۲۹۳۰
۰
۱۳۸۹/۰۷/۱۲

گزارشی در باره سقوط صفویه، نادرشاه، روابط با عثمانی و انعکاس اخبار ایران در مکه

پدیدآور: مترجم: رسول جعفريان

خلاصه

متن حاضر از کتاب يک نويسنده شيعه مقيم مکه در روزگار پاياني دولت صفوي ترجمه شده و حاوي اطلاعات جالبي در باره رويدادهاي اين دوره از تاريخ ايران از نگاه يه عالم شيعه جبل عاملي مقيم مکه است.

 

 

گزارشی در باره سقوط صفویه، نادرشاه، روابط با عثمانی و انعکاس اخبار ایران در مکه<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

مقدمه

پدر و فرزندی از شیعیان جبل عامل در مکه مقیم شدند. پدر سید محمد و فرزند رضی الدین. هر دو در این شهر ماندگار شده و آثاری از خود برجای گذاشتند. این دو عالم با علمای شیعه که در ایام حج از بلاد مختلف راهی حجاز می‌شدند، آشنا شده و میان آنان اجازات علمی رد و بدل می‌شد. طبیعی است که شماری از علمای ایرانی نیز مقیم حرمین بودند و در شرایط سخت حاکم بر این دو شهر، زندگی می‌کردند.

سید محمد بن علی بن حیدر موسوی عاملی مکه مردی فاضل، ادیب و شاعر و عالم دین بود، و کتاب «تنبیه وَسنی العین» را نوشت که مقایسه‌ای میان امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ و تحلیلی از انعکاس فضائل آنان در میان شیعیان به ویژه در جریان اختلاف میان زیدیان و امامیان بود. ما در باره این اثر، مقاله‌ای مستقل نوشتیم. شرح حال وی، در کتاب فرزندش که همین تنضید (2:227) مورد بحث در این مقاله ماست، آمده است.

فرزندش سید رضی الدین، نویسنده اثر دو جلدی با نام «تنضید العقود السنیة بتمهید الدولة الحسنیه» است. این کتاب در تاریخ شهر مکه از اواخر قرن ششم تا روزگار خودش اندکی پس از میانه قرن دوازدهم هجری است.

کتاب به روش نویسندگان و مورخان مکی است که کتابها و آثار فراوانی در تاریخ مکه نوشته و در قالب سنوات شرحی از رویدادها و شرحی از احوال متوفیات هر سال که معمولا چهره‌های برجسته شهر به خصوص حکام این شهر از اشراف حسنی است، به دست می‌دهند. علاوه بر این، از تعمیراتی که در حرم الهی توسط عثمانی‌ها صورت می‌گرفت نیز اطلاعات تازه‌ای به دست داده است.

کتاب تنضید از این جهت که توسط یک شیعه امامی مذهب نوشته شده، در میان آثار و تواریخ مکه یک استثناء است که غالبا نویسندگان و محققان کنونی عربستان نیز از آن غفلت کرده‌اند. این نویسنده به رغم تشیع و اعتنای کاملش به عالمان و شیعیان، نوع نگارش خویش را در همان قالب‌های ادبی و تاریخی رایج در مکه قرار داده و لحن خویش را نیز چندان شیعیانه نکرده است. با این حال، هم شخصیت او و خاندان او شناخته شده است، و هم به اندازه کافی در کتاب، شواهدی وجود دارد که این گرایش را بتوان از آن دریافت. آنچه جالب است این که بر اساس این کتاب می‌توان اطلاعات تازه‌ای از وضعیت شیعه امامی در حجاز هم بدست آورد.

اما نکته‌ای که در اینجا مورد توجه ماست، توجهی است که وی به اخبار ایران و ایرانیان دارد. در این زمینه، اطلاعات جالبی در این کتاب است و افزون بر آن که بسا حاوی نکات تازه‌ای است که در منابع ما نیست، می‌تواند بازتاب اتفاقات و رخدادهای ایران را در حجاز نشان دهد. توجه داریم که نبردهای ایران و عثمانی در ادوار پیشین، همیشه در مکه و مدینه انعکاس داشت، و دلیل آن هم رفتن ایرانیان برای حج از یک طرف و حضور شیعیان عرب در این ناحیه از سوی دیگر بود. مراقبت عثمانی‌ها نسبت به ایرانیان همراه با تبلیغات شدید آنان بر ضد مذهب تشیع، و تأکید بر لعن و نفرین بر روافض در خطبه‌های نماز جمعه به عنوان یک سنت، از آثار توجه خاص عثمانی‌ها به شیعیان و ایرانیان در این دوره از تاریخ حجاز است.

در اینجا برخی از این اخبار را انتخاب و ترجمه ‌کردیم تا بتوانیم تصویری را که در حجاز از اخبار و رخدادهای ایران به خصوص در دوره سقوط صفویه و روی کار آمدن نادرشاه وجود داشته بیان کنیم. طبیعی است که در لابلای کتاب اخبار دیگری هم هست که می‌توان با کاوش بیشتر آنها را نیز به متن حاضر ضمیمه کرد. در یک جا با ابهام می‌نویسد: در دوم رجب، سلطانی از سلاطین عجم به بندر جده رسید. شریف سعد، نمایندگانی را برای «سلام» نزد او فرستاد. شیخ الاسلام مکه هم از یک مرحله مانده به مکه به استقبالش شتافت. سپس وارد مکه شد و در تمامی مناسک او را همراهی کرد. مولانا شریف سعد پول هنگفتی از وی به دست آورد.

