۳۴۴
۰
۱۳۹۸/۱۱/۰۴

دستور العمل در باب سیر بازارهای اصفهان (از دوره صفوی)

پدیدآور: وحید قزوینی / آقا منصور سمنانی / رسول جعفریان

خلاصه

متن رساله ای است از دوره صفوی، در باره سیر و سیاحت در شهر اصفهان. نویسنده، آن را برای راهنمایی کسی نوشته است که دوست دارد روزی را در بازار اصفهان و مسجد جامع و دیدار از کشتی گیران و معرکه گران و خوردن قهوه و صرف قلیان بگذارند. رساله ای بسیار نفیس و ارزشمند و حاوی اطلاعات خوبی در تاریخ اجتماعی شهر اصفهان، پایتخت زیبای شاهان صفوی است.

مقدمه
رساله حاضر، در نسخی که از آن برجای مانده، دارای دو مؤلف است. از سه نسخه‌‌ای که ملاحظه شد، یکی آن را از نوشته‌‌های درربار محمد طاهر وحید قزوینی می‌داند، چنان که در نسخه‌ای دیگر از آن که دستیاب نشد، همین طور است. و اما دو نسخه دیگر آن، نام آقا منصور سمنانی به عنوان مؤلف ذکر شده است. 
عجالتاً و انتخاب ما، با توجه به متن و سبک آن از وحید قزوینی مناسب تر می‌نماید. بنابر این، مقدمه را هم با شرح حال کوتاه وی آغاز می‌کنیم.
درباره زندگی نامه میرزا محمد طاهر وحید قزوینی (م 1015 ـ 1112)، در آغاز برخی از آثار وی که در سال‌های اخیر به صورت انتقادی نشر شده، مطالب خوبی آمده است. در مقدمه عالم آرای عباسی و نیز دیوان وی، شرح زندگی و آثار او آمده است. در مقدمه شهرآشوب قزوینی نیز که بنده بر اساس نسخه منحصر تصحیح و عرضه کردم، اشاراتی درباره وی آورده‌ام. دانش‌پژوه هم جزئیاتی از زندگی او را در مجلد هفدهم فهرست دانشگاه، ص 79 ـ 80 آورده است.
میرزا محمدطاهر وحید قزوینی، شاعر، ادیب، دبیر و سیاستمدار پرکاری است که همزمان در میدان‌های مختلف، فعالیت داشت. او حتی آثار دینی محض هم در باب عقاید دینی دارد. دیوان وی در دو مجلد قطور شامل غزلیات و تک‌بیتی‌های بیشمار نشانگر پرکاری او در عرصه ادب است. درباره شعر او باید نقادان ادبی نظر دهند، اما هرچه هست، این اشعار آینه‌ای برای شناخت اندیشه و افکار و آداب و رسوم اجتماعی مردم عصر صفوی است. طبعاً هنوز راهی طولانی هست تا از شعر دوره صفوی، بتوان منظومه فکری مردمان آن عهد را شناخت. شعر وحید در این زمینه، در زمره بهترین منابع است. درباره آقا منصور سمنانی در ادامه توضیحاتی خواهد آمد.
و اما در مقدمه شهرآشوب، شرح این نکته روشن آمد که آثاری از آن دست، به دلیل اشتمال آنها بر یاد از مشاغل موجود در شهر، اهمیت زیادی در شناخت تاریخ اجتماعی و اقتصادی دارد، جز آن که این ادبیات، بیش از آن که به مشاغل اهمیت دهد، به لطافت‌های ادبی و ذوقی اهمیت داده و محتوای اجتماعی آنها، فدای ظرایف لفظی و زیبایی‌های کلامی می‌شود. گفتنی است که در شهر آشوب وحید، بخشی هم درباره اصفهان و اماکن آن بود که قاعده مزبور درباره آن هم صادق است. بازارچه قیصریه، مسجد جامع، حمام و اماکن دیگر توصیف شده بودند و از این جهت، نکاتی درباره آنها بیان شده بود که ارزشمند بود. شاید روزگاری برسد که بتوان، همین اشعار را بهتر شکافت و حقایق بیشتری را از آنها استخراج کرد. 
متن حاضر، به نوعی شبیه به همان شهرآشوب و به ویژه بخش نخست آن درباره اماکن دیدنی شهر اصفهان است. با این حال، این اثر، متنی متفاوت است، نوعی گردش زنده در شهر اصفهان، با سرک کشیدن به محلات و دکان‌های مختلف و یادی از شماری از مشاهیر آنها از دکانداران و معرکه‌گیران و جز آنهاست.
عنوانی که نویسنده یا کاتب، در عبارات آغازین رساله آورده، این است: «دستور العمل سیاری اصفهان» یا «دستور العمل در باب سیر بازارهای اصفهان»، تعبیری که به خوبی نشان می‌دهد هدف از نگارش آن، راهنمایی یک مسافر برای رفتن به نقاط مختلف شهر و لذت بردن از دیدار آنهاست.
آدمی در حسرت می‌ماند که این مطالب، تقریباً همزمان با حضور شاردن در اصفهان و نگارش سفرنامه او، نوشته شده است، با این تفاوت که نگاه شاردن، یک نگاه رئالیستی و واقعی در گزارش واقعیت‌های موجود در شهر اصفهان است، اما این اثر، یک متن ادبی است که به رغم آن که یک سر آن ریشه در واقعیات موجود در شهر از قبیل معرفی دکان‌ها، و برخی از مغازه‌های معروف دارد، مع الاسف نویسنده صرفاً به یک اسم بسنده کرده و به سراغ عبارت‌پردازی‌ها و بهره‌وری از ظرایف ادبی، تشبیهات و استعارات، آن هم در همان چارچوب عاشقانه پرداخته است. راستی چه می‌شد اگر وحید قزوینی هم مثل شاردن، به بیان واقعیات شهر، اقتصاد آن، آماری از مشاغل مختلف، و کوچه پس کوچه‌های این شهر می‌پرداخت و برای ما منبعی باارزش و دست اول از اصفهان باقی می‌گذاشت.

ادبیات «تعریف اصفهان»
نگارش این قبیل وصف نامه‌های شهری در دوره صفوی بی‌سابقه نیست و از این دست، آثاری درباره قزوین، اصفهان و به ویژه کشمیر و مخصوصاً از شماری از بناهای تاریخی و باغ‌ها، توسط ادیبان ایرانی عصر صفوی نوشته شده است. 
نمونه‌ای از این دست، رساله‌ای با عنوان «تعریف اصفهان» در کتابخانه مجلس، در مجموعه شماره 14215، فریم 199 با آغاز: «چه گویم از صفای صفهان...». این بند را شامل دو صفحه در پایان همین رساله خواهیم آورد.
نمونه دیگر با عنوان «باغ و بهار» از ظهیرالدین تفرشی درباره عباس آباد اصفهان است که به شماره 3599 در کتابخانه مجلس موجود است. 
نمونه دیگر رساله «تعریف اصفهان» از ملااعجاز هراتی است که در نسخه 3034 کتابخانه دانشگاه آمده و در مجله وحید (سال 7، 1349ش، ش 11، 1137 ـ 1338) گزارشی از آن منتشر شده است.
 آقابزرگ ذیل دیوان نجیب هم نوشته است که نسخه‌ای از آن در مکتب سلطان عثمان سوم (فهرست همان، ص 323) هست که شامل یک مثنوی بر وزن شاهنامه با نام «گلدسته» است و نجیب آن را به امر شاه سلطان حسین سروده، و شامل وقایع آن دوره است. در ضمن آن «وصف اصفهان» هم آمده و از زاینده رود و ساقی نامه و مطالب دیگر یاد شده و نسخه جمعاً 74 برگ است. (ذریعه: جلد نهم، قسمت چهارم، ص 1177). 
«منظومه اصفهانیه» از محمد اکبر دولت آبادی اصفهانی نمونه‌ای دیگر است (دانشگاه: 9/ 1113). «وصف اصفهان» اثر نصیرانی همدانی هم در فهرست دانشگاه: 9/1212 ش نسخه 2464 بند 79 معرفی شده است (فهرستواره، 1/260).
دو نمونه با عنوان «تعریف کشمیر» را هم می‌توان در مجمع الافکار (نسخه 14209 مجلس) از محمد حکیم هندی مشاهده کرد. 

