۵۰۴
۰
۱۳۹۹/۰۴/۲۳

صواب در میان خلق پنهان است: رساله در آداب سلطنت و وزارت (از سال 1136 ق)

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

رساله ای است در موضوع اندرزنامه های سیاسی از سال 1136 در چهارچوب ادبیات سیاسی ایرانشهری ـ دینی. نویسنده شناخته شده نیست، اما با توجه به زمان نگارش و ادبیات و محتوا، ارزشمند است.

کوتاه در باره میراث اندرزنامه نویسی سیاسی در میان ما ایرانیان

متن های در موضوع اندرزنامه های سیاسی، در کنار رساله ها و کتابهای حوزه «سیاست شرعی»، از کهن ترین متن های مکتوب در فرهنگ اسلامی و بویژه نوعی ایرانی آن است. ایرانی ها، از سرمایه های علمی حوزه های علوم انسانی، میراث شناخته شده ای ندارد و حتی در حوزه تاریخ هم، آثار مدون و منظمی نداشتند، اما به عکس، در حوزه اندرزنامه نویسی، متن های با ارزش زیادی داشتند. شهرت پادشاهان ایرانی هم به همین میراث بود که قاضی صاعد اندلسی هم ذیل بیان میراث ایرانیان این را شرح داده است. چنان که می بینیم آنچه در کتب ادبی قدیم عربی در این زمینه ها آمده، بخش قابل توجهی، همان کلمات کوتاه و حکیمانه شاهان ووزیران ایرانی است. در واقع، ایرانیان، در دنیای قدیم، بیش از هر چیز به سیاستمداری شهرت داشتند و بعدها نیز از همان زمان که ترکها قدرت سیاسی را در ایران بدست گرفتند، اغلب، کار وزارت و وکالت را به ایرانیان سپردند. این تمرکز از دانایی و معرفت، سبب تولید متن های سیاسی زیادی شد که آنچه با روحیه ایرانی بیش از هر چیز سازگار بود، متن های اندرزنامه نویسی در حوزه سیاست بود. آثار یاد شده روزگاری به سبک و سیاق ساسانیان با ارائه برخی از شواهدی از دین اسلام که به تدریج وارد این حوزه می شد. در این اواخر، یعنی از قرن هشتم به بعد، بیشتر بر محور احادیث و امثال عربی و اشعار خوب فارسی بود، و به تدریج در دوره صفوی، با محور قرار گرفتن فرمان امام علی (ع) به مالک اشتر، در اطراف این فرمان این مباحث جریان داشت. این وضع در تمام دوره صفوی و قاجاری و حتی جمهوری اسلامی ادامه داشته است.

همین فرهنگ، تا اندازه ای در ماوراءالنهر هم در جریان بوده و رساله هایی در حوزه عدالت و سیاست در ادبیات فارسی آن نواحی هم وجود داشته است. هرچه در بخش های مرکزی ایران، رساله ها، به تدریج رنگ و لعاب شیعی می گرفت، یعنی مفاهیم کهن اندرزنامه نویسی با شواهد شیعی خو می گرفت، در ماوراءالنهر، متن ها، همچنان ادامه همان متون قرن های ششم و هفتم هجری بود. طبعا از لحاظ ماهیت بحث، تفاوتی میان اینها نبود. ماده و ماهیت آن، همان دانش سیاسی ساسانی بود که بی شک، ریشه های قدیمی تری هم در این دیار داشته است. بحث این اندرزنامه ها، بحث «شاه» و «وزیر» است، دو رکنی که همیشه جهان شرقی را در همه بخش ها اداره می کرده اند، هرچند عناوین مختلف از وزیر تا اعتماد الدوله گرفته تا صدر اعظم و نخست وزیر و ... داشته اند. بحث این است که چطور شاه و وزیر، کشور را اداره کنند تا خود بر سمند بمانند و مشکلی برای ولایت پیش نیاید. راههایی که برای آبادانی و توسعه ولایت ارائه می شود، توجهی که باید به رعایت عدالت در میان رعایا بشود تا شورش نکنند و بساط شاه و وزیر را برچینند، در کنار توجه به برخی از مسائل معنوی، مانند پرهیز از گرفتار شدن در نفرین بیوه زنان و جز آنان، و نیز رعایت صداقت و درست کاری، از مسائلی است که به عنوان ارزشهای اصلی در این آثار موج می زند. روش، نوعی بیان و توصیف اخلاقی بر محور انسان گرایی و تا حدی دینی با زبانی ادبی است. از نظر معرفتی، بیش از همه تجربی، بر اساس سیره گذشتگان، و استنباط اصول کلی از آنها طبعا نه به سبک و سیاق فهم امروزین از علم سیاست است. به عبارت دیگر دانش سیاسی از نظر فلسفه سیاست و علم سیاست، در عین حال که در قالب کلمات کوتاه در این متن ها دیده می شود، اما اساس کار نیست. یعنی یک تفسیر اصولی و مبنایی برای تعریف قدرت وسیاست، به هیچ روی وجود ندارد، اما به هر حال، چون بحث سیاسی است، خود به خود جملاتی گفته می شود که نشان می دهد، بشر دیدگاه هایی در این زمینه ها داشته است. این دیدگاهها، اغلب ترکیبی بین شناخت علمی و اخلاقی، با خلط هست و باید، و نوعی آرمان گرایی، همزمان با باورهایی مانند نگاه گوسفندانه به مردم کردن و آقابالاسری کامل بر آنان، و جز اینهاست. این وضع، تفکر سیاسی در همه دنیا از قدیم تا صعر جدید بوده است تا وقتی که ماکیاول تعریف جدیدی از سیاست و کار سیاسی بدست دارد و مسیر را دگرگون کرد و متفکران علوم سیاسی شناخت های تازه ای را عرضه کردند.

