۲۵۸۴
۰
۱۳۹۴/۰۲/۰۲

یکی از راههای تعطیل علم و ذهن در تمدن اسلامی

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

بحثی است در ادامه مباحثی که در باره مفهوم علم در تمدن اسلامی داشته ام. این هم درس گفتاری است که روز دوشنبه گذشته در کلاس درس فرهنگ و تمدن اسلامی داشتم. این بحث در باره طرح «علوم خفیه» در تمدن اسلامی، و ایجاد یک توقف گاه دیگر برای حرکت علمی در تمدن ما به بهانه سرّ بودن این علوم و دور از دسترس نشان دادن آنهاست.

در باره ماهیت علم از هر زاویه، مطالب فراوانی گفته و نوشته شده است، تقسیم علوم، تعریف علم، سنخ شناسی وجودی آن، و بسیاری از مسائل دیگری که از دیرباز در حوزه مفهوم علم وجود داشته، مورد بحث و بررسی قرار گرفته است.

در یکی از این تقسیم بندی ها، علوم بر دو دسته علوم خفیّه و علوم جلیّه تقسیم شده اند. علوم جلیه، در این تعریف، آنهایی هستند که برای همه آشکارند و چنین نیست که سرّ و رمزی در پشت سر آنها نهفته باشد. این آشکار بودن چنین ایجاب می کند که معارف مربوط به آن برای همه قابل دسترسی است و حصول آنها شرط خاصی ندارد. در مقابل، علوم خفیه یا اسرار، آنهایی هستند که به نوعی سر مگو هستند، رمز ورود دارند و چنان نیست که هر کسی بتواند به آنها دسترسی داشته باشد.

آنچه تاکنون در رساله ها و کتابهای حرفه‌ای، در باره تقسیم علوم گفته شده، به ویژه آنچه مربوط به پیش از قرن پنجم است، به طور اساسی در باره همان علوم قابل دسترسی برای همه است. علوم الهی و فلسفی، علوم طبیعی و ریاضی و علوم دیگری مانند تاریخ و ادبیات و غیر از اینها، شرطی از نظر دسترسی ندارد.

به نظر می رسد از یک دوره زمانی خاص، بحث از علوم خفیه مطرح شده که لازم است در باره کیفیت پدید آمدن آن جستجوی دقیقی صورت گیرد. بویژه این پرسش که آیا در میان اقوام دیگر نیز چنین تقسیمی وجود داشته است یا خیر؟ برای مثال، آنچه در باره سحر گفته می شود، جزو علوم خفیه است و راه وصول به آن نیازمند دانستن رمز و رموزی است که باید آنها را فرا گرفت. در باره طلسمات نیز که مرحله از علوم سحر است، همین نکته وجود دارد که از چه روزگاری به عنوان علوم خفیه بوده است و چگونه این مجموعه وارد تمدن اسلامی شده و از چه دوره ای در مدار علم و دانش قرار گرفته است.

دینی جلوه دادن علوم خفیه و اسرار با چه هدف؟

پس از ورود این معارف که خفی و سر هستند، نوعی ترکیب میان آنها و مسائل دینی پدید آمده است. به عبارت دیگر، مُهر دینی بر برخی از این علوم خورده و در این سوی هم، شماری از معارف دینی، به تدریج، به عنوان علوم سر و اسرار تعریف شده اند، با این تعریف و توصیه که برای هر کسی قابل دسترسی نیست و چنین نیست که هر کسی از آنها سر دربیاورد.

جالب است که برای قدسی کردن این علوم، یا نشان دادن اهمیت و درستی آنها، بخشی از آنها به اهل بیت (ع) متصل شده است. به نظر می رسد هدف از این کار این بوده است تا این تصور ایجاد شود که اهل بیت، از طریق ارتباطی که با رسول (ص)‌ داشته اند یا ارتباطی که احیانا به صورتی خاص در اختیار آنان گذاشته، مطالبی از علوم تجربی می دانسته اند که دیگران نمی دانند. بحث ما بر سر این نیست که می دانستند یا نه، بحث بر سر این است که منابع طلسمات و علوم خفیه، مدعی این اتصال و ارتباط هستند و بدون این که آنچه اینان ادعا می کنند از آن بزرگواران صادر شده باشد، آنها با ادعای اتصال فرقه و خرقه خود با آنها، سعی می کنند قدسیت و خفیه بودن آنها را نشان داده و جایگاه خود را استوار کنند.

به عبارت دیگر، پس از این ادعاها، ممکن بود این اشکال پدید آید که این علوم در روزگار اول، چگونه پدید آمده و چرا در اختیار افراد خاصی گذاشته شده است؟ اینها را چه کسی به شما یاد داده است؟ طبعا وقتی همه این قبیل علوم و اسرار به امام علی (ع) منسوب شود، این مشکل و اشکال تا حدودی مرتفع خواهد شد. تصور می کنم یک دلیل آن که صوفیان تا این اندازه مُصر هستند تا همه معارف و علوم خود را که بسیاری هم بافتنی است به اهل بیت (ع) منتسب کنند، همین است، در حالی که می توانیم این معارف حتی در کتب حدیثی شیعه نیامده است.

بماند که غالیان شیعی هم روزگاری همه اش بر این علوم اسرار اصرار داشتند و برای این که دیگران سر از کار آنان درنیاوردند و تصور کنند که ائمه، آن علوم را فقط در اختیار ابوالخطاب و مغیرة بن سعید و دیگران گذاشته اند، بحث این قبیل علوم را مطرح می کردند.