رساله ما در تعریف اصفهان
از رساله ما که باید آن را دستور العمل گشت و گذار در اصفهان نامید، سه نسخه در اختیار بود. نخست نسخه مجلس به شماره 13063 که طی فریم‌های 237 تا 242 درج شده است. نسخه دوم، متعلق به کتابخانه ملک، جنگ ـ منشآت شماره 5403 صفحات 105 تا 115 آمده است. نسخه سوم در جنگ 8235 دانشگاه تهران فریم 280 تا 285 آمده است.
در نسخه اول، عبارتی هست که کاتب متن را وحید قزوینی می‌شناساند: «دستور العمل سیاری شهر اصفهان بهشت نشان، من گفتار در[ر]بار مرحوم نواب وحید الزمانی میرزا طاهر». 
در نسخه دوم یعنی نسخه ملک آمده است: دستور العمل سیر صفاهان بهشت نشان از منشآت آقا منصور سمنانی». 
در نسخه سوم هم، متن از آقا منصور سمنانی دانسته شده و عبارت نخست آن این است: رقعه‌ای است که جناب آقا منصور دستور العمل سیر اصفهان صفا آشیان و گشت بازارها به جناب میر رکن الدین نوشته است.
نسخه چهارم ـ به گفته دانش در فهرست دانشگاه جلد هفدهم ـ متعلق به حسین مفتاح است که از وحید دانسته شده «در جنگ سده 12 دکتر حسین مفتاح نیز این نامه آمده و به نام تعریف اصفهان وحید». (فهرست دانشگاه: 1779).
آیا راهی وجود دارد که بتوان تشخیص داد کدام یک از این دو نفر، مؤلف این نوشته هستند؟ به نظر می‌رسد، تا اینجای کار دشوار است، جز آن که تجربه بنده در تصحیح شهرآشوب وحید قزوینی، و محتوا و دیدگاه‌ها و سبک نگارش و سرایش، تأیید می‌کند که متن متعلق به اوست، گرچه در فهرست تألیفاتی که برای وی در مقدمه آثارش یاد شده، نامی از این نوشته به میان نیامده است. 
و اما آقا محمد منصور سمنانی، از ادیبان دوره صفوی است که از وی نوشته‌هایی در منشآت به شماره 8235 در کتابخانه مرکزی برجای مانده است. این مجموعه از منشآت بسیار بااهمیت است که در آن، علاوه بر آقا منصور، متن‌هایی از وحید قزوینی، نصیرای همدانی و آقا حسین خوانساری نیز هست (فهرست دانشگاه: 17/ 67 ـ 81). در آنجا، مرحوم دانش‌پژوه او را آقا میر محمد منصور عاشق سمنانی خوانده، همان که «به امیر رکن الدین درباره اصفهان نامه نگاری کرده است». یعنی همین رساله ما. و می‌افزاید، در منشآت یاد شده، شماره‌های 187 ـ 189، 270 ـ 276، 306، 311، 369 و 385 از اوست. مقصود از نامه به امیر رکن الدین، همین دستور العمل گشت و گذار اصفهان است که در اینجا با آن سروکار داریم. ظاهراً در همان دوره نیز که باید مقصود اوائل قرن دوازدهم باشد، نویسنده آن، گاه منصور و گاه وحید، دانسته می‌شده است. در بخش 266 از متن‌های موجود در همان نسخه دانشگاه، نامه‌ای به عنوان نامه میررکن الدین محمدای سمنانی از اصفهان به میر محمد منصور حسینی آمده است» که همین رساله گشت و گذار در اصفهان است. به هر حال، این مجموعه، دارای اطلاعات باارزشی درباره این منصور سمنانی باید باشد. دانش از سفینه المحمود قاجار هم چنین آورده است: عاشق منصور سمنانی صوفی و اهل ذوق به خواهش الواط، مدتی در اصفهان، هجوها به نظم و نثر ساخته که بی‌ملاحت نیست. مثنوی «سبحه هزار دانه» دارد در هزار بیت. در 1145 بمرد.

درباره نسخه‌ها
هر سه نسخه جنگ ـ منشآت و از دوره صفوی است. نسخه اول، یعنی نسخه مجلس که اساس تایپ اولیه متن حاضر است، مانند نسخه دانشگاه، حاوی اشعار فراوانی است که در نسخه ملک نیامده است. در واقع، اضافات آن دو نسخه بر نسخه ملک، غالباً در اشعار است، و مواردی که در اشعار، در آکولاد {} آمده، همگی از نسخه مجلس و طبعاً دانشگاه (که البته فقط شامل نیمی از نسخه است) می‌باشد. سایر تفاوت‌های سه نسخه، در کلمات چندی است که در متن مشخص شده است. آنچه در متن حاضر از کلمات در پرانتز () آمده، از نسخه ملک، و آنچه در گیومه «» آمده، از نسخه دانشگاه است. مواردی که علامت = پیش از افزوده در پرانتز را دارد، کلمه‌ای است جایگزین کلمه‌ای که در نسخه ملک بوده است. مواردی هم که بدون = آمده، کلمه اضافه‌ای است که در نسخه ملک یا دانشگاه آمده است. از نظر املایی هم تفاوت‌هایی هست. تنها برخی از موارد، در نسخه مجلس، ناشی از غلط خوانی کاتب است. اگر غلط مسلم بوده، از روی دو نسخه دیگر تصحیح کردیم و اگر امکان دو تحریر را دادیم، هر دو را آوردیم. تفاوت‌های املایی کوچک، عجالتاً، مد نظر قرار نگرفته است. گفتنی است که فریم 283 نسخه دانشگاه، مرمت شده و دست کم چهار سطر از میان رفته است. به علاوه، نسخه دانشگاه، نسخه از پایان ناقص و تقریباً چهل درصد رساله را دارد. صفحه آخر را به عنوان نمونه گذاشته‌ایم.
نیز بیفزایم، در یک مورد، یک پاراگراف چند سطری در رساله هست که در دو متن مجلس و ملک، تقریبا متفاوت آمده است. ما پس از نقل پاراگراف اول از نسخه مجلس، همان متن چند سطر را عیناً از نسخه ملک هم آورده‌ایم. بسیاری از بدنویسی‌ها و بدخوانی‌ها، در مقابله درست شد، با این حال، به دلیل ادبی بودن متن و ناکافی بودن دانش من، ممکن است نکاتی مانده باشد که از حیطه فهم ادبی من خارج است. علاقه بنده به اصفهان و تاریخ صفوی، زمینه این کار را فراهم کرده و الا روشن است که کار بنده، تصحیح نیست.

گذری بر رساله دستور العمل گشت و گذار در اصفهان
هر دو عنوانی که برای رساله در این دو نسخه آمده، مسأله سیر و سیاحت در شهر اصفهان را اصل بحث قرار داده است. عناوینی که برای این متن آمده به این شرح است:
·    دستور العمل در باب سیر بازارهای اصفهان
·    دستورالعمل سیر/ سیاری شهر اصفهان بهشت نشان
·    دستور العمل در باب سیر بازارها و گشت گلزارها و نظاره دیدارها
در نگارش این اثر، قرار بر این بوده است مؤلف، در مقام یک راهنما یا همان بَلَد =Guide به کسی که قصد گشت و گذار در شهر را دارد، به او بگوید بهتر است از کجاهای شهر بازدید کند. با این حال، یک نکته هست و آن این که علاوه بر نقاط دیدنی شهر، سوی دیگر ماجرا، دخالت دادن «خیال» به سبک ادبیات «شهرآشوب» است. نویسنده می‌خواهد با نثری ادیبانه، و البته عاشقانه، و با استفاده از عناصر «خیال»، گشتی در نقاط تاریخی و واقعی شده از دکان‌ها و معرکه‌گیرها و مسجد و نقاط دیگر شهر داشته باشد. پیش از این هم اشاره شد که نکات جدی این متن، در میان انبوهی از تشبیهات و استعارات محو شده و پیداست که هدف اصلی، قدرت‌نمایی ادبی، تظاهر خیال گرایی و کاربست اصول بدیع و بیان در نوشته است. طبعاً سوژه جالب که گشت و گذار در شهر است، سبب شده است تا اطلاعاتی هم از وضع شهر اصفهان داده شود. 
سؤال این است: نویسنده تشویق به دیدن کدام نقاط می‌کند؟ آیا تاریخی بودن آن نقطه اهمیت دارد؟ آیا تأکید وی بر نقاط لذت بخش است؟ این لذت بخشی در دیدن است یا خوردن و یا مسائل دیگر. نگاهی به فهرست نقاطی که او توصیه به سیاحت در آنها دارد به این شرح است و می‌تواند در پاسخ به این پرسش به ما کمک کند:  
-    دکان کافر بچگان ارامنه
-    قیصریه ـ دکان صالح خواص خان ـ قهوه خانه خواجه علی
-    کاروانسرای یزدی و کاشی
-    بازارچه ملاعبدالله
-    دکان بندزن شیشه قلیان
-    دکان قهوه‌ساز
-    تالار طویله
-    بازار خرده‌فروشان ـ آینه‌خانه
-    راسته حکاکان
-    دکان عطاری
-    مسجد جامع
-    امامزاده هارون ولایت
-    مسجد جامع قدیم
-    خانقاه صوفی نصیر
-    تماشای معرکه‌گیران ـ کشتی‌گیران
-    بیت اللطف (در گذر از محله آردفروشان)
-    کوچه نو