البته این خبر که از سال 1080 (و به احتمال از سلاطین هندی یا ازبک است) و امثال آن تا رویدادهایی که به زمان پیش از زندگی مؤلف مربوط است از منابع دیگر گرفته شده و اهمیت آن به رویدادهایی است که در دوران بلوغ فکری او اتفاق افتاده است.

اما آگاهی‌هایی که در باره جریان سقوط صفویه تا روی کار آمدن نادر و قتل وی دارد، جمعا نزدیک به سی صفحه از اصل کتاب را تشکیل می‌دهد. این منهای نزدیک به ده صفحه است که در باره حمله نادرشاه به هند دارد. به علاوه نامه بسیار مفصلی هم از احمد پاشا حاکم بغداد به مناسبت قتل نادرشاه برای سلطان عثمانی آورده که متنی عربی و ادبی و مفصل است. آنچه ما ترجمه کردیم، جز این دو بخش یعنی واقعه فتح هند و نامه احمدپاشا است.

در عین حال نخستین رویداد، مربوط به بیرون کردن ایرانیانی است که در شهر مکه مجاور بوده‌اند. با توجه به تاریخ این رخداد، پایان سال 1144 به نظر می‌رسد این جماعت حج را انجام داده بوده و شاید قصد رفتن هم داشته‌اند. در عین حال از آنچه پس از آن نقل شده معلوم می‌شود که قصد ماندن داشته‌اند و بعد از ماجرای آواره شدن آنان به طائف و جده، با آرام شدن اوضاع دوباره به مکه برگشته‌اند.

گفتنی است که این کتاب نیز همانند کتاب پدر مؤلف، یعنی تنبیه وسنی العین، توسط آقای حجت الاسلام سید مهدی رجائی تصحیح و منتشر شده است. مع الاسف به رغم زحمتی که ایشان می‌شد، کتاب سرشار از بی‌دقتی است. به علاوه که حتی یک فهرست اعلام ساده هم ندارد و این در این روزگار پدیده‌ای غیر عادی است. با این حال باید از ایشان متشکر بود که این متن را در اختیار ما گذاشته‌اند. گفتنی است که سالهاست استاد عمار نصار از اساتید دانشگاه کوفه در پی تصحیح این اثر است که امیدواریم آن چاپ منقح‌تر و بهتر باشد. شکّر الله مساعیهم جمیعا.

 

 بیرون کردن عجم ها از مکه (از رویدادهای سال 1144)

در پایان سال یاد شده، عوام، در مسجد الحرام، علیه شماری از عجم که مجاور مکه مشرّفه بودند، شوریدند. دلیل آن این بود که شماری از عجم از سال پیش در نزدیکی مکه اقامت کرده و برای عبادت به مسجد می‌آمدند. در این وقت، شماری از عوام تصور کردند که برخی از عجم، نجاستی بر کعبه مالیده‌اند. این بود که به کمک سپاهیان مصری علیه عجم‌ها شوریدند. عوام به خانه قاضی شرع هجوم بردند و او از محکمه گریخت و به حسین آغا پناه برد. در این وقت، او و حسین آغا و شماری از سپاهیان مصری به سراغ وزیر اعظم ابوبکر پاشا حاکم جده رفتند که گویا در این وقت به مکه آمده بود. سپس عوام به سراغ شیخ الاسلام مکه رفته و او را از خانه بیرون آوردند. شماری دیگر از اهل علم و شخصیت‌ها را نیز بیرون آورده و همگی برای اقامه دعوی به سراغ وزیر اعظم رفتند. این در حالی بود که اساسا خصمی وجود نداشت و معلوم نبود که دشمن کیست. مفتی از آنان خواست باز گردند اما ایشان جوابهای تندی داده و کارهای زشتی مرتکب شدند و بر حضرت وزیر غلبه کردند و حکمی از وی در باره اخراج عجم‌ها از مکه گرفتند و خانه‌های آنان را غارت کردند. از قاضی هم مانند همان حکم را گرفتند.

سپس در کوچه‌های مکه به راه افتاده فریاد زدند: هر کس از عجمها در مکه باشد، مالش غارت شده و کشته خواهد شد. در حال فرار هم خانه‌‌ای از خانه‌های آنان را غارت کردند. این در حالی بود که شماری از اشراف، آنان را از این کار باز می‌داشتند. این زمان شریف وقت مکه که شریف محمد بود در خانه نشسته و هیچ متعرض آنان نشد.