رساله آداب سلطنت میراث ماوراءالنهری

ما اکنون با رساله ای از همان میراث، از نوع ماوراءالنهری آن روبرو هستیم که اساسا، ایرانشهری و نه شرعی است. البته چندین مورد به آیاتی از قرآن و کلماتی «رسول خدا» استناد کرده، اما به هیچ روی، رنگ و لعاب دینی به سبک سیاست شرعی ندارد و هسته اصلی آن، روی همان شرح و بسط مفاهیم عدالت بر محور انسان گرایی است. شیعی هم نیست، و نشانی از این امر در آن دیده نمی شود. تاریخی که در پایان آن آمده، سال 1136 است، زمانی که سالی از سقوط صفوی گذشته است، اما این که کلمه ای در رساله باشد که ارتباطی با آن تحولات دارد، در آن دیده نمی شود. در این مجموعه دو رساله عرفانی دیگر هم به سبک و سیاق آثار ماوراءالنهری هست. یکی رساله حق الیقین از شیخ محمد شبستری و دیگری رساله نور وحدت از خواجه عبدالله معروف به خواجه حورا و متخلص به مغربی. بنابر این باید آن را میراث همان ادب فارسی کهن خراسان دانست که البته میانه ای هم با نگره سیاست شرعی، آثاری مانند مهمان نامه بخارا یا سلوک الملوک از خنجی ندارد و بیش از همه ایرانی است.

دو باب کتاب، طبق معمول، یکی برای «شاه» یا همان مقام سلطنت است و دیگری برای وزارت. فهرست این رساله کوتاه، در همان آغاز هم آمده است. آداب سلطنت در چهار فصل بحث شده، و وزارت هم در سه فصل. بدون شک مقایسه این اثر کوتاه با آثار مفصل تر، می تواند نشان دهد که متحوی از توصیه ها و توضیحات، اصولی کلی است که در همه این آثار موج می زند و اغلب، کسانی از ادبیان و دبیران، این متنها را برای تقدیم به شاهان می نوشته اند تا بهره ای معنوی یا مادی ببرند. در رساله ما، نامی از نویسنده نیست، و بنده که مقایسه ای هم نکرده ام، این احتمال را هم می دهم که بندی از متنی مفصل تر باشد که اکنون از آن آگاه نیستم، اما هر چه هست، سودمند است و عجالتا بر اساس نسخه باقی مانده (3837 دانشگاه تهران) تقدیم خوانندگان عزیز می شود. محتمل است که همین متن هم جایی منتشر شده باشد و بنده بی خبر باشم! از این اتفاقات بارها افتاده است. در رساله ما، نه فقط از نام مولف خبری نیست، بلکه عنوان هم هم ندارد و این عنوان گویا توسط مرحوم باستانی راد که عناوین رساله ها را در آغاز نسخه نوشته به آن داده شده و از این طریق به فهرست ها راه یافته است. عنوان بدی هم نیست و منطبق با متن و ادب رایج است. علاوه بر آن، بنده هم عبارت کوتاه «صواب میان خلق پنهان است» را که در باره مشورت با مردمان و سهیم کردن آنان در اداره است را  از متن را برای تشخص بیشتر محتوا، در بالای عنوان آوردم. چنان که اشاره شد، نثر فارسی آن ماوراءالنهری و مشتمل بر برخی از اصطلاحات اداری محلی هم هست. به علاوه کلمات و ترکیبات فارسی ویژه ای هم دارد که هر چند بسیار کم، اما در این سوی، چندان متداول نیست و یکی دو مورد هم برای بنده نامفهوم بود که نشانی گذاشته ام.

اشارتی به محتوای رساله

رساله حاضر، روی محور «عدل» است، مفهومی که علی الرسم، در تمام این قبیل متون، در حکم صورت آنهاست. در فصل اول از باب اول، در باره ویژگی های کلی پادشاه بحث می کند و مهم ترین ها را می گوید تا به عدالت می رسد. عدل دو نوع است: عدل خاص، چیزی در حکم تهذیب نفس فردی، که خداترس بودن و مراقب بودن شخصی از مفاسد و پرهیز از گناه در آن توصیه می شود. نویسنده حساسیت عجیبی روی «اختلاط با عورات» داشته و بشدت شاه را از تحت تأثیر قرار گرفتن زنان، پرهیز می دهد. این اصلی شناخته شده در این متون از قدیم الایام است. عدل عام، همان رفتار با مردمان است که در مقابل ظلم قرار دارد. چارچوب، همان شاه و فرمان اوست که باید عادلانه باشد، و البته این ها هم باید در چارچوب از اطاعت از خداوند باشد. جمله زیبای این بخش این است: «بدترین ظلم آن است که دست به مال مسلمانان و ذمی آلوده شود از وجهی که شرع نفرموده است».