در واقع، زمینه های بروز علوم خفیه در هر حوزه، از نظر اجتماعی نهایت اهمیت را دارد. به این معنا که کسانی با گفتن این مطالب، می توانستند خود را جزو خواص برشمرده و دانسته های خود را با تکیه بر این که اینها اسرار است، به عنوان علوم درست و صحیح و ریشه گرفته در اصل عرضه کنند در حالی که مخاطبان باور دارند که امکان دسترسی به آنها ازغیر این طریق وجود ندارد.

در اینجا معارف دینی که از طریق وحی و غیب عرضه می شود، یا اطلاعاتی که در قرآن در باره نادیده ها ارائه شده، با آنچه از علوم دیگر که نه از سنخ وحی، بلکه بدون آن که منشأ آنها روشن باشد، به عنوان غرایب و عالم اسرار و خفیات نقل می شود، به طور مساوی از «اسرار» شمرده شده و بدین ترتیب زمینه مشروعیت برای اسرار در حد وسیع فراهم می شود. به عبارت دیگر، از آنجا که در حوزه معارف دینی، معارف غیبی خاصی هست، این گروه با وانمود کردن آن که معارف آنها نیز به نوعی وصل به آن معارف است، سعی می کنند دایره اسرار را در علوم دیگر هم توسعه داده و یک حوزه دانشی سرّ بزرگ را فراهم آورند.

تصوف چه نقشی در بردن علوم در پرده داشت؟

جدای از علومی مانند طلسمات و سحر و یا آنچه که به اینها وصل می شود، مانند کیمیا و رشته های مشابه، در تصوف و عرفان نیز حوزه وسیعی از مفاهیم هست که به همین حوزه اسرار مربوط شده و چنین اظهار می شود که اینها معارفی است که مصداق علوم یا اشارات خفیه است و تنها در اختیار گروهی خاصی قرار می گیرد. گسترش تصوف آن هم بر این پایه که پایه تهذیب نفس را برای کشف حقایق ناپیدا در درک علم به میانمی کشد، سبب توسعه این اندیشه در دنیای اسلام شد و همزمان با تضعیف علوم طبیعی جدی در قرن های ششم و هفتم به بعد، اسرار گویی دامن این علوم را هم گرفت و ادعاهایی در این که در این حوزه ها هم اسرار مگو فراوان است و دایره «کلّه سر» وسیع تر از این حرفهاست، مطرح شد.

ابن عربی و اقدام او در بستن تمامی دروازه های علم با گسترده کردن حوزه خفیه جات

این مطالب در متون صوفیه بسیار فراوان است، اما برای یک سنجش ساده، مناسب است جستجویی در فتوحات مکیه ابن عربی (م 638) به عنوان یک متن کلاسیک در حوزه عرفان نظری داشته باشیم ببینم تا چه اندازه بحث از علوم خفیه در تصوف جدید (مقصود تصوف پس از قرن هفتم است) توسعه یافته است.

در اینجا، موضوع علم عرفان، تمام ارکان هستی است،  هم از نظر مقدمات و هم در نتایج، دایره کار، به تمام عالم ناسوت و لاهوت کشیده می شود و از هر ابزاری برای اثبات قضایای ادعایی استفاده شده و در آن سوی، همه عالم زیر سلطه این علم می رود. در آغاز این کتاب، از «معرفت مسائلی یاد می شود که دانستن آنها، اختصاصی اهل حق» است و اینها هفت علم هستند: « مدار العلم الذي يختص به أهل اللَّه تعالى على سبع مسائل، من عرفها لم يعتص عليه شي‏ء من علم الحقائق و هي معرفة أسماء اللَّه تعالى و معرفة التجليات و معرفة خطاب‏ الحق‏ عباده بلسان الشرع و معرفة كمال الوجود و نقصه و معرفة الإنسان من جهة حقائقه و معرفة الكشف الخيالي و معرفة العلل و الأدوية» (فتوحات: 1/34 «بیروت، دارصادر»). اینجا موضوعات خاص بیان شده و همان طور که اشاره شد به تدریج دایره این اسرار توسعه می یابد.

از سوی دیگر تقسیم علوم به «علم وهب» و «علم کسب» یکی از ابزارها و وسائل ورود به این عرصه یعنی بردن بخشی از علوم زیر پرده خفیه است. برخی از علوم، اکتسابی هستند و طبعا قابل دسترس و جزو علوم جلیه اند، اما برخی علومی هستند که خداوند به افراد می بخشد. اینها همان ها هستند یا دست کم بخشی از آنها، همان است که به عنوان علوم خفیه شناخته می شود. طبیعی است که عرفان، موضوعات دینی را پیگیری می کند، این ها مسائل و معارفی است که از طرف رسول (ص) عرضه شده، و به قول ابن عربی که یک سنی است، اینها توسط صحابه حفظ شده، و سپس نسل بعدی از صوفیه هستند که آنها را حفظ کردند حسن بصری و فضیل عیاض و ذالنون مصری و جنید و تستری و نسل های بدی که تلاش قابل ملاحظه در «حفظ الحال النبوی و العلم اللدنی و السر اللهی»‌ دارند. (فصوص الحکم، 1/151).

