۱۸۹
۰
۱۳۹۷/۱۱/۱۹

منظومه ای در حکایت قتل ناصرالدین شاه و جانشینی مظفرالدین میرزا

پدیدآور: میرزا حسن خان ملک الحکماء مصحح: رسول جعفریان

خلاصه

منظومه ای است که میرزا حسن خان ملک الحکماء، رئیس حفظ الصحه خراسان در باره قتل ناصرالدین شاه، جانشینی مظفرالدین میرزا، و برخی از رویدادهای مربوط به آن سروده است.

 

مقدمه مظفرنامه همایونی

میرزا حسن خان فرزند فتحعلی خان ملک الشعراء، طبیب و ادیب، شاعر این منظومه مظفرنامه همایونی است که در سال 1314 ق در باره قتل ناصرالدین شاه و جانشینی پسرش مظفرالدین شاه سروده شده است. به گفته معلم حبیب آبادی وی در سال 1269 ق بدنیا آمده و به سال 1343ق درگذشته است. عبارت معلم در باره او این است: ميرزا حسنخان ملك‏ الحكماء خراسانى، وى فرزند مرحوم ميرزا محمد خان خجسته (در باره او بنگرید مکارم: ج 4 ص 1078)  است، و خود از اهل علم و فضل بوده و در اين سال متولد شده و در مشهد طبابت مى‏نموده و در شب‏ سه‏شنبه بيست و هفتم ماه ربيع الاخر سنه 1343 هزار و سيصد و چهل و سه- مطابق 3 قوس ماه برجى- وفات كرد. (مکارم: 6/1928 ـ 1929).

اطلاعات مهم در باره وی، شرح حال خودنوشتی است که او برای خویش نوشته و به کوشش مرحوم ایرج افشار در فرهنگ ایران زمین (17/118 ـ 148) منتشر شده است. این شرح حال خودنوشت، با دقت نوشته شده، و حاوی تمامی اطلاعات مربوط به وی، از تولد تا زمان نگارش آن است. وی متولد تهران است؛ در نه سالگی به دارالفنون رفته و زمانی که پدرش میرزا محمد ندیم باشی همراه شاهزاده جلال الدوله در سال 1281 ق به حکومت خراسان رفته، او نیز به مشهد برده شده است. در مشهد مشغول تحصیل شده و از استادانش یاد کرده است. در آنجا طب خوانده و همواره در خدمت حاکمان خراسان بوده است. وی از آموخته های خود در طب جدید یاد کرده که توضیحاتش در این زمینه سودمند است. از سال 1299 ق مأمور حفظ الصحه خراسان شده، و در جریان سفر شاه به خراسان، در سال 1300، گزارش تفصیلی از وضع بهداشت خراسان را برای وی نوشته و تقدیم کرده است. این بخش از توضیحات وی در باره وضع پزشکی در ایران و نیز شیوع طاعون داغی در سال 1302در خراسان که سبب مرگ و میر هزاران تن شد، جالب توجه است. رساله وبائیه را به همین مناسبت نوشته است. سال 1310 ق ملقب به لقب ملک الحکمائی شده و همچنان، در خراسان مسوولیت و طبابت داشته است. وی در باره قرنطینه های آن نواحی هم گزارشی بدست داده است. او از فرزندش فتحعلی خان مسیح السلطنه هم یاد کرده که در این دوره در کار طبابت به وی کمک می کرده است. در اینجا به سراغ مشروطه رفته و می گوید که پس از مشروطه برای مدتی به طهران آمده و شرحی از مسافرت خود در خراسان و سیستان را به حضور شاهنشاهی تقدیم کرده است. در این وقت باز به خراسان بازگشته، و در آنجا اداره اوقاف به وی وی محول شده است. در اینجا اشاره ای به هجوم روسها به حرم دارد. وی در باره نقش خودش در توسعه معارف در مشهد از جمله تأسیس چهارده مدرسه یاد کرده است. او می گوید در عمرش کمتر توفیق نگارش آثار علمی را یافته اما از مظفرنامه همایونی خود یاد کرده، و قدری از اشعار آن را که طی صفحات 143 ـ 148 فرهنگ ایران زمین، مجلد هفدهم آمده، عینا نقل کرده است. در پایان نوشته است: لقبم ملک الحکماء، شغلم حافظ الصحه خراسان، تخلص شاعریم ساسانی، پدرم میرزا محمد خان ندیم باشی متخلص به خجسته، پور محمد حسین خان ملک الشعراء متخلص به عندلیب فزند فتحعلی خان ملک الشعراء متخلص به صبا، فرزند آقا محمد بن شریف بیک حکمران کاشان بوده. (فرهنگ ایران زمین، 17/148).

 برخی از کلمات در ابیات انتخابی مولف در این شرح حال، با آنچه در نسخه ما آمده، تفاوت داشت. مثلا در باره این که در سال 1314 ق چند سال است که مسوولیت حفظ الصحه را دارد، در نسخه «هیجده» آمده « شده هیجده سال که ایدرم» اما در آنچه خودش در شرح حال آورده «چارده» درج شده است: «کنون چارده سال شد کایدرم». گویا 15 درست است، زیرا از سال 1299 تا سال 1313 ق که این اشعار سروده شده، مسؤولیت حفظ الصحه خراسان را داشته است. یا مثلا در این مصرع « زبانم به مدح شهان باز شد» در متن انتخاب خودش «زبانم به نام شهان باز شد» آمده است. یا به جای این مصرع « چو کودک به یک روز گویا شدم» آمده است: «چو بلبل به گلبرگ گویا شدم». یا در مصرع « به فرّ تو فردوسی ثانیم» آمده است: «به فرّ تو فردوسی دیگرم». اینها نشان می دهد که در وقت نوشتن شرح حال خود، اصلاحاتی در آن کرده است.

انتخاب وی بیشتر از اشعاری است که در باره توانایی های وی در سرایش شعر، و این که می تواند چون فردوسی بسراید، است. اما از قسمت های اول که وقایع قتل ناصرالدین شاه و جانشینی مظفرالدین شاه است، شعری نیاورده است.

در این منظومه، اشاراتی هم به خاندانش دارد و از جمله از تخلص شاعری پدر و جد اعلایش یعنی عندلیب و صبا یاد می کند: رهی زاده عندلیب و صباست / که زایشان به هر گلستانی نواست». پس از آن از نام محمود که همان محمود خان صبا هست، یاد کرده است.

اما در باره مظفریه همایونی، یعنی همین منظومه، باید گفت، به گزارش ذریعه (9/1099؛ 19/299)) در سال 1314 در مشهد چاپ سنگی شده است. از این منظومه، نسخه ای به شماره 2075 در کتابخانه مسجد اعظم نگهداری می شود که متن حاضر از روی آن آماده شده است. ذیل عنوان مظفر نامه همایونی نسخه ای در فنخا (30/96) معرفی نشده است.