فصل دوم این است است که شاه، سخنان مختلف را بشنود و تحت تأثیر یک گروه یا فرد خاص نباشد. فصل سوم، مشورت است که از اصول مهم در این متون است. در فصل چهارم، فهرستی از «اعوان» مملکت و مقامات آورده که اصطلاحات سیاسی رایج در ماوراءالنهر است: وزارت صدر، امیر داد [وزیر عدلیه]، وکیل در [= وزیر دربار]، امیر حاجب، مشرف، ضابط اموال، عارض، صاحب برید و ... برخی از این اصطلاحات از آن ناحیه، به آسیای صغیر هم رفته است و او ذیل هر کدام چند سطری در باره شرایط آنها می گوید. اساس هم تعادل بر اساس فلسفه اخلاق یونانی است.

باب دوم در باره وزیر است با این اصل اولی که «[خوبی های] نظام مملکت به پادشاه منسوب گردد، و خلل آن به وزیر»، و این اصل سیاسی، تا به امروز در کشورهای شرقی که همچنان روی پاشنه قدیم می چرخند رایج و حاکم است. اینجا هم کلیاتی در باره آنچه وزیر باید به آن توجه کند، و از جمله مراقب باشد تا گرفتار خشم شاه نشود، آمده است. پاشنه آشیل وزارت، همیشه مراعات یا عدم مراعات وضع سلطان است. مشورت هم، اصل اولی است با این جمله زیبای در این رساله که «صواب میان خلق پنهان است»، و باید با مشورت آن را بدست آورد. نکات مهمی را در قالب جملات کوتاه بیان کرد، و خلاصه ای است از متن های مفصل تر که در این زمینه نوشته شده است. در این تفسیر، وزیر گویی آمده است تا شاه و کشور برای برای شاه حفظ کند، مردم هم در کنار آن بهره ای ببرند. این مطالب در فصل دوم از باب دوم در باره «تیمارهای خدکت که بر وزیر واجب است» آمده است. فصل سوم که آخرین بحث این کتاب همچنان در باره وزیر است، توجه او به «جذب منفعت و دفع مضرت» است که باز چند نکته کلی بیان کرده و مخصوصا در وقتی که شورشی رخ می دهد، راه بازگرداندن آب به جوی را به وی یاد می دهد. (23 تیر ماه 1399)

رساله در آداب سلطنت

بسم الله الرحمن الرحیم

سپاس و ستایش مر خدایی را جلّ جلاله که پدیدارنده مخلوقات و دارنده مصنوعات است، و درود بر رسول ثقلین و خواجه کونین و یاران و رفیقان او.

امّا بعد: بدان اسعدک الله تعالی که این رسالتی است در آداب سلطنت و وزارت، مبنی بر دو باب:

باب اول:

در آداب سلطنت مشتمل بر چهار فصل:

فصل اوّل: در آدابی که پادشاه را جمع باید کرد.

فصل دوم: در استماع کلمات.

فصل سوم: در مشورت.

فصل چهارم: در اعوان مملکت.

باب دوم: در آداب وزارت، و در آن سه فصل است:

فصل اول: در آدابی که وزیر را جمع باید کردن.

فصل دوم: در صنوف خدمات که واجب است وزیر را.

فصل سوم: در خدمات جذب منفعت و دفع مضرّت.

 

باب اول: در آداب سلطنت مبنی بر چهار فصل:

فصل اول: در آدابی که پادشاه را جمع باید کردن

باید که پادشاه در هستی خود فکرت کند، و داند که آدمی از قطره آب گنده موجود شده است، و حقیقت هستی خود را بشناسد، و بداند که جمله موجودات فانیست، و باز از وجود به عدم خواهند شد، و انعام‌هایی که حق تعالی بدو داده، از سمع و بصر و نطق و قوای ظاهر و باطن، بر خود نگاه کند و داند که آدمی را به بازیچه و بازی نیافریده‌اند قوله تعالی: «أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ‏ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون‏» [مؤمنون: 115] و دیگر فرموده‌اند که «وَ ما خَلَقْتُ‏ الْجِنَ‏ وَ الْإِنْسَ‏ إِلاَّ لِيَعْبُدُون‏» [ذاریات: 56]، و چون به فضل حق تعالی بر دیگران پادشاه شد، و خلعت خلافت پوشید، و خلایق که ودیعه خالق‌اند در عهده او آمده، به مضمون «كُلُّكُمْ‏ رَاعٍ‏ وَ كُلُّكُمْ‏ مَسْئُولٌ‏ عَنْ رَعِيَّتِهِ» هر آینه بازخواست حال رعیّت از وی در قیامت خواهد بود.