روز دوم، آنان نزد قاضی آمده و از او خواستند تا به سراغ شریف محمد بفرستد تا به آنان دستور دهد که چه قدر دارایی دارند. شریف از این کار خودداری کرد. او را با اموری که اقتضای آن وقت بود،[1] ترساندند، او نیز موافقت کرد و منادی دیگری فرستاد تا آنان را امر به خارج شدن از مکه کند. آنان به طائف و جده و جز آن رفتند. سپس ایامی چند گذشت تا آن که غائله فروکش کرد، آنگاه کسانی را که مسبّب این ماجرا بودند سیاست کرده و تهدید نمود. بعد از آن کسی را به طائف فرستاد و از آنان خواست تا بازگردند و آنان در اواخر ذی قعده آن سال، همراه با شماری دیگر از حجاج که از جنس هم آنان بودند، برگشتند. آن ماجرا خاتمه یافت و کسی متعرض آنان نشد.

در حقیقت، تعصب در این کار، از سوی ترکها و آغاوات و شماری از اراذل کوچه بازار مکه بود، در حالی که اهالی اصلی مکه اصلا به این کار راضی نبودند چنان که شعری از آنان دلالت بر این امر دارد. از جمله اشعاری که در این باره سروده شده و تاریخ آن حادثه در آن بیان شد (سال 1144) شعر شیخ تاج الدین بن شیخ عارف منوفی بود. (سپس 9 بیت شعر در باره این ماجرا نقل شده که ماده تاریخ آن نیز «غلب الجهل أهله» است.) اشعار دیگری هم معاصران در این باره گفتند. (تنضید العقود السنیه:‌ 2 / 272 – 274)

 

داستان نادرشاه

در همین وقت بود که وزیر سلطان فارس [یعنی نادر] بر استاذ خود [طهماسب] در اصفهان شورید و او را از سلطنت برانداخت و وی را به خراسان در کنار آستانه رضویه فرستاد. این امری غریب و حادثه‌ای شگفت بود.

اما علت آن، زمانی که طائفه سلیمانیه [از افغانها] در حوالی سال 1136 بر اصفهان مسلط گشتند، تمامی خانواده سلطنتی را کشته، زنانشان را اسیر کرده، اموالشان را به غنیمت گرفته و عمالشان را به تمامی ایالات این کشور فرستادند. تنها اندکی از خاندان سلطنت ماندند که آنان هم از بین رفتند مگر یک شخص به نام سلطان طهماسب فرزند شاه سلطان حسین ـ کسی که مملکت از دست او گرفته شد. طهماسب کمتر از بیست سال داشت. او در طهران مسلحانه قیام کرد و لشکر عجم و مردمان نواحی آن بر وی فراهم گشتند.

در این وقت بود که دولت عثمانی به شهرهایی که در نزدیکیش بود، مانند تبریز و ایروان و تفلیس و شماخی و جز آن تعدی کرده، آنها را تصرف نمود، مردان .و زنان را به اسارت گرفت و به عنوان یک مالک در املاک آنان تصرف کرد. این اقدام به فتوای شیخ الاسلام اسلامبول بود، در حالی که دیگران منکر این فتوا بودند. خداوند عالم به حقایق امور است، جز آن که اینها چنین کردند!

طهماسب همچنان با کمک مردم، و همین وزیر [نادر] به دفاع از خود و شهرها مشغول بود، در حالی که اسم و رسمی نداشت. مدیران دولت او به جز آن وزیر، از امرای دولت پدرش سلطان حسین بودند. وقایع بزرگی بر او گذشت تا آن که توانست بر دولت سلیمانی [افاغنه قندهار] و عثمانی پیروز شود.

این شخص [نادر] با همت عالی خود، یکسره در ترقی بود تا آن که به رتبه وزارت رسید. نام وی نادر قلی بود. او با همت و تدبیر خود فتوحات زیادی کرد و ممالک از دست رفته ایران را برای رئیس خود باز گرداند.

سپس به اصفهان رفت، با سلیمانیه جنگ کرده، بر آنان غلبه نمود و ایشان را بکشت و آواره کرد واصفهان را گرفت و از رئیس خود خواست تا به اصفهان بیاید. وقتی او را در اصفهان مستقر کرد، به هرات رفت، منطقه وسیعی که قلاع زیاد و حصن‌های بلندی دارد. یک سال و چند ماه آنجا را محاصره کرد، آن اندازه که اطراف آن را کاشت و درو هم کرد. در نهایت آنان را مستأصل کرد و هر آن کس که از سلیمانی‌ها در آنجا بود، آواره و پراکنده کرد. همچنین 25 هزار خانواده از بزرگان و برجستگان هرات را به خراسان منتقل کرد و همان اندازه از خراسان به هرات برد و والیانی بر آنان گمارد.

 

 [خشم نادر شاه از شاه طهماسب]

سپس به بلاد فارس برگشت و به اصفهان پایتخت شاه خویش رفت و قدمهای او را بوسید، جز آن که به دلایلی، از او خشمگین بود:

اولا به دلیل آن که اموال زیادی را در غیر موارد لازم صرف کرده بود.

دوم: فسادی که از شرب و خمر و جز آنان گریبان‌گیرش شده بود.