در مرحله بعد وقتی در باره رسول (ص) سخن می گوید، بلافاصله پس از آن سراغ علم کیمیا می رود و آن را نخستین علم با ارزش می داند: «و أول سرّ أطلع عليه الدهر الأول الذي عنه تكوّنت الدهور و أول فعل أعطى فعل ما تقتضيه روحانية السماء السابعة سماء كيوان، فكان يصير الحديد فضة بالتدبير و الصنعة، و يصير الحديد ذهبا بالخاصية، و هو سرّ عجيب و لم يطلب على هذا رغبة في المال و لكن رغبة في حسن المال، ليقف من ذلك على رتبة الكمال، و أنه مكتسب في التكوين فإن المرتبة الأولى من عقد الأبخرة المعدنية بالحركات الفلكية و الحرارة الطبيعية زئبقا و كبريتا و كل متكون في المعدن فإنه يطلب الغاية الذي هو الكمال و هو الذهب...». (1/ 152). اولین سری که دهر نخستین دریافت، سری که دهر از آن ساخته شد، و اولین فعلی که از آن فعلی درآمد که روحانیت آسمان هفتم اقتضای آن را داشت، این بود که با تدبیر و صنعت آهن را تبدیل به نقره کند و آهن را با خاصیت، تبدیل به طلا کند، و این سر عجیبی بود، ...... دنبالش بحث جیوه و کبریت و دیگر ابزار کیمیاست که هیچ وقت از آن چیزی درنیامد اما در این فلسفه عرفانی برای عالم، نخستین علم با ارزش است.

تعریف فلسفی انسان با طبیعیات یونانی به نام عرفان الهی

سپس بحث به «انسان» می رسد، و وجود طبیعی او که دقیقا مبتنی بر طب و طبیعیات قدیم است. این عالم صغیر است و یک عالم کبیر هم هست که آن هم باز بر اساس همان طبیعیات قدیم است. اما بین اینها، یک روابط سری و تشابه ها هست که در هاله ای از روح و نور پیچیده شده است. اما انسان: «فإن الإنسان لما خلقه الله و هو آدم أصل هذه النشأة الإنسانية و الصورة الجسمية الطبيعية العنصرية ركب جسده من حار و بارد و رطب و يابس بل من بارد يابس و بارد رطب و حار رطب و حار يابس و هي الأخلاط الأربعة السوداء و البلغم و الدم و الصفراء» و درست در عالم الکبیر هم همین طور است: «كما هي في جسم العالم الكبير النار و الهواء و الماء و التراب» (152). می بینیم که بحث فقط تشبیه نیست، بلکه همان فیزیک، اساس یک تحلیل فلسفی برای انسان است در حالی که اینها در چارچوب فلسفه طبیعی یونانی معنا داشت و دین اسلام راجع به آنها هیچ نظری نداد و در حال حاضر نیست که مفهوم عنصر در فیزیک جدید بکلی متفاوت است.

بخش دیگری از این تصویر، که پر از سر و رمز و راز است، علم الفلک است که آن هم در مرحله بعد از کیمیا به آن توجه داده می شود و جای مهمی در تفکر پیچیده ابن عربی دارد. اساس آن روی بخشی از علوم فلکی قدیم است که افلاک را صاحب شعور می داند و برای آن نقش محوری در اتفاقات روی زمین قائل است. انسان عالم صغیر و افلاک عالم کبیر. اما این فقط یک جزء کوچک است و سراسر فتوحات پر از فلکیاتی است که اساس آن نجوم بی پایه قدیم و حتی بخش های داستانی آن است.

اینجا یک «امام»‌ هست (شاید عقل فعال) که معرفت کاملی به این وضعیت دارد: «فكان هذا الإمام من أعلم الناس بهذا النش‏ء الطبيعي و ما للعالم العلوي فيه من الآثار المودعة في أنوار الكواكب و سباحتها»، یعنی این نشأه طبیعی و عالم علوی و آنچه از آثار ودیعه در انوار کواکب و سیاحت آنها در آسمانها نهاده شده آگاه است.

این امام یک «تلمیذ» دارد که این معرفت ذاتی به او سپرده شده است در حالی که این علوم از دیگر اصحابش پنهان داشته می شود: « كان هذا الإمام له تلميذ كبير في المعرفة الذاتية و علم القوة و كان يتلطف بأصحابه في التنبيه عليه و يستر عن عامة أصحابه ذلك خوفا عليه منهم» چون از آنها می ترسد.

حال این امام، هفت نفر از اصحابش را برگزیده (اینها هفت پیغمبر هستند) و این علوم را در اختیار ایشان می گذارد: «و هذا الإمام هو الذي أعلم أصحابه أن ثم رجالا سبعة يقال لهم الأبدال يحفظ الله بهم الأقاليم السبعة لكل بدل إقليم و إليهم تنظر روحانيات السموات السبع و لكل شخص منهم قوة من روحانيات الأنبياء الكائنين في هذه السموات (155).

وصل کردن انبیاء با روزهای هفته و اقالیم سبعه برای تولید علوم خفیه

این هفت نفر، هفت تن ابدال هستند که خداوند به هر یک از ین ابدال، یک اقلیم از اقالیم سبعه را نگاه می دارند. هر روز هفته هم متعلق به یکی از این اقالیم است و هر کدام ویژگی مخصوصی دارد و همه اینها همزمان با استفاده از اصطلاحات نجوم و طبیعیات قدیم، در کنار مفاهیم خود ساخته یا سابقه دار عرفانی بیان می شود.

مثلا برای اقلیم سوم که مربوط به روز سه شنبه است چنین آمده است: «و كل أمر علمي يكون في يوم الثلاثاء فمن روحانية هارون ع و كل أثر علوي في عنصر النار و الهواء فمن روحانية الأحمر و كل أثر سفلي في ركن الماء و التراب فمن حركة الفلك الخامس و لهذا  البدل من الأقاليم الإقليم الثالث فما يعطيه من العلوم في هذا اليوم و في ساعاته من الأيام علم تدبير الملك و سياسته و علم الحمية و الحماية و ترتيب الجيوش و القتال و مكايد الحروب و علم القرابين و ذبح الحيوان و علم أسرار أيام النحر و سريانه في سائر البقاع و علم الهدى و الضلال و تميز الشبهة من الدليل». این عبارات منطبق با احکام نجوم است، اما پای یکی از ابدال که هفت پیامبر مورد تعریف اوست، یعنی هارون، به آن روز و مسائل اختصاصی آن باز شده است. (155).

