۱۶۵۱
۰
۱۳۹۸/۰۷/۲۷

از کربلا تا کاشان (داستان آمدن صفیه دختر مالک اشتر به کاشان و حکایت پنجه شاه)

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

داستان ساختگی آمدن ابولولو به کاشان، تنها داستانی نیست که در قرن های ششم و هفتم ساخته شد، بلکه بعدها نیز قصه های دیگری ساخته شد تا امور چندی را بهم پیوند دهد. این امور از یک سو به سادات و امامزادگان و تشیع، و از سوی دیگر، به برخی از خاندان های برجسته این شهر مربوط می شد. خاندان غفاری در این زمینه، از جایگاه ویژه ای برخوردار بودند. اما بحث زن هم در این میانه اهمیت داشت. یک طرف صفیه خاتون دختر مالک اشتر که طبعا شیعه بوده و گفته اند دست حضرت ابوالفضل را از کربلا به کاشان آورد و دیگری زبیده همسر هارون الرشید، زنی که جایگاه خاصی در رویدادهای عصر و زمان خویش دارد و اینجا به کاشان یا کاه فشان که آن هم داستانی ویژه دارد، ارتباط می یابد. اصل ماجرا، تحلیل دو رساله در شرح حال دو امامزاده این شهر است که گرچه کاملا قصه ای است، اما حاوی مفاهیم مهمی در زمینه مرتبط دادن داستان سادات و تشیع و شهر کاشان و خاندان های این شهر است.

مقدمه

مدتی پیش، بخشی از ادبیات بحر الانساب را که در باره شمال ایران، مهد امامزادگان بود، با عنوان «کاربرد داستان ـ تاریخ در تبلیغات مذهبی مازندران قرن نهم هجری» منتشر کردم (قم، مورخ، 1397). در مقدمه آن کتاب، شرحی مبسوط در باره ظهور پدیده «بحر الانساب ها»، ماهیت آنها، و جایگاه شان در ادبیات تاریخی ـ داستانی شیعی ـ ایرانی ارائه دادم.

به تازگی دو متن کوتاه دیگر در باره دو امامزاده در کاشان یا به قول نویسنده این متن «کاه فشان» دیدم که در اینجا تقدیم می کنم. عنوان این دو گزارش « شجره امام زادگان که در کاه فشان مدفون هستند» است. در باره امامزادگان کاشان بر اساس آنچه میان مردم شهرت دارد  و در آثار دوره صفوی و بیشتر قاجاری به اجمال یا تفصیل آمده، از چند امامزاده با نام های امامزاده هارون [پنجه شاه در خیابان بابا افضل کاشان]، امامزاده حبیب بن موسی و امامزاده ابراهیم یاد شده است،  اما متن داستانی ـ تاریخی که در اختیار داریم، بر محور دو امامزاده یکی اسماعیل و دیگری اسحاق است. گزارش، به سبک «بحر الانسابی» است که تاریخ و نسب در قالب داستان با دیگر آمده، و عمدتا شرح جنگهای سادات تا شهادت آنها، و دفنشان در یک محل و موقوفات آن است.

YyXyI1571439428.jpg

کاتب نسخه اول که آن را در سال 1257ق رونویسی کرده، و نیز گزارش دوم که در سال 1304 ق رونویسی کرده، می گوید، متن را از «بحر الانساب» گرفته است. لابد به این معنا که یک مجموعه ای به عنوان بحر الانساب بوده و او بخشی را در این باره رونویسی کرده است. ما می دانیم، دهها بحر الانساب با تحریرها و محتواهای مختلف در «انساب ـ تاریخ» وجود دارد که هر کدام، به نوعی سرگذشت داستانی یک تا چند امامزاده است که اغلب شامل مهاجرت آنها به یک ناحیه، جنگ با دشمنان، و شهید شدن آنها و تبدیل شدن آنها به امامزاده است. این داستانها، ممکن است در ورژن نخست، شفاهی ساخته شده، اما به تدریج مکتوب شده است، هرچند عکس آن نیز ممکن است.

آنچه در اینجا آورده ایم، شرح حال دو امامزاده است. نخست اسماعیل فرزند موسی بن جعفر است که نویسنده می گوید کنیه اش «ابوالهادی» و ملقب به «شاهزاده هارون» بوده است! دیگری اسحاق بن حمزه بن موسی بن جعفر (ع) است.

این که چرا شاهزاده اسماعیل، هارون خوانده شده، به این جهت است که در طول قرون گذشته، این بقعه در کاشان، به نام هارون بن موسی بن جعفر معروف است و قصه نویس، با این ظرافت، سعی کرده است شاهزاده هارون را لقبی برای امامزاده اسماعیل بداند. (در باره برخی از اقوال در باره امامزاده هارون کاشان بنگرید: تاریخ کاشان، ضرابی، ص 429 ـ 430، مزارات بلافصل ائمه (ع) در عراق، محمد مهدی فقیه بحر العلوم، قم، 1393، ص 205 ـ 206). تصور این که روزگاری در اینجا دو امامزاده «اسماعیل و هارون» بوده، و بعدها این داستان منعطف به سلطان اسماعیل شده، یا آن که داستان بوده و سید دیگری هم آنجا مدفون شده، بعید نمی نماید. در این باره شاید جستجوهای بیشتر سودمند باشد.

متن ما قصه ای و از دوره قاجاری است، و بر اساس یادداشت پایان نسخه، تاریخ نگارش آن 1257 و تاریخ رونویسی سال1260 آمده، و توضیحی در باره صاحب نسخه هم داده شده است: «این سواد از بحر الانساب قلمی شد سواد مطابق اصل است و خلافی ندارد فی پانزدهم شهر شوال المکرم سنه 1257». سپس همانجا آمده است: «به تاریخ روز شنبه نهم شهر شعبان المعظم سنه هزار و دویست و شصت هجری در دار الخلافه طهران از روی سواد که در دست سلاله السادات آقا سید محمد باقر خادم بقعه مبارکه سلطان اسماعیل که الحال به پنجه شاه موسوم است بود نوشته، و این سواد از روی سوادی است که سلاله السادات نائینی از نسخه بحر الانساب که در کتابخانه نجف اشرف دیده نقل نموده است». این که بگوییم قاجاری است، دلیل قطعی نداریم، و این ممکن است که سید محمد باقر خادم بقعه ـ اگر چنین شخصی حقیقت داشته باشد ـ آن را به صورت خانوادگی از دوره های قبل تر به ارث برده باشد.

داستان این نسخه، در باره امامزاده اسماعیل است که به گفته نویسنده، در حال حاضر در کاشان، به امامزاده هارون و پنجه شاه معروف است. این حکایت، شامل آمدن این شاهزاده، به ایران، حمایت اسلامیان کاشان از او، نبردش با خارجیان و دشمنان، شهادت او و دفنش در بقعه ای است که به نام صفیه خاتون شهرت داشته است.