ارزش تاریخی اطلاعاتی که وی درباره اماکن بالا به دست می‌دهد، متفاوت است، اما می‌توان گفت، همه آنها ارزشمند است. دلیل این امر، آن است که ما از نظر داشتن اطلاعات اجتماعی از دوره صفوی، در مضیقه هستیم و همین مقدار، به ویژه در منابع ایرانی، بسیار جالب و قابل توجه هستند. علاوه بر این نقاط که اصلی هستند، اشاراتی به نقاط دیگر و مهم‌تر، ارائه فهرستی از اسامی اشخاصی است که صاحب دکان‌ها بوده یا به طور مشخص معرکه‌گیر یا کشتی‌گیر بوده‌اند. حتی دو مورد اشاره به «ملا محمدتقی» و «فیض» کرده که به احتمال می‌توان یکی را محمدتقی مجلسی (پدر علامه مجلسی) و دیگری را فیض کاشانی دانست که به دعوت عباس دوم مدتی در اصفهان مقام امامت جمعه داشت. نکات زیادی را به عنوان ویژگی این اثر می‌توان یاد کرد:
یک نکته بسیار جالب در این سیاحت نامه، زنده بودن فعالیت گشت و گذار است. برنامه‌ای است از صبح تا شب، برنامه‌ای زنده و پویا، همراه با تشویق و توصیه و راهنمایی. خطاب موجود در این نوشته، فضای پویایی را که عاشقانه و شیفته گرانه هست، به همراه دارد و سعی می‌کند نه فقط صرف یک گزارش، بلکه گزارشی داغ و حیات بخش ارائه دهد.
علاوه بر آن، این اصفهان‌گردی، همه جانبه است. در واقع، همه لذت‌ها را با همدیگر دارد. لذت عطاری، قهوه‌خواری، تماشای معرکه‌گیران، شنیدن وعظ واعظان، دیدن خانقاه صوفیان، و حتی رفتن به بیت اللطف و بودن همراه با معشوقگان. او البته می‌تواند به همه اینها سر بزند و ببیند، اما عجالتاً قرار است که در هر کدام این منزلگاه‌ها، اندکی توقف کند. در واقع، بیش از همه، لذت خوردن و دیدن است و بس. خواهیم دید که این خوردن، چنان است که در مقام دوم، بلکه سوم است. یک بار تأکید می‌شود که امروز روز خوردن نیست، بلکه دیدن و لذت دیدن، از همه مهم‌تر است.
مسیر حرکت از نظر وی، می‌بایست از بازارچه تیمچه آغاز شده، سری به تنباکو فروش بزند و «خمار فراق را تسکین بخشد». آنگاه به «در دکان بچگان ارامنه» رفته نظری بیفکند. در اینجا، روی نگاه چند وجهی و زیست چنددینانه تأیید می‌کند: «گهی ترسا و گاهی پارسا باش». گاهی با صوفیان و گاهی مصحف خوان. مهم انتخاب «ملت عشق» است که آدمی را با داشتن «دولت عشق» رستگار می‌کند. این را بعدها در رفتن به «خانقاه صوفی نصیر» هم یادآور می‌شود.
سپس «از پشت راه پایین «مابین» قهوه خانه» به سمت «قیصریه» رفته به «در دکان صالح خواص خوان» برود و به قدر «کشیدن یک قلیان» توقف کند. اگر میل قهوه هم دارد، به سراغ «قهوه‌خانه خواجه علی» رفته از دست «میرزا اشرف» فنجانی بگیرد. آنگاه به در قیصریه آمده، از نگار «جواهر فروش» خریدار یاقوت لب و لعل بناگوش شود. سپس به «دکانچه ثعلب پزی» و «شیره فروشی» رفته یک «پیاله ثعلب» بنوشد.
حالا می‌تواند وارد بازار قیصریه شده، چپ و راست آن را بنگرد. اشارات ادبی وی نشان از وجود شال و دستارفروشان است. در واقع، آنجا راسته قماش فروشان است.
در اینجا، از رفتن به کاروانسرای یزدی و کاشی سخن می‌گوید که گویی جنبه عبوری دارد؛ از آنجا «به بازارچه ملاعبدالله» و رسیدن به یک دکان قنادی، شیرینی‌های عالی دارد و او با اشعاری به استقبال از آن می‌رود.
در اینجا، سخن از دکانی استثنایی می‌آورد، دکانی که کار صاحب آن بند زدن به شیشه قلیان است، کاری که تا این اواخر، روی قوری‌های چینی هم انجام می‌شد. در میانه راه، از محلی برای خوردن چاشت با «نان سنگک پرویز بیک» و «لواش استاد تیمور» و یاد اقلام دیگری برای خرید، سخن به میان می‌آید که از لحاظ مواد خوراکی در بازار جالب است: پنیر یخچالی، و ماست جوالی، و انگور کشمش، و ریش بابا، و هولوی دانه شیرین، و شفتالوی سبز، و امرود چو قند، و هندوانه تخم کاشان، و خربزه قرقی (= قورقی)، و علی باغبانی و عابدینی» که مقصود از موارد آخر روشن نشد. در این عبارت، تاریخ نان سنگک دست کم تا عصر صفوی می‌رود. نمی‌دانم چرا زمانی از دکتر محجوب در نوارهای درس گلستان شنیدم که می‌گفت، نان سنگک سابقه چندانی ندارد.
مقصد بعدی «دکان قهوه‌ساز» است که بیشتر توصیه به «ساعتی تماشایی آن نگارستان» را می‌کند. تصویری که او می‌دهد، وجود انبوهی از دلبران و پری پیکران در آنجاست که وی نثراً و نظماً، در وصف آنان سطوری و اشعاری را می‌نگارد. تصاویر فرنگی روی دیوار بوده و نویسنده از آن یاد کرده است: 
سخن عارض بتان ناز پرور 
         به طنازی همه از هم نیکوتر
 
بتان سیم ساق سرو بالا 
         همه در خورد آغوش تمنا

همه جادو نگاهان فرنگی
         ز «به» چهره رومی و از زلف زنگی 

خاطرمان هست که در شهرآشوب نیز سخن از نقاشی‌های سبک فرنگی که در این زمان به تدریج در حال باب شدن در ایران بود، یاد شده است.
مقصد بعدی، تالار طویله است که دارای نقاشی‌های فراوانی بوده و «رشک بتخانه چین». آنجا تصاویر روی دیوارها را ببینند، اما باید مراقب باشند که «دل به صورت دیوار نبندند». معلوم است که نقاشی‌های ویژه‌ای روی دیوارها از زنان یا امردان بوده است.
راسته حکاکان، مقصد بعدی است که کار روی انگشتری می‌کرده‌اند، و یکی از کارهای آنان همین بوده است که مشتری، هر نامی را که علاقه داشته، سفارش می‌داده تا روی نگین انگشتریش حک کنند. او این را به این معنا گرفته که با حک کردن آن نام، دیگری دست تصرف در آن دراز نخواهد کرد.
مقصد بعدی، بازار خرده‌فروشان است که به گفته وی به «آینه‌خانه» یا شیشه‌خانه مشهور است. در اینجا این قدر عبارت‌پردازی می‌کند که معلوم نیست در بازار خرده‌فروشان، چه چیزی عرضه می‌شده است. مهم این است که بسیار دیدنی بوده، به طوری که دهها بیت شعر در وصف آنجا سروده است.
دکان عطاری، مقصد بعدی است که بر «در مسجد جامع» بوده است. «دکان عطاری مقابل حاجی طاهر دلداری» ظاهرا عنوانی است که باید برای آن در نظر بگیریم. عطاری برای فروش عطر است یا داروهای گیاهی؟ هر چه هست از عناب و قرص صندل و جز آن یاد شده و این که همه اینها در ادبیات نویسنده و برای مثال «شربت عناب لب، و شراب سیب غبغب، تب محرق فراق، و مرض مهلک اشتیاق را معالجه و مداوا تواند نمود». در اشعاری که در وصف عطاری سروده از تعابیر «حکمت العین» و«شفا» و «اشارات» و نیز از اجناسی مانند «سنبل الطیب» و «قرص صندل» و امثال اینها یاد می‌کند.
می‌شود تصور کرد که نویسنده بر این گمان بوده که این مقدار برنامه برای سیاحت، مسافر ما را به ظهر می‌رساند، و اینجاست که می‌تواند به «مسجد جامع» برود و نماز بگذارد. اینجا مسجد جامع، در میدان نقش جهان و در حاشیه قیصریه، همان مسجدی است که شاه عباس ساخته است. اکنون صدای اذان در می‌آید، ندای حی علی الصلاة سر داده می‌شود. او این صحنه را با تعبیر بسیار زیبای «در کعبه در صفاهان» باز می‌شود، توضیح می‌دهد.
ضمن اشعار، یادی از «ملا محسن» می‌شود که منبر می‌رفته است. این به احتمال بسیار زیاد مربوط به ملا محسن فیض کاشانی (م 1091) است که در همین مسجد، اقامه نماز می‌کرده است. «بر منبر عرش پایه ملا محسن/ که بود کلیم بر قله طور».
مقصد بعدی «مسجد کهنه» یا همان مسجد عتیق است که در منتهی الیه بازار در آن سوست. در اینجا، فعلاً مسیر مهم است و طی کردن بازار توجه او را به خود جلب کرده و با تعبیر «همه راه در میان بازارها» از گلزارها و گلچین‌ها و دیدن لاله رخسارها و... یاد می‌کند. در این میان، باز هم از «قلیان» و «قهوه» و «پری رخ» یاد شده، و این که می‌توان «در آن مکان عشرت نشان، لحظه‌ای به کشیدن قلیان و آشامیدن قهوه و تماشای بتان پری چهره اشتغال نمود». 
«هارون ولایت» امامزاده‌ای که در مسیر بازار به سمت مسجد عتیق است، مقصد بعدی اوست که چند سطری، به نثر، از زیارتش سخن گفته، و این که جای «توبه و انابت و عبادت و طاعت» است.
سپس «به جانب مسجد جامع قدیم روانه گردند». در اینجا، از عظمت این مسجد نیز سخن گفته و آنچه جالب است، نام امام جماعت آن را آورده که «مولانا محمدتقی» است. آیا می‌تواند مقصود محمدتقی مجلسی باشد؟ وی متوفای 1070است و در دوره عباس دوم (سلطنت از 1052 تا 1077) است. در این صورت، باید تألیف این رساله را هم پیش از سال 1070 دانست. گفتنی است که تولد وحید قزوینی را 1015 و درگذشت او را 1112 نوشته‌اند. تا اینجای، می‌توان اشاره او را به فیض کاشانی و ملا محمدتقی مجلسی، به عنوان دو روحانی مهم این دوره اصفهان، مهم تلقی کرد.
نویسنده می‌گوید، اگر به منبر مولانا محمدتقی نرسیدی، و به عبارتی «از آن عطیه بی‌نصیب مانی» می‌توانید به خانقاه صوفی نصیر بروید. این جاست که باز از صوفیان به عنوان «ارباب صفا» یاد کرده و ظاهر و باطن آنان را «نور و صفا» می‌داند. اینها کسانی هستند که «نقد دین» را «صرف عشق» کرده‌اند. او این جماعت را که آنان را «طایفه حق پرست» خوانده، چنین ستایش می‌کند که مشغول ذکر خفی و جلی هستند.
مقصد بعدی، دیدن برنامه‌های معرکه‌گیران و کشتی‌گیران است. نخستین نکته، اجتماع خلایق در آنجاست، چنان که فضا را بسان «روز محشر» کرده است. نویسنده توصیه می‌کند که پیش از «هجوم تماشائیان» و ازدحام مردم، خود را حاضر کرده و جایی برای خود بگیرد، زیرا وقتی که معرکه‌گیر وارد می‌شود، «جا بر مردم چنان تنگ گردد که دل را فضای طپیدن و دیده را عرصه دیدن نماند». در اینجا ،اشعار بلندی در وصف این جمعیت و از دید عاشقانه سروده و ضمن آن از «آقا حسن علی» یاد می‌کند که نام معرکه‌گیر است. نام دیگر مربوط به کشتی‌گیر است که از او با عنوان «محمد» یاد می‌کند. وی شرح از وصف کشتی گرفتن کشتی‌گیر آورده که «خالی از کیفیتی نیست» و کسی نباید از لاغری کشتی‌گیر فریب خورده، تصور کند که می‌تواند به مصاف او برود. 
مقصد اخیر او که با گذر از «محله آرد فروشان» می‌توان به آن رسید، کوچه نو است، مثل «نوهای» دیگر، جایی که «کهن آشیان طاووسان» است و در ادبیات آن دوره، به آن «بیت اللطف» گفته می‌شود. در این دیار، فرقه نازنیان هستند، کسانی که وی پس از آوردن دهها لقب برای آنان، و سرودن دهها بیت شعر در وصفشان، می‌گوید که «بهشت دیدارشان به دنیای میسر» است. 
می‌بینیم که ارزش تاریخی ـ اجتماعی این رساله دستور العمل، کمتر از جنبه‌های ادبی آن، که هدف اصلی از ساختنش بوده، نیست. با این حال، اطمینان داریم که همچنان، از این متن می‌توان نکات بدیع دیگری را هم بدست آورد. انجام این کار ـ و لو به صورت ناقص ـ به مانند کاری که برای شهرآشوب وحید قزوینی کردم، برای ادای دین به شهر اصفهان بود که ریشه‌ام در خاک آنجاست، و همچنان هم مادر مهربان و خواهران و برادران عزیزم در آن می‌زیند. و آخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین.  2/11/1398