 

محتوای منظومه

اهمیت این منظومه، در این است که وی به شرح داستان کشته شدن ناصرالدین شاه (در 17 ذی قعده 1313) و جانشینی پسرش مظفرالدین میرزا پرداخته است. این متن به رغم آن که به شعر سروده شده، با این حال، شاعر سعی کرده سیری از وقایع را بیان کند. از مقدمه که بگذریم، این منظومه را باید به چهار بخش تقسیم کرد:

بخش اول، یاد از ناصرالدین شاه و خدمات او در آبادانی ایران است. در این باره، در ابتدا، از دارالفنون یاد کرده، از آوردن استادان خارجی، و تربیت دانش آموزان در رشته های مختلف یاد کرده که نشان می دهد در ذهن وی، پیش از هر چیز، دارالفنون گل سر سبد اقداماتی است که در این زمینه صورت گرفته است. وی از رشته های پزشکی، اخترشناسی، فیزیک، شیمی و جغرافیا یاد کرده است. در باره توسعه شهرها و راهها و ساختن بیمارستانها مطالبی گفته ، از تأسیس تلگراف با تعبیر «کشیدی به هر سوی پس تلگراف»، آوردن برق و چراغ، و نیز راه آهن سخن گفته است: «به هر برزنی راه آهن کشید». همین طور از سه سفر او به فرنگ یاد و از آن ستایش کرده است. در این وقت که پادشاهی وی به نزدیک پنجاه رسیده، از جشن همایونی ذوالقرنین یاد کرده و از اقداماتی که برای برگزاری شده آن شده، سخن گفته است. برای شکرگزاری از این جشن بود که شاه عزیمت شاه عبدالعظیم  دو روز پیش از جشن رسمی، یعنی روز 17 ذی قعده سال 1313قصد زیارت عبدالعظیم را کرد.

بخش دوم، در باره حادثه قتل شده توسط میرزا رضا کرمانی است. شاه در حرم بود که به گفته وی، مردی ناپاک، به او نزدیک شد تا نامه ای به وی بدهد. در همان هنگام، شش لول خود را درآورده و تیری به سینه شاه زد. در اینجاست که شاه به خون می غلطد. در این وقت، کسی را به دنبال صدر اعظم که آن وقت میرزا علی اصغر خان اتابک است، می فرستند که به سرعت می آید و مرده شاه را در بغل گرفته، سوار کالسه شده به قصر می برد. در اینجا اطبا جمع می شوند، اما کاری از دست آنها ساخته نیست. صدراعظم می داند که شاه مرده، اما این را از مردم پنهان می کند تا بتواند اقدامات بعدی را برای جانشینی انجام دهد. نامه ای به مظفرالدین میرزا در تبریز می فرستد و شاعر، شرحی از رسیدن این نامه، واکنش مظفرالدین میرزا، نوشتن نامه جوابیه، و مراسم فاتحه ای که چهل روز برقرار بوده، و نیز خبر تسلیت شاهان دیگر بیان می کند. در ضمن به بحث تغسیل و تکفین شاه پرداخته و از این که داماد شاه مسوولیت این کار را بر عهده گرفته یاد کرده است.

بخش سوم، خبر آمدن مظفرالدین شاه از تبریز به تهران و استقرار او در تخت شاهی است. در اینجا، گویی گزارش سخنرانی مفصل مظفرالدین شاه را در حضور درباریان می دهد که حاوی سیاست های اوست. این که آیا واقعا چنین بوده یا نه، اما محتوای این اشعار همین را نشان می دهد. در اینجا، از آنچه باید در زمینه رفتار عدالت خواهانه با رعایا باشد، از توسعه فرهنگ و آبادانی، از استقرار امنیت، و باز هم از توسعه راه آهن سخن گفته می شود. به طور خاص از سدی که باید در اهواز و سدی که باید بر هیرمند بسته شود یاد کرده است. «در اهواز بندیم سدی گران» و «دگر سدّ ببندیم بر هیرمند». همین طور برای آب قزوین و نیز این که «به ایران همه راه آهن کشیم» توضیح داده شده است. توسعه نساجی، بالا بردن گمرک اجناس خارجی برای کاستن از ورود آن، حمایت از کالای داخلی و این که کالاهایی ساخته شود از ایران به فرنگ بروند، از دیگر مطالبی است که به شاه منتسب شده است: «بسازیم بس جام رنگین ز سنگ / که زایران برندش به روم و فرنگ». در اینجا از صدر اعظم و دانایی او ستایش کرده، او را بعد از ارسطو، فرخ وزیر اردشیر، و خواجه نظام الملک، چهارمین وزیر با کفایت ایران معرفی می کند.

بخش چهارم شامل اشعاری است که شاعر در باره سابقه خودش در امر پزشکی، انگیزه اش برای سرایش این منظومه، ستایش از خود و نیای خویش، و این که شعر او در حد فردوسی است، و تقاضای این که شاه آن را بنگرد و او را مأمور نگارش شاهنامه ای در باره خود کند، و مطالبی از این درست، سروده است.

با مرور بر این متن، می توان به اهمیت این قبیل اشعار که به نوعی باید آنها را شعر سیاسی ـ اجتماعی دانست، پی برد. بسیاری از باورهای اجتماعی، نگره های سیاسی جاری، و نیز دیدگاه های جاری مردم در باره شاه و کشور و سلطنت مربوط می شود، در دل این اشعار جای گرفته است. همچنین این اشعار، به خصوص از نظر توجه به جنبه هایی از تجدد به خصوص در زمینه توسعه و آبادانی کشور، واجد اهمیت است.

رسول جعفریان، 19 بهمن 1397

 

مظفرنامه همایونی

 

بسم الله الرحمن الرحیم

بنام خداوند جان و روان

خداوند بخشنده مهربان

 

ستایش سزاوار آن کردگار

که بر هر دو گیتی است پروردگار

 

بزرگ است و دارنده و دادگر

بما مهربان تر بود از پدر

 

ز هر کار دانا و بینا بود

بهر چیز خواهد توانا بود

 

ازو فرّ و نور است خورشید را

وزو زور و هور است جمشید را

 

اگر بگسلد نور خورشید نیست

وگر ننگرد هور جمشید نیست

 

ازو نیکوئیها و بدها ز ماست

بهر نیک و بد بنده را رهنماست

 

سپس بر روان محمّد درود

به داماد و فرزند و زهرا درود

 

بر آن چارده تن که نام آورند

خود از آفرینش همه برترند

 

بویژه رضا، قبله هشتمین

که بر خلق از ایزد آمد امین

 

سپس بر امام زمان شاه عصر

که بر وی امامت ز حق گشته حصر

 

خدائی هویداست از چهرشان

رهایی ز بدهاست از مهرشان

 

مه و مهر از چهرشان روشن است

دل و دیده از مهرشان گلشن است

 

در نکوهش روزگار کژرفتار

 