ادامه این بحث، برای بحث فعلی ما، چندان لزومی ندارد، مهم آن است که این اساسی که گذاشته می شود، علوم کلی عالم، همه و همه اسراری است که در انحصار افراد خاصی است که از انبیاء‌ آغاز شده و به افرادی دیگر می رسد که در تفکر صوفیانه، همان اولیاء هستند. این در حالی است که هرچه در آن مطالب می نگریم، نکات بازگو شده، تا آنجا که به علوم طبیعیات یا ریاضیات عرفانی شده بر می گردد، همان مطالبی است که در علوم یونانی و ایرانی و هندی قدیم بوده و در قرون اولیه شکلی از آن ایجاد شده و به قرون بعد انتقال یافته است. آنچه علاوه شده، برساخته های عرفانی است که دیگر ارتباطی با عرفان قرن های سوم و چهارم هم ندارد و بیش از هر چیز، حاشیه های اضافی پیدا کرده است.

ابن عربی در جای دیگری توضیح می دهد که ماهیت علم و تعلیم، نه نظریه استرسال امام الحرمین است و نه نظریه تعلقات فخر رازی، که هر دو نوعی انتقال تصویر از بیرون به درون است، نیست، بلکه نوعی کشف است، بنابرین انتقال نیست:‌ «أهل القدم الراسخة من أهل طريقنا فلا يقولون هنا بالانتقالات فإن الأشياء عند الحق مشهودة معلومة الأعيان و الأحوال على صورها التي تكون عليها و منها إذا وجدت أعيانها إلى ما لا يتناهى فلا يحدث تعلق على مذهب ابن الخطيب و لا يكون استرسال على مذهب إمام الحرمين رضي الله عن جميعهم و الدليل العقلي الصحيح يعطي ما ذهبنا إليه و هذا الذي ذكره أهل الله و وافقنا هم عليه يعطيه الكشف من المقام الذي وراء طور العقل» (ص 162). وقتی ماهیت علم کشف شد، آن هم کشف این صور، باید موانع را برطرف کرد. در اینجا، هر کسی نمی تواند این موانع را برطرف کند.

علم الحروف و علم الاعداد

بخش قابل ملاحظه ای از آنچه به علوم علوم خفیه به خصوص در قرون ششم و هفتم به بعد رواج یافته، زیر عنون علم الحروف و علم الاعداد است. در این تصور، حرف و عدد دو رمز تلقی شده و مطالب زیادی ذیل آنها گفته می شود که مبتنی بر اصولی است که سازندگان آنها ارائه داده‌اند. معمولا این مطالب فاقد منطق عقلی است، اما در عوض از منطق خاصی پیروی می کند که جنبه شخصی ـ صنفی میان عارفانی دارد که در ساختن جنبه های تئوریک این مطالب حرفه ای هستند و غالبا مطالب آنها خارج از چهارچوب نفی و اثبات منطقی به صورت شناخته شده است. در این موارد، بحث ها به قدری پیچیده است (یعنی از کلمات و ترکیبات تازه و خودساخته استفاده می شود) که دریایی از مطالب تنها در نقطه زیر باء بسم الله وجود دارد. در مواردی، پشتوانه این مطالب، روایت منسوبی است که زیر بار ساده ترین نقادی های علم الحدیث هم کمر خم می کند، اما برای عرفا از قطورترین ستونهای تخت جمشید هم محکم تر است.
15-4-22-026115.png

در این زمینه، در آثار قرون هفتم و هشتم به بعد، مطالب فراوانی هست و ریشه برخی از آنها به همین ابن عربی باز می گردد. در این تفکر، حروف الفبا، ترکیبی از آنها و هر کدامشان، انواع و اقسام خواص را دارند که رسیدن به آنها درک ویژه ای می خواهد. به این عبارت توجه کنید، و ماهیت و خاصیت الفبا را در می یابید. در اینجا برای هر حرف، و این که طبع حرارت دارد یا یبوست یا برودت یا جز اینها تذکر داده شده و بعدها از ترکیب همین خواص و طبایع است که معارف کلی استخراج می شود: :‌« و لما كوشفنا على بسائط الحروف وجدناها على أربع مراتب (حروف) مرتبتها سبعة أفلاك و هي الألف و الزاي و اللام (و حروف) مرتبتها ثمانية أفلاك و هي النون و الصاد و الضاد (و حروف) مرتبتها تسعة أفلاك و هي العين و الغين و السين و الشين (و حروف) مرتبتها عشرة أفلاك و هي باقي حروف المعجم و ذلك ثمانية عشر حرفا كل حرف منها مركب عن عشرة كما إن كل حرف من تلك الحروف منها ما هو عن تسعة أفلاك و عن ثمانية و عن سبعة لا غير كما ذكرناه فعدد الأفلاك التي عنها وجدت هذه الحروف و هي البسائط التي ذكرناها مائتان و أحد و ستون فلكا أما المرتبة السبعية فالزاى و اللام منها دون الألف فطبعها الحرارة و اليبوسة (و أما) الألف فطبعها الحرارة و الرطوبة و اليبوسة و البرودة ترجع مع الحار حارة و مع الرطب رطبة و مع البارد باردة و مع اليابس يابسة على حسب ما تجاوره من العوالم (و أما) المرتبة الثمانية فحروفها حارة يابسة (و أما) المرتبة التسعية فالعين و الغين طبعهما البرودة و اليبوسة (و أما) السين و الشين فطبعهما الحرارة و اليبوسة (و أما) المرتبة العشرية فحروفها حارة يابسة إلا الحاء المهملة و الخاء المعجمة فإنهما باردتان يابستان و إلا الهاء و الهمزة فإنهما باردتان رطبتان فعدد الأفلاك التي عن حركتها توجد الحرارة مائتا فلك و ثلاثة أفلاك و عدد الأفلاك التي عن حركتها توجد اليبوسة مائتا فلك و أحد و أربعون فلكا و عدد الأفلاك التي عن حركتها توجد البرودة خمسة و ستون فلكا و عدد الأفلاك التي عن حركتها توجد الرطوبة سبعة و عشرون فلكا مع التوالج و التداخل الذي فيها على حسب ما ذكرناه آنفا فسبعة أفلاك توجد عن حركتها العناصر الأول، الأربعة، و عنها يوجد حرف الألف خاصة و مائة و ستة و تسعون فلكا توجد عن حركتها الحرارة و اليبوسة خاصة لا يوجد عنها غيرهما البتة و عن هذه الأفلاك يوجد حرف الباء و الجيم و الدال و الواو و الزاي و الطاء و الياء و الكاف و اللام و الميم و النون و الصاد و الفاء و الضاد و القاف و الراء و السين و التاء و الثاء و الذال و الظاء و الشين و ثمانية و ثمانون فلكا يوجد عن حركتها البرودة و اليبوسة خاصة ..... (فتوحات:‌1/53)