 

دستورالعمل سیر شهر اصفهان بهشت نشان

دستورالعمل سیاری (= سیر) شهر اصفهان بهشت نشان، من گفتار در[ر]بار مرحوم نواب وحید الزمانی میرزا طاهر.
«رقعه‌ای است که جناب آقا منصور دستور العمل سیر اصفهان صفا آشیان و گشت بازارها به جناب رکن الدین نوشته».
زندانی بیت الاحزان، فراق عاشق مشتاق نمی‌داند که به کدام زبان، بیان شدّت مفارقت نماید، و به چه عنوان شرح محنت مهاجرت نگارد؛ و بالغرض اگر کاتب اندیشه، اشجار چارباغ «چهارباغ» را قلم ساخته، به مداد زاینده رود «زنده رود» بر صفحه میدان نقش جهان، به ید طولای شوق سوانح نگار ایّام فراق گردد، به سال‌های بی‌پایان، اندکی از بسیار آن نتواند نوشت. بسی «پس» مرکب چوبین پایِ خامه «چوبی خامه» در فضای نامه، چه جولان تواند نمود، و چه مقدار راه به پایان/بیابان «راه بیان» تواند پیمود؟ «شعر»: 
کی تواند خامه، شرح شدّت هجران کند
        اسب چوبین در چُنین میدان چه سان جولان کند

در حساب دردهای صبر فرسا عاجزم
         چون تواند کس حساب قطره‌ی باران کند
 
چون توانم عشق را پوشیده از اغیار داشت 
        کی تواند لاله، داغ خویش را پنهان کند

از خیال آن خم ابرو و مژگان دراز 
        شوق با تیر و کمان هر لحظه قصد جان کند

«آبروی زنده رود از دیده‌ام ریز به خاک
        خاطر افسرده هر گه یاد اصفاهان کند»

دوری از یاران و محرومی ز سیر چهار باغ
        سخت دشوار است بر عاشق، خدا آسان کند 

بعد از شکایت فراق و اظهار مراتب اشتیاق، دستور العملی در باب سیر بازارها و گشت گلزارها و نظاره دیدارها، مرقوم کلک بیان می‌گردد، و به هیچ وجه از این طریق، انحراف جایز نداشته، به هیچ روش تخلّف نورزند. «شعر»:
بدین دستور می‌باید عمل گردد
        دل مشتاق را از خود خجل کرد 

اراده خاطر آن بود که دستور وافی به شرح کافی «شافی»، در هر باب نوشته شود. چون وقت مقتضی نبود، به انموذجی از آن اکتفا نمود. 
اگر طبیعت سخن رس است، همین بس است.
عزیز من! بامداد که استاد چابکدست قضا، تخته صبح از پیش دکان مشرق برداشته، آینه فروش «خورشید» بازار روزگار را گرم سازد، و ذرّه تُنک مایه بساط خُرده فروش را بیاراید، به هوای سودای پری رخان طنّاز، و به اراده خریداری متاع عشوه و ناز، از حجره، احرام بسته، رو به راه نهند. 
اوّلاً [238] از بازارچه تیمچه، «از» کیفیت دیدار شوخ نسرین و بناگوش تنباکو فروش صبوحی زده، سورت (صداع) خمار فراق را تسکین بخشند. «رباعی»: 
در دل چو هوای وصل خوبان داری 
        بگذر ز دکان آن پری رو، باری 

زان چهره خمار هجر را تسکین بخش 
        زان باده بکن صبوحی دیداری 

[دکان کافر بچگان ارامنه]
از اینجا به در دکان کافر بچگان ارامنه عبور نموده، به آیین ملت مسیحی «مسیحا» زنّاری زلف چلیپای گلرخان بلا بالا گردند. 
نگهشان برد دل به جادو فنی
        بود دوستیشان بدل «به جان» دشمنی 

ز خونم بتی «بسی» خاک گل کرد گفت 
        بدین رنگ باشد گل ارمنی 

نصیحت اوّل آنکه هرگاه پا در دایره محبّت نهادی، باید که از کفر و اسلام و ننگ نام، کناره گزین باشی. «شعر»: 
به دامان محبّت چون زدی چنگ
         بهر کس باش چون آئینه یکرنگ 

به هفتاد و دو ملت آشنا باش 
        گهی ترسا و گاهی پارسا باش
 
گهی با صوفیان شو در مناجات 
        گهی با رند می‌کش در خرابات 

گهی می‌باش مصحف‌خوان رخسار 
        گه از زلف بتان می‌بند زنّار 

ز هر ملت گزین کن ملت عشق
        که گردی رستگار از دولت عشق

[قیصریه ـ دکان صالح خواص خان ـ قهوه خانه خواجه علی]
آنگاه از (پشت) راه پایین «مابین» قهوه «و پشت قهوه» [خانه]، به سمت قیصریه متوجه گردیده «گردند»، به در دکان صالح خواص خان، به قدر کشیدن یک قلیان، توقف جایز است. 
و اگر طبعت میل «مایل به» قهوه داشته باشد، در قهوه خانه خواجه علی از دست میرزا اشرف، فنجانی بگیرند. و از آن مکان سیرکنان بر در قیصریه که برج اشرف شرف و (اختر) سعادت و درج گوهر حسن و صباحت است، منزل گزیده، در آن باب الصفا از نگار جواهرفروش «جوهر فروش» خریدار یاقوت لب و لعل بناگوش گردند: «رباعی»:
روی مه جوهری گل امید است 
        سر تا پایش ز جوهر خورشید است 

چشم و لب و رنگ و عارض و دندانش
        جزع و یاقوت و لعل و مروارید است 

از جوهر بیجان ارزنده‌ی خیال جمالش، رشته رگهای جان را به گوهر آلوده، حقّه دل را مملو گردانند، چون از نهیب دورباش غمزه دلخراشی یارای خریداری جواهر قرب وصال ندارند. 
و پیش تخت دکانچه ثعلب‌پزی و شیره‌فروشی که محاذی برج آن ماه دلبریست آرام گرفته، یک دو پیاله ثعلب که از شیره جان (= شیره نبات) شیرین تر و به مشک و عنبر معطر است، و از فیض دیدار، کار نوشدارویی لؤلؤی و مفرّح یاقوتی می‌کند، به قدر حوصله و گنجایی و ظرف طاقت بنوشند، و بدان بهانه از شربت دیدار، کام جان را شیرین سازند. «رباعی»:
از دیده شراب وصل دلدار بنوش 
        وزدیده پیاله‌های سرشار بنوش 

هر دم به نظاره جرعه‌ی ثعلب را 
        آمیخته با شربت دیدار بنوش 

پس به عزم خریداری حُسن یوسف، داخل مصر قیصریه گردیده، ملاحظه یمین و یسار و اطراف «و اکناف» می‌نموده باشند. 
عزیزا! اطلس روی تافته تار و پود از نور و حیا درهم بافته، خوش سوت خوش قماش (= نازک قماش) در پس دکانی؛ گمان دارم اگر با سوزنی سوخته دل با نوک مژگان دوخته، دل از کساد بازاری‌ها سودا کند، یک جوره شال صبر و خرد را بیعانه بده، و اگر مضایقه رود، دستارچه‌ی جان را بر سر بنه که هرگاه کتان دل را به ماهتاب معاوضه نمایی، زیان نخواهی کرد. 
راز دل را مساز فاش اینجا 
(= آنجا. و کذا در موارد بعدی)        که خوری زخم دور باش اینجا

{در دکان‌های قیصـریه ببین
        که بود حسن خوش قماش اینجا

به جگر می‌رسد ز هر جانب
        ناوک ناز دلخراش اینجا}

می‌ربایند دل ز تو خوبان
        دل من بود با تو کاش اینجا

پس قلب ناسره خود را که زر اندود طلای هوس است، به ضرّابخانه محبّت برده، به سکه کامل عیار عشق «به سکه عشق، کامل عیار» سازند؛ اگر «= تا» از اکسیر کیمیای مهر وفا آن دو گل چهره‌ی (سیم اندامِ) سرو بالا بلند، مانند اشرفی دوبتی رایج رشته محبّت و مودّت گردد. «رباعی»:
بی‌عشق دو ضراب بت خوش همه چیز 
        هر قلب شود ناسره مانند پشیز 