الا ای جهاندیده هوشیار

که در رنجی از گردش روزگار

 

تو را دل گر از رنج گیتی گرفت

بگویم تو را داستانی شگفت

 

که اندوه گیتی شود بر تو باد

رود درد و رنج تو یکسر ز یاد

 

مکن تکیه بر کار گیتی درست

که کشتی بر آب است و بنیاد سست

 

چنین سخت در کار گیتی متن

که سست است بس خانه ی کارتن

 

نبسته است گیتی به مهر تو دل

تو دل نیز از مهر او برگسل

 

جهان بر تو نابسته مهر از نخست

خنک کو دل از مهر گیتی بشست

 

کس از بند بیداد گردون نرست

اگر دین شناس است یا بت پرست

 

تن تابناکش بخاک اندرست

اگر پادشا یا که پیغمبر است

 

تو را هر چه داد او در آخر گرفت

نیندیشی از کار چرخ ای شگفت

 

دهد چیرگی مرد بدکیش را

هلد شهریاران درویش را

 

جهان تا جهان است و گردان سپهر

به پیوسته این آخشیجان ز مهر

 

شگفتی چنین در جهان کس ندید

نه از گفته ی باستان کس شنید

 

بیا بشنو آن داستان شگفت

که زاو در جهان آتش اندر گرفت

 

کنونت سرایم همان داستان

که ماناد در گفته ی باستان

 

در جهانداری و ستایش شاهنشاه مینو جایگاه

 

جهاندار شه ناصرالدین راد

که آراست ایران زمین را بداد

 

بداد و بدانش جهان زنده کرد

جهان شاد از رای فرخنده کرد

 

چو بر تخت شد تاج شاهی گرفت

فروغش ز مه تا بماهی گرفت

 

نخست از خرد کار دین کرد  راست

ز هر شهر دانشوران را بخواست

 

بهر کار، کارآگهی برگماشت

فزود آنکه را رای بسیار داشت

 

ز دانش بپا کرد دار الفنون

چو فرمان یزدان بیک کاف و نون

 

بیاراستش همچو دیبای روم

به آئین و رای وزیر علوم

 

بسی دانشی مرد آموزگار

به ایران بیاورد از هر دیار

 

ز اطریش و آلمان و خاک پروس

ز پاریس و بلژیک و از روم و روس

 

ز هر پیشه ای و ز هر دانشی

که هر یک بدند از در بینشی

 

پس آنگه ز هر تخمه و دوده ای

نژادی خردمند و با بوده ای

 

گروهی که چندان نبودند خورد

شهنشه به آموزگاران سپرد

 

بهر ماهشان در فزایش نمود

بهر سالشان آزمایش نمود

 

کسی را که دانش بیاموخت زود

ورا جاه از دیگران برفزود

 

دگر گر فزودند افزودشان

ز هر بهره ای شاد فرمودشان

 

بسی برنیامد که بسیار کس

بپرورد آن خسرو دادرس

 

چو بسیار خواندند و دانا شدند

بهر گون سخنها توانا شدند

 

شهنشاه دانای دانشپزیر

بهر کار فرمود از ایشان وزیر

 

حکیمان و فرزانگان گزین

دبیران و دانشوران مهین

 

پزشکان با دانش تیزویر

پسندیده کاران اندازه گیر

 

ستاره شماران اخترشناس

سطرلاب دانان گردون اساس

 

جوانان دانای جغرافیا

که فیزیک دانند و هم شیمیا

 

رفائیل کاران مانی نگار

که بودند بهزاد را یادگار

 

هژبران دانای دستورجنگ

که بودند در جنگ بس تیز چنگ

 

از آنان به هر شهر مأمور کرد

جهان را از اینکار معمور کرد

 

ز دانش به فرهنگیان پایه داد

در گنج بگشاد و سرمایه داد

 

دل زیردستان خود شاد کرد

بهر جا خرابی بُد آباد کرد

 

بهر خارسان ساختی شارسان

بهر شارسان کرد بیمارسان

 

بداد از کشاورز بگرفت ساو

از آن ساو بگرفت کو داشت تاو

 

دِرَمها ز سیم و زر ساده کرد

هر آن چیز بایست آماده کرد

 

پس از سیم و زر ساز لشکر نمود

ز لشکر بسی شهر و کشور گشود

 

بهر شهری از شهرها راه کرد

بهر کشوری راه کوتاه کرد

 

زمین شسته و راه ها شوسه کرد

به خاک رهش کهکشان بوسه کرد

 

که گردون گردنده و کاردان

تناسان بهر شهر گردد روان

 

پی سود با بارهای گران

بپویند آن راه سوداگران

 

در سود گردد به مردم فراز

نباشد به چیزی کسی را نیاز

 

بیفزود بس سودهای گران

جهان را ز سودای سوداگران

 

تن خویش اگر چند فرسوده کرد

جهانی ازین کوشش آسوده کرد

 

کشیدی بهر سوی پس تلگراف

بدانست راز جهان بی گزاف

 

سخن گفت و بشنفت آن پر هنر

خود از قیروان تا در باختر

 

به رمز اندرون کرد از رای ژرف

به یک حرف بس رازهای شگرف

 

بهر شهر و هر دهکده پسته کرد

بهر سوردان راز سربسته کرد

 

پس آنگه نگه کرد در پایتخت

همی خواست آبادش از فربخت 

 

همه شهر را پاک و پاکیزه کرد

ز پروین بهر گوش آویزه کرد

 

بفرمود هر سو خیابان و باغ

نمودند و هر جا فروزان چراغ

 

جهان روشن از رای روشن نمود

تن پاک را بخت جوشن نمود

 

به هر برزنی راه آهن کشید

ز پاتخت تا شهر ارمن کشید

 

تناسان بهر سوی پیمود راه

چنین ره نپیمود خورشید و ماه

 

همه کار از روی بینش نمود

همه درخور آفرینش نمود

 

چو خورشید تابنده بر سایه تافت

ز فرش فرومایه بس مایه یافت

 

چو پرداخت زین کار و کردار نغز

شهنشاه بیدار بسیار مغز

 

نگردید پیرامن جنگ و جوش

شهان را زبان پیش رایش خموش

 

چنین شصت و نه سال پاینده بود

به گیتی چو خورشید تابنده بود

 

از آن شصت و نه بود پنجاه سال

شهنشاه فیروز با فر و فال

 

ندانم ز شاهان با فرّ و هور

همالی ورا جز که بهرام گور

 

که او نیز اندر جهان شاد زیست

جهان در پناه وی آباد زیست

 

به نخجیر شیران ورا بود خوی

همه روزه در دشت نخجیر جوی

 

شبی گاه بر خوان دهقان نشست

فروتن ابا مردم زیردست

 

شبی گاه در کاخ خورشید بود

فَرَش برتر از فرّ جمشید بود

 

سفرهای ششماهه و بیش کرد

همه کار اندر خور خویش کرد

 