قصه های پست مدرن بحر الانساب

طبعا وقتی از امامزاده ای به عنوان فرزند امام کاظم (شهادت 25 رجب 183) یاد می شود، می بایست این حکایت اواخر قرن دوم و اوائل قرن سوم رخ داده باشد؛ این در حالی است که اساسا، داستان های مشابه در بحر الانساب، از نظر زمان، هیچ نظم و ترتیب و جدیتی ندارد، به این معنا که مورد مشابه این که فرضا از نظر تاریخی مربوط به اواخر قرن دوم یا اوائل قرن سوم است، در طول داستان، بخش هایی از آن می تواند در نیمه اول قرن دوم، یا حتی چند قرن بعد از آن باشد. دلیلش هم این است که در این قبیل داستانها، به تجربه روشن شده است که زمان نقش مهمی ندارد، بلکه طیف دشمن، دشمنان و یا دوستان برجسته و اعقاب آنان اهمیت دارند. این که این امامزاده، با منصور، یا حجاج یا حتی متوکل معاصر و درگیر بوده، اما اهمیتی ندارد که زمانش با او انطباق دارد یا خیر. موارد مهم دیگر آوردن دو جبهه از اسلامیان و خارجیان است که مقصود از گروه اول شیعیان و گروه دوم مخالفان آنهاست. غالب اسلامیان یا همان ابوترابیان، از نسل صحابه ای هستند که به تشیع شهرت دارند، ابوذر یا عمار یا نمونه های دیگر، باز فارغ از این که زمان آنها، چه اندازه فاصله با مقطع زمانی مورد نظر داشته باشد. به هر روی، عنصر زمان، در این گزارشها، گاه آن قدر بی اعتبار است که ممکن است داستانی از صدر اسلام، با شخصیتی از دوره صفوی یا همان حوالی هم پیوند بخورد. در حکایت دوم اینجا که در باره اسحاق بن حمزه است، در همان آغاز می گوید که پس از مرگ مأمون الرشید [!] منصور مطرود به خلافت نشسته است. آشکار است که او زمان را نمی شناسد و البته اهمیتی هم ندارد. در همین گزارشها، خاندان غفاری های کاشان در صدر اسلام، نقش بازی می کنند.

مشابه امر زمان، مسأله مکان و نام شهر و روستاهایی است که در این قبیل داستانها وجود دارد. بسیار محتمل است که نام هایی از مکانهایی که این داستان در آن رخ داده، تاریخی و واقعی باشد، اما چنان درهم آمیخته و بی ربط از مکانها یاد می شود که گویی مکان هم مثل زمان اهمیت ندارد. البته این مهم است که فلان شهر که شاهزاده ما در آن ساکن می شود، از قبیل حله و قم و کاشان، شیعه نشین باشد، و در مقابل آن، شهرها و قریه هایی قرار گیرد که به نوعی مثل آدمها، مشهور به تمایلات خارجیان باشد. با این حال باید توجه داشت، برخی از این داستانها کاملا محلی ساخته شده، و برای ترجیح دادن دیاری بر دیار دیگر نوشته شده است. اما این که تصور کنیم، سازنده این حکایت، پای بند به جدی بودن وجود نام این قریه ها و شهرهاست، به نظر می رسد خطاست. ممکن است نام مکانی به میان آید که اساسا با این دوره تاریخی سازگار نیست، اما به دلیلی در نقطه مورد نظر داستان، قرار گرفته باشد.

به هر روی، برای نویسنده بحر الانساب نه زمان و نه مکان اهمیتی ندارد. وقتی از روی کار آمدن منصور یاد می کند، نامی از یکی از سلاطین مملوکی می برد که والی همدان بوده است: «از آن جمله ملک منصور الدین ابن سیف الدین قلاوون در بلده همدان والی بود آن ملعون وی را عزل نموده، ملک عادل کیتوقا را نصب نمود با سه هزار مرد کاردان پیاده و ...».

گزارش شرح احوال شاهزاده اسماعیل

داستان اوّل ما، در کاشان که از آن به کاه فشان یاد شده، اتفاق افتاده، در آن نام هایی از باغ فین، چشمه علی و چهل حصاران و اسامی ده ها محله و قریه دیگر در آن آمده که در جای خود اشاره خواهیم کرد.

و اما در این گزارشها، چندین بار نام کتاب «معجم البلدان» به عنوان منبع ذکر شده است. برای نمونه گفته می شود: «مؤلف گوید که در کتاب معجم البلدان مسطور است که، یحیی بن علی بن ابی طالب را چون در قریه زواره به شهد شهادت رسانیدند...» یا آمده است: « مصنف گوید که در تاریخ معجم البلدان اسم شریف آن حضرت شاهزاده اسحاق است و کنیت با رفعت آن شهریار ابوالحسن، و لقب با نسب آن بزرگوار، مرسل الریاح، و فرزند بزرگ شاهزاده حمزه است...». در حالی که می دانیم، مطلقا این قبیل گزارش ها در معجم البلدان نیست.

در آغاز شرح حال اسماعیل بن موسی بن جعفر، مطلبی از «کتاب زینت» یاد می کند. کتابی با نام «کتاب الزینه» از ابوحاتم رازی در دست و معمولا مورد استفاده بوده، اثری در ادبیات و ملل و نحل، اما مطلقا چنین مطالبی در آن نیامده است. این نشان می دهد که در بحر الانساب، ارجاع دادن هم امری جدی نیست، چنان که تعبیر «و العهدة علی الروای» هم غالبا به یک شوخی شبیه است. در حقیقت اصل بر انشاء و ساختن عبارات البته در یک چهارچوب معنایی است که هدف خاصی را دنبال می کند.

و اما داستان آمدن سادات به ایران، بر اساس آنچه در حکایات گذشتگان آمده است، غالبا از این نقطه آغاز می شود که این مهاجرت ها، به نوعی با آمدن امام رضا (ع) به ایران پیوند داشته است. طبعا اولین مطلب در زمینه مهاجران، در باره برادران آن حضرت است و در این زمینه، آمدن حضرت معصومه (س) به قم که تاریخی است، می تواند ساختار و ترکیب این داستان را طراحی کند که سخن از هر امامزاده ای می شود، به نوعی به موسی بن جعفر (ع) بستگی یافته، و از آمدنش به ایران، در همراهی با امام رضا یا بعد از ایشان، باشد. در اینجا هم داستان همین طور آغاز می شود.

مردم و «مشایخ کاه فشان» که همان کاشان است، وقتی «منصب امامت به جناب امام رضا» می رسد، «عریضه های پی در پی در خدمت آن حضرت قلمی نمودند، و از آن حضرت خواهش هادی و پیشوا نمودند. آن حضرت برادر ارشد ارجمند خویش شاهزاده اسماعیل را مأمور فرمودند که به کاه فشان آمده، هادی مسلمانان باشد». ایشان به کاه فشان آمده و « محله باب المسجد که آن مسجد را صفیه خاتون صبیه مالک اشتر ساخته بود، نزول اجلال» کرده است. تصور این داستان بر این است که صفیه خاتون دختر مالک اشتر از زمان کربلا به کاشان آمده و مسجد جامع را در این محل ساخته است.

IqI7o1571439015.png

جایگاه خاندان غفاری کاشان در این حکایات

خاندان غفاری کاشان که خود را منتسب به ابوذر غفاری می کردند ـ و نام این شخصیت و فرزندانش گاه گاه در بحر الانساب ها در هنگامه وصل ماجراهای شیعی به امامزادگان آمده ـ از خاندان های شیعی کاشان هستند که از دوره صفوی و بیشتر در دوره قاجار شناخته شده اند. سردسته آنها، معز الدین غفاری [از دوره زندیه و اوائل قاجار] است که برای او نسب نامه ای هم از او تا ابوذر در کتابها نقل شده است. (بنگرید: تاریخچه و شجره خاندان غفاری کاشان، خاندان غفاری کاشان، حسن نراقی، فرهنگ ایران زمین، 20/145 ـ 244) تهران 1353ش) از قضا نام این معزالدین در همین داستان ما به عنوان کسی که در خدمت این امامزاده قرار داشته آمده است. به گفته نویسنده، این شاهزاده «در خانه میرزا معز الدین غفاری که قاضی شرع آن ولا بود». علاوه بر امامزاده اسماعیل، دو برادر زاده او، فرزندان حمزه که شرح حال او در بخش بعدی این نسخه آمده، یعنی شاهزاده محمد هاشم و شاهزاده محمد حسن هم در خانه معزالدین غفاری بودند. این دو برادر در نخستین مرحله از جنگ میان اسلامیان و خوارج که عن قریب خواهیم دید، به فیض شهادت نائل آمدند. در این گزارش قید شده و بعدها در بخش بعدی نسخه هم آمده است که محل دفن شاهزاده حمزه، در چهل حصاران نخع بوده است.