از ارائه این متن طولانی عذرخواهم، اما دقت کنید که هر حرفی چه ارتباطی با افلاک می یابد و چه خواصی از نوع رطوبت و برودت و حرارات و خشکی و غیره و غیره دارد. می بینید که اینها با ابهتی ذکر می شود و گویی تمام رمز و راز عالم در همین حروف گذاشته شده است.
15-4-22-01571.jpg

این بحث بعدها در همین مجلد اول ادامه می یابد: « «و أما علومهم في الحروف و الأسماء فاعلم إن الحروف لها خواص و هي على ثلاثة أضرب منها حروف رقمية و لفظية و مستحضرة و أعني بالمستحضرة الحروف التي يستحضرها الإنسان في وهمه و خياله و يصورها» ( 1/ 190) .

این بحث تا صفحاتی ادامه می یابد و ضمن کتاب هم بارها از آن استفاده می شود و علم حروف به عنوان علم الاولیاء نام برده می شود:: «و هذا العلم يسمى علم الأولياء و به تظهر أعيان الكائنات أ لا ترى تنبيه الحق على ذلك بقوله كُنْ فَيَكُونُ فظهر الكون عن الحروف». وصل کردن علم حروف به آیه کن و این که تمام هستی از کلمه «کن» خلق می شود، پشتوانه استدلالی اعتبار علم الحروف به عنوان «علم الا  ولیاء»‌ است ( 190)‌ با توضیحاتی از این دست: «و اعلم أن هذه الحروف لم تكن لها هذه الخاصية من كونها حروفا و إنما كان لها من كونها أشكالا فلما كانت ذوات أشكال كانت الخاصية للشكل و لهذا يختلف عملها باختلاف الأقلام لأن الأشكال تختلف فأما الرقمية فأشكالها محسوسة بالبصر فإذا وجدت أعيانها و صحبتها أرواحها و حياتها الذاتية كانت الخاصية لذلك الحرف لشكله و تركيبه مع روحه و كذلك إن كان الشكل مركبا من حرفين أو ثلاثة أو أكثر كان للشكل روح آخر ليس الروح الذي كان للحرف على انفراده» که حروف از این بابت که حروف هستند، خاصیتی ندارند، بلکه از بابت شکل آنها خاصیت دارند و به همین دلیل است که به اختلاف اقلام، وضعیت خاصیت آنها فرق می کند. مهم آن است که این کلمات روح دارند و وقتی ترکیب می شوند روح جدید پیدا می کنند و....

15-4-22-032297.png
به هر روی، دیدیم که از راه های مختلفی، سعی می شود، بخشی از علم، به عنوان «اسرار» در اختیار «خواص» قرار گیرد. در این باره، بحث ما در باره علوم دینی نیست، اما باید مراقب باشیم وقتی بحث از علوم دینی می کنیم، نباید علوم فلسفی یا حتی فلسفه الهی ساخته عقل بشر را با آن علاوه کنیم. در اینجا مقصود ما این است که مسیر بحث به گونه ای طراحی می شود که با استفاده از مفاهیم کلی دینی، دایره اسرار توسعه یافته، و در تمدن اسلامی، بخش هایی از علوم طبیعی هم مانند طلسمات و کیمیا و غیره، با پیچیده شدن در هاله نور، به تدریج در زمره اسرار درآمده است. درست همینجاست که بخشی از علوم، برای شماری از ابناء بشر، پشت در مانده، و قفلی سنگین بر آن زده شده و به عنوان غیر قابل دسترس برای عموم، مهر و موم شده است.

اینها را به عنوان مقدمه برای ارائه متن مختصری آوردم که تلاش کرده است در کنار دانش تقسیمات علوم که کندی و فارابی و دیگران با الهام از داشت های یونانی آغازش کردند و به مرور توسعه یافت، بحثی در باره تقسیمات علوم خفیه هم داشته باشند و آن را تئوریزه کنند.