همی رفت بر راه آهن چو ماه

به یک روز پیمود یک ماه راه

 

به کشتی سه ره شد به روم و فرنگ

بفرمود هر جای چندی درنگ

 

شهنشاه چون خواست رفتن به روم

وزان جای رفتن به هر مرز و بوم

 

شهان یکسر او را پزیره شدند

بدان چهر و بالای خیره شدند

 

پزیره برفتند در پیش راه

ز سر برگرفتند شاهان کلاه

 

بسودند از مهر دستش بدست

بگشتند از چهر آن شاه مست

 

سفر کرد بر گرد گیتی سه بار

سکندر کجا کرد از اینگونه کار

 

بسی راند شه چون نهنگ اندر آب

نکرده چنین کار افراسیاب

 

جشن همایونی ذوالقرنین اعظم

 

چو دو قرن از شاهیش برگذشت

همه گرد گیتی به دانش بگشت

 

بیاسود و آمد سوی پایتخت

جهاندار دارای بیدار بخت

 

به مردم در عیش فرمود باز

یکی جشن فرمود کردند ساز

 

بهر شهر کردند جشنی سترگ

به فرمان آن شهریار بزرگ

 

همه شهر ایران بیاراستند

کرا اندهی بود از آن کاستند

 

به آیین ببستند بیش از دو ماه

به فیروزی جشن پنجاه شاه

 

ز بس رنگ و آزین بد از بام و در

جهان گشت چون پرّ طاوس نر

 

ز بس لاله و جام و جار بلور

نبد چشم را بینش از تاب نور

 

فروغ زمین تا بخوررشید شد

غو عیش بر چرخ ناهید شد

 

تشریف فرمایی موکب اعلیحضرت ذوالقرنین اعظم به زیارت حضرت عبدالعظیم برای ستایش پروردگار و شکرانه بزرگ و سبب شهادت

 

چنان شد که روزی شه پاک کیش

به شکرانه جشن پنجاه خویش

 

به ذی قعده و ماه اردی بهشت

که بودی سراسر جهان چون بهشت

 

ز دوران پیغمبر نامدار

شده سیصد و سیزده با هزار

 

در آدینه شد با شکوهی عظیم

سوی حضرت شاه عبدالعظیم

 

در آن پا کجا تا گذارد سپاس

 خدا را مر آن شاه یزدان شناس

 

که او را چنین بر جهان شاه کرد

سر و افسرش برتر از ماه کرد

 

بیامد شهنشاه با همرهان

که بودند یکسر ز کار آگهان

 

چو دید آن مهین مرقد پاک را

ببوسید شاه از ادب خاک را

 

ابا ویژگان آن شه هورمند

درون شد بدان قبه نورمند

 

نیایش کنان خسرو دین پناه

همی گشت بر گرد آن خوابگاه

 

همی خواست خسرو ز بهر نماز

شود بر در داور بی نیاز

 

که ناگه یکی مرد ناپاک زاد

رضا نام کرمانی بدنژاد

 

که از بیخ بدکیش و بی باک بود

نکوهیده و زشت و ناپاک بود

 

بکین شهنشاه چالاک زیست

چو مار گزاینده در خاک زیست

 

بیامد دمان تا به نزدیک شاه

به دستش یکی نامه چون دادخواه

 

شه دادگر از در داد و دین

برآهیخت دست شهی زآستین

 

مگر تا ستاید از او نامه را

دهد کام آن دیو خودکامه را

 

که ناگاه آن دیو ناپاک زاد

سوی شاه تیری ز کف برگشاد

 

رها کرد تیری ز ششلوله ای

چو غولی گریزان به بیغوله ای

 

بزد راست بر سینه شهریار

ندانم چه آمد بر آن تاجدار

 

هماندم بیفتاد و از تاب درد

برآورد شاه از جگر باد سرد

 

فروماند آن خسرو کی نژاد

تو گفتی که هرگز ز مادر نزاد

 

دریغ آن بر و برز و آن فرهی

دریغ آن بزرگی و شاهنشهی

 

دریغ آن همایون رخ نامور

دریغ آن کلاه و دریغ آن کمر

 

دریغ آن هنرمند شاه بزرگ

که برکند از بیخ چنگال گرگ

 

دریغ آن شهنشاه با داد و دین

جهاندار با نام با آفرین

 

خوشا آن شهنشاهی و تاج و تخت

خوشا روز آن خسرو نیکبخت

 

که اندر چنین بارگه جان سپرد

ز گیتی همی گوی نیکی ببرد

 

بهر دو جهان شد ورا کام نیک

هم آغاز او نیک و انجام نیک

 

شهی دادگر بود تا زنده بود

زمین از چنین شاه نازنده بود

 

چنین شاه تا جاودان زنده است

روانش به فردوس فرخنده است

 

ز من بر روان شهنشه درود

که تخمی نکو کشت و نیکو درود

 

چو آن دیو دیوانه جانگزای

برآورد شاه جهان را ز پای

 

گریزان بهرجا همی میشتافت

بهر سوی شد هیچ راهی نیافت

 

چو بسیار کوشید و ناچار شد

چو گرگی به دامی گرفتار شد

 

گرفتند و بستند دستش به پشت

بسی کوفتندش سر و تن به مشت

 

همی خواستندی ورا کشت زود

یکی گفت کز کشتن این چه سود

 

که این بدگهر بی بها ریمن است

بهر کار مانند اهریمن است

 

نه این خون شاه جهان ریخته است

یکی دیگر این را برانگیخته است

 

ببایست او را به زندان سپرد

نشاید شمرد این چنین کار خورد

 

ببستند او را کران تا کران

سراپا به زنجیرهای گران

 

که تا چون شود آشکار از نهان

برآساید از ننگ او این جهان

 

شهنشاه این کار از خود کند

مبادا که دل با کسی بد کند

 

چنین بوده تا بوده کار جهان

بیامرز ای کردگار جهان

 

آگاهی یافتن دستور بزرگ از شهادت ذوالقرنین اعظم

 

شنیدم در آن دم که افتاد شور

در آن روضه و قبه پر ز نور

 

بر شاه، دستور اعظم نبود

خردمند آگاه از این غم نبود

 

یک از ویژگان چون غمش برفزود

سوی خواجه آگاهی آورد زود

 

که شاه جهان را یکی زد به تیر

اگر زود آیی هماناست دیر

 

چو آگاهی آمد به دستور راد

خروشان و جوشان به کردار باد

 

شتابان بیامد به بالین شاه

بسی کرد بر چهر خسرو نگاه

 

رخ پاک شه چون نگه کرد و دید

که گشته است همچون گل شنبلید

 

بدانست کامد دگر گونه کار

ز کردار آن ریمن نابکار

 

همی گفت کای شاه یزدان پرست

که این پیکر تابناکت نجست

 