از سکه مهرشان به بازار وفا 
        قلبم چو طلای دوبتی گشته عزیز 

[کاروانسرای یزدی و کاشی]
از اینجا به کاروانسرای یزدی و کاشی رفته، از آن راه به بازارچه ملا عبدالله در آیند، مداوای تلخ کامی فراق را از دکان «دلبر» شیرین نهاد قناد طلب نمایند. «رباعی»
ز حیرت رخ قناد عقل مات شود 
        اساس عقل (= صبر) از آن چهره بی‌ثبات شود 

ز تُنگ شکر او خواهم آن چنان بوسی 
        که دل به سینه من شیشه‌ی نبات شود 

اگر طوطی زبان به وصف آن [239] شکر لب شیرین کار، سخن پرداز گردد، هر آینه خامه، نیشکر (و نامه) کاغذ، حلوا شود. 
شکرپاره گفتارش لذّت‌بخش مذاق احباب 
        حلوای سیب زنخدانش کام‌بخش دل بی‌تاب

غبغبش از خمیره صندل مقوّی دل و جان از چشم با ناز آمیخته، حلوای نیشکری در طبق هوس ریخته، از شکر خنده اش دل چون نُقل (بسته/ پسته) در بحر قند، غرقه گشته، و از شهد کلامش گوش «جان» مانند قالب قند پر شکر شده.
بسته قند است لعل دلبرش 
        شیره جان است تُنگ شکرش 

آن لب و خط (= لب نوخط) را چو بیند خسته‌ای 
        می کند تکلیف قرص عنبرش 

لب بهم چسبید «می‌چسبد» از آب حیات (= نبات)
        چون توانم کرد وصف شکرش 

هر که صفرای هوس دارد دهد
         قرص لیمو ابروی چین «جان» پرورش
 
زان زنخدان یک دهن حلوای سیب 
        گر دهد می‌دانم از جان بهترش

گر چه شیرین است آن لب هر نفس 
        از تبّسم می‌کند شیرین‌ترش 

تا ابد هرگز نگردد تلخ کام 
        هر که گیرد بوسه‌ای از شکرش
 
[دکان بندزن شیشه قلیان]
از آن مکان با دل نگران گذشته، به دکان سنگدلی که شیشه قلیان را بند می‌زند، رفته، شیشه شکسته دل را به دستش دهند تا به الماس مژگان سوراخ کرده، به مفتول مرغول کاکل بند «پیوند» کند. «رباعی» 
شوخی که زند به شیشه‌ی دلها بند 
        سوزد ز نجوم هر شبش چرخ سپند 

زد بند بسی شیشه قلیان و نکرد
        یکباره دل شکسته را پیوند

از اینجا به حجره معاودت نموده، هر چند در چنین روزی «پروای» خورد و خواب نمی‌باشد، لیکن چون طبیعت به غذا معتاد، و نفس بهیمی طالب اکل و شرب است، «ساعتی» به جهت چاشت کردن توقف نموده، به ماحضری اکتفا باید کرد، از نان سنگک پرویز بیگ، و لواش استاد تمر (= تیمور)، و پنیر یخچالی، (و ماست جوالی)، و انگور کشمشی، و ریش بابا، و هولوی دانه شیرین، و شفتالوی سبز، و امرود چو قند، و هندوانه تخم کاشان، و خربزه قرقی (= قورقی)، و علی باغبانی و عابدینی، هرگاه «رودباری» گلمرز گلزار نباشد، تناول فرمایند. 
عاشق به بساط قورقی چون فرزم 
        آبادی نیست آشنا با طرزم
 
از آق نبات لب جانان افزون
         مشتاق به رودباری گلمرزم
 
[دکان قهوه‌ساز]
آنگاه به جهت انبساط خاطر و شکفتگی طبیعت به میخانه (= بتخانه) طراز، یعنی قهوه ساز که مسکن رندان پروانه مشرب، و مجمع شمع عارضان شکر لب است، تشریف ارزانی داشته، ساعتی تماشایی آن نگارستان و سودایی آن بهارستان گردند. 
فی الواقع طرفه هنگامه و عجب صحبتی است. فصل فصل دلبران به عشوه‌های رنگین، و مطربان به به ترانه‌های شیرین، بزم آرا و طرب افزا گشته، هر فصلی چون فصل بهار نرگس چشم و لاله عذار و شمشاد قامت و گل رخسار و یاسمین جبین، و نسرین بناگوش، نُزهت افزای باغ تماشا و لذت بخش کام تمنّا می‌گردند، و هر طرف از شوق موی میان کمری، (= شوق موی میان، زرین کمری) مانند شانه (ای که به) صد آغوش حسرت، باز مانده، و هر گوشه «بوسه» به آرزوی «دیدار» شمع رخساری، چون پروانه صد دل سوخته، و بر خاک نیاز افتاده، مه پیکران صنوبر قد، و گلرخان نسرین خد، به طرز دل آرای رقص ... هوش ربای پیر و برنا می‌گردند. 
سخن عارض بتان ناز پرور
         به رعنایی «به طنازی» همه از هم نیکوتر 

{بتان سیم ساق سرو بالا
        همه در خورد آغوش تمنا}

همه جادو نگاهان فرنگی
         ز «به» چهره رومی و از زلف زنگی 

«مثنوی»:
به هر سو جلوه‌گر، خیلی ز خوبان 
        همه مستان و رقصان پای کوبان 

به رعنایی میان را تَنگ بسته 
        به پرگاری دل خلقی شکسته 

زده از گونه‌ی رخ راه بلبل 
        به گرد گل پریشان کرده سنبل
 
نوای دلخراش نای طنبور 
        فکنده در دل پیر و جوان شور
 
فغان ارغنون و ناله‌ی چنگ
         به آهنگ عراق از دل بَرد زنگ 

در میان «آن» پری پیکران و از جمله آن نازک کمران، دلبری طفل مشربی، سهیل غبغبی، مشتری عذاری، لاله رخساری، محبوب مرغوبی، همه چیز خوبی، زود آشنایی، دلربایی، سیم اندامی، زیبا خرامی، شیرین (= نسرین) کلامی، پیاله نامی، بزم افروزی است که چشمش به تواضع مستانه چون نشاء مل هشیار دلان را (= مستانه هشیار دلان را) آفت صبر و هوش است، و لبش تبسّم شوقانه (= و تبسم شوخانه) مانند خنده گل، بلبل مشربان را مایه [240] جوش و خروش است. «مثنوی»
سرو سر کرده خوبان پیاله
         که باشد عارضش همرنگ لاله
 
پی مرغ دل غم آشیانه 
        ز خط و خال گردد دام و دانه
 
فریبنده چو قلیان از دم گرم 
        چو غنچه در حجاب پرده‌ی شرم 

چو قهوه گرم جوشد(= باشد) با همه کس
         به رنگ شعله آمیزد به هر خس
 
ز رنگش خار غیرت در دل گل 
        ز تاب طرّه اش در تاب سنبل
 
ز عکس روی آن ماه یگانه 
        نگارستان چین شد قهوه خانه
 
ز طرز آن نگاه نشاء[ه] افزا 
        بود فنجان قهوه جام صهبا 

ز بس شیرین بود آن سیب (= سیم) غبغب 
        ز نام بوسه اش شیرین شود لب 

کمر چینش مرا کرده است دل تنگ 
        که دارد آن کمر را در بغل تنگ
 
چنان از شوق وصلش جوش دارم 
        که پنداریش در آغوش دارم
 
[تالار طویله]
از آنجا عازم بازار گشته، از بازار کفّاشان گذشته، چون به در دولت خانه رسند، اگر وقت را مقتضی دانند، به تالار طویله که رشک بتخانه چین، و ارژنگ مانی «ثانی» است (= بتخانه چین و رشک ارژنگیست) رفته، از تماشای تصاویر فرنگ (= از تماشای ترسایان)، زنگ زدای خاطر شوند. «از تماشای تصاویر، زنگ زدای خاطر شوند».
و زنهار که به حسن ساخته و رنگ عارض آن جادونگاهان سنگدل، فریفته نشده، دل به صورت دیوار نبندند.
 [راسته حکاکان]
و از آنجا به راسته‌ی حکّاکان افتاده، نگین سلیمانی دل که از عشق کافردلان، زنّارها به روی هم دارد، به دست حکّاک بی‌باک دهند، و «که» به قلم الماس مژگان، نام وفای خویش را در او نقش کنند تا دیگری«از بتان» انگشت تصرّف درو دراز نتوانند کرد. 
حکّاک که چرخ است به نقشش (= عشقش) پابند 
        یا رب نرسد به نوک مژگانش گزند 

چون دید عقیق جگری فی الحالش 
        از غمزه تراشید و به نوک مژه کَند 

[بازار خرده فروشان ـ آینه خانه]
از اینجا (= از آنجا گذشته) اوّل؛ وداع دل و دین و خیرباد صبر و طاقت نموده، بعد از آن قدم در بازار خرده فروشان که به آینه خانه «شیشه خانه» مشهور است گذارند؛ در این در، صورت دو دلدار لاله عذار چون ماه و آفتاب به آینه داری، و مانند نسرین، به خرده فروشی مشغولند که از گل رخسار و عقیق آبدارشان، بازار چمن دلها ایمن است، و از تمثال جمالش(= جمالشان)، جهانی (= جمعی) از ساغر آینه، مستِ باده‌ی ناز؛ و خلقی مانند آینه به صورت پرستی ممتازند؛ و در آن بحر حیرت، بسیار کشتی امید در گل نشسته، و بس حُباب دل از موجه ناز/ «نار» شکسته. مناسب به حال دیده وران، آن است که چشم پوشیده، از آن منزل پر خطر عبور نمایند، که هر که در طلسم آینه افتاد، چون سیماب، روی آرام و آسایش ندید، و هر که دل بسته آن بازار شد، پیوسته در آزار ماند. مشتری را از مقابله نسرین (= نیّرین) جز احتراق چه فایده، و ذرّه را در آن خورشید زار، جز فنا چه چاره‌ای؟ در آن مصر محبّت هر آینه یوسفی به بازار آورده:
در آن بازار اگر جان را نبازی
         از آن بهتر که «محال است این که» ایمان را ببازی 