و می‌باید که قدم در این مهم به تأمّل نهد و روزی چند که به مراد او فلک می‌گردد، سر رشته خود به دست شیطان ندهد، و متابعت هوا نکند که شیطان دشمن آدمیست و هوای بدفرما؛ و در هر کار که خوش آمد و هوای نفس پیوسته شد، معلوم کند که شیطان محرّک و محرّض است، و از دشمن مطلقاً تدبیر صائب و رأی روشن چشم نشاید داشت. و در آن کوشد که دولت را از دین حصنی سازد، و نعمت را از شکر حرزی پردازد؛ هر دولت که در حصن بود مغلوب نگردد، و هر دولت که در حرز آمد، به تاراج نرود. و حصن دولت مطیع بودن به فرمان خدا، و اقتدا کردن به روش اولیاست. و حرز نعمت از مسلوک آن باشد که بندگان خدا در حریم مملکت او آسوده باشند، و از بأس ایمن، که اگر پادشاه همه روز به روزه باشد، و هر شب به نماز، و یک زمان زبان او از حمد خدای تعالی خالی نبود، چون یک بنده از او در رنج باشد، آن روزه و نماز و ذکر، جواب عتاب آن نباشد، و یقین داند که به هیچ وجه از عدل خدای تعالی مظلوم محروم نخواهد بود.

 و اَصل و عمده که قوام عالم و نظام حال بنی آدم و ثابت ملک بدان منوط است، عدل است که «سُلطان العادل خیرٌ من مطرٍ وابل»؛ یعنی از عدل ملوک، خصب و رفاهیّت پیش از آن توقع توان کرد که از تواتر باران.

سیّد انبیاء ـ صلی الله علیه و آله ـ فرمود که عدل یک ساعت سلطان بر عبادت هفتاد ساله ترجیح دارد، و دعای سلطان البتّه رد نشود.

و عدل خاص است و عام

عدل خاص آن است که ابتدا از نفس خود کند: « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» [نحل: 90] چون از منکرات اجتناب نموده شد، هرآینه عدلی باشد که بر نفس کرده شده.

و مهم‌تر رکن پادشاه را احتراز از کثرت اختلاط با عورات است که زنان مصاید شیطان‌اند، و هر که صید شیطان شد، مأمور امر او باید بشود، چون کارفرمای بود، پوشیده نماناد که چه فسادها تولّد کند و کار دین و دنیا از آن باطل گردد؛ و یقین و واثق است که اعمال بندگان، از خیر و شر و صغیره و کبیره بر او می‌نویسند، و البتّه فردا مطالعه آن می‌باید کرد، و چون حاصل الامر افعال ناپسندیده و کردار ناشایسته باشد، تأسف و ندامت و زاری در آن زمان مفید نیاید، و هر آینه مکافات و مجازات را چشم باید داشت، و به حقیقت دانست که صفات باری تعالی از ظلم و جور منزّه است که «لا يُغادِرُ صَغيرَةً وَ لا كَبيرَةً إِلاَّ أَحْصاها» [کهف: 49] این معنی دارد. و معلوم است که اختلاط زنان رکّت [= سستی] و تفاوت عقل و کوتاهی عمر تولید کند، و این سه عیبی بس بزرگ است؛ چه به رکّت، امور مملکت مستقیم نماند و به تفاوت عقل، فرمانی بر جاده مستقیم نتوان داد، و به کوتاهی عمر در دنیا برخورداری صورت نبندد، و آخرت را ذخیره نتوان ساخت.

امّا عدل عام آن است که در تحصیل اموال از نوعی کوشیده آید که رخصت شرع است، و صرف آن در وجهی که ایزد فرموده است، و رسول خدا حکم کرده که پادشاهان خازن بیت المال‌اند، و پادشاه را از بیت المال به قدر کفاف که به اسراف نینجامد، بیش مباح نیست، دیگر کوتاه کردن دست ظلَمه و فسَقه است از ذیال ارباب ضعف، و بر خود فرض دانستن نصرت مظلومان، و احتراز از دعای بد ایشان که سیّد انبیا(ص) می‌فرماید: دعای مظلوم و بیوه و یتیم رد نشود، اگر چه کافر باشد.

و دیگر پرهیز کردن از اشاعه ظلم است که ایزد تعالی سنگی آفریده است [در] آسمان برابر ظالم، چون فرمان بر سر ظالم آید، «و ما هی من الظالمین ببعید» این معنی دارد. و رسول(ص) فرماید: اوّل کسی که در دوزخ مکان گیرد، پاشاه ظالم بود، و اگر ظالم مهلت یابد، بدان مغرور نباشد، و مهلت ظالم را بدان است که مگر توبه کند و از ظلم اجتناب نماید، و اگر اصرار و زیادت شود و ندامتی نباشد، هرآینه به بلایی مأخوذ گردد که از آن خلاصی طمع نتوان داشت «وَ كَذلِكَ‏ أَخْذُ رَبِّكَ‏ إِذا أَخَذَ الْقُرى‏ وَ هِيَ ظالِمَةٌ إِنَّ أَخْذَهُ أَليمٌ شَديد» [هود: 102] این معنی است، و از ظلم زوال مملکت و تخریب دیار حاصل آید «فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا»، [نمل: 25] تصدیق به این باب است.

 و به حقیقت باید دانست که چون ندامتی به زودی حاصل نیاید، تدارک اول از حضرت ربّ العزّة آن است که ظالم بر آن قوم برگمارد «وَ كَذلِكَ نُوَلِّي‏ بَعْضَ‏ الظَّالِمينَ بَعْضاً». [انعام: 129]

 و بدترین ظلم آن است که دست به مال مسلمانان و ذمّی آلوده شود از وجهی که شرع نفرموده است، چون مصادره و مواضعه و قسمات زواید و سفح خانه و غیر آن.

