم تا گزارش روشنی از این سفرنامه داشته باشم، از همراهی جناب آقای دکتر هاشمیان و همین طور جناب آقای عیدی خسروشاهی که در تهیه برخی از منابع به بنده کمک کردند، سپاسگزاری کنم.

[این مقاله، مقدمه ای برای کتاب سرمایه سعادت است که بزودی منتشر خواهد شد]

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

دستور العمل در باب سیر بازارهای اصفهان (از دوره صفوی)

وحید قزوینی / آقا منصور سمنانی / رسول جعفریان

متن رساله ای است از دوره صفوی، در باره سیر و سیاحت در شهر اصفهان. نویسنده، آن را برای راهنمایی کسی ن

شیخ آقابزرگ طهرانی و همراهانش : نهضت بازشناسی هویت شیعه با فهرست نویسی آثار امامیه

رسول جعفریان

این نوشته یادی است از شکل گیری نهضت فهرست نگاری آثار امامیه با محوریت «الذریعه»، نهضتی که به هدف باز

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

صواب در میان خلق پنهان است: رساله در آداب سلطنت و وزارت (از سال 1136 ق)

رسول جعفریان

رساله ای است در موضوع اندرزنامه های سیاسی از سال 1136 در چهارچوب ادبیات سیاسی ایرانشهری ـ دینی. نویس

منازعه در مسأله غلو در باره امامان: مورد خاص: بحث در باره قاسم الارزاق بودن ائمه (ع) (متن دو رساله)

رسول جعفریان

این مقاله، حاوی یک مقدمه و متن دو رساله است. رساله اول از ملاعبدالرحیم قراباغی در دفاع از نظریه قاسم