اما این امامزاده برای چه به کاشان آمده، توضیح آن ضمن مطالب به اجمال چنین آمده است که «جماعت مسلمین از اطراف و جوانب بلده کاه فشان می آمدند و اخذ مسائل دین خود از آن حضرت می رسیدند». به گفته این نویسنده، در کاشان، یک «مسجد جامع قدیم» بوده که امامزاده محترم در آنجا مراجعات دینی مردم را پاسخ می داده است. در حکایت دوم نیز باز جایگاه غفاریان بسیار آشکار است، چنان که برخی از آنها نه فقط در استقبال و حمایت از سادات هستند، بلکه در میدان جنگ شهید شده، و اموال و املاکشان را هم وقف قبور امامزادگان می کنند.

کاه فشان یا کاشان در برابر قزوین

در این گزارش که در باره شهر کاشان است، و همه جا نام آن کاه فشان آمده، فرض بر این قرار گرفته است که کاشان شهری شیعی است. بنابر این، وقتی قرار می شود در برابر یک شهر شیعه، شهری سنی قرار گیرد، باید متناسب با آن در این حکایت، نام شهری مشهور به تسنن در یکی از بره های گذشته تاریخی، انتخاب شود. این شهر در این مرحله، قزوین است که تا دوره صفوی، شهری سنی است، و حتی تا میانه دوره صفوی هم به تسنن شهره است. وقتی خبر اقامت این شاهزاده در منزل معزالدین غفاری به «شهر قزوین می رسد» والی آنجا به نام «ابوسعید بن ابی الحارث بن ابی القاسم» که منصوب از سوی «مأمون» بوده، مشغول فراهم آوردن سپاه علیه او می شود. این درست «بعد از ورود سرور غریبان به سناباد طوس است».

این که این متن ها در دوره صفوی شکل گرفته، گاه نشان های روشنی در عبارات دیده می شود. زمانی که لشگری در قزوین علیه امامزاده ما اعزام می شود، به گفته نویسنده شامل «شش هزار خوارج» از «استاجلو و شاملو» است. تعبیر خوارج در منابع فارسی تاریخی کهن برای سنیان به کار می رود، اما ورود دو گروه استاجلو و شاملو در این حکایت، بر اساس کدام منازعه قومی در دوره صفوی شکل گرفته است یا فقط استفاده از این دو کلمه برای تعمیق تاریخ رویدادهاست؟

و اما قزوین که محور شکل گیری لشکر خوارج منصوب از طرف مأمون است، در نبرد خود با کاه فشانی های شیعه، شکست می خورد و والی قزوین «از دار الملک طبرستان، و خطّه ورامین، لشکر خونخوار به حرب آن شهریار روانه بلده کاه فشان نمودند». جنگ یک ماه و هفده روز به درازا می کشد و مردم کاه فشان، فشار سختی از «جهت نان» تحمل می کنند. در این وقت، دو شاهزاده فرزندان حمزه، یعنی محمد هاشم و محمد حسن «اسلحه بر تن خویش استوار نموده، متوجه میدان آن خونخوارگان گردیدند، و در همان روز آن دو نامدار به شهد شهادت فایز گردیدند». مردم کاه فشان، جنازه آنها را از میدان جنگ در آورده و به حکم امامزاده «در خلف خانه ی میرزا معز الدین که در خلف مسجد جامع قدیم واقع بود، دفن نمودند». دو شاهزاده دیگر از سادات هم «محمد و ابراهیم» هم شهید شدند و سلطان اسماعیل که همان امامزاده اصلی ما و فرمانده جنگ است «دو سرور را در بقعه ی مبارکه صفیّه خاتون در خلف مسجد جامع قدیم، در برابر خانه محل سکنای آن حضرت دفن گردید».

در داستانهای بحر الانساب، کشته شدن قهرمانان، بسیار آسان پذیرفته شده و به هیچ روی، داستان نویس قصد ندارد تا ابد آنها را زنده نگاه دارد. علت آن هم این است که اساسا، فرض چنان است که ذریه رسول خدا (ص) برای شهادت خلق شده اند که بالاترین سعادت است، و این اوج قهرمانی آنهاست که باید به آن برسند. در واقع، اگر در نبردی هم شهید نشوند، بالاخره در مرحله ای دیگر به شهادت خواهند رسید. شاهزاده اسماعیل، در اینجا «خود مصمم جهاد گردیدند، و در همان روز، سه هزار و یکصد و شانزده نفر از شقیّ النّفسان را به رسم امانت به مالک دوزخ سپردند، و دست از دعوا کشیدند». با این حال، اگر او شهید نمی شود، اما تعداد زیادی از سادات در روز بعد به شهادت می رسند که به گفته، نویسنده ما تعدادشان پنجاه و شش نفر به علاوه دو نفر از «طلاب» و دویست و هشتاد نفر از مردم بوده است: «روز دیگر جماعت اسلامیان به میدان حرب رفته، پنجاه و شش نفر سادات عظیم الشأن و نود و دو نفر طلاب معزّز، و دویست و هشتاد نفر عوامُ الناس، به شهد شهادت فایز گردیدند».

البته این طور نیست که از دشمن کسی کشته نشوند، بلکه آمارها در آنجا به مراتب بیشتر است، به طوری که روز بعد «به قدر پنج هزار و کسری» از آنان که نویسنده با تعبیر «شقی النفسان» از آنها یاد می کند، کشته شدند. در داستانهای عاشورا هم این وضع دیده می شود و اساسا آن رخداد، الگوی این داستانهای سادات است.

در گزارش ما، با وجود این پیروزی برای شاهزاده اسماعیل، در همان جنگ، لحظه خبر شهادت امام رضا (ع) می رسد، و یکی از دشمنان به سلطان اسماعیل می گوید: «ای پسر موسی بن جعفر! تا چند در جهاد می کوشی، و حال آنکه برادرت که ادعای امامت و خلافت می نمود، در سناباد طوس به شهد شهادت فایز گردید». روشن است که چه اتفاقی می افتد: «لرزه بر اندام مبارکش افتاد، و تیغ از دست مبارک آن شهریار بیفتاده که یک دفعه آن حضرت را تیرباران کردند». بعد هم «تیغ بازان آن لشکر، بر سر آن حضرت ریختند، و چندان شمشیر بر بدن مطهر آن سرور زدند که جسد مبارک آن شهریار به مثل خانه زنبور سوراخ سوراخ گردیده بود».

در این وقت، جنازه سلطان اسماعیل را هم «در بقعه صفیه خاتون» دختر مالک اشتر، دفن کردند. همسرش هم پس از هجده روز درگذشت و «جسد مطهّره آن معصومه در پایین پای آن حضرت در بقعه شریف واقع است».

وقتی یک امامزاده مهم به شهادت می رسد، تکمیل این پروسه، به این است که محل دفن او مشخص شده، بقعه و بارگاهی برای آن در نظر گرفته شده، و علاوه، وقفی هم تعریف و معین شود که اغلب شامل زمین های اطراف آنجا یا برخی از قریه ها و روستاها می شود که درآمدش باید برای بقعه باشد.

در اینجا، معزِّ الدین غفاری که این حکایت بر محور او ساخته شده یا از ساخته های قبلی با تغییراتی برای او بهره گرفته شده است، «هیجده طسوج مجاری سیاه چشمه اسکندریه قریه نیاسر که در فوق جبل واقع است، مع املاک تابعه وقف بر روشنایی و شمع آن بقعه شریف فرمودند که منافع آن صرف روشنایی در آن بقعه شود».