«مثنوی»:
دلا هر کس که آن ره را نوردید «در نوردد»
        سپند آتش خورشید گردید «گردد»

در آن خورشید زار درد فرسود 
        چو ذرّه خویش را گم می‌کنی زود 

چو بر آینه افتد عکس (= نور) خورشید 
        بسوزد عکس او بر هر که تابید 

تو چون زآئینه عکس یار بینی
        گل آتش ز باغ وصل چینی 

ز مژگانی مرا در دل بود خار
        کزو شد سینه آئینه افکار 

شدم ویران ز عکس آن پریزاد 
        که بادا خانه‌ی آئینه آباد 

نگاهم زآینه از فیض آن روی
         تواند دسته بست از رنگ و از بوی

درو خلقی که آئینه پرستند
         مدام از باده‌ی دیدار مستند 

ز تأثیر جمال آن بت چین 
        چو برگ لاله گشت(= شد) آئینه(= بازار) رنگین 

به روی آینه «= بود هر آینه» باغی پر از گل
         از آن رو گرم شد بازار بلبل 

عزیز من! از دکان اوّل (که به دست راست واقع است) قطع نظر نموده، سخن ناصح مشفق که هر آینه صلاح کار (= صلاح حال) ایشان در آن مندرج است، گوش دارند، و به جانب چپ (رفته از) در دکان خرده فروشی آمده، چون آینه، دیده به حیرانی داده، مانند گل، خُرده‌ی جان (= مانند خرده گل نقد جان) بر کف نهاده، سیماب وار، «دل» بسته [241] آن بازار، و مشتری آن ماه رخسار شوند.
رخش ماه است و قد سرو و سمن بر
        بسان شبنمی گل تازه و تر
 
ز بالایش بلا را گرم بازار 
        ز چشمش فتنه گردیده دکان دار
 
نگه در چشم آن غارتگر هوش 
        مسیحائیست مریم را در آغوش
 
«ز ابرو دارد آن ماه پریوش
        کمان گوشه کرد آن برایش/ برآتش»

بر افرازد چو بر «در» رفتار قامت 
        بود گرد رهش صبح قیامت (= شور قیامت)

نگه از دیدنش در بت تراشی
         ز عکسش آینه در ناز باشی
 
چو یوسف عکس روی آن پریزاد 
        بود (ز) آئینه در زندان فولاد
 
تمثالش/ تمنایش چون مردم دیده، خانه از آینه ساخته، با عزایم خوان حسن پری در شیشه کرده، آینه‌ها از عکس رویش به شیشه‌های مل و سبدهای گل، بازار را آیین بسته، بلبل مشربان را مست و طوطی منشان را آینه پرست «= گل پرست» کرد؛ از خیال آن جمال، سینه‌ها چون حلقه زلف مجمع پریشانی، و دیده‌ها مانند صفحه آینه کارگاه حیرانی گشته، 
ز فانوس دکان آن شمع سرکش 
        بسی پروانه را در دل(= بر دل) زد آتش 

نشاید دید بر رخسارش از تاب
         مگر بنمایدت آئینه در آب 

ز طرز جلوه‌ی آن رشک شمشاد 
        ز خجلت خشک مانده سرو آزاد 

ز رشک جلوه‌اش(=چهره‌اش) مه بر فلک کاست
         بود پشت قیامت از قدش راست 

خوشا بختی که دل را چاره سازد 
        به آهنگ صفاهانم نوازد 

منم سودایی آن روی بازار 
        شده حیرت فروش آئینه کردار
 
چو شاخ گل سراپا داغ دارم
         درآ ای ماه در (= بر) آئینه زارم
 
در آن گلزار ای یار موافق 
        به یاربها قسم کن یاد عاشق
 
بگو ای دردمند لا ابالی
         درین گلشن سرا جای تو خالی 

[دکان عطاری]
از آن بازار با دل افکار و دیده‌ی خونبار، به قفا نگران و نالان گذشته، بر در مسجد جامع و دکان عطاری مقابل حاجی طاهر دلداری عطاری دکان دار است که شهری دل بسته آن بازار و جگر سوخته آن عطّارند. از ناز و عشوه و غمزه و کرشمه تراکیب ساخته، و مفرّحات پرداخته؛ دل بیمار را بدان عطّار عرض ده، شاید که شربت عناب لب، و شراب سیب غبغب، تب محرق فراق، و مرض مهلک اشتیاق را معالجه و مداوا تواند نمود. 
Image
نگهش از پی هر درد دواست
         حکمت العینش قانون شفاست 

اَبرویش شرح اشارات کند
         عقل را فکر رخش مات کند
 
از دو عارض ورق گل دارد
         سنبل الطیب به کاکل دارد 

از بنفشه است همان یک خالش
         نرگس افتاده هم از دنبالش 

کاکلش نافه‌ی مُشک اَذفر
        خط نورسته بهار عنبر 

خستگان را تب حکمت آیین 
        قرص صندل دهد از چین جبین 

به دل خسته‌ی ارباب نظر 
        لبش از خنده دهد گل شکر 

هست از گونه رخ گلنارش 
        نوش دارو لب لؤلؤ بارش 

از دهان حقه‌ی مرجان دارد 
        درّ ناسفته به (ز) دندان دارد 

صفحه‌ی سینه آن لاله عذار 
        ورق نقره‌ی پاکیزه عیار
 
خالها در بدن ساده ضرور
        همچو فلفل به میان کافور 

به جگر خسته چو درمان بخشد 
        شربت سیب زنخدان بخشد 

به دل خسته‌ی ارباب نیاز
        می دهد قرص گل بوسه به ناز
 
حب جدوار ز خال غبغب
        می فشاند به جگر تخم طرب 

از تغافل چو برد صبر به کار
         می دهد کام ز شهد گفتار 

هر که را حنظل دشنام دهد
         زودش از شکر لب کام دهد

[مسجد جامع] 
چون وقت نماز ظهر درآید، مؤذن خوش صدا (مؤذنان خوش الحان) به ندای شوق افزای «حیّ علی الصلاة» غلغله در طارم مینافام اندازند، و در باب الصفا، یعنی درِ طلا که چون در رحمت به روی همه (کس) باز است، و مراد بخش ارباب نیاز است، به مؤدّای صدق انتمای «و من دخَله کان آمنا» در کنف امان یزدان در آیند. 
عاشق چو رسی بر در آن کعبه راز 
        زان در بطلب هر آنچه خواهی به نیاز 

اینجا «آنجا» در کعبه در صفاهان شد باز
        زان باب برندت سوی فردوس نیاز 

در آن مهبط فیوضات الهی و مخزن رحمت نامتناهی، طوایف انام [242] از خواص و عوام، و حفّاظ کلام در خضوع و خشوع و «عبادت» و ضراغت صفوف زهّاد و عبّاد به افواج ملایک در رکوع و سجود و پرستش معبود، متابع و موافق یابی؛ 
خیل زهّاد اندر آن مهبط نور
         چون فوج ملک بود به بیت المعمور 

بر منبر عرش پایه ملا محسن
        که بود کلیم بر قلّه‌ی طور
 
و در آن مکان [که] صدق و صفا (مؤذنان اجابت دعا و ادای فرایض، قیام و اقدام نموده، بعد از فراغ اگر فرضا) روز جمعه و وقت وسیع (= موّسع) باشد، احرام طَوف (= طواف) مسجد کهنه بسته، بلاتوقف رو به راه نهند. 
همه راه در میان بازارها، چون صبا (= صهبا) به گلزارها سایر و ناظر بوده، گاهی گلچین دیدار لاله رخساری، و زمانی سودای بازار مشتری عذاری، و ساعتی دیوانه‌ی سلسله موی، و لحظه‌ای پروانه آتشین خوی «آتشین روی» تا تخت گاه جایی (در راه) مکث ننمایند. 
گردد چون شوق خضـر راهت
         بنماید راه تخت گاهت 

بینی صد تخت خسـروانه
         هر یک ز بتان نگارخانه 

دلبر پسـران ماه سیما 
        گل چهره بتان سرو بالا 

استاده به خدمت از چپ و راست 
        آرند هر آنچه خاطرت خواست 

نسرین بدنان ماه پیکر 
        قلیان سازند و قهوه آور

قلیان همه ته نشان و زرکوب
 [نسخه دانشگاه همین جا خاتمه می‌یابد]         سیمی طبق و صراحی از چوب 

جام است طبق در آن نواحی 
        آری با جام به صراحی

هر شیشه قهوه اش طرب ریز 
        چون شیشه‌ی باده نشاء انگیز 

در قهوه بکار رفته اکثر (= یکسـر)
        رنگ شکر (= مشک) و شمیم عنبر 

با آب گل است روغن عود
         چون شیشه خضـر ظلمت آلود (= اندود) 

قلیان چو قد بتان دل آرا 
        چون سینه‌ی عاشقان مصفا 

گفتی تو که طوطی خوش الحان 
        در آینه گشته است پنهان 

خاکستر دار دودش از رنگ 
        زآینه‌ی سینه‌ها برَد زنگ 

هر شیشه دل پسند قلیان
        چون شیشه دل همیشه‌ی نالان 

رعنا و سفید و صاف و خوش کار 
        مانند بیاض گردن یار 

و در آن مکان عشرت نشان (= عشرت بنیان)، لحظه‌ای به کشیدن قلیان و آشامیدن قهوه و تماشای بتان پری چهره اشتغال نمود. 
[امامزاده هارون ولایت]
بعد از آن در تقبیل سُده سنیّه سدره مرتبه سلطان ممالک ولایت (=هدایت) «هارون ولایت» ولایت خورشید جهان فروز ایمان، از حادثه حارس (= حارث) صفاهان، جبهه (وجه) همّت سوده (= ساخته)، به زیارت آستانش که کعبه آمال نیازمندان و قبله اقبال مستمندان (است) مشرّف گردیده، به توبه و انابت و عبادت و طاعت مبادرت نماید. 