بزرگی گفته که، پیش کرسی قضا جواب هفتاد گناه گفتن آسان‌تر است از جواب یک خصم.

و محقّقان گفته‌اند که پادشاهان، دربار دوزخ‌اند. ایزد تعالی مال و زره و تیغ جهت آن بدیشان داده است که بندگان خدا را بدین چیزها از دوزخ بازدارند تا آن را که به مال حاجت باشد بدهند تا بر دست او کاری نرود که مستوجب دوزخ گردد؛ و آن را که قصاص باید کرد یا حدّی با قامت رسانید اهمال حایز نشمرد، تا در آخرت از آتش دوزخ نجات یابد. چون بر این جمله پادشاه باید که خود را از وقوع در منکرات صیانت کند تا به آتش نباید رفت که فردا، سلطان و آن که فروتر اوست، یکسان خواهد بود، و هیچ چیز به فریاد او نرسد الّا اعمال خیر.

دیگر حکم پادشاه باید که مطابق فرمان خدای تعالی باشد که رسول ـ صلی الله علیه و اله ـ می‌فرماید: هر پادشاه که بر خلاف فرمان خدای تعالی حکم کند، ایزد تعالی درویشی بر او گمارد، و اگر بر اهل ذمّت ظلم کند و از ایشان به ناواجب چیزی ستاند، کفّار را بر مملکت او استیلا دهد.

فصل دوم: در استماع کلمات

معلوم و مقرّر است که بر درگاه ملوک از هر صنف مخلوق باشند، و هر یک طالب آن که خود را به خدمت پادشاه به نوعی و طریقی نزدیک گردانند. بعضی که حسیب و نسیب باشد، و به حسن اخلاق معروف به نیکوپندی و نیکوگویی بندگان خدا و قیام خیرات تقرّب جویند، و بعضی که خسیس و دنی باشند به غمز و سعایت و بدگویی و بدکرداری در سرّ و علانیه کوشند.

پادشاه باید که فکرت به جای آرد، و سخن از طایفه ای که غمز و بدکرداری شعار ایشان است، بی‌ایضاح بیّنه و اقامت شهود عدول مسموع ندارد. قوله تعالی: «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ‏ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا» [حجرات: 6]در این باب منع است از تعجیل، و امر است به تأنی. و رسول خدا فرموده که میان مردم غمز نکند مگر حرامزاده، و تفحّص در کارها فرض عین داند، و از تفحّص خایفان را امین و غمّازان را مسکت گرداند، و امینان را قوی دل و نیکوکاران را راغب، و از طایفه ای که رای راست را مهمل گذارد و خوش آمد گوید، احتراز لازم است که نتیجه آن به سر در آمدن و از پای درافتادن است.

فصل سوم: در مشورت

بدان که اصل و عمده در کلّ امور مشورت است با اصحاب عقل و ارباب تجارب که به مشورت خیر رأی مسلوک را استمداد تمام باشد، و معجب بودن رأی و فکر و عقل خود و ضجرت در مهمّات و کشف اسرار بر جاهل و نادان و اعتماد بر ترهّات منجم و خار داشتن دشمن ناستوده است، و حاصل جز ندامت نباشد، و از تأمّل در کارها و تأخیر در عقوبات و تعجیل در اصطناع مخلصان، و رغبت در اصطفای ناصحان، و حلم نه به ضعف و عجز، و شدّت نه به عنف و جور و کثرت خشم، بست [کذا. شاید: بسط] مملکت توقع توان کرد، و از توفیر در مواجب حشم، و قرار فاضل اقطاع بر امراء، و نقصان حشم و مستزید شدن امراء، استیصال رعایا و تخریب ولایات چشم توان داشت.

و از خصال پسندیده ملوک یکی آن است که حطام دنیا را در دل و چشم وزنی ننهد که اگر زیاده التفات بدان کند هرآینه به امساک انجامد و خصلت امساک نامحمود است، خاصه در پادشاهان.

 دیگر باید بر خدم و حشم بدگمان و بی‌اعتماد نباشد که بدگمانی و بی‌اعتمادی مسلوک چاکر را از فرمان‌ها محترر گرداند، و از بدگمانی نفرت خدم و مقرّبان حاصل آید.

فصل چهارم: در اعوان مملکت

پادشاه باید که اندازه کفاف هر یک از اعوان مملکت بداند تا فراخور هر کدام شغلی تواند فرمود که اگر حال معلوم نباشد، کارِ بزرگ به یکی حوالت افتد تمشیت نتواند داد، و کار خرد به دیگری حوالت رود که او را محلّ زیادت باشد، و از خوض آن استنکاف نماید، هرآینه در هر دو طرف کار مهمل ماند و فتور آن به مملکت سرایت کند.