سوم: آن که در وقت محاصره هرات، حاکم بغداد از طرف دولت عثمانی به همدان که از ممالک ایران بود یورش برد؛ زیرا شنیده بود که مردم هرات بر وزیر شاه طهماسب پیروز شده‌اند، به همین جهت از فرصت استفاده کرده، همدان را گرفت. وقتی طهماسب این خبر را شنید، لشکر کوچکی فرستاد که در نزدیکی شهر با دشمن نبرد کردند و حاکم بغداد، نیروهای سلطان را شکست داد و او به اصفهان گریخت. پس از آن مکاتباتی برای  صلح صورت گرفت و مقرر شد آنچه از ممالک در اختیار عثمانی‌هاست در دست آنها بماند، و دیگر معارضه‌ای بر آنچه دست این طرف است، نداشته باشند. سلطان صفوی این صلح را پذیرفت.

وقتی خبر به وزیر مذکور رسید، کسی را به سراغ حاکم بغداد فرستاده، او را عتاب کرده تهدید نمود. زیرا میان آنان صداقت و دوستی بود، و حرفهایی که برخلاف آنها عمل کرده بود.

در این وقت، وزیر [نادر] به خاطر موضع خفّت آمیز شاه در رفتن به همدان، و بلایی که سر او آمده بود، و از کاسه شکست نوشیده بود، خشمگین شد. برای او قبول چنین صلحی، سخت بود، جز آن که در این وقت، با او ملاطفت کرده، از وی خواست تا به منزل وی در بیرون شهر، تشریف بیاورد و او چنین کرد.

وقتی آمد و در اختیار او قرار گرفت، بعد از آن که شاه شراب خواست و مست شد آن چنان که عقلش زایل گشت، او را در یک محمل بزرگ گذاشت و لشکریانی در اطرافش گماشت و به مشهد فرستاد و از او خواست همانجا بماند. سپس فرزند کوچک او را که به وی شاه عباس گویند، خواست و او را در گهواره‌ای که از طلا و جواهرات بود قرار داده، وی را بر سر خود گماشت، همراه خود به دیوان برد، و دستور داد طبل نواختند. سپس خلعت‌ها به امرای سپاه داد و پولهایی میانشان تقسیم کرد، و سکه به نام عباس سوم زد و خطیبان در شهرها به نام او خطبه خواندند و دعا کردند. پایتخت را هم از اصفهان به قزوین برد، جایی که تختگاه قدیم صفویان بود. امیری نیز از طرف خود بر اصفهان گماشت، همین طور وکیل و کسی که مشرف بر او باشد در اصفهان معین کرد. سپس با سپاهیان خود، به همراه اموال زیادی که از اصفهان و نواحی برداشته بود، برگشت.

 

[حمله نادر شاه به بغداد]

نادر همچنان می‌رفت تا آن که قصد بغداد کرد و تمامی مناطق اطراف آن را تصرف نمود. سپس به محاصره قلعه پرداخت، بعد از آن که زنجیرهایی از آهن درست کرده و به صورت پل روی شط انداخت، چوبهایی بر آن قرار داد و اسبها و سپاهیان را از آن عبور داد. دلیل این کار آن بود که حاکم بغداد، پل های معمول را برداشته بود.

این بود تا آن که سلطان عثمانی او را مورد هجمه قرار داد. امیر سپاه عثمانی، وزیر اعظم عثمان پاشا بود که شمار زیادی از وزراء‌ و سپاهیان فراوان او را همراهی می‌کردند. در این وقت حاکم بغداد، به هوای رسیدن آنان، از بغداد خارج شده، جنگ شدیدی با سپاه نادر کردند، به طوری که بیشتر سپاهیان او کشته شده و خود و برخی سپاهیانش به سمت همدان گریختند. یک ماه در آنجا ماند و سپاه عثمانی در پی رسیدن به او بودند.

نادر در کمترین مدت، تجدید قوا کرده، به سوی آنان بازگشت. آنان نیز به سوی او رفتند و در میان راه به هم رسیدند و جنگ بزرگی با آنان کرد، به طوری که عثمان پاشا و عده‌ دیگری از وزراء کشته شدند و بیشتر سپاهیان از بین رفتند و بخش زیادی آواره شدند و لشکرگاهشان غارت گشت. سپس مانند شیری خشمگین به سوی بغداد رفت، اما حاکم بغداد با لطف و نیکویی با وی برخورد کرد تا استمالت خاطر وی را کرده باشد و میانشان صلح شد.

در این وقت، بیشتر اسباب و وسائل خویش را باقی گذاشت و به سوی یکی از امرای خود و بزرگانی از سپاهیانش رفت که همراه حدود دوازده هزار نفر، با مشاهده فرار نادر به همدان، یا به تصور کشته شدن او، از میدان نبرد گریخته بودند. نادر به شیراز رفت و در مدت ده روز به آنان رسیده، فرمانده فراری را گرفت و کشت و بار دیگر تجدید قوا کرد.