شهنشه ندانست گفتن جواب

بپژمرد آن روی چون آفتاب

 

چو دستور اعظم چنان دید کار

که دیده ببست از جهان شهریار

 

ز مرگ شهنشاه با کس نگفت

مرین راز جانکاه در دل نهفت

 

مبادا که بدخواه آگه شود

سر مردم از راه بی ره شود

 

ازین کار سختی شد اندر شگفت

روان را به اندیشه اندر گرفت

 

نیاورد از این راز بر لب سخن

به تندی یکی رای افکند بن

 

دل از درد آن شاه آکنده کرد

کسان را ز هر سو پراکنده کرد

 

تهی کرد آن بقعه پاک را

همی ریخت بر فرق خود خاک را

 

چو دو مشک جوشیدش از دیده اشک

فروریخت پس بر شهنشه سرشک

 

پس آنگه به چالاکی از رای نغز

هنرمند دستور بیدار مغز

 

همی برکشید از جگر آه را

بیاورد اندر بغل شاه را

 

چو جان گرانمایه در برکشید

یکی نعره سخت از جگر برکشید

 

بیاورد با ویژگان زود زود

فروزان و سوزان به کردار دود

 

چنین تا به کالسکه اندر نشست

سر شاه بگرفته با هر دو دست

 

خود و ویژگانی که همره بدند

ز مرگ شهنشاه آگه شدند

 

کسی را نشد از سپاهی خبر

در آن دم ز بیداد بیدادگر

 

سپاه از چپ و راست پویان شدند

به آهستگی سوی طهران شدند

 

همی راند تا شد به کاخ شهی

کسی را نبود از مهان آگهی

 

گرد آمدن اطباء مخصوص به پژوهش حال و نومید شدن

 

بفرمود دستور دانش پزیر

که رایش جهان را شدی دستگیر

 

پزشکان دانای درمان شناس

که بودند در بارگه بیقیاس

 

همه سوی درگه فراز آمدند

همه درد را چاره ساز آمدند

 

شدند انجمن جمله بر گرد شاه

به ژرفی نمودند در وی نگاه

 

چو باز آمدندی بجای نشست

همه دست سودند بر پشت دست

 

بجستند از بهر آن چاره راه

نمودند بیچاره درهم نگاه

 

دو دیده پر از خون و گریان همه

وز آن آتش تیز بریان همه

 

انجمن شدن بزرگان

 

شبانگه همه پیشوایان دین

بزرگان و شهزادگان گزین

 

وزیران با دانش رای زن

امیران بینای لشکر شکن

 

چه از لشکری و چه از کشوری

که بودند دانا ز دانشوری

 

به بالین آن شهریار آمدند

چو لاله به دل داغدار آمدند

 

تغسیل و تکفین پیکر مبارک

 

پس آنگه به آیین پیغمبری

سزاوار دارایی سروری

 

به فتوی و فرمان فرخ امام

که داماد شه بود و رادی همام

 

یک از پیشوایان روشنروان

بشستی تن شه به آب روان

 

دگرباره شستی تنش را به سدر

در آن پاک خرگاه و پاکیزه خدر

 

چو دانا بر آن چهره کافور ریخت

بر آن پیکر از آسمان نور ریخت

 

نبشتند در دیبه ی پر طراز

نمودند بر جان پاکش نماز

 

نهادند پاکیزه در دخمه اش

خروشان برو دوده و تخمه اش

 

سر دخمه کردند محکم به سنگ

به  کام جهان ریخت گردون شرنگ

 

سران سربسر روی کندند و موی

همه شاهگوی و همه شاهجوی

 

عریضه دستور معظم صدر اعظم به خاکپای اقدس شاهنشاهی

 

همان روز دستور اعظم که شاه

نگون گشت در خسروی بارگاه

 

ز خون ساغر دیده لبریز کرد

یکی نامه پس سوی تبریز کرد

 

سوی درگه پاک فرزند شاه

جهاندار فرزند دلبند شاه

 

که شه را خجسته ولیعهد بود

پزیرای عهد وی از مهد بود

 

یکی نامه بنمود با تلگراف

به درگاه شه بی دروغ و گزاف

 

که همواره شاه جهان زنده باد

دل بدسگالان تو کنده باد

 

تو را دادم اکنون ز درد آگهی

که تخت مهی گشت از شه تهی

 

چنین گشت و اکنون چنین است کار

چه فرمایی ای از پدر یادگار

 

دل چاکران خسته زین غم بود

بدین خستگی از تو مرهم بود

 

تویی بر همه بستگیها کلید

مهان بر تو دارند یکسر امید

 

تویی درخور تخت و دیهیم شاه

پناه جهانی و پشت سپاه

 

مهان جهان خواستار تواند

همه چاکر و جان نثار تواند

 

تو را هست ای خسرو بختیار

سر سرکشان بسته ی زینهار

 

جهان بنده در پیش رای تو است

سر چرخ در زیر پای تو است

 

سر تخت شاهیت آراسته است

فرودا که کاخ تو پیراسته است

 

ز خاک رهت دیده روشن شود

دل مرد افسرده گلشن شود

 

وزیران آگاه یکسر همه

پزیرای رایند بر در همه

 

بفرمای ای خسرو تاجدار

که چون کرد باید به دربار کار

 

رسیدن  آگاهی به پیشگاه اعلیحضرت شاهنشاه از شهادت ذی القرنین اعظم

 

بیاید چو این نامه سوگ و آه

ز دستور اعظم به درگاه شاه

 

جهاندار در کار نخجیر بود

به نخجیر با ترکش و تیر بود

 

چو نامه به دست جهانبان رسید

سرش باز کرد و بخواند و بدید

 

دگرگون شد آن چهره شاهوار

جهان پیش چشم اندرش گشت تار

 

بیفسرد و بر جای نالان بزیست

پس آنگه بر آن نامه سختی گریست

 

هماندم فرود آمد از بارگی

سپاه انجمن شد به یکباره گی

 

چنان زار بگریست آن پادشاه

که گل گشت از آن خاک نخجیرگاه

 

بر آن چهره پاک چون آفتاب

فروریخت از دیده در خوشاب

 

سپه را از او تاب پرسش نبود

همی مردم اندوه شان می فزود

 

بزرگان که بودند اندر رکاب

بخواندند زان روی چون آفتاب

 

که این نامه کآمد به نخجیرگاه

نباشد جز آگاهی از مرگ شاه

 

همه سر بسر جامه کردند چاک

به سر برفشاندند یکباره خاک

 

از آن لشکر کشن برخاست غو

به شهر اندر آمد شهنشاه نو

 

پاسخ نامه همایون به جناب اشرف صدر اعظم

 

بفرمود پس پاسخی شاهوار

به دستور اعظم شه نامدار

 

که ای راد دستور صدر بزرگ

که ستوار هستی ز شاه سترگ

 

ز سوگ شهنشه روانمان بسوخت

به جانمان بزرگ آتشی برفروخت

 