برادر معزالدین، میرزا محمد شریف هم «سه طسوج از چشمه علی آباد شهره مسمی به فین را وقف بر قاریان کلام الله مجید فرمودندکه منافع سه طسوج از اصل سرچشمه علی آباد، مسمّی به فین را صرف قاریان کلام الله فرموده که همه روزها در آن بقعه شریف ده جزو قرآن تلاوت شود». زوجه این دو برادر هم وقف هایی دارند. زوجه معزالدین «شش دانگ از اصل قنات مزرعه مخلد آباد را مع اراضی تابعه به قدر الحصه وقف بر آن بقعه شریف فرمودند که صرف معیشت خدام آستان  خلد نشان نمایند، و مرضیه سلطان زوجه میرزا محمد شریف، نیم دانگ ازجمله شش دانگ آب و زمین قریه مخلد آباد را مع توابع آن بین الشرکاء والمعموله وقف بر آن بقعه شریف فرمودند که منافع آن به مصرف روشنایی و [اصلاح] خرابی عمارت آن بقعه شریف گردد». یک برادر دیگر معزالدین با نام میرزا اسدالله «یک دانگ از جمله شش دانگ قریه اسحق آباد که در چهار فرسخی بلده کاه فشان واقع است، وقف بر آن بقعه شریف فرمودند که در آن بقعه شریف صرف تعزیه داری و مرثیه خوانی خامس آل عبا ابی عبدالله الحسین ـ روحی فداه ـ نمایند».

فرزندان حمزه هم در همان نزدیکی و به گفته وی « در خلف خانه میرزا معز الدین که در برابر بقعه سرکار شاهزاده اسماعیل است تخمینا یکصد و بیست و پنج قدم شرعی از خدمت آن حضرت دورتر است، و در سمت یمین قبله آن بقعه شریف در برابر مرقد آن حضرت واقع است».

تا اینجا، از کاه فشان یا همان کاشان سخن گفتیم. این تعبیر به چه معناست؟ در نسخه ما، در ادامه ماجرای شاهزاده اسماعیل، و پس از اتمام آن، تکمله ای در باره انتقال سر یک امامزاده دیگر با نام یحیی بن علی بن ابی طالب، و نیز انتقال بازوی حضرت عباس از کربلا به کاشان و دفن آن در اینجا، دارد. ضمن این حکایت، داستان تأسیس کاه فشان یا همان کاشان هم می آید.

نویسنده از «معجم البلدان» نقل می کند که گفته است یحیی بن علی بن ابی طالب را در شهر زواره شهید کردند و در حال بردن سر او «به جهت خلیفه مردود» بودند که در کاه فشان، مسلمانان از آن مطلع شده و «با مستحفظین آن رأس پاک جهاد نمودند، و آن رأس پاک را از آن جماعت گرفتند، و در بقعه سرکار فیض آثار سرکار شاهزاده اسماعیل که بقعه صفیه خاتون باشد دفن نمودند». نام این بقعه، به همین دلیل «بقعه رأس سلطان» شده است.

اما در اینجا، شگفت این است که نامی از خواهر عباس صفوی هم به میان می آید که مزرعه ای را برای آن وقف کرده است: «زینب بیگم خواهر پادشاه جمجاه شاه عباس الحسینی یک درب مزرعه موسومه به ریجان که در شش فرسنگی کاه فشان که در سرو آباد اصفهان واقع است، به قیمت خطیری زر خرید نموده، وقف بر بقعه شریف فرمود که منافع آن مزرعه صرف شمع و روشنایی آن بقعه شریف شود». [از ریجان، به عنوان روستایی در خمین یاد شده که امامزاده ای هم آنجا هست. بنگرید: گنجینه دانشمندان: 5/41). در باره زینب بیگم هم باید توجه داشت که زنی که با این نام در حرم شاه عباس شهرت دارد، دختر شاه طهماسب و در واقع، عمه شاه عباس است که در دوره او، بسیار محترم و منشأ برخی از کارها بود.

نقش محوری صفیه خاتون دختر مالک اشتر

صفیه خاتون دختر مالک اشتر یا زبیده همسر هارون الرشید؟

اما این صفیه خاتون دختر مالک اشتر کیست، و چرا پای او به این داستان باز شده است؟

در اینجا، و پس از اتمام حکایت شاهزاده اسماعیل از وی که بقعه ای به نام وی بوده و امامزادگان شهید آن جا دفن شدند، به میان می آید. این زن، به تناسب آن که دختر مالک اشتر است، زنی جنگنده هم است که با «لشکر شقاوت اثر یزید ملعون محاربه نموده، شکست خورد و فراری شد». با این حال، در وقت فرار از کنار نهر علقه گذشته، « بازوی میر غضب امیرالمومنین شاهزاده عباس را دریافت، و از او معجزه بسیار بر آن مؤمنه کشف گردید که آن دست پاک شبیه دست یدالّلهی است»، آن را برداشته «به مشک و گلاب شست و شو نموده، در صندوقی نهاده به احترام تمام به همراه خویش آورد که نزول آن مخدّره در چهل حصاران فین گردید». ساختن این حکایت برای آوردن دست حضرت عباس به کاشان که شاید اشاره به پنجه شاه هم باشد، شگفت است. مکان دفن را چهل حصاران فین دانسته است. او می گوید، شب هم امام علی (ع) را به خواب دید و به او توصیه شد که بنیاد شهر کاشان را بگذارد «کاه فشان را شهری طرح نماید».  این دیگر اوج ماجراست که شهر کاشان به عنوان یک شهر شیعی، از چند جهت، بنیاد گذاشته شده در چارچوب باورهای شیعی است. اوّلا یک زن که همان صفیه خاتون دختر مالک اشتر است، آن را بنیاد نهاده است. دیگر این که، اصل این طرح، همانی بوده که امام علی (ع) در خواب به وی توصیه کرده است. این نقطه، محل دفن بازوی حضرت عباس (ع) بوده است. بعد از آن نیز خود او در آنجا شهر را ساخته « حصار آن بلده را از مال خالص خویش بنایی نموده، آن بقعه شریف را در خلف مسجد جامع بنا نهاد، وآن بقعه و مسجد را یک دفعه به عمارت پرداخت، و بازوی مبارک را در آن بقعه دفن نموده، و به اندک زمانی آن حصار را تمام نموده»، و زمانی خودش هم «متوفیه گشته، نعش وی را در آن بقعه مدفون نمودند». بدین ترتیب، شهر کاه فشان که پیش از آن چهل حصاران بود، جایی است که در این خواب «به اشاره آن حضرت در خواب، [در آنجا] کاه، ریخته شد، و چون از خواب بیدار شد، کاه را ملاحظه نمود»، شهر کاه فشان درست شد که بعدها کاشان نامیده شد.

و اما حکایت کاه فشان و تأسیس این شهر، در داستان های دیگر، به صورتی دیگر آمده که این است: «و آنچه در افواه اهالى این بلد مشهور و معروف است در زمان قدیم نام این ولایت چهل حصاران بوده و قلعه‏بندى مخصوص نداشته. در هنگامى كه زبیده خاتون منكوحه هارون الرشید خلیفه عباسى از زمین كاشان گذر كرد در یكى از قلعه جات چهل حصاران منزل نمود و چون اهالى این حدود تازه بدرجه اسلام مشرف [شده‏] بودند زبیده خاتون را خدمت كرده و مراسم تعظیم و تكریم به تقدیم رسانیدند و زبیده خاتون گفت مرا خیال آن است كه در ازاى خدمات شما اظهار محبت و رأفتى بنمایم، بهتر آن است كه بخواهش خودتان معمول دارم، مهم خود را اعلام دارید تا در انجاح آن كمال اهتمام بعمل آورده و از حضرت خلیفه نیز درخواست نمایم تا نهایت عنایت را همواره درباره شماها مرعى و مبذول فرماید. عرض كردند كه چون منزل و مسكن معتبر مستحكم متینى نداریم و جمعیت ما در این جلگه متفرق است سالى چند نوبت دیلمان بر سر ما بتازند و مال و عیال ما را اسیر و دستگیر نمایند، اعظم مهمات ما آن است كه رفع تعدى و دفع شر از سر این ضعفا نموده در پناه خود حفظ فرمایند. زبیده خاتون را ملتمس اهل چهل حصاران مقبول افتاده فى الفور باحضار معماران و مهندسان و ارباب خبرت و وقوف حكم فرموده و بر حسب استعداد و قابلیت همین موضع زمین را تعیین نموده و طرح برج و بارو و خندق را بهمین وضعى كه در نظر است در ساعت سعد كه چنانكه معهود است از براى علامت و آثار طول و عرض و وضع هر بنائى كاه یا گچ یا خاكستر ریزند ـ بنیاد قلعه‏بندى این بلد را كاه فشاندند، لهذا به كاه‏ فشان‏ موسوم گشت و بكثرت استعمال پارسیان كاشانش گویند».  (تاریخ کاشان، کلانتر ضرابی، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1378 ص 6)