در اثنای همین اوضاع بود که به شیخ احمد مدنی دست یافت، کسی که در اطراف فارس شورش کرده بود. او را در دیگی گذاشت و پخت، به این عنوان اگر آنچنان که از قول مشایخ و اهل ولایت در باره وی گفته شده، ضرری به او نخواهد رسید، زیرا او را ولی می‌پنداشتند و دولتش بر همین اساس برپا شده بود. نادر اندکی صبر کرد و سپس گفت: آنچه را روی دیگ انداخته بودند بردارند، من تصور می‌کنم او از بین رفته است. وقتی برداشتند دیدند که ذوب شده است. نادر به قوم او گفت: این شخص ولی نبود، بلکه شیطانی بود که شما را فریب داده بود. سپس اموال و جواهرات زیاد او را که نزد وی و در خزائنش بود و از سلیمانی‌ها در حین بازگشت آنان از بلاد عجم و در حال فرار از از اصفهان از دست نادرشاه، غارت کرده بود، گرفت. سپس بر طاغیان دیگری جز احمد مدنی نیز غلبه کرده، قلاع فراوانی را تصرف کرد و کار را با دستگیری محمد خان بلوجی، همان کسی که با عساکر به شیراز گریخته بود، خاتمه داده وی را کشت و اموالش را ضبط نمود.

پس از تجدید قوا، به سراغ نیروهای عثمانی که در تبریز و ایروان و تفلیس و شماخی بودند رفت، شهرهای که حدود و مرزهای میان دولت عثمانی و ایرانی و در دست صفویان بود. زمانی که طایفه سلیمانی بر بلاد عجم مستولی شده، اصفهان را گرفتند و شاه سلطان حسین و فرزندانش را اسیر کرده، سپس او و فرزندانش را کشتند، دولت صفویه به آخر رسید، جز همین سلطان طهماسب پسر شاه سلطان حسین که نادرشاه به او خدمت کرده، سپس او را برداشته و پسرش شاه عباس را به جای وی گماشت، چنان که شرح آن را دادیم. نجات وی چنان که گذشت به خاطر فرار او به طهران بود. [احتمال سقط در اینجا وجود دارد. شاید مؤلف بر آن بوده است که بگوید در آن حوادث بود که شهرهای یاد شده به دست عثمانی‌ها افتاد].

زمانی که نادر به سوی این قلاع آمد، با آنان به جنگ برخاست و به تدریج آنها را تصرف کرد تا آن که بر تمامی این شهرها و قلاع غلبه کرد، و شماری را کشت و اسیر کرد و بلاد را آماده کرده، قلاع را مستحکم کرده و پر از سپاه نمود. آنگاه به سمت دولت عثمانی رفت. آنان سپاهیان زیادی را با وزرای فراوان آماده کرده و عبدالله پاشای کوپریلی را که وزیر اعظم و مشاور برجسته بود بر آن گماشتند.

وقتی سپاه یک صدهزار نفر دولت عثمانی برابر او رسید، به مقابله و مقاتله با آنان برخاسته جنگ بزرگی کرد تا آن که بر آنان غلبه نمود و عبدالله پاشا با وزیرانی که با وی بودند کشته شدند. شماری از سپاهیان نیز کشته و تعدادی اسیر شدند. اموال و سلاحها و اسبهای آنان را به غنیمت گرفت گو این که اصلا اتفاقی نیفتاده است. این باعث فزونی قدرت و شوکت او گردید.

نادر همچنان در این مناطق بود و در همین وقت به سراغ طایفه لزگی‌ها رفت که بیش از یک صدهزار نفر بودند، مناطق آنان را تصرف کرد. همچنین نبردی سخت با تاتارها داشت.

وی در این نواحی بود تا آن که میان او دولت عثمانی صلح شد، بر این پایه که آنچه در اختیار اوست و سابقا در تصرف دولت صفوی بوده است، در اختیار او باشد و به مناطق دیگر دولت عثمانی مانند بغداد و غیره حمله نکند.

این صلح مستقر گردید و بعد از آن میان او و سپاه عثمانی جنگی واقع نشد، به عکس هدایا از هر دو طرف رد و بدل می‌شد. در جریان صلح، بحث برگرداندن اسرا از هر دو طرف مطرح گردید که این نیز محقق شد و خداوند ماده فساد را میان دو دولت قطع کرده، خون مسلمانان را بتوفیق الهی به دست بندگان صالح خدا حفظ کرد، زیرا جمع کثیری از مردم از دو طرف کشته شدند و مسؤولیت این بر عهده کسانی است که بانی و باعث این جریان بودند. لا حول و لاقوة الا بالله.

باید یادآور شد که این صلح میان این شخص و دولت عثمانی، واقع نشد مگر بر پایه‌ای که شرح آن را در حوادث سال 1149 خواهیم آورد، همان سالی که عباس [سوم] از سلطنت خلع شد، زیرا ما هر حادثه‌ای را در سال خود ذکر خواهیم کرد. (تنضید: 275 – 280)

 

کشته شدن پسر نادرشاه و برخی از اخبار وی

در این سال (1148) رضا قلی میرزا پسر نادر شاه که نادر وقت رفتن به هند او را به نیابت از خود در مشهد گماشته بود، کشته شد.[2] با کشته شدن شاه سلطان حسین و اولادش به دست محمود بن اویس در سال 1135، تنها پسر او با نام شاه طهماسب توانسته بگریزد. وی جنگهای زیادی با سلیمانی‌ها در شهرهای زیادی داشت به طوری که نزدیک بود اسیر آنان شود. زمانی که خداوند او را از دست آنان نجات داد، او را در اختیار کارگزارش نادر قلی که بعدا نادرشاه شد قرار داد. داستان دستگیری طهماسب و فرستادن او به مشهد و حبس وی در آنجا همراه با عیال و اولادش گذشت و این که بعد از او فرزندش کوچکش عباس که در مهد بود را به سلطنت گماشت و خود را نایب او دانست. سپس در سال 1149 او را خلع کرد و چنان که شرحش گذشت خود بر تخت نشست و او را نیز به مشهد در کنار پدرش به حبس فرستاد.