پدرم آن جهاندار شاه بلند

که بدخواه از وی ندیدی گزند

 

ز بس دادگر بود با زیردست

روانش ز بیداد بدخواه خست

 

بدان فرّ و فرهنگ و آئین و داد

شهنشاه گیتی ندارد به یاد

 

بسوزیم از کار بیدادگر

که سوزد روان ورا دادگر

 

درین کار اندوه را نیست سود

قضا بر شهنشه چنین رفته بود

 

ز کار قضا جز رضا چاره نیست

برین شاه جاوید باید گریست

 

خوشا روز آن خسرو نیکبخت

که نیکو ز گیتی برون برد رخت

 

شهادت ورا بهره ای ایزدی است

بدندیش را در دو گیتی بدیست

 

هم اکنون ز ما صدر اعظم تویی

نگه دار دلها درین غم تویی

 

نگهدار بهر من آن تاج و گاه

سپردم تو را نیز کار سپاه

 

به درگاه هر روزه از بهر کار

بدرگه نشین با وزیران بار

 

نباید که گردد دل آزرده کس

که ماییم امروز فریادرس

 

سوگواری بر ذوالقرنین اعظم

 

شهنشه به تبریز یک مه بزیست 

بسی بر شهنشاه ایران گریست

 

همی از مژه خون ببارید شاه

چو باران که بارد به آزار ماه

 

چنان زار بگریست آن شهریار

که آوازه رفت در هر دیار

 

چو این غم به ایران پراکنده گشت

دل مردم از درد آکنده گشت

 

جهان شد پر از ناله و درد و آه

بپوشید هر کس کبود و سیاه

 

شدند انجمن پیشوایان دین

فقیهان و دانشوران مهین

 

بهر تکیه و جامع و مدرسه

پی سوگواری بدین هندسه

 

ببودند یک هفته قرآن بدست

به آمرزش شاه یزدان پرست

 

امیران سراسر به ماتم شدند

دلیران دل افسرده زین غم شدند

 

سیه شد ز ماتم درفشان درفش

رخ نامداران کبود و بنفش

 

علمهای ماتم بهر سو روان

نوان از پس پرده ها بانوان

 

ز بازارگانان و پیشه وران

ز گوهر فروشان و سوداگران

 

همه دسته دسته گروها گروه

بهر رسته ای با هزاران شکوه

 

همه دست بر سینه و بر زدند

شخودند رخ را و بر سر زدند

 

بکردند جامه به تن ریز ریز

نمودند هر جا به پا رستخیز

 

ز ماتم بهر برزنی شور بود

چهل روز چون روز عاشور بود

 

نامه پادشاهان جهان به شاهنشاه گیتی ستان در تعزیت و تهنیت

 

بسی نامه ها از در درد مهر

خروشان و جوشان ز کار سپهر

 

نمودند شاهان روی زمین

به نزد شهنشاه با آفرین

 

که سوزد درین سوگ ما را جگر

چه ما را بُد آن شه بجای پدر

 

به فرّ تو آن پادشه زنده است

روانش به فردوس فرخنده است

 

همایون بود بر تو تخت مهی

کلاه کیانی و تاج شهی

 

نگردیم یکدم ز پیمان تو

جهان باد یکسر به فرمان تو

 

تشریف فرمایی مرکب اعلی از تبریز به دار الخلافه

 

چو پرداخت از سوگ شه شاه نو

سپه را سر ماه شد پیشرو

 

ز تبریز یک روزه بیرون کشید

به فرّ فریدون شه و جمشید

 

به پیمود هر روز شه منزلی

بفرمود پس جای در هر دلی

 

بهر شهر و هر ده ببخشید چیز

اگر گنج زر بود بخشید نیز

 

پزیره بیامدش در پیش راه

مهان و بزرگان ایران سپاه

 

همه دل فکار و همه سوگوار

همه شاه خواه و همه بانثار

 

دو چشم جهاندار چون جوی شد

مهان را شه از مهر دلجوی شد

 

بپرسید و مر هر یکی را شناخت

بفرمایش خسروانی نواخت

 

چنین تا بیامد سوی پایتخت

شهنشاه فیروز بیدار بخت

 

بر تخت نشستن اعلیحضرت شاهنشاه ارواحنا فداه

 

سر سال فرخنده و ماه نو

برآمد به تخت پدر شاه نو

 

مظفر شهنشاه فیروز بخت

به شاهی چو بنشست بر روی تخت

 

جهان را به داد و دهش مژده داد

دل مردمان کرد از آن مژده شاد

 

بفرمود فرمایشی شاهوار

جهان را به جان کرد امیدوار

 

نخست آنکه دارم ز یردان سپاس

که کرد او مرا شاه یزدان شناس

 

چنان چون که یزدان مرا داد داد

کنون داد مردم بخواهیم داد

 

نگیرم به مرد گنه بر شتاب

گذشت ار بباید ببخشم چو آب

 

بسازیم از گنج ساز سپاه

نماییم سامان دشمن تباه

 

سر سال اجری لشکر دهیم

ابر داد آئین کشور نهیم

 

نداریم زر از سپاهی دریغ

بگیریم کشور به نیروی تیغ

 

پس آنگاه بدخواه را بیم داد

ورا بیم شمشیر و دژخیم داد

 

بفرمود ما را ره ایزدی است

نکو را نکویی و بد را بدی است

 

هر آنکس که بدکیش و بیره بود

بداندیش و با رای کوته بود

 

نفرمایم او را به درگاه کار

اگر بار جوید برانم ز بار

 

کسی کو بود مرد زرق و دروغ

روانش نگیرد بر ما فروغ

 

گر از راستی سر بپیچد چو مار

برآریم از روزگارش دمار

 

کسی کو نمک ناشناسی کند

خورد وانگهی ناسپاسی کند

 

دگر ره نیابد به درگاه ما

چنین است در خسروی راه ما

 

کسی کو گریزان شود روز جنگ

نیندیشد از روز ناموس و ننگ

 

به میدان میانش ببرم به تیغ

به پیش سپه زین گنه بی دریغ

 

بیابیم اگر در جهان ره زنی

بهر کوه و هر شهر و هر برزنی

 

به فرمان یزدان ببرم سرش

ز خاری به خاک افکنم پیکرش

 

رهی جز ره داد و دین نسپریم

ز بیداد بیدادگر نگذریم

 

نوازش نماییم درویش را

بسوزیم جان بداندیش را

 

جهان را فزاییم آرامشی

که گیرد ز آرامی آرایشی

 

هر آن چیز باید به دست آوریم

به دشمن همی بر شکست آوریم

 

ستانیم از جای خرم خراج

فزاییم سوداگری را رواج

 

ز ما سود کس را نباشد زیان

بود گرم بازار بازارگان

 

همه کار کشور به سامان کنیم

 ز نیرو دل دشمنان بشکنیم

 