[مسجد جامع قدیم]
آنگاه از خدمت آن آستان فیض نشان، مرخّص و به جانب مسجد جامع قدیم روانه گردند، و در آن مسجدِ کعبه توأمانِ ملایک پاسبان که در فضا، رشک سپهر اطلس، و در (= از) صفا، غیرت بیت المقدس است، داخل شوند. 
مسجد کهنه هست مظهر فیض 
        آن کهن آستان طایر(=اظهر) فیض 

{آن مکان محاسن طاعات 
        آن مظان اجابت دعوات} 

از شرف (= آن مکان) رشک بیت معمور است 
        مهبط فیض و مخزن نور است 

{هست رحمت ملازم در او 
        نور فیض ازل مجاور او} 

بی تکلّف در آن ریاض امید
         گل فیض از هوا توانی چید 

فوج فوج از ملک چه (=به)  صبح و چه(=به)  شام
        چون کبوتر در آن گرفته مقام 

چون به تحقیق وقت نماز مقتضی (منقضی) گشته، ادراک سعادت اقتدای اسلام مولانا محمد تقی نتوانی (= بتوانی) یافت. اگر به موعظه حقانی آن عارف صمدانی خود را برسانی، از استماع گوهر حدیثش درج سماع را به جواهر ثمین مملو گردانی.

[خانقاه صوفی نصیر]
و اگر از آن عطیّه بی‌نصیب مانی، به خانقاه فلک اشتباه درویش بی‌نظیر، صوفی نصیر رفته، در حلقه‌ی صوفیان صافی نهاد و درویشان پاک اعتقاد داخل گردی. 
مجمعی بینی ز ارباب صفا 
        همچو عقل کلّ مجرّد از هوا 

هچو نی، زار و ضعیف و داغدار 
        روز و شب نالان ز دست عشق یار 

ترجمان عشق پنهان حالشان (=جانشان)
         با زبان شوق ذکر حالشان

جز ز راه عشق رو برتافته 
        توشه از خوان توکّل یافته 

کرده نقد دین و دل را صرف عشق
         ذکرشان آتش اثر از حرف عشق 

جان به رقص از ناله‌ی دمسازشان 
        دل کباب از شعله‌ی آوازشان 

ظاهر و باطن همه نور و صفا 
        [243] خرقه پوش از داغ و عریان از ریا 

جملگی مغز وفا را گشته پوست 
        کرده دین و دل (=جان) نثار راه دوست 

خامه بر نقش هوسناکی زده 
        پشت پا بر عالم خاکی زده 

{کیسه از نقد هوس پرداخته 
        همچو شمع از تاب دل بگداخته} 

از کیفیت ذکر خفی و جلی، و وجد و حال و جوش و خروش آن طایفه حق پرست ، از می‌شوق مست صافی طویت پاک طینت، تمتّع و بهره یافته، محظوظ گردند، و از اینجا نکته «العود احمد» را بکار بسته، مراجعت نمایند.
و چون به میدان فتح [فسیح] المکان نقش جهان رسند، زمانی سراسر رو آن فضا و تماشایی شور و غوغا شوند (+ که صفحه میدان ازدحام خلایق و هجوم مردم چون سپهر، به ثوابت و سیّار آراسته، و مانند صف محشر از کثرت و جمعیت رستخیز ازو برخاسته، راه آمد و شد درو به دشواری و بلکه حرکت مشکل و متعذّر است). 
میدان که بود ملک درو (ز ملک و هم) افزون‌تر 
        هر عصـر درو قیامت آید به نظر 

[تماشای معرکه‌گیران ـ کشتی‌گیران]
آواز نقاره نفخ صور، و میدان از جوش و خروش (خلق) همچو روز محشر؛ هر گوشه معرکه (= هر گوشه جانانه‌ای) و هر طرف هنگامه‌ای، و هر سو بازاری، و هر طرف (=جانب) گلعذاری مشاهده می‌رود. 
چون به میدان پابست معرکه بابا قاسم ریش درازی، و (مقید) به زنجیر (زلف) آن شوخ شعبده بازی (گردد) باید که پیش از هجوم تماشاییان و قبل از ازدحام نظاره گیان، در حاشیه آن معرکه و حوالی آن دستگاه (=دامگاه)، مقامی مناسب و مکین لایق انتخاب نموده (=نمایی) و جای‌گیری، که هرگاه آن پیش خیل طنّازان و سرکرده‌ی موزونان، و موذون بازان، (و آن) شمع شعله پوش و سرو گل فروش، چشم و چراغ ملک عراق، به اکلیل تجرّد و طمطراق (=ملک عراق با صد طمطراق)، مانند شیر در (=با دو) زنجیر، خرامان خرامان داخل میدان شود، جا بر مردم چنان تنگ گردد (=شود) که دل را فضای طپیدن و دیده را عرصه‌ی دیدن نماند. 
چون به میدان درآید آن طناز 
        با رخ آتشین و زلف دراز
 
رستخیز از زمانه برخیزد 
        هوش و طاقت ز خلق بگریزد 

{هر که آن چهره را نظاره کند 
        هوش و صبر از دلش کناره کند 

حنش؟ از سینه‌ام برشته‌تر است 
        در سِرشکم بخون به رشته‌تر است

دل برد عشوه‌های سبزینش
        جان دهد شیوه‌های رنگینش} 

هست طاوس وار رفتارش 
        زلف مشکین دو بال طیارش 

{زلف همچو کمند او از کین
         حلقه بر حلقه است و چین بر چین 

نیست کزان طلسم طاقت گاه 
        چیست بر گرد ماه مار سیاه 

آن دو ابروی خود بخود بی‌طاق 
        گل خوش رنگ گلستان عراق} 

هست آقا حسن علی نامش 
        که بود مهر بسته‌ی دامش 

{تند و سرکش بسان نشاء ی مل 
        تازه و تر بسان دسته‌ی گل 

گل خورشید تابی از رویش 
        شب دیجور تاری ازمویش 

مرگ مزدور چشم غمّازش 
        فتنه گویی ز جلوه نازش 

آفت عقل و دین تکلّم او 
        مایه‌ی زندگی تبسم او 

وه ز طرز نگاه خون ریزش 
        داد از غمزه‌ی دلاویزش} 

مژه اش بر جگر زند خنجر
         تاب از دل برد بتاب کمر (مگر؟)

ابرویش آن کلید باغ (باب) امید 
        تیغ بر روی آفتاب کشید 

{غیر از آن زلف سرکش دلگیر
         ماه را کس نکرد در زنجیر 

بر سر قطعه دل آن عیّار 
        می برد صد هزار شیمه بکار} 

نگه از تاب روی آن طنّاز 
        همچو مدّ (= تیر) شهاب گردد باز 

{چون درآمیخت خنده با گفتار 
        هست شکر فروش و گوهر بار 

باشد از پای تا سر آن طناز 
        عشوه و غمزه و کرشمه و ناز 

سوخته، خان و مان عاشق را 
        مه رویش به شعله‌ی دیدار 

آرزوی وصال او دارم 
        گفتگو با خیال او دارم 

کو که گیرم دمی بجان دلش 
        چون قبا تنگ تنگ در بغلش} 

هر که (دیدار) آن روی مهرآثار دید، روی آرامی (= آرام) را ندید، و هر که در معرکه او پا قایم کرد، از دست رفت. قبل از آنکه آن سرو ملایم حرکات، خود متوجه ناز سرگشته، به غمزه جان گداز از دلها دریوزه‌ی آرام و قرار نماند، چنانچه که قالب تهی کرده، جای تهی سازند، و به گرفتن (قلب) تنها راضی نشده، نقد جان در [244] خطر است، و آن دلجوی طفل خوی صد جان اگر از کس طلبد نیست؟ نداند، از آنجا با دل چون طرّه یار پریشان، و دیده چون ابر بهار گریان طایر رنگ از آشیان چهره پریده، و گریبان از طپش دل دریده، لنگ لنگان و به قفا نگران، لحظه‌ای در کنار معرکه‌ی کُشتی گل چین هنگامه نو نهال چمن جوانی گل گلشن محمد خلجانی شوند. 
[پاراگراف بالا در نسخه ملک:] (هر که دیدار آن مهر آثار دید، روی آرام ندید، و هر که در معرکه ناز سرگشته، غمزه جان گداز او گردیده، از در دلها دریوزه آرام پای قایم کرد، از دست رفت، قبل از آن که آن سرو ملایم حرکات، خود متوجه شود؛ چنانچه قالب تهی کرده‌اند، جا تهی سازند که به گرفتن قلب تنها راضی نیست، بلکه نقد جان نیز در خطر است، و آن دلجوی طفل خوی، صد جان اگر از کس طلبد، نیست نداند، و از آنجا چون طرّه یار، لحظه‌ای در کنار معرکه کشتی گلچین هنگامه نونهالان چمن جوانی گل گشن محمد خلجانی توان بود که) 
الحق کُشتی آن (= کشتی‌گیر) دلبر چالاک، و آتش (= و آن شوخ) بیباک خالی از کیفیتی نیست، مبادا به زور بازوی محبّت مغرور گشته، با مژگان دل شکافش، دست به دست زنی که پای (=یارای) آن مصاف نیاری، و به میان لاغرش فریفته نشده، به هوای برگرفتن پا نخوری که تاب لنگ کمرش نداری. 
آن شوخ که کرده چرخ، کشتی‌گیرش 
        باشد ز خم زلف کمر زنجیرش 