این روایت دیگری است که کاه فشان و داستان ساختن حصار، انتساب به زبیده خاتون دارد و دقیقا صفیه خاتون، که آن هم یک زن است، برابر این ماجرا قرار گرفته است.

و اما حکایت نسخه ما هم در کاشان دوره قاجاری، بر سر زبانها بوده و از نظر انطباق خارجی، صورت قبری هم برای صفیه خاتون دختر مالک اشتر در کنار مرقد امامزاده پنجه شاه وجود داشته و دارد. (راهنمای سفر به اصفهان، تهران، 1383، ص 189) صفاء السلطنه نائینی (در سفرنامه اش که در سال 1300 ق نوشته) حکایت صفیه خاتون را به تفصیل آورده است. او می نویسد:

 «و تفصیل آن از این قرار است كه بعد از واقعه كربلا به حكم یزید ـ علیه اللعنه ـ رئوس سروران شهدا را گرد و بر امصار دیار سیر مى‏دادند. تا مردم اطراف از این فتح بنى امیه استحضار یافته، پیرامن تمرد و طغیان نگردند. از جمله هفت سر مقدس و یك دست اقدس حضرت عباس بن امیر المؤمنین على بن ابی طالب علیه السلام بود كه در اثناى سیر به ولایت‏ عجم آورده، گردش‏ می دادند: بیت:

در هوای تو به جان گرد جهان می گردیم         پا، چه باشد، به سر، ای روح روان می گردیم

صفیه دختر مالك اشتر علیه الرحمه كه در سیستان بر سر خان و مان و سرور خانمان پدر بود و گویا از زاده حضرت خیر البشر امام حسین علیه السلام به او اشارتى رسیده بود كه اگر كسان خود را به امداد ما فرستى نیك و به حسن قبول نزدیك باشد. چه این طایفه نابكار با عترت رسول مختار غدر نموده، به هیچوجه دست از مقاتلت باز نمى‏دارند. و آبروى مردمى برده، آبى را كه ددّ و دام مى‏نوشند بر روى ما بسته‏اند. صفیه با لشگرى كه مقدور بود عزیمت عراق عرب نموده، چون به چهل حصاران كه نام قلعه نخستین كاشان بود، رسید مسموع وى افتاد كه جمعى از جنود لشگر عنود بنى امیه لعنهم الله تعالى بدین صفحات رسیده‏اند و در عالم واقعه نیز به شرف پایبوس حضرت امیر المؤمنین على علیه السلام رسیده به او مى‏فرمایند كه كار حسین من، از امداد گذشته و خود اولاد و اتباع او شهید گشته‏اند. زحمت سفر مكش ولى اینك هفت سر از رئوس شهدا و یك دست از فرزند من عباس (ع) در دست لشگر ضلالت اثر است، اگر توانى آنها را مأخوذ داشته در محلى كه نشان دست ما بینى مدفون نماى و بر گرد این آبادى به گرده آنچه كاه‏فشان شده، حصارى كشیده، به یادگار گذار. صفیه چون از خواب برخاست‏ غموم جهان را بر خاطر خویش مستولى یافته، سراسیمه به هر سو همى نگریست ناگاه یكپارچه سنگ مرمر یافته كه جاى پنجه مبارك بر آن نقش بود آن را نشان نموده، كس نزد قشون فرستاده، دست مبارك حضرت عباس و رئوس شهدا علیهم السلام را مطالبه نمود و چون مضایقه كردند، مبالغه نمود و آخر الامر كار به مقابله و محاربه انجامید و به هر نحو بود دست مبارك و رئوس مباركه را منتزع نموده، در محل مقرر دفن كرد، و قلعه را نیز بنیاد نموده، كاه‏ فشان‏ نام نمود كه رفته‏رفته كاشان مشهور شده، قبر خود صفیه نیز در قرب رئوس شهدا واقع است و مقبره و بقعه مختصر هم بر رئوس شهدا قرار داده.

نائینی ادامه می دهد: امّا تفصیل بقعه هارون بن موسى ـ علیهما السلام ـ اینست كه بعد از شهادت حضرت امام رضا علیه السلام كه به امر بنى العباس متعرض ذرّیه حضرت موسى بن جعفر ـ علیهما السلام ـ مى‏شدند، هفت نفر از اولاد و نتایج حضرت كه به عزم طوس از وطن مأنوس حركت كرده بودند، در قلعه گبرى دو فرسخى كاشان به درجه شهادت رسیده بودند. مردم كاشان اجساد ایشان را به شهر نقل و هریك را در یكى از محلات دفن نمودند، و زیارتگاه قرار دادند. گویند شاهزاده هارون بزرگتر آن جمع بوده كه با دو پسر خود در محله پنجه شاه مدفون شده‏اند. (گزارش کویر «از سال 1300ق»، سفرنامه صفاء السلطنه نائینی، صص 84 ـ 85، به کوشش محمد گلبن، تهران، 1366). نوع نثر این بخش می نمایاند که باید از نسخه ای از همین بحر الانساب ها، اقتباس شده باشد. حکایت ضرابی از این ماجرا، با ذکر این که امامزاده هارون در محله پنجه شاه است، قدری ملایم تر است. او می نویسد: «و از جمله امامزادگان واجب التعظیم یكى زیارت حضرت هرون ابن موسى بن جعفر است ـ على مزورها آلاف التحیة و الثناء ـ كه در محله پنجه شاه میباشد و در تحت قبه آن چند تن دیگر از امامزادگان نیز مدفون میباشند. و در آن مقام نیز گویند زمانى كه در كربلا حضرت ابا عبد الله الحسین را شهید نمودند و دست هاى مبارك حضرت عباس بن على ابى طالب سلام الله علیه را از تن جدا كردند یكى از سر كردگان یك دست آن حضرت را با خویش داشت كه در نزد یكى از ولات عراق عجم كه از جانب یزید بن معاویة بن ابى سفیان حكومت داشت آورده منزلت و جایزه یابد. چون بنواحى كاشان رسید جمعى از شیعیان متفق شده بجهاد برخاستند و جمعى از اشرار را عرضه تیغ دمار ساخته آن دست مبارك را گرفته در آن موضع بخاك سپرده به پنجه شاه موسوم گشت و مزور مردم بود تا زمانى كه حضرت سلطان هارون ابن موسى ابن جعفر بشهادت رسانده در آن موضع شریف مدفون ساختند و بالفعل به زیارت پنجه شاه موسوم است. (تاریخ کاشان ضرابی، ص 429 ـ 430)

 در پایان روایت نسخه ما از بحر الانساب، چنین آمده است «در زمان معتمد آن بقعه شریف را خراب و ویران نمودند، و باز شیعیان آن ولا، مسمّائی به عمل آوردند تا زمان متوکل آن بقعه شریف را از ریش کندند. چون آن سگ به درک واصل شد شیعیان کاه فشان به قدر وسعت آن بقعه شریف را ساختند که خدا همگی را در جوار آن حضرت در بهشت عدن برساند. امین یا رب العالمین».