زر از کان براریم و از خاک آب

نمانیم جایی به ایران خراب

 

بهر رود و هر جو همی پل زنیم

پلی سخت بر رود آمل زنیم

 

در اهواز بندیم سدی گران

که آباد گردد کران تا کران

 

که زین پیش اهواز آباد بود

در آن چیزهای خداداد بود

 

ز ویرانی او شد ایران خراب

اگر آب یابد نماند سراب

 

دگر سدّ ببندیم بر هیرمند

که گردد از او سیستان بهره مند

 

به یک روز سرتاسر نیمروز

شود خرم از رای گیتی فروز

 

که آن مرز شایسته و درخور است

ز بایست گیتی بدوی اندرست

 

دگر نیز نهری ببایست زود

به قزوین کشید از بر شاهرود

 

که خرم از آن خاک تیره شود

ز آبادیش چشم خیره شود

 

فراوانی شهر طهران ازوست

هم آبادی خاک ایران ازوست

 

به ایران همه راه آهن کشیم

بهر کوچه و راه و برزن کشیم

 

که مردم تناسان و ایمن شوند

به یک روز تا شهر ارمن شوند

 

هر آن مرز را که رهی آهنی است

تناسانی و بهره و ایمنی است

 

ره زندگانی نه راهی است ساز

بدین ره شود زندگانی دراز

 

برآرم ز هر پیشه ای کارگاه

چنان چون که ایزد مرا بارگاه

 

بخواهیم از پیشه ور بیشه را

بدین ره گماریم اندیشه را

 

بهر شهرسازیم بس کارسان

که آسان شود کار هر شارسان

 

به پایان رسانیم بافنده گی

چنان چون بود درخور زنده گی

 

براریم از سنگ جام بلور

که خورشید بگریزد از تاب نور

 

بسازیم بس جام رنگین ز سنگ

که زایران برندش به روم و فرنگ 

 

همه مردمان را شماره کنیم

ببایست هر یک نظاره کنیم

 

که زن چند و کودک چه و مرد چند

نمانند در کار گیتی نژند

 

بکاریم هرچان براید ز خاک 

بسنجیم و ریزیم اندر مغاک

 

که باشد همه خوردنیها بساز

به سختی نباشد کسی را نیاز

 

گر افزون ز بایست چیزی بود

که درخورد سود و پشیزی بود

 

فروشند و زین مرز بیرون برند

که بهره بدان ارز افزون برند

 

ز بیگانه بسیار گیریم باج

که کالای آنان نیابد رواج

 

ز کالای شیراز و اهواز نیز

ز توزی و خوزی و بسیار چیز

 

بپوشیم و پاشیم بر وی درم

که مردم نباشند از ما دژم

 

بسنجیم انداز هر سنگ را

به پایان رسانیم این هنگ را

 

که گیتی برآساید از بیش و کم

نمانند ازین کار مردم دژم

 

نمانیم کاری ز خورد و بزرگ

که بیهوده ماند به چنگال گرگ

 

جهان آفرین کو جهان آفرید

بدارد جهان را ز بیم و امید

 

جهاندار را فره ایزدی است

هنرمندی و رادی و بخردی است

 

بنامیزد این خسرو کی نژاد

که زین مژده ها جان ما کرد شاد

 

جهان را چنین شهریاری خوش است

که رایش همه فرخ و دلکش است

 

زمین خرم از رای میمون اوست

جهان خوش ز فرّ همایون اوست

 

سر بخت او سبز و برنا بود

بهر کار نیکی توانا بود

 

کلاه وی از آسمان برتر است

که بر اوج شاهی بلند اختر است

 

جهان آفرین در جهان یار اوست

نگهدار گیتی نگهدار اوست

 

نه پیمان شاهش به گردن بود

وگر هست زان چارده تن بود

 

ره چارده دارد آن پر خرد

به جز راه آن چارده نسپرد

 

همه نیکوییها به نام وی است

همه کار گیتی به کام وی است

 

خدایش ز بدها نگهدار باد

تن بدسگالانش بر دار باد

 

ستایش به دستور اعظم سزاست

که شه را سوی نیکویی رهنماست

 

تو دیدی که رایش به ایران چه کرد

به مرگ شهنشاه آزاده مرد

 

جهان را به نرمی نگهدار شد

نماند او که بدخواه بیدار شد

 

به آیین چنان کارها داشت راست

که چل روز بانک از تبیره نخاست

 

شهنشه ز دستور دانش پژوه

برافزود ایران زمین را شکوه

 

اگر کاری از رای دستور اوست

به دستوری و فرّه و هور اوست

 

که هر چیز فرماید او آن کند

همه کارها را به فرمان کند

 

وزیران دانای آموزگار

که با نام بودند در روزگار

 

چون خواندیم و دیدیم بسیار نیست

اگر هست برتر ازین چار نیست

 

نخستین ارسطوی فرزانه بود

که اسکندر از وی جهان را گشود

 

دویم آن گرانمایه فرخ وزیر

که زو زنده شد نام شاه اردشیر

 

سیم راد فرزانه بوذرجمهر

که زو نام نوشیروان شد به مهر

 

چهارم مهین خواجه روزگار

وزیر ملکشاه آموزگار

 

کنون این جوانبخت با رای پیر

که صدر بزرگ است و فرخ وزیر

 

 ز بس شاهخواه است و دانشور است

از آن چار دستور والاتر است

 

چنین دانم اکنون که زین پر خرد

شهنشاه ما زان شهان بگذرد

 

شهی را که فرزانه باشد وزیر

سر چرخ گردنده آرد به زیر

 

چو دستور دانا و بینا بود

شهنشاه راد و توانا بود

 

شهان را به نیروی او تاب نیست

بدان را به چشم اندرون خواب نیست

 

بسی این خردمند دستور راد

بزرگ است و دانا دل و اوستاد

 

دل شاه از او شاد و خرم بود

جهان تا بود صدر اعظم بود

 

توفیق یافتن بنظم این نامه بنام همایون

 

مرا چامه گویی نبود است کار

که کار ستایشگری بود خار

 

برآوردم ایزد به یکدانه گی

مرا بهره فرمود فرزانه گی

 

چو گیتی مرا گشت آموزگار

پزشکی مرا بهره آمد ز کار

 

شده هیجده سال که ایدرم

بفرمان شه بر پزشکان سرم

 

نبودم من اندر سخن چامه گوی

بنام شهنشه شدم نامه گوی

 

مرا در سخن بخت دمساز شد

زبانم به مدح شهان باز شد

 

چو کودک زبانم سخنگوی کرد

ثناگوی شاه جهانجوی کرد

 

تو گویی مرا بخت شد چون مسیح

که کرد او زبانم به یکدم فصیح

 

چو کودک به یک روز گویا شدم

به راه سخن تند پویا شدم

 

بیاراستم شاه را چامه ای

به نام شهنشاه شهنامه ای

 