تقسیم سنتی علوم خفیه به پنج دسته از کتاب سحر العیون

کتاب سحر العیون، از آثاری است که در همان آغاز، علوم را به خفیه و جلیه تقسیم کرده و تلاش کرده است تا علوم خفیه را بر اساس تقسیمات معمول، معرفی کند. در آنجا شاهد همان خلط، یعنی درهم آمیخته شدن علوم طبیعی به بخش هایی از علوم فلسفی از یک طرف و بردن علوم طبیعی در فضاهای سرّ هستیم. جالب است که در این کتاب، شعبده بازی هم مطرح شده و بسیاری از کارهای غریب که جماعت خاصی برای جلب توجه عامه انجام داده و اساس آنها نوعی حقه بازی است، باز در زمره علوم خفیه معرفی شده است. در واقع، ما در اینجا با مفهوم تازه ای از علم روبرو هستیم که گستره آن عجیب است.

تصویر نسخه ای از ترجمه سحر العیون با مقدمه ای از مترجم در اختیار است در مقدمه، شرحی از تقسیمات علوم به خفیه و جلیه و سپس تقسیمات علوم خفیه، توضیحی کوتاه و مختصر به دست داده است. این مختصر، به آسانی می تواند ما را در داشتن یک نگاه کلی با این حوزه آشنا کند. تقسیمات یاد شده، مقدمه کتابی است که این مترجم آن را سرح العیون نامیده و ترجمه کرده و شرحی است از همین علوم خفیه. طبعا آن متن فعلا جایش در اینجا نیست، اما این مقدمه گویا و رساست.
15-4-22-01602.jpg

مقدمه ترجمه کتاب سحر العیون

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت قاسم العطیات و عالم الخفیات، له الحمد فی الغدوات و العشیّات، بعون عنایت بی نهایت، سید سادات و منشأ جمیع سعادات، اعنی حبیب لازم الترحیب خود را صلوات الله و سلامه علیه و علی أولاده و احاده المقربین لدیه، و عترته و صحابته المنبتین الیه، کسوت پوشانیده، بر منصبه‌ی علوم، جلوه جمال ارزانی فرمود: «و یعلّمکم الکتاب و الحکمة» و چون بر زبان معجز نشانش در طلب حقایق ذاتش دعای زارعت انتمای «أرنا الاشیاء کما هی» جاری شد، تأکید اجابت را این کلمات معانی شمالش تلقین نمود، «و قل رب زدنی علما».

و اینجا معلوم می شود که در خزائن قدرت، جوهری شریف تر از علم و نقد نفیس‌تر از دانایی نیست و سرایت سرایت «و الذین اوتوا العلم درجات» مؤکد این صورت و مؤید این معناست.

و حضرت ولایت رتبت مَظهر عجایب و مُظهر غرایب، مدرّس مدرسه‌ی سلونی وارث مرتبه هارونی، مطلع اشتعر الرضا امیرالمؤمنین علی المرتضا ـ علی محمد و اهل بیته جلایل الصلوات و کرایم التحیات ـ در فضیلت علما و شرف علم می‌فرماید: ما الفجر إلاّ لأهل العلم انهم علی الهدی لمن استهدی.

و نعم ما قیل:

علم بود زندگی جان و دل / علم دهد تازگی آب و گل / علم نسیم چمن جان بود / رایحه روضه رضوان بود / روشنی دیده ... اوست/ واسطه رحمت جاوید اوست / هر که بسرچشمه دانش رسید / آب حیات ابدی را چشید.

و به قسمت اولی، انواع علوم و اصناف او دو قسم است: جلیّه و خفیه. جلیه آن که سمت اشتهار یافته، اکثر علما بر قواعد و قوانین او مطلع می شوند و احاطه دقیق و رقایق کلیات و جزئیات او می نمایند. و خفیه آن که در زوایای اختفا مانده، هر کسی را وقوف بر حقایق اسرار و بدایع آثار او میسّر نشود و بی ریاضت تام و مجاهدت مالاکلام اطلاع بر قانون استخراج جنایات و اصلوب [کذا] استنباط خفایای او دست نهد [ننهد].

و از جمله خفیات علوم خمسه مخنجبه است که از حروف اوایل اسمای ایشان بر وجهی که حکمای یونان وضع فرموده‌اند، نکته «کلّه سر» مستفاد می گردد و به زبان اشارت دو حرف دیگر در نام هر یک بعد از حروف مبادی بافصح لغات ایمائی می نماید.

بدان که این علم دریایی است مشتمل بر اصداف غرایب، و هر صدفی محتوی بر جواهر رغایب، و دو حرف آخر از اسمی بهمان لغت ندای طرب به اسماع ارباب طلب می رساند. مصرع: عاشقی کو که بشنود آواز.

اول آنها علم اکسیر است و او علمی است تبدیل قوی اجرام معدنی، بعضی به بعضی تا حاصل شود ذهب و فضه از باقی فلذات و او را کیمیا خوانند، و در این علم کتب و تصائیف بسیار است و چون سبعه و سبعین و نحت جابر و شذور الذهب و مکتسب و سایل جلدکی و مجریطی و میزان و اشعار خالد و طغرایی و حضرت مولوی و سلطان ولد و ابن عمویه و غیر آن.

دویم علم طلسمات و او علمی است که بدو دانسته می شود کیفیت تمزیج قوای فاعله عالیه با سافله تا فعل غریب از او حادث گردد و آن را لیمیا گویند و در این علم نیز تصانیف بی حدّ و عدّ است، چون مصحف هرمس الهرامسه و طلسمات طمطم هندی و الیس اسکندرانی در هیاکل و تماثیل ابوبکر ابن وحشیه و مانند او.