وزارت صدر: وزارت به عالی نسبِ، خدای ترس، کامل ادب، صافی دل، لطیف طبع، نیکو خلق، کریم نهاد، بزرگ خطر، جزیل عطای، کارگزار دوربین، متین رای، نافذ حکم، پاک ضمیر، مدرک خاطر، شامل اسفاق، صادق در وعد، متأمّل در وعید، مستعمل در تدارک مهمّات، شجاع با تحرّز، با کرم، با تواضع، مبرّا از سفه، معرّا از عُجب، حمول در استماع کلمات، مجتنب از حقد و حسد، محترز از ظلم، مسترشد به اهل تقوی و بصارت مخدوم را ناصح خلق را غمخوار باید سپرد.

امیر داد: باید که عالی همّت بود، نیکو خلق، وافر فضل، کامل عقل، در تفحّص مفرط، در تتبّع عالی، در انفاق سابق، مطواع شرع در اقامت حدود، مسلم از خشم در سیاست، خلق را نیکوخواه؛ در استماع سخن متظلمان راغب، در نصرت مظلوم مستعجل، از میل و غرض فارغ، از مخاصمه خصمان در مجمع اکبر خایف.

وکیل در: باید که نیکوکار بود، و کریم طبع پاکیزه اخلاق، شیرین سخن، ثابت رأی، محترز از کشف اسرار، راغب در استماع کلمات ارباب حاجات، مُجد در امور بندگان خدا.

امیر حاجب: باید که مهیب و شجاع باشد، پاکیزه اطراف، فصیح زبان، مزاج شناس، نیکو زندگانی، مشفق کاردان.

مشرف: باید که داهی بود و هشیار واقف، متّقی، خویشتن‌دار، دور از تهتک، فارغ از حدّت، مجتنب از منهیات، نیکوخصال، صادق القول.

ضابط اموال: مشفق بر بندگان خدا، نه در مناقشت مفرط و نه در بازخواست مهمل، نه در طبع او خشم مستولی، نه در دل او عداوت متمکّن.

عارض: [= دیوان لشکر] باید که مکرّم بود و حکیم و بردبار، نیکوخلق، کریم طبع، مزاج شناس، مشفق بر کار حشم، ناصح بر اموال مخدوم، مصون از فحش و سفه فارغ از عجب و تکبّر.

صاحب برید: چون مجالش بر دیوان قضا و داد است، و به استماع دعا و قطع خصومات مشغول می‌باید بود، باید که صاحب برید زاهد و متّقی و عالم و مفتی، چنان که هیچ چیز از مسایل شرعی بر او پوشیده نباشد، در تفحّص مُجد، و در قول راست، و در فعل نیکو، و از محظورات محترز، و بر خیر موفّق، نیکو سخن، عالی همّت، نیکوخو، متأمّل در عرضه داشت حوادت، متفکّر در تقریر واقعات.

هرآینه [اگر] اعوان مملکت و کارداران دولت بر این جمله باشند، بندگان خدا در ریاض رفاهیّت آسوده باشند، و ولایت آباد و خزاین معمور و حشم قایم و اعدا مقهو،ر و در جمله نیکوکاری‌ها معبر اصلی است. و حکما گفته‌اند که «به مه، نه مه به، هر که نه بَه، نه مَه» [بهترین بزرگترین است، هر که بهترین نیست، بزرگترین نیست»]، و بر دولت تکیه کردن و ظلم حرفت ساختن، عاقبتی وخیم دارد که از ظلم و بدکرداری دولت پایدار نماند که عیاذاً بالله چون تراجع بود و معاودت زود باشد.

و از زبان نبوّت خبر داده‌اند که «احسنوا جوار نعم الله فانّها وحشیّة، و ما نَأَت عن قوم عادت الیهم» [با عبارات مختلف نقل شده][با نعمت های الهی، نیکو مصاحبت کنید، چرا که آنها وحشی هستند، و کم اتفاق می افتد که اگر رفت، دوباره بازگردد]. ایزد تعالی جمهور خلق را توفیق خیرات ارزانی داراد، و از افعالی که فردا مأخوذ و معاقب باید بود، در عصمت داراد؛ بمنّه وکرمه.

 

باب دوم: در آداب وزارت و آن مشتمل بر سه فصل است:

فصل اول: در آدابی که وزیر می‌باید کرد

بباید دانست که وزیر، دوم پادشاه است، و کار او دشوارتر بود، چه پادشاه را حشمت حجاب است، و کسی بر او گستاخی نتواند کرد. وزیر را حجاب نیست و [خوبی های] نظام مملکت به پادشاه منسوب گردد، و خلل آن به وزیر. پس باید که وزیر فیلسوف باشد به حکمت، و دهقان به زراعت، و بازرگان به تصرّف، ولشکری به تهوّر، و مُلکت به همّت، و رعیّت به تواضع، و به خیر گرای و مصلحت جوی و مزاج روزگار و مردم شناس، و وقت هر کاری داند، و در موقع خود کند از نرمی و درشتی و فرو گذاشتن و سخت گرفتن، و هر کاری که افتد از آن بیرون تواند آمد. در اوایل از عواقب اندیشد و از ظاهر به باطن و از حاضر به غایب قیاس کند؛ و رعیّت را سر کوفته و شاگرد آرد، و لشکر را ترسان، و سیر و راحت را در رنج طلبد، و در همه کارها جانب خدای تعالی و جانب مخدوم نگاه دارد، و از ترس مخدوم جانب حق فرو نگذارد، و هشیار باید باشد تا تدبیر کس بر وی وانشود، و از دروغ زن و خاین و شریر بپرهیزد، چه، هر که با خود راست نرود، با مردم هم راست نرود. و حریض را کار نفرماید، اعوان به اندازه گیرد نه چنان که مملکت نامضبوط گردد، نه چنان که خرج بسیار افتد. سیرت نیکو دارد تا متّصلان و اتباع بدو اقتدا کنند. آن چه به نفس خود باید ساخت به دیگری نگذارد که کار ضایع ماند، و آن چه دیگران را باید فرمود خود نکند که روزگار تلف و عظم کم شود.