گزارش جنگها و شهادت شاهزاده اسحاق

رساله بعدی که باب دوازده ام از نسخه ای از بحر الانساب بوده، چگونگی شهادت شاهزاده اسحاق بن حمزه فرزند موسی بن جعفر علیه السلام است.

باب دوازدهم در بیان کیفیت شهادت اسحاق بن حمزه ابن امام موسی کاظم علیه السلام است. نویسندخه اسم و لقب آن بزرگوار را که شهریار ابوالحسن با لقب «مرسل الریاح» است، از معجم البلدان نقل می کند که آشکارا خلاف است، اما بارها اشاره کرده ایم که اینها عرف این قبیل آثار است. به دنبال آن می گوید که بعد از خلافت مأمون الرشید! منصور «بر مسند خلافت متمکن گردید» که تکلیف جنبه تاریخی این هم روشن است. آنگاه از شهادت امام جواد (ع) بدست ام فضل یاد کرده و این که در این وقت خلیفه در «ظلم آباد بغداد» حکومت کرد. او شخصی به نام منصورالدین بن سیف الدین قلاوون را که سمت والی «همدان» داشت عزل و «ملک عادل کیتوقا» را حاکم کرد. اینها به اسامی سلاطین مملوکی شباهت دارد اما مورد دوم، مشابه هم ندارد. این که مملوکی ها ضد شیعه باشند، می تواند برای انتخاب این اسامی مهم باشد. همین جا می نویسد که این کیتوقا، به کشتن «ابوترابیان» مشغول بود.  اما داستان چگونه آغاز می شود؟

صیفوران والی انطاکیه، شاهزاده اسحاق را در حین طواف دستگیر کرده به مرکز خلافت می فرستد، و او در بغداد، توسط خلیفه زندانی می شود. «دوستان آل ابوتراب» گردآمده، در مسجد جامع شهری که نامش را کالج گذاشته، «دوازده هزار پیل پایه» یعنی ستونهای بزرگ داشت، اجتماع کردند. حاکم این شهر، از نسل شمر بن ذی الجوشن بوده و نامش ورداسب بن شیرج که نامی ایرانی است و این معمولا غریب است.

در میان شیعیان، شخصی به نام «عامر بن عبدالله بن ورقاء» که به گفته نویسنده، سفره چی امام علی بوده و حسنین را روی کتفش نگاه می داشته، محله ای از کالج را خریده بوده و لذا همراه شیعیان در آنجا اجتماع کرده است. اینجاست که زمینه جنگ «خارجیان و مسلمانان» آغاز می شود. این عامر از این پس در این داستان، نقش فرمانده سپاه را بازی می کند.

شش هزار تن خارجیان و «قریب سه هزار نفر» «همگی دوستار اهل بیت» برابر هم قرار گرفتند. در این نبرد «هفتاد و سه تن» از آل عامر شهید شدند که عددی نزدیک به عدد شناخته شده از شهیدان کربلاست. آنگاه بر عدد مسلمانان که دایما در برابر خارجیان قرار می گیرد، افزوده شده و آنها بغداد را در معرض حمله قرار می دهند. منصور دستور اعدام شاهزاده اسحاق را می دهد، اما آنها که از طریق شخصی به نام علی بن ابوالقاسم آگاه می شوند، موفق می شوند، شاهزاده را فراری بدهند.

شاهزاده اسحاق در حین فرار از شهرهایی عبور داده می شود که همه از شهرهای شیعه است: «آن شیر بچه را از قید سلاسل رهانیده، از حصن بغداد در شط سرازیر نمودند، و آن حضرت از آب بیرون رفته، به کاظمین خود را کشانید، و همان شب از کاظمین بیرون رفته، روی به حلّه نهاده، از حلّه خود را به بصره رسانیدند، و در بصره مرکوبی به جهت آن حضرت مهیا شده، از آنجا به استعمال تمام خود را به بحرین رسانده، در خانه قاضی افضل منزل فرمودند». وی پس از اقامت یازده روزه در بحرین، خواب می بیند که به زیارت «سلطان غریبان» در طوس می رود. لذا عامر که فرمانده است، حاضر شده و می بینند که «سرکار شاهزاده عازم خراسان است، و به عزم طواف مرقد نورانی سلطان غریبان می رود. هر کس مرد راه است تدارک خود را دیده روانه گردد».

این سفر، به سمت منطقه الوند در نزدیکی همدان است، و آنجاست که برای مدتها نبرد میان شاهزاده اسحاق و خارجیان روی می دهد. می دانیم که در این داستان، ملک عادل کیتوقا، والی همدان بود و قبلا هم با ابوترابیان جنگ کرده بود: «خود آن ملعون بر خنک تازی سوار گردیده، خُود عادی بر سر، و زره داودی در بر، و  شمشیر حمایل کرد، نیزه خطی هیجده زرعی در دست گرفته، روانه الوند گردیدند». او در همان نبرد اول «هیمه هاویه» گردید، تعبیری که برای کشته شدن خارجیان، گهگاه بکار می برد.

نبرد میان شاهزاده اسحاق و یارانش از یک طرف، و سپاهیان خارجی که حالا پس از کشته شدن ملک عادل کیتوقا، شامل چندین نفر از براداران او می شود، بارها اتفاق می افتد و هر بار دسته ای از دو طرف کشته می شوند.

در اینجا بجز همدان  والوند، از چندین ناحیه یا قریه دیگر هم یاد می شود، شورین، سرزمین نخع، رود لعل بار [انار بار!]، و دامنه جبل دوس: «حضرت وهّاب مضایقه نمی کردند تا در دامنه جبل که مشهور است به جبل دوس و در کنار رود لعل بار فرود آمدند؛ و از دوس و توابع آن سیورسات به جهت سرکار شاهزاده خدمت می نمودند. ملک قادر برادر کیتوقا، با سپاهیان خارجیان، در کنار رود لعل بار با اسلامیان با فرماندهی شاهزاده اسحاق نبرد می کند و در این نبرد، جعفر، برادر زاده عامر، او را از پای در می آورد. فردای آن روز، در وقت «نهار سلطانی» باز جنگ آغاز می شود. در این روز هم، ملک اشرف و ملک سعید، برادران قادر، باز بدست جعفر برادرزاده عامر کشته می شوند. همچنین ملک ناصر هم کشته می شود. در این وقت است که دو برادر دیگر او، ملک منصور و ملک طاهر، همزمان به جنگ جعفر می آیند و او را شهید می سازند، و البته ملک طاهر و ملک منصور هم کشته می شوند. آن شب اردوی اسلامیان «به عزاداری جعفر مشغول بودند، و به تضرّع و زاری شب را به روز رسانیدند».

جنگ ادامه یافت و روز بعد، علمیردان ملک سوری که پیرمردی نحیف از اسلامیان بود، شماری از دشمنان را کشت و خود نیز به شهادت رسید. در این وقت «اسلامیان نیز به یک مرتبه بر مخالفین تاخته، جنگ مغلوبه شد، و از نهار سلطانی تا هنگام غروب، بازار طرید و نبرد گرم گشته، از کشته پشته بر بالای یکدیگر ریخته، جای سم مرکب نبود که بر زمین گذارده شود. سم مرکبان بر بالای نعش کشتگان فرود می آمد که چندین نعش در آن روز پایمال سم ستوران گردید، و از طرفین به قدر هفت هزار و کسری مسلم و کفار کشته شده بودند». اینجاست که نویسنده تعبیر «العهدة علی الراوی» را بکار می برد تا اطمینان خاطری در باره باقی قضایا بدهد.