بگفتم من آن نامه در پیشگاه

فرستادم آنگه به درگاه شاه

 

شهنشه بخواند گر این نامه را

بخواند پس آنگاه شهنامه را

 

به پاکی شعرم گواهی دهد

مر ابر سخن پادشاهی دهد

 

رهی زاده عندلیب و صبا است

که زایشان بهر گلستانی نواست

 

وگر عم من هست محمود راد

ز شه بر سخن شاه بوداست شاد 

 

خجسته مرا هست فرخ پدر

ندیم شهنشاه پیروزگر

 

همه بر سخن شاه و دانا بدند

به مدح نیاکانت گویا بدند

 

ببالد به مدح تو این مشت خاک

ز شه بر سخن شاه باشد چه باک

 

چنان چون که تو شاه نیک اختری

بداد از نیاکان خود برتری

 

ز باب و نیا نیز کمتر نیم

به فرّ تو فردوسی ثانیم

 

اگر شاه محمود زنده بدی

بر تختت ای شاه بنده بدی

 

گر امروز فردوسی پاکدین

شود زنده بر من کند آفرین

 

که زاین نامه آن پر هنر زنده شد

ز نام شهنشاه فرخنده شد

 

مرا گر پژوهش کند جود تو

به گردون شود نام محمود تو

 

سخن جز به نام تو راندن بدیست

جز این هر چه گویم ز نابخردی است

 

اگر شاه گیتی بخواند مرا

به درگاه خود برنشاند مرا

 

دهد مر مرا از پی نام خویش

همه روزه کام خوش از کام خویش

 

بیابم ز رای سخن سنج شاه

به پاداش سیم و زر از گنج شاه

 

دهد شاهم از مهر آسایشی

فزاید به هر روزم افزایشی

 

چو ماهک مرا همزبانی دهد

زنام آوران میزبانی دهد

 

ببخشد مرا همدمی چون ایاز

بسازد مرا از جهان بی نیاز

 

به نام شهنشه پس از سال سی

بگویم یکی نامه ی پارسی

 

که فردوسی آن اوستاد سخن

ثناخوان محمود شاه کهن

 

اگر زنده گردد ستایش کند

خدا را بر و بر نیایش کند

 

بخواهم هم از دادگر کردگار

که گر زنده مانم در این روزگار

 

چو از بند گیتی بیابم رها

برآرد شهم از دم اژدها

 

بگویم یکی نامه اندر سه سال

به نام شهنشاه فیروز فال

 

که شهنامه اندر جهان نو شود

سر نامه بر نام خسرو شود

 

جهان پاک پر مشک اذفر کنم

پر از نام شاه مظفر کنم

 

مظفر شهنشاه با داد و دین

که هست او خداوند روی زمین

 

شهنشاهیش در جهان از خداست

جهان را کند نو که نو کدخداست

 

همه کارها از در دین کند

جهانداری از روی آیین کند

 

بماناد شه زنده تا جاودان

که از داد او زنده شد این جهان

 

بماناد بر تخت فیروز بخت

بنازد بر او تاج و دیهیم و تخت

 

در حق تربیت ملوک و ستایش سخن در مدیح شاهنشاه

 

هنرمند فردوسی پاکدین

گر آراست شهنامه را اینچنین

 

به فرمان محمود والاتبار

وزو ماند اندر جهان یادگار

 

به امید پاداشن و گنج بود

وگرنه کجا او سخن سنج بود

 

به میزان داد ار بسنجد کسی

ز کردار شاهان نرنجد کسی

 

که شاهان همه سایه داورند

ستایش بهر کار اندر خورند

 

ستایش ز هر بنده شه را سزاست

که بر جان ما از خدا پادشاست

 

مرا مدح شاه جهان رنج نیست

به امید پاداشن و گنج نیست

 

ز نام جهاندار دارم امید

که این نامه گردد غمم را کلید

 

به نزد شهنشه پسنده شود

روان سخنگوی زنده شود

 

همانا شهنشاه آموزگار

چو خواند مر این نامه شاهوار

 

ز رای کیانی و طبع بلند

بدارد مرا در سخن ارجمند

 

سزایی که محمود او را نداد

دهد مر مرا شاه از روی داد

 

بهر بیتم بدره ی زر دهد

نوازش بهر شهر و کشور دهد

 

به جان و دل او را ستایشگرم

خدا را بر او بر نیایشگرم

 

مرا نام شاه جهان زنده کرد

روانم در آن بارگه بنده کرد

 

به فرمان چون آهنگ چامه کنم

به نامش دو صد شاهنامه کنم

 

چو این نامه ماند ز شر یادگار

به از گنج آباد سیصد هزار

 

همه چیز گردد کهن جز سخن

سخن در زمانه نگردد کهن

 

ز نام آورانی که فرخنده اند

به نام از سخن در جهان زنده اند

 

سخن می نماید ز دل داستان

سخن داده آگاهی از باستان

 

سخن مایه آفرینش بود

سخن فره مرد بینش بود

 

سخن سوی ما از خدای آمده است

سخن مرد را رهنمای آمده است

 

سخن آدمی را چنین مایه داد

سخن دانشی مرد را پایه داد

 

سخن شد فروزنده تاج و گاه

سخن هست زیبنده نام شاه

 

نموده یکی یادگار از سخن

به نام شهنشه بهر انجمن

 

روان چون مرا خامه بر چامه شد

به نام مظفر شه این نامه شد

 

به نام مظفر شه آمد تمام

که از مشک اذفر پزیر و ختام

 

جهان تا بود روشن از مهر و ماه

بود روشن این نامه از نام شاه

 


NuRv11549648451.PNG

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

سنّت تفسیری برجای‌مانده از معتزله در تفاسیر شیعی و سنّی

سلیمان علی مراد

این پژوهش دو نمونه‌ای را بررسی خواهد کرد که اثبات می‌کند سنّت تفسیری معتزلی در سنت‌های عمدۀ تفسیری ا

بحرالغرائب حلیمی و دستنویسی نفیس از آن در ایران

یوسف بیگ باباپور

فرهنگِ فارسی به ترکیِ بحرالغرائب، اثر حلیمی، دانشمند سده نهم و دهم هجری در عثمانی، در یک مقدّمه و یک

منابع مشابه بیشتر ...

تمدن اسلامی تمدنی کتاب محور: یادی از مرحوم محمد رمضانی صاحب انتشارات کلاله خاور

رسول جعفریان

سخنرانی کوتاهی است که در مراسم یادمان مرحوم محمد رمضان صاحب انتشارات کلاله خاور، در عصر روز دوشنبه 2

شرح حال خودنوشتی شگفت: احوال ایران در نیمه اول قرن سیزدهم

رسول جعفریان

ملاعلی آرانی، از علمای نیمه اول قرن سیزدهم هجری، شرح حال خود نوشتش را از طفولیت تا زمان تألیف این رس