خلوت نطلبد مگر برای دو کار» یکی آسایش هم از بهر شغل، دوم امتحان و بازجستن آنچه کرده است تا خطا را دریابد و صواب ماضی را امام سازد. و پادشاه را تواضع کند تا بزرگ شود. ارکان دولت را با خود یار کند تا از منزلت نیفتد، و با زیردستان لطف کند تا دوستش گیرند، فرعونَت نکند تا دشمن نگیرند، نعمت را شکر کند تا افزاید؛ بر رنج صبر کند تا آسان گردد. دوست را به نیکویی بسته دارد و دشمن را به احسان دوست گرداند. هزار دوست اندک داند و یک دشمن بسیار، و چون همه را به دست آورد باشد، بر دوست مخلص اعتماد نکند تا به دشمن مبغض چه رسد. ناآزموده را معتمد نکند، آزموده را دیگر بار نیازماید. آن چه آشکارا باشد، از مشورت ننگ ندارد که صواب میان خلق پنهان است. آن چه پنهان باید داشت، با کس نگوید، مگر مضطر گردد، و آن نیز وقتی گوید که دین و خرد و امانت و دوستی معلوم کند. در همه کار آهستگی کند که تعجیل پشیمانی آرد مگر در کار خیر که چون تأمّل کند، فرصت برود. به کردار و گفتار نام نیکو اندوزد. چاپلوس را منافق آشکار شناسد، ثناگوی را دشمن باطن داند. در کارها تقصیر نکند، و غلو ننماید، و از میانه‌روی نگذرد، از حاجت خلق ملول نشود، و ستوهی [آزار ده: سخن از سخنگوی دانا به است/ سخن های نادان ستوهی ده است»] ننماید تا به رنج و درد مبتلا نشود. از دعای ستم رسیده بترسد، عدل و انصاف را حصار خود کند؛ تا تواند نفس را از بیشتر شهوات بازدارد؛ بر هوا و کام نرود. از دنیا توشه آخرت بردارد، حدّ مردم در نشست و خاست و خطاب نگاه دارد. اهل مروّت و فضل را اصطناع کند، و خویشتن را یکی از مردگان شناسد، و یقین داند که به یک خشم پادشاه به همه کس محتاج است؛ و در چه کند و فرماید، نصیحت به جای آرد، و ترس خدای عزّوجل شعار و دثار سازد، و اگر عیاذاً بالله از یکی خطایی رفت یا حرکتی به وجود آمد که ضرر آن به مال سرایت کند، ذیل عفو درپوشد، و در خلا، انتباه فرماید، و پرده او ندرد، و آن را سرمایه انتقام نسازد، و به سمع پادشاه نرساند که شاید در آن باب مثالی نافذ شود که آخر کار به ندامت کشد، و در مشورتی که با او کند شرط مناصحت به جای آرد، آن چه به صلاح آن بازگردد بی‌محابا به شرح تقریر کند؛ و اگر پادشاه به کاری خوض کند که به صلاح نزدیک باشد، در تقریر آن منافع مبالغه کند، و اگر خاتمت آن کار و عاقبت آن شغل وخیم بود و از خوض آن فسادی ظاهر خواهد شد و شری پدید خواهد گشت، به عبارت خوب غور غایله را عرضه دارد، و البتّه پادشاه را به ظلم دلیل و معین نباشد، و به هوای نفس مخدوم سخن نگوید، و در بطلان حقّ کسی نکوشد، و اگر کوشد، خود را و مخدوم را در دوزخ جای ساخته بود که رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ می‌فرماید که در اعانت ظالم کوشیدن، اسلام را به شست [= قلاب] انداختن است، و هر که غیری را به ظلم دلالت کند، او و ظالم، قرین‌ هامان باشند در دوزخ.

عبدالله مسعود می‌گوید که هر که ظالمی را بر ظلمی یاری کند، یا حجّتی آورد که حقّ غیری بدان باطل گردد، او به خدای عزّوجل به حرب بیرون آمده بود.

حسن بصری گوید: به هوا و رضای ملوک سخن گفتن، خود را از نظر حق محروم کردن است.

وزیر باید که همیشه مستغرق مهمّات باشد، و گذشته را تفحّص کند، و حال را تیمار دارد، و آینده را غمخوار که به تفحّص گذشته، اموال به دست آید که در حال به کار شود، و آینده را چون غم خورد، وقت کار تحیّر بدو راه نیابد، و سررشته مصلحت از ضبط بیرون نشود که صاحب این منصب در اغلب امور به اصحاب شرف و ارباب تجارت رجوع کند، و اگر در فحص امور زیاده تحمّل کرد، ضجرت به خود راه ندهد، و از خشم و حدّت احتراز نماید؛ وخویشتن بین و کامل پیشه و مغرور به رأی و عقل خود نباشد، و باید که در همه احوال رضای خدا را بر رضای مخدوم مقدّم دارد تا به هر دو سرای نیکونام باشد، و چون این شرایط به جای آرد، هم ایمن باشد و خود را فارغ شناسد، و پشت باز ننهد که هیچ آفریده، روزگار راست نتواند کرد، و این فصل را جمیع طوایف، شنودنی و دانستی است.