در این هنگام، منطقه نبرد از جبل دوس، به قصبه ماز مهرآباد که سه فرسنگ دورتر است، منتقل می شود. مردمان قصبه، به خارجیان کمک نرساندند، و «نمی گذاشتند علیق و سیورسات به ایشان برسانند». باید توجه داشت که در این داستانها، همیشه بحث از موضع مردمان محلی هست که به خارجیان پیوسته اند یا از اسلامیان حمایت کرده اند.

به گفته نویسنده، در معجم البلدان، مروی است که دشمنان، پس از کشته شدن ملک عادل و برادرانش، باز خود را آماده رزم کرد، در این سوی، عامر هم با سپاهیان آماده شد و به آنان تاخت. در این  نبرد، ده هزار نفر، بیشتر یا کمتر کشته شدند، و البته «العهدة علی الراوی». او می گوید، که نعش های آنان را «در یک دخمه دفن نمودند».

در اینجا، قصبه ماز مهرآباد که محل نبرد است، و در آن ده هزار نفر از خارجیان کشته شدند، به طوری که « اسلامیان شادی می‌کردند». در اینجا تعبیری دارد که «شاهزاده آن روز را «روزبان ساخته بودند که، انّا لله و انا الیه راجعون جان ما گم شد». سپس می ادامه می دهد: «آن لشکر، این عبارت را بر زبان اوراد نموده که کم کردیم جان را». و آنگاه می گوید: «از آن روز تا به حال قصبه ماز مهرآباد مسمی شد به کم جان. و آن قصبه واقع است در قهپایه درجزین که از دهات معظم قهپایه محسوب است و قهپایه از بلوک درجزین مشهور است». و باز هم ادامه می دهد: «الحاصل آن لشکر سعادت اثر، اوراد نموده بودند که کم کردیم جان».

روزبان در لغت به معنای حاجب و دربان پادشاه است، اما در اینجا، نباید مراد آن باشد. آنچه هست، این که لشکر اسلامیان، از بس از خارجیان کشته اند، گفته اند، کم جان کردیم. این تعبیر وجه نام گذاری کم جان و شاید کمیجان شده است. به هر حال، در ادامه اشاره به کوهپایه درجزین از معظم دهات قهپایه دارد. درجزین از مناطقی است که به سنی نشینی معروف بوده است.

به هر روی، نبرد با رسیدن حمایت از خارجیان از «قزوین»، در خلف قصبه ماز مهرآباد مسمی به کم جان، ادامه می یابد. در اینجا، نام قاسم بن عبدالله بن اسماعیل از نسل ابوذر غفاری به میان می آید که شهرت به تهمتن دارد. او «در آن آبادی توطن نموده» بوده و این وقت، به حمایت شاهزاده می آید. در اینجا، این که کسی از نسل ابوذر غفاری باشد و به حمایت سادات بیاید، امری عادی است، و درست مقابل آن، همانجا، توران شاهی هست که از نوادگان «حصین بن نمیر» است و در جمع خارجیان که با حمله برادران قاسم، کشته می شود. در این جنگ، شاهزاده اسحاق هم مجروح شد: «در آن روز آن شهریار کامکار یازده زخم نمایان برداشت. آن لشکر در لشکرگاه قرار گرفتند و زخم های بدن اطهر سرکار شاهزاده را خشک دارو ریخته، محکم بستند، و به نماز ظهرین مشغول شدند». او بعد از فراغت از نماز، سخنرانی کرد، و از شهادت سخن گفتک «بعد از فراغ از نماز آن حضرت روی به اصحاب نموده، فرمودند که از عمر گرانمایه چندان باقی نمانده است، و شهادت از برای ذرّیه رسول مختار سعادت است، و حکم خلاّق جهان چنان است که جدم حسین در عالم ذر شهادت را قبول فرمودند، و در عوض شفاعت را جهت امتان عاصی جدّ خویش جناب رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ گرفتند. چون فردا شود در میدان مبارزات به درجه شهادت فایز خواهم شد. استدعا از صحابه آن است که جسد مطهّر مرا از میان خاک و خون ضبط کرده، در لب همین چشمه دفن نمایند». این ادبیات که در باره شهادت سادات مطرح می شود، و این که پیشگویی شهادت را می کند، کاملا شناخته شده است. با این حال نبرد هنوز ادامه می یابد. در اینجا، از وقف، یک دانگ از شش دانگ قریه «عیسی آباد» برای مرقد شاهزاده توسط قاسم سخن به میان می آید. به علاوه، برادران هر کدام وقف خود را دارند به طوری که هر یک «نیم دانگ از مجاری المیاه و قنات چشمه حیات مشهور را که سراپرده شاهزاده بر سر آن چشمه بود، با اراضی و توابع و ممرّ و مدخل و نهر و جدول، و کلّ ما یتعلّق بها، پیشکش سمّ ستور جهان پیمای آن حضرت نمودند. و آن شهریار کامکار در آن نیمه شب، حکایت شهادت خود را به جهت قاسم تعریف فرمودند و در همان شب یک دانگ نیم آب و زمین آن چشمه را با یک دانگ قریه عیسی آباد وقف بر مزار خویش در حیات خود فرمودند، و قاسم را جاروب کش آن آستان قرار دادند».

پس از آن هفت روز، جنگ ادامه داشت: «مدت هفت روز در آن سرزمین توقف فرموده، از آنجا حرکت، و در قریه دوس نزول اجلال فرمودند. مدّت پنج یوم در قریه دوس توقف نموده، روز به روز از جماعت مسلمین به عزم شهادت، مشرّف رکاب سعادت انتساب آن حضرت می گردیدند». در این نبردها، شاهزاده ابوطالب بن ابراهیم بن موسی بن جعفر  (ع) هم به سپاهیان شاهزاده اسحاق پیوست. آنها پنج روز در دوس بودند تا آن که «در شهر نخع منزل فرمودند». این نخع، گاه با چهل حصاران نخع هم یاد می شود که گفته می شود اسمی برای کاشان قدیم است. جای خارجیان جدید هم «کند و شهریار» است که مردمانش به دوستانشان می پیوندند. عجیب که یکباره نام قم هم مطرح می شود: «خوارجیان کند و شهریار از ورود آن حضرت مطلع گردیدند. به قدر شش هزار نفر جمعیت خوارج راجمع آوری نموده، روانه چهل حصاران نخع گردیدند، و از طرف نیشابور و سبزوار و قوچان و طبس لشکر بی پایان به عزم خرابی عراق روانه عراق شده، با خوارجیان کند و شهریار در یک روز وارد چهل حصاران نخع گردیدند، و در خلف باره شهر نخع که حال به قم اشتهار دارد، فرود آمدند. العهدة علی الراوی». رابطه نخع با کاشان و قم در چیست؟

بردن نام اسامی این اماکن، یقینا به خاطر شهرت برخی به تشیع و برخی دیگر به تسنن است. نوینسده ادامه می دهد که «مدت سه روز آن حضرت در شهر نخع توقف فرمود، به جهت آنکه در آن ازمنه، چهل حصاران فین و شهر کاه فشان، شیعه پاک و جان نثار آل اطهار و دوستدار خانه زاد احمد مختار و فدویان اولاد حیدر کرار می‌بودند. آن شهریار از کنار نخع کوچ نموده، در کنار باره شهر کاه فشان نزول اجلال فرمودند».