سیم علم تسخیرات و او معرفت احوال سبعه سیاره است و از حیثیت تصرف ایشان که فواعل علوی در قوابل سفلی و دعوات و خواتیم و بخورات ایشان و تسخیر روحانیات و عزایم جنیان و معرفت اقداح و منادل او و این علم مسمّا باشد بسیمیا و از کتب معتبره در آن فن شاملین است و سر مکتوم و رسائل هلالیه و غیر آن.

چهارم علم خیالات ، و آن علمی است که تصرف در خیال مقید کنند و نتیجه اش احداث مثالات خیالیه است و آنها را در خارج وجود نیست. و این علم به هیمیا مشهور است و در آن مؤلفات حکمای قدیم هست، چون نوامیس افلاطون و مختصر جالینوس و عشر مقالات افلاطون و کتب بلیناس.

پنجم علم شعبده است و او معرفت قوای جواهر ارضیه است و مزاج او به یکدیگر تا از او قوتی حادث گردد که از او قوّت فعل مقترن به غرابت صدور یابد و این علم را ریمیا نام نهاده اند و ضوابط او در رسایل خسروشاه سماوی و حیل و رکوک ابن عرفانی مذکور است، و کتاب سحر العیون ابی عبدالله مغربی که به کتاب ابن الحلاج مشتهر شده، مشتمل است بر علم سیمیا و ریمیا، و رساله عیون الخلایق و ایضاح الطرائق نیز از مؤلفات حکیم ابوالقاسم احمد سماوی فنین آخرین را جامع است با زواید و و قواعد دیگر که از سیمیاست، و آن دو بزرگوار این دو علم را از لغت یونانی به زبان عربی ترجمه فرموده اند و بعضی کلمات را به خط طلسمات نوشته‌اند، و فایده او به کسی می رسد که بر لغات عربیه و اصطلاحات ادبیه و اقلام متفرقه اطلاع داشته باشد و بی تعلیم اوستاد کامل و بی تلقین معلم کامل وصول بدان مقصود اقصی محال است و نزول در آن مرصد اسنی مجرد وهم و خیال. شعر:

بی جرعه‌ی غم، کسی به جامی نرسد / تا خون نشود دلی به کامی نرسد/ از گلشن حکمت و گلستان هنر / بویی که دمد بهر مشامی نرسد.

15-4-22-016293.jpg

بنابرین عموم فواید و شمول عواید دو کتاب که لب لباب و مقبول اولو الالباب مثال بی مثال لازم الامتثال از عالیجناب نقابت انتساب هدایت نصاب ولایت اکتساب خلاصة النقباء و السادات، نقابة النقباء ابن اعاظم اهل السعادات قدوة اهل الحاجة العلیة اسوة العترة الصفویة المصطفویة ..... امیر سید قاسم .... ابن مرتضا ممالک الاسلام ... علاء الملک رفعه الله تعالی معارج نقابته و اعلی بکمال العلوّ مدارج نجابته سمت صدور یافت که فقیر حقیر [این] کتاب مستطاب را که هر یک به حقیقت گلشنی است مشتمل بر گل های تازه و مخزنی محتوی بر نقود و جواهر بی اندازه، به لغت فارسی اندازه کند.... و این رساله که به سحر العیون مسمّی گشته، مبنی بر دو مقصد است، هر مقصدی مشتمل بر چند اصل و خاتمه، و هر اصلی منطوی بر چند فصل و وصل چنانچه تفصیل او بیاید... مقصد اول در علم سیمیا و کلیات او بر چهار اصل و خاتمه اشتمال دارد. اول:...... (ص 12)

توضیح آخر یعنی این که تا اینجا مقدمه بود و زین پس کتاب سحر العیون توسط ایشان با توصیه یکی از سادات ترجمه می شود.

در این مقدمه شاهدیم که علوم خفیه چگونه تقسیم می شوند. نهایت آن که این کتاب، به عنوان یکی از صدها بلکه هزاران اثر در این علوم، به تشریح علوم یاد شده پرداخته و تا 319 صفحه پایان می یابد.

در این کتاب، علاوه بر توضیحات آن قدر شکل های عجیب و غریب وجود دارد که همراه با توضیحات شگفت سعی کرده است این بنا را استوار کرده و علومی را که «کلّه سر» است آموزش دهد.

ادعای علوم قدسی دوره اخیر در امتداد علوم خفیه قدیم

آنچه اساس این درس گفتار بود، اشاره به چینش شماری از معلومات که بیش از هرچند شبه علم است زیر سایه علوم خفیه و مقدس کردن آنها، چسباندن آنها به آسمانیات و سنت ها بود، علومی که به قول صاحبان آنها، آموختن آنها ساده نیست و شرایطی دارد. علومی که دارای رمز و راز است و یک دنیا اسرار زیر آنها نهفته است. این شبه علم ها که قرنها وقت بشر را گرفته، در بسیاری از اندیشه های ما جای گرفته و با توجه به زمینه های عوام پسند آنها که بیش از هر چیز ناشی از احتیاط و مداراهای سنت گونه یا جهل های مرکب است، جای خود را به عنوان علم آن هم گاه با لقب علم قدسی حفظ کرده است.

ممکن است کسی بگوید این مطالب مربوط به دنیای قدیم بود و ربطی به دنیای فعلی ما ندارد، در این باره باید گفت، از قضا، در همین دنیای امروز رد پای این تفکر با جاذبه های ویژه و در میان انبوه اشکالات تمدن مادی جدید، خود را ظاهر ساخته و نه تنها فلسفه هایی را به خود اختصاص داده که در حال ساختن گرایش های شبه دینی جدید هم هست.