فصل دوم: در تیمارهای خدمت که بر وزیر واجب است

بباید دانست که پادشاه را بر وزیر سه حق واجب گردد و هر یکی بر چهار نوع باشد:

اول: نگاه داشتن مصالح مُلک و آن بر چهار نوع است: آباد کردن ولایت و ساخته کردن لشکر و روشن کردن دخل و سبکبار داشتن رعیّت.

دوم: قیام نمودن مصالح او، و آن نیز بر چهار نوع است: وظایف او را به کفایت ساخته داشتن، و عوارض او را  پوحته! نهادن و حاشیه او را راضی داشتن و از جهت نوایب زمانه ذخیره نهادن.

سوم: مقاومت کردن با دشمنان او، و آن نیز بر چهار نوع است: ثغور اطراف را استوار داشتن، عدّت و آلت او را تمام ساختن؛ لشکر را تعبیه و ترتیب نهادن، و اندازه هر کاری و طبقی و خدمتی و هر چه در مملکت است پیدا کردن، و این سرجمله نیکی‌هاست.

فصل سوم: در جذب منفعت و دفع مضرّت

بباید دانست که کفایت وزیر جذب منفعت و دفع مضرّت بود، و منفعت دو نوع است: یکی دخل ممالک زیاد کردن بی‌رنج رعیّت به طریق عدل و احسان و رفق و مساهلت که زمین را گنج پادشاه گفته‌اند، و کلید او به دست رعیّت است. دوم افزونی و زیادت کردن ولایت. و طریق آن حیلت است، و قوت حیلت به قلم، و قوت قلم به شمشیر است، و تا حیلت ممکن است قوت کردن نشاید که مرد به قوت سدّ، آیش [زمین کشاورزی] قهر نکند، و به حیلت خرد، لشکر بزرگ بیفتد.

و مضرّات نیز بر دو نوع است:

یکی خلل که در ولایت افتد، و آن از دو چیز خارج نیست: یا غفلت تیماردار اگرچه [قدرت او] کافی باشد، یا عجز او که ضبط نتواند کرد.

دوم آن است که عبره اموال به نقصان گراید؛ و آن هم از دو چیز باشد: یا قوّت و تغلب رعیّت که متوجّه بار کینه اند [؟ حدسی]، از بس ناواجب بر ایشان حواله رود.

و علاج هر یک به ضدّ آن توان کرد: از عاقل هشیار، هشیاری خواستن تا هشیاری نصب کردن، و عاجز را کار آن فرمودن، ناتوان را بذل کردن، و باتَوان را بی‌ظلم مالش دادن، و ضعیف را به قوت عدل تألّف فرمودن، تا خلل برخیزد.

والله اعلم بالصّواب سنه 1136.

1vyhb1594630614.PNG

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

اندر هجو یکی از فرماندهان سپاه شاه سلطان حسین «رستم خان»

رسول جعفریان

شعری است در انتقاد از یکی از فرماندهان شاه سلطان حسین که برای درآوردن قندهار از چنگ شورشیان اعزام شد

تحلیل رویکردهای تاریخ‌نگاری ابوریحان بیرونی؛ با تأکید بر رویکرد اجتماعی او

مجتبی خلیفه/ ستاره غفاری بیجار

از آنجا که ابوریحان جزء معدود دانشمندان علوم تجربی است که به تاریخ‌نگاری حرفه‌ای پرداخته، تحلیل جنبه

منابع مشابه بیشتر ...

مروری بر مسأله اربعین امام حسین علیه السلام

رسول جعفریان

نویسنده ضمن پذیرفتن این که سنت اربعین، سنت مقبولی در جامعه شیعه بوده است، ماجرای بازگشت اسرا را به ک

پرسش و پاسخ هایی در باب مسأله اخباری ـ اصولی، غنا و تصوف از دوره اخیر صفوی  بر اساس یک متن تازه یاب

رسول جعفریان

جامعه عصر صفوی در پنجاه سال آخر خود، سخت درگیر چند بحث بود، نماز جمعه، تصوف و رد آن، غنا، و بحث اجته

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

مروری بر مسأله اربعین امام حسین علیه السلام

رسول جعفریان

نویسنده ضمن پذیرفتن این که سنت اربعین، سنت مقبولی در جامعه شیعه بوده است، ماجرای بازگشت اسرا را به ک

دیوان اسماعیل فراهانی آینه اوضاع اجتماعی، فرهنگی و مذهبی و سیاسی ایران در چهار دهه (دوره رضا شاه تا سال 1343)

رسول جعفریان

این نوشته مروری است بر دیوان اسماعیل فراهانی، طلبه ای که سالهای 1305 تا 1310 ش در قم بود و سپس به اد