این بود تا آن که به هند رفت و پسرش را به نیابت از خود در مشهد گماشت. گویا به وی گفته بود که اگر شنیدی که بلایی بر سر من آمده است، هیچ کس از اینان را باقی نگذار و در غیر این صورت متعرض آنان نشو.

پس از آن اخبار نادر به دست پسر نرسید و حتی شنید که او کشته شده است، از اینرو در کشتن طهماسب و فرزندش عباس و طفلی که در شکم مادر بود، عجله کرده همه را یک شب کشت. هفت روز پس از آن بود که خبر زنده بودن پدر و فتح هند رسید و نمایندگانی با نامه رسیدند تا به طهماسب بشارت فتح هند را بدهند و بگویند که این پیروزی ناشی از طالع سعادت شماست. فرزند شقی از آنچه کرده بود نادم شد، در حالی که ندامت سودی نداشت.

وقتی پدرش از هند برگشت، او را به این جهت، مؤاخذه کرده و و زیر دست یکی از امرایش حبس کرد تا آن که بعد از مدتی، چشم او را کور کرده و در جایی خلوت در مشهد، در کنار قبر طهماسب و فرزندش گذاشت.[3] اکنون به عقاب الهی بنگر که چگونه بر وی فرود آمد و به سبب این کار در جهنم جاودان خواهد شد و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم.

 فصل در حوادث سال 1149

 

[چگونه نادر قلی، نادرشاه ‌شد]

پیش از وعده کردیم تا ذیل رویدادهای سال 1140 باقی‌مانده اخبار نادرشاه و چگونگی کنار گذاشتن و خلع طهماسب و این که چگونه او را به خراسان کنار قبر جدش علی بن موسی الرضا فرستاد[4] و و پسرش عباس سوم را جانشین او کرد، و تفصیلش در ذیل رویدادهای سال 1146 گذشت، را نقل کنیم.

در این سال میان نادر و دولت عثمانی، چنان که تفصیل آن گذشت، صلح استقرار یافت. بدین ترتیب بر قدرت و صولت او افزوده شده و سپاهیانش فراوان گشتند و فرمانش نافذ شد. از اینرو هوس استقلال و خلع عباس سوم را کرده، شروع به استوار کردن کارها کرد.

نادر گفت: این صلحی است که ما باید برای تحقق آن، پیمان و مکاتبه داشته باشیم. نیاز به پادشاهی داریم که بتوان به سخن او تکیه کرد، و در گفتگو بر او اعتماد نمود. این در حالی است که پادشاه یک طفل کوچک است، نادانی، که نمی‌داند چه باید کرد و چه تدبیر باید نمود. پدر او را نیز که تجربه کردید و دیدید که در سختی‌ها و فشارها چه رفتاری دارد، آن گونه که شما بر عدم لیاقت وی برای پادشاهی اتفاق نظر داشتید. من یک وکیل هستم، شمشیری است که برگشت ندارد. طبعا باید شخصیت‌های برجسته و اعیان این خطه گرد آمده، شخصی را به پادشاهی برگزینند که بتواند جنگها را هدایت کرده، با پهلوانان درافتد. او باید شخصی جز من و فرزند من باشد.

این در حالی بود که تمامی بزرگان سپاه، و صاحبان مناصب شرعی در تمامی شهرها، برکشیده وی بوده و او بود که با عزل فرماندهان و سپاهیان صفوی و بزرگان دولت آنان با قتل و کنار گذاشتن و پراکنده کردن، آنان را به این نقطه رسانده بود. نادر در دوران وکالتش، تمامی آثار صفویان را محو کرده و بر این باور بود که آنان عامل خرابی و از بین رفتن اقتصاد بوده‌اند.

بدین ترتیب به گونه‌ای شگفت، زمینه را برای خود فراهم کرد، کارهایی که جز از آدم حکیم و عاقل سر نمی‌زند. این در حالی بود که نادر قلی، کسی که طهماسب او را «طهماسب قلی» لقب داده بود و به آن شهرت یافت، نه پدر شناخته شده‌ای داشت و نه خانواده‌ای قابل ذکر. بلکه یک شتردار بود که وسائلی را حمل بر شتر کرده، اموال قبیله افشار را در نواحی خراسان منتقل می‌کرد.

به عنایت الهی بنگرید، وقتی به کسی روی آورد، حتی اگر پایین باشد او را به بالاترین مرتبه رسانده، امر شاهان و صاحبمنصبان را به او می‌سپارد. درست اتفاقی که برای تیمور افتاد، تیموری که بر اساس آنچه در تواریخ آمده، یک چوپان بود. تو با دیده باز و بیدار در این نکته تأمل کن، این که چگونه امر غنائم را به راعی غنم ـ گوسفند ـ می‌سپرد.