به این ترتیب، ادامه داستان نبرد که منجر به شهادت شاهزاده اسحاق و دفن او می شود، به کاه فشان یا همان کاشان ختم می گردد. اینجا چه کسی از او استقبال می کند؟ یکی از خاندان غفاریان کاشان: «میرزا احمد غفاری که در آن روز قاضی شرع انور کاه فشان بود، از ورود آن حضرت مطلع گردیده با مَرَده های خویش شرفیاب حضور سرکار شاهزاده شد». نیز نامی از انوشه به میان می آید که محل استقرار سپاه و نبرد است و کسی در حاشیه نسخه نوشته که مقصود نوش آباد است. در این نبرد، شاهزاده ابوطالب با تیغ کسی به نام فرخ به شهادت می رسد، آن هم با تیغی که در سجده گاه او اصابت می کند. نعش «سرکار فیض آثار شاهزاده ابوطالب را وارد شهر کاه فشان نمودند، به خدمت آن حضرت آوردند، و آن شهریار را هنوز رمقی در بدن مبارک بود، لیکن بدن مطهر آن شهریار از ضربت تیغ آبدار مخالفان بد شعار، چون خانه زنبور سوراخ سوراخ گردیده بود». به دستور شاهزاده اسحاق « آن شهریار را در جنب مدرسه خواجه تاج الدین رضی الله عنه دفن نمودند، و مدت هفت روز اهل آن شرح به عزاداری آن شهریار مشغول بودند».

آخرین مرحله داستان، شهادت شاهزاده اسحاق است که ده روز پس از قتل شاهزاده ابوطالب رخ می دهد. نبردی سخت برپای می شود و «لشکر اسلام بسیار شهید» می شوند. از جمله شهیدان، شاهزاده اسحاق است: «تن مبارک آن حضرت را به خانه میرزا احمد رسانیدند، و در همان شب آن حضرت، این عالم را وداع فرمودند و شرفیاب خدمت آباء گرام و اجداد عظام گردیدند. میرزا احمد حسب الامر آن حضرت نعش شریف آن سرور را در کنار نعش شریف سرکار فیض آثار شاهزاده ابوطالب دفن فرمودند».

سادات و خاندان غفاری کاشان در کنار هم، در جنگ و شهادت

این داستان با محوریت سادات و یک خاندان کاشانی تمام می شود. شاهزاده اسحاق، کاشان، و غفاری های این شهر. در اینجاست که قصه گو، شهادت میرزا احمد غفاری را هم در ادامه می آورد: « میرزا احمد با برخی از مسلمانان شهر کاه فشان، به جهاد آن ملاعین پرداخته آن اردو را متفرق گردانیدند، و مدت پانزده روز جنگ اهل کاه فشان و لشکر منافقان به طول انجامید. بالاخره مسلمین بر کفار غالب گشته، سرکار میرزا احمد در آن جنگ به شهد شهادت فایز گشتند، و نعش آن سرور را در جنب همان مدرسه دفن نموده، میرزا محمد باقر و میرزا ابوالمعالی فرزندان کامکار میرزا احمد غفاری بقعه عالی به جهت آن دو بزرگوار در بالای مرقدین ایشان عمارت کردند».

نویسنده ادامه می دهد: «مرقدین آن شهریاران بر دهلیز مدرسه مزبوره در سمت یمین واقع است؛ و آن مکان شریف را قاریان کلام الله المجید مقرر فرمودند، و نصف از اصل میاه و قنواتین قریه کرد من محال جهرود من توابع دارالایمان قم را میرزا ابوالمعالی وقف بر آن بقعه منوره فرموده که منافع آن صرف خرابی آن بقعه، و معیشت قاریان کلام الله در آن بقعه شریف نمایند».

صفحه پایانی، باز هم شامل اطلاعاتی در باره وقف املاک بر بقعه شاهزاده است که حالا مدفن چندین نفر دیگر از جمله میرزا احمد غفاری است. اسامی روستای علی آباد، صفی آباد، مزدقان از توابع ساوج نیز در ضمن آن یاد می شود. اشاره ای هم به مرقدهای داخل بقعه دارد: «میرزا محمد باقر ـ رحمه الله ـ سی و دو سهم از سهام معین قنوات علی آباد شهره مسمّی به فین را وقف بر آن بقعه شریف فرمودند که صرف روشنایی و شمع و مخارج خدام آن آستان شریف نمایند، و دو دانگ قریه صفی‌آباد من محال مزدقان من توابع ساوج را میرزا محمد باقر وقف بر بقعه والد خود کرده که منافع آن صرف [رفع] خرابی و روشنایی و خرج خادم والد مشار الیه نمایند. و آن بقعه واقع است در سمت یمین مدرسه مزبوره، در اواخر عمارت آن مکان. و در دهلیز مدرسه مزبوره در سمت یسار، بقعه ای است که مکان دفن خواجه تاج الدین ـ رحمه الله علیه ـ و متابعان و اقارب آن شیخ الاسلام است تا بر گروه مسلمین و قاطبه موثقین آن ولا مکشوف باشد».

داستان خدمت سلسله غفاریان به سادات، در چند سطر آخر، به دوران متوکل عباسی هم می رسد، وقتی که او در صدد تخریب بقعه های سادات برآمد، غفاریان، مبالغ زیادی زر پیشکش کردند تا مانع از تخریب آنها شوند و در نتیجه، همین بقعه شاهزاده اسحاق «از ظلم و عدوان» سالم ماند. میرزا ولی الدین غفاری هم « یک درب مزرعه موسومه به ناجی آباد که در یک فرسنگی شهر کاه فشان است، وقف بر جناب خامس آل عبا سرکار فیض آثار ابی عبدالله الحسین» و عزاداری برای آن حضرت کرد. به طوری که « منافع آن مزرعه صرف تعزیت داری و مرثیه خوانی جناب ابی عبدالله الحسین» شود و به علاوه، در شب های جمعه هم «پنج من ... برنج در آن بقعه شریف طبخ نموده تا شیعیان و گریه کنندگان به مصرف برسانند، و روح واقف را بعد از مراسم تعزیت به فاتحه یاد و شاد نمایند». آخرین جمله این که «پس بر متوطنین شهر کاه فشان و سایر مسلمانان پوشیده و مخفی نماناد که مرقدین شاه زادگان در شهر کاه فشان در دهلیز مدرسه خواجه تاج الدین ـ رحمه الله ـ در سمت یمین واقع است، و محل دفن خواجه تاج الدین و اولاد آن بزرگوار در سمت یسار وقوع یافته است». این هم اطلاع دقیق در باره مدفونین در این بقعه.

نویسنده در پایان ضمن اشاره به این که این مطالب را از بحر الانساب گرفته، تاریخ کتابت را 22 جمادی الاولی سال 1304 ق یاد می کند.

نسخه ما به شمره 7306 در کتابخانه مجلس شورای اسلامی نگهداری می شود.

[این یادداشت و دو رساله را در نشریه نسخه های خطی دانشگاه تهران، دفتر پانزدهم، مطالعه فرمایید]

 

DG3ES1571439170.PNG

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

شـــــرح نُسَــــخ یادداشت دوم: كهن ترین نسخه احتجاج طبرسی

علی صدرایی خویی

كتاب الاحتجاج على أهل اللجاج، اثر معروف و مشهورى است كه مؤلف در آن گفتگوها و مناظره هاى حضرت پیامبرا

قلم‫انداز (۳)‬‬؛ یادداشت‫هایی در تاریخ، فرهنگ و ادبیات

سهیل یاری گلدره

از دیرباز باورهای جالبی دربارۀ سمت راست و چپ در ملت‌های مختلف وجود داشته است، به این صورت که سمت راس

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

انیس الحجاج، سفرنامه ای کم مانند از سال 1087 / 1677 با اطلاعاتی خواندنی

رسول جعفریان

صفی فرزند ولی قزوینی، در سال 1087 / 1677 از هند راهی حج می شود و سفرنامه ای کم مانند می نگارد. این س

فرمان نصب خسرو خان گرجی به سمت سپهسالار ایران از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سا ل1121

رسول جعفریان

متن فرمانی است که شاه سلطان حسین طی آن، خسرو خان گرجی فرزند رستم خان گرجی را به سمت فرماندهی کل قوای