روشن است که در یک دوره طولانی، ساختمان معارف بشری در همین چهارچوب بوده است، اما برخی عوض آن که پایه های این بناهای فاسد را که ربطی به دین هم ندارد، نشان دهند، از این که نوعی رنگ قدسی و معنوی بر علوم طبیعی هم زده می شود، به وجد می آیند و آن را ترویج می کنند.

بحث از علم مقدس در دنیای جدید و تفسیر آن به امر دینی، و قرار دادن آن برابر علم سکولار، دهها سال است که به عنوان یک اندیشه فلسفی به دنیای جدید بازگشته است. طبعا بحث ما و توان نویسنده این سطور، ارزیابی آن مطالب نیست، بلکه بحث بر سر این است که آنچه در علم در تمدن اسلامی رخ داده، یک دانش و شبه دانش ترکیبی است که سعی کرده است فیزیک یونانی و حساب هندی و اجتماعیات و نجومیات ایرانی و عربی را در هم بیامیزد و نوع چسبی را که برای اتصال انتخاب می کند، نگاه صوفیانه و کشف قرار دهد و حتی از استفاده به موقع و بی موقع آیه و حدیث و نسبت دادن ادعاهای کشفی خود برای مشروعیت بخشی به آنها هم خودداری نمی کند.

در اینجا بحث بر سر جنبه های تئوریک آن که یک بحث فلسفی است، نیست، بلکه بحث بر سر تولیدی است که این اندیشه از محتوای علوم و آثار عملی آنها در صنعت و فن داشته و در زمینه علوم خفیه، تولیداتش همین کیمیا و سیمیا و لیمیاست که به هیچ جای کار بشر نیامده است.

ربط دادن همه علوم بشری به هم و درآوردن همه آنها زیر پرده سنت و قدسیت به طوری که نه تنها شامل فلسفه الهی و جهان بینی، بلکه شامل هنر و معماری، پیرایش، لباس، و حتی شامل ریاضیات، فیزیک، شیمی،  علوم پزشکی و روانشناسی هم می شود. حتی بیش از این، گردش های سماوی را نیز در بر می گیرد (رجال الغیب، چیتک و نصر، ص 10).

وسعت این نگاه، آن را به صورت یک بحث جذاب در می آورد،اما در عمل، چه علوم و چه دانشی را پدید آورده است؟ نفس این که همه جا سایه معنویت و قدسیت باشد، جالب است، اما اینها امور ذهنی است، تولیدات خارجی آن از علم و فن که نتیجه این نگاه بوده، در یک دوره چند هزار ساله در بشر، چیزی جز توقف و درجا زدن در دانش های طبیعی نبوده است.

این که علم جدید حاصل نگرش عرفی است، و این امر سبب گسیخت انسان و علوم از معنویت شده، مدعای اصلی کسانی است که مدافع علم قدسی هستند، اما به گذشته نگاه کنند و ببینند با خلط کردن این حوزه ها، توقفگاهی برای تمدن اسلامی درست شده و تنها اگر کسانی مانند بیرونی، قدری از این چهارچوب بیرون رفتند و نگاه تجربی داشتند، یا کسانی مانند مسعودی، با همین نگاه، علم را اندکی رشد دادند. اما دانشمندان با استعدادی که سعی کردند همان نظام جامع مورد نظر در علم قدسی را در علم پیاده کنند، با همه نبوغی که داشتند (مانند ابن سینا)، تنها چند کتاب درسی از آن حرفها درست کردند که هزار سال دیگران را در خود نگاه داشت.

این امر حاصل همین نسبت قدسی بود که فکر می شد اینها علوم شگفتی هستند که در انحصار گروه خاصی هستند و اگر ما نمی فهمیم چون شرایطش را نداریم.

مدافعان علم قدسی جدید تصور می کنند مفهوم خرافه در علم جدید درست شده (رجال الغیب، ص 13) در حالی که بارها و بارها این مفهوم توسط متفکران مدافع علوم عرفی در قرنهای سوم و چهارم هجری و حتی بعد از آن هم بکار رفته است.

در بخش اخیر این درس گفتار، نکته این بود که یکی از حاشیه های علم قدسی، گسترده تر کردن مفهوم علوم خفیه است که خود یکی از دشواری های اصلی در تاریخ مفهوم علم در تمدن اسلامی است، این که علومی هستند که در دسترس ما نیست و ما چون اهل کشف و کرامت نیستیم، نمی توانیم به آنها برسیم و بهتر است به آنچه داریم بسنده کنیم.

 15-4-22-016554.jpg

 

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

نسخه‌خوانی(۴)؛ تاریخ چند طاعون و زلزله در فاصله سال‌های 1194 تا 1261ق

رسول جعفریان

متن زیر مشتمل بر شماری از اتفاقات هولناک از طاعون و زلزله در منطقه آذربایجان، به خصوص شهر مراغه است

وجوه افتراق و اشتراک نهادهای میراث فرهنگی(آرشیوها، کتابخانه‌ها و موزه‌ها)

نویسندگان

از کهن‌ترین سازمان‌های فرهنگیِ که میراث‌دار دستاوردهای فکری و معنوی جوامع انسانی،کتابخانه‌ها، آرشیوه

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

زمینه فعالیت های نوشتاری من + تجربه کتابداری و کتابخانه ای

رسول جعفریان

گفتگویی است به ابتکار خبرگزاری حوزه با این بنده خدا. بخشی از سوالات در باره فعالیت های نوشتنی و تعد

رفیق توفیق تأمل برانگیزترین متن سیاسی دوره صفوی

رسول جعفریان

رفیق توفیق از محمد علی قزوینی، بدون شک، برجسته ترین اثر سیاسی دوره صفوی است، اثری که به سیاست، به مث