[چنان که شاعر گوید:] وقتی عنایت به عبد خریده شده روی آورد، حکم و فرمان او بر صاحب و رئیس او نیز نافذ گردد.

این حقیقت حال نادر بود، پادشاه پادشاهان، وقتی خدا ببخشد، و البته از علت نپرس.

نادر در حالی که در قزوین بود و از نبرد با رومیان باز گشته بود، به تمامی مملکت صفوی از خراسان و اصفهان و شیراز و آذربایجان و دیگر بلدان فارس فرستاد و تمامی شخصیت‌ها ووالیان و قاضیان و شیخ الاسلامان و کدخدایان خواست تا گروه گروه نزد او بروند. در همین زمان، خیمه بسیار بزرگی را که با طلا و جواهرات و نقره‌جات زینت یافته بود آماده کرده، تخت بزرگی در آن ساخت و همراه آن دوازده صندلی که با جواهرات فراوان زینت یافته بود.

زمانی که این شخصیت ها گرد آمدند، این اشارات و تصریحات را دیدند. در این وقت شخصیت‌هایی از سوی دولت عثمانی نیز حاضر بوده و این مراسم را ناظر بودند.

وقتی مجلس برقرار شد، او بر یکی از صندلی ها نشست و تخت را خالی گذاشت و آنچه را که شرحش گذشت برای آنان گفت. در این حال، تمامی حاضران فریاد زدند که ما هیچ کس جز تو را نمی‌خواهیم و کسی جز تو را امین اموال و جانهایمان نمی‌شناشیم.

ابتدا برای مدت کوتاهی نپذیرفت اما بعد از آن برخاسته روی تخت نشست. در این هنگام طبل‌ها به صدا درآمد و او به ارباب مناصب خلعت بخشید و سپس رسولانی را به تمامی مناطق فرستاده، این مطلب را به مردمان اعلام کرد و دستور داد تا نام او بر منابر برده شود. وی همچنین دستور ضرب سکه داد، آن هم به روشی جز آن چه زمان صفوی معمول بود. آن روش این بود که در یک روی سکه این عبارت: «لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی ولی الله» و در روی دیگر نام سلطان صفوی و اطراف آن نام دوازده امام بود. نادر دستور داد یک روی سکه این جمله را بنویسند «الخیر فیما وقع» که حاوی ماده تاریخ جلوس او بر تخت یعنی سال 1149 و بر روی دیگر سکه این شعر فارسی را بنویسند:

سکه بر زر کرد نام سلطنت را در جهان    نادر ایران زمین و خسرو گیتی ستان[5]

معنای این شعر این است که نادر ارض ایران به نام سلطنت، سکه ضرب کرد، کسی که همه گردنها برابر او کرنش می‌کند و از تمام عالم خراج می‌گیرد. در این شعر «نادر ارض ایران» نوعی توریه است، چنان که مخفی نیست.[6]

نام «ایران» نامی است که بر تمامی بلاد عجم اطلاق شده و منطقه فارس، خراسان، آذربایجان و گیلانات تا بنادر دریا از آن زمره است. صاحب این مملکت، ایران بن أشوذ بن سام بوده و مملکت ایران که ملوک فرس در آن بودند، به ایران منتسب است. این نکته ای است که قلقشندی در نهایة الارب گفته است.

برابر آن توران است، نامی که بر بلاد ازبک اطلاق شده و بلخ و بخاری و خطا و تا حدود ملک عجم از آن جمله است.

در قاموس آمده است: توران نامی برای ماوراءالنهر است و به پادشاه آن توران شاه گفته می‌شد.

 

[حمله نادر شاه به قندهار]

اکنون به ماجرای چگونگی به سلطنت نشستن نادر شاه و این که چگونه عُدّه و عِدّه خود را سامان داد می‌پردازیم. به تخت نشستن او آن گونه که شرحش رفت، در شهر خود، در سال 1149 بود. پس از آن به اصفهان آمد و وضعیت خود را در آن، سامان بخشید. سپس از همانجا آماده رفتن به قندهار شد. وی روز ششم رمضان همان سال با سپاهی گران، همراه ذخائر فراوان و در حالی که پیشاپیش کارگران و بناها و حفارها می‌فرستاد تا به تأمین آب آشامیدنی بپردازند تا سپاهیانش از آن استفاده کنند و آن نیز آن را فراهم می‌کردند.

آنان از منزلی به منزل دیگر رفتند و خود نیز در پی ایشان روانه بود. وقتی از منزلی می‌گذشت شماری از طوایفی را که از بیابانهای روم آورده بود در آن منازل اسکان می‌داد تا به عمارت و زراعت بپردازند و او خراج سه سال را از آنان برداشت.

وضعیت چنین بود تا آن که به بیرون قندهار رسید. او راه اصفهان تا قندهار را در نهایت عمران و امنیت کرد، در حالی که پیش آن هیچ انسانی از این مسیر عبور نمی‌کرد. پس از آن به محاصره قلعه قندهار و طائفه سلیمانیه که در آن بودند و فرمانده آنان حسین خان برادر محمود خان بود، کسی که اصفهان را بعد از یک محاصره طولانی و قحطی شدید گرفت تا آن که حکومت شهر را به او واگذار کرده و این در سال 1134 بود، همان طور که پیش از این به آن اشاره شد.

این حسین خان فرزند اویس بود، کسی که قندهار را از دولت صفوی مستقل کرد و امیر صفوی شهر را کشت. محمود فرزند همین اویس بود که بعد از پدرش، همراه با سپاهیان از قندهار بیرون آمده، قصد بلاد عجم کرده بیشتر آن را گرفت و پادشاه آن را اسیر کرده، او و فرزندان سلطان و دیگران را کشت. سپاهیان سلیمانی او [یعنی افاغنه] بلاد عجم را به فساد کشیده، مردان را اسیر کرده، زنان را تصرف کرده، و اموال و جواهر را تصرف کردند.

در همین زمان بود که محمود گرفتاری نوعی از بیماری شد که به جنون وی انجامید به طوری که مدفوع خود را تناول می‌کرد. همراه وی مردی بزرگ از عموزادگانش بود که او را اشرف می‌گفتند. او فکر و جرأت داشت و از بابت ضایع شدن سپاهیان و برهم خوردن اوضاع نگران شد. بنابرین بر تخت نشست و به تدریج بهتر از محمود بر امور مسلط گشته، به جذب رعایای عجم پرداخت. در این وقت دولت عثمانی با سی وزیر و سپاهیان فراوان به سراغ او رفت. او با کمک سپاهیان خود و رعایای عجم با سپاه عثمانی جنگید و بر آنان غلبه یافته، تمامی عسکر آنان را به تصرف خود درآورده، به اصفهان برگشت.

بعد از آن بود که نبرد میان اشرف و شاه طهماسب آغاز شد و این نادرشاه بود که مسؤولیت جنگ با اشرف را بر عهده گرفت تا آن که در خارج از شهر اصفهان، بر سپاه او غلبه کرد و آنان را کشت. اشرف با جمعی از سپاهیانش گریخت. پس از آن نادر وارد اصفهان شده آن را آماده کرد و از شاه طهماسب که در قم بود خواست تا به اصفهان آمده، بر تخت بنشیند. سپس به محاصره هرات پرداخت و حوادث دیگری که بعد از آن اتفاق افتاد. نادر پس از جلوس بر تخت در تاریخ یاد شده (1149) به اصفهان رفت و از آنجا عازم محاصره قندهار شد که خبرش را آوردیم.

محاصره قندهار یک سال و چهار ماه به طول انجامید، به طوری آنان در بیرون قندهار، کِشت کردند و درو نمودند و خوردند. نادر شهر بزرگی برابر قندهار بنیاد نهاد و دیوار و قلعه‌هایی برای آن ساخت و نامش را نادرآباد گذاشت. او بدون نبرد محاصره خود را ادامه داد تا آن که اوضاع آنان سخت شده و مرگ و قتل میانشان آمد. در نهایت خواهر محمود و حسین (فرزندان اویس) زنی که نادر با او ازدواج کرد و از وی فرزنددار شد، بیرون آمد. نادر وی و فرزندش را به قندهار فرستاد و زمانی که حسین پسر اویس اظهار اطاعت کرد، حکومت قندهار را برای این بچه قرار دادند و حسین خان که دایی او بود، به ع

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

عباس زریاب خویی و شیخ قاسم مهاجر

رسول جعفریان

عباس زریاب خویی در جوانی شیفته یک روحانی خود ساخته و مهذب بود که در شهر خوی به غربت می زیست، کسی که

نگرشی بر نگارشهای کلامی (6): الرسالة السَّعدیة

حمید عطائی نظری

یکی از تألیفات ارزشمند و شایان توجّه علّامه حِلّی (ت 648 ـ م 726 ه‍.ق)، اثری است چنددانشی و در عین ح

منابع مشابه بیشتر ...

انیس الحجاج، سفرنامه ای کم مانند از سال 1087 / 1677 با اطلاعاتی خواندنی

رسول جعفریان

صفی فرزند ولی قزوینی، در سال 1087 / 1677 از هند راهی حج می شود و سفرنامه ای کم مانند می نگارد. این س

فرمان نصب خسرو خان گرجی به سمت سپهسالار ایران از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سا ل1121

رسول جعفریان

متن فرمانی است که شاه سلطان حسین طی آن، خسرو خان گرجی فرزند رستم خان گرجی را به سمت فرماندهی کل قوای

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

انیس الحجاج، سفرنامه ای کم مانند از سال 1087 / 1677 با اطلاعاتی خواندنی

رسول جعفریان

صفی فرزند ولی قزوینی، در سال 1087 / 1677 از هند راهی حج می شود و سفرنامه ای کم مانند می نگارد. این س

فرمان نصب خسرو خان گرجی به سمت سپهسالار ایران از سوی شاه سلطان حسین صفوی در سا ل1121

رسول جعفریان

متن فرمانی است که شاه سلطان حسین طی آن، خسرو خان گرجی فرزند رستم خان گرجی را به سمت فرماندهی کل قوای