چون پرتو مهر است که در روز مصاف 
        نتوان کردن به زور بازو زیرش
 
کشتی‌گیری بگونه چون خلد برین 
        ساقش دو ستون است ولیکن سیمین 

مه را به فن غمزه به خاک اندازد
         وز لنگ کمر زند فلک را به زمین

{ذوفنون عصر می‌دانست عاشق خویش را 
        خورد در کُشتی عشق از ساعد او روی دست}

[بیت اللطف (در گذر از محله آردفروشان)]
 و اگر مایل صحبت و راغب عشرت سیمبرانی، و خواهان وصل و جویان و اتصال پری پیکران باشی، در محله آرد فروشان، حُسن گندم گون آدم فریب و شیطان صفتان بر سر هر کوچه، انتظار ناز فروشی است که بهشت دیدارشان به دیناری میسّر است، و به زور بازوی زر و سیم ساعد کیسه شال (=زر و قوت ساعد سیم) دست در کمرشان می‌توان زد، و کمروار در آغوششان می‌توان کشید. 
[کوچه نو]
اما اگر دلبری خواهی که دم از یاری و محبّتش توانی زد، و فیض کامل از صحبتش توانی یافت، باید که سراغ کوچه نو که کهن آشیان طاووسان، مست درین و نشیمن تَذَروان (= و دیرین نشیمین تذروان) وفاپرست (است) نمایی. اگر چه از اطوار ناملایم جمعی از این طبقه گل بدنامی شکفته، و نام نکویان را نهفته، و صیت شهرت این طایفه پاک دامانان را به لوث تهمت آلوده ساخته، در ورطه رسوایی انداخته، لیکن درین فرقه نیز سیده و عابده و صالحه (= لیکن در این فرقه نازنیان) بسیار و بیشمارند که از دیده‌ها مستور و غیر مشهورند. 
از آن جمله دلبر نازپروری (پری پیکر) به ناز مایل، نیکو شمایل، یاسمین بدن، غنچه دهن، بلورین ذقن، نازک اندام، زیبا خرام، خوش کلام، دلکش مهوش، (پاکیزه روش) خُرد سال، بدیع الجمال، پر غنج و دلال، دل فروز جان سوز مهر اندوز، خوش مشرب، شکر لب، سیمین غبغب، دل بستان، ناز پستان، هزار دستان، غمّاز طنّاز کرشمه ساز، عشوه طرازی دلپسند بالا بلند گیسو کمند، عشوه فروش، نسرین بناگوش، آفت هوش، چابک (=چالاک) بی‌باک، مشکین فتراک، همزبان، شوخ بیان، محبوب محجوب مرغوب همه چیز «چیزک» خوب، نازنین نمکین شرمگین ناز آفرین دلربایی خورشید لقایی، سرو بالایی، زود آشنایی بلای خدایی هست که کشور حسن را شاه و سپهر ملاحت را ماه است. 
هست در کوچه نو یار کهن
         دلربا (= دلبر) ماه رخ سیمین تن (= سیم ذقن) 

سرو قد، سیم پری، طنازی 
        عشوه پرداز سراپا نازی 

کشور دل همه در قربانش (=فرمانش)
        دیده‌ی پیر فلک حیرانش 

سر ز زلفش به صبا مشک فروش 
        لب لعلش به سخن آفت هوش 

دل خراباتی چشم سیَهش
         عقل دیوانه طرز نگهش 

{چشم آن نادره آهوی حرم 
        دایم از سایه مژگان در رم 

نوک مژگان کجش دلگیر است
         پشت ابروش دم ششمیر است} 

چهره اش کارگه محبوبی
         بینی انگشت نما در خوبی 

چشمه خضر است (= بود) آن درج دهان 
        لاجرم هست ز هر دیده نهان
 
{سرمه در چشم سیه شور انگیخت 
        داروی هوش ربا در می‌ریخت
 
تا به لب خال نهاد از عنبر 
        شد سویدای لبی داغ جگر
 
هر طرف تا به بدخشان جبین
         ریخته شکر، چین بر سر چین

رویش از گل به بهاران خوشتر
         نمکین خنده اش از جان خوشتر}

گردنش شمع ولی از کافور 
        زو گریبان شده فواره نور 

{همچو از گردن مینا صهبا 
        هست از آن گردن صافی پیدا 

پرده ساعد ز یَد بیضا تاب
         کرد زان مات شدن خلق کباب [245] 

شیشه از رنگ حنا دست به خون 
        پنجه چون پنجه مرجان گلگون}

پای تا سر ز لطافت گلپوش
        ز صفا سینه اش آیینه فروش

نکهت گل شود از پیرهنش
        از نزاکت شود آزرده تنش

{هست نازک بدنش باغ بهشت
        هر گل تازه ازو داغ بهشت

دو گل دکمه در آن پستان است
        که ز رضوان لقبش بستان است

آن دو بستان بوده اندر بر یار
        یا دو غنچه است ز نسـرین پر بار

حقه ناف در آن خلد برین 
        غنچه نیم شکفت از نسـرین} 

تابی از طرّه بتاب افتاده 
        نام آن تاب کمر بنهاده 

مو به مو وصف وی از نوک قلم
        می زدم بر ورق لاله رقم 

لیک در شرح (= شرع) ادب نیست روا
        گشتن از راز نهان پرده گشا

{قامت ناز پرش سرو بلند 
        گشته از جلوه قیامت پیوند}

هست رفتار خوشش آب روان
        ساق‌ها ماهی سیمین و در آن

دو ستون است بلورین دریاب (= از ناب)
        لیک (= هست) لرزنده به رنگ سیماب

کف پایش ز سمن (=یمن) باج ستان 
        غنچه سان کرد نگارین یکسان (= کرده نگار انگشتان)

که شود پیرهن از مهتابش
        چون کتان پاره شود از تابش 

{نازک اندام تر از برگ سمن
         کش و دلکش چو صنوبر به چمن}

بس که محو رخ آن سیم برم
        چون پری دیده ز خود بی‌خبرم 

نهد از چشم (ترم) پا به کنار
        سرو را آب شود (= بود) آینه وار

باد پیوسته‌ی نیکو اطوار
        ساعدت (= ساغرت) از می طرب سرشار

پنجه ات شانه ساز طرّه دوست
         ساعدت باد طوق گردن یار

سخن ناصح امین بشنو
        وین نصیحت ز من بخاطر دار

بگزین از میان اصفاهان
        بت خورشید چهر خوش رفتار (= گفتار)

نازک اندام سرو سیمین ساق
        مه جبین دلبری پری رخسار

{ناز پستان یاسمین بویی
        که دل از غمزه اش شود افکار}

بگذرد گر صبا به طرّه او
         مایه بخشد به کاروان تاتار

خلوتی جوی و پا بنه دلخواه 
        که درو هجر را نباشد راه

{پنج کس جا کند در وی و بس
        وصل و شادی و باده وتو و یار}

باید از مستی (= هستی؟) طرف (= طرب) نبود
        غیر بخت تو هیچکس بیدار

در گلستان وصل منزل ساز
        سرو آزاد را بکش به کنار

که ببوس (= بنوش) از لبش می بی‌غش
        که بچین از رخش گل بی‌خار

گل خورشید هست مهرافروز
        باده‌ی لعل هست نوش گوار

تا دل خسته هست بوسه طلب
        لب ما (= او) را به گفتگو مگذار

در طرب دست از (در) حنا منشین (= نبنشین) 
        چون به دستت فتاد دست نگار

گاهی باید گشود و گاهی بست
         گره (= حلقه) از زلف در (= وز) میان زنار

مبر از یاد صحبت جانان 
        مده از دست طرّه دلدار

چار چیز از خدای خواسته‌ام
         از برای تو ای گزیده تبار

یار دلخواه و باده بی‌غش
        خاطر خرّم و زر بسیار 

تمت. تمام است.


تعریف صفاهان بهشت نشان از نسخه 14215 مجلس فریم 199
متن زیر بندی است که جنگ 14215 مجلس، فریم 199 در حاشیه، در وصف اصفهان آمده است. به جز این دو صفحه، که قدری چاپلوسی برای دیدار موکب شاه سلطان حسین هم ـ به قرینه نام فرح آباد در متن ـ هست، دنباله آن، بندی هم از آثار البلاد و عجایب البلدان بوده که حذف کردیم. 
متن: چه گویم ازصفای صفهان و نزهت این ساحت جنّت نشان، اگر حور عین این نگار خانه چین را دیدی، از رشک شاهدان شیرین/ نسرین شمایلش، در کانون سینه صد هزاران شعله سوزنده افروختی، و اگر فردوس برین به تماشای این بهشت روی زمین رسیدی، بر آتش غیرت چون دوزخ تابنده بسوختی، 
ز رشک این بر و بوم خجسته
    
    بهشت عدن در دوزخ نشسته

شمیم عنبر آمیزش معطّر، نسیم روح روحانیان از لطافت هوای دلاویزش دریوزه گر، و شمال از نکهت روح افزای او تحفه هر صبا بر. 
هوا چندان نشاط انگیز نیکوست 
        که از شادی نگنجد غنچه در پوست 

به کیفیت چنان کز ابر سیراب
         به جای قطره می‌ریزد می ناب 

 ز تأثیر هوا پیر و جوان مست
         در و بام و زمین و آسمان مست 

نو عروسی است زیبا که دایه ابر نیسانش، به صد هزار ناز در دامن پرورده، مشاطه فصل بهارش به دستیاری غازه فروشان لیل و نهار ترتیب کرده، و لاله طبیعتش با هزاران غنج و دلال از معجزات غینی بیرون آورده، شهر برین از برای نثارش عقد پروین بر زمین افشانده، به آراستگی تمامش در حجله عباس آباد به انتظار مقدم همایون داماد نشانده، چادر شکوفه در سر، و پیراهن گل در بَر، گیسوی مشکین سنبلش در پای قامت سرو افتاده، و لاله زار رخسارش زلف تابدار بنفشه در بر گرفته، دست چنار در برابر کف الخضیب در دعای دوام دولت روز افزون، و پای شاخسار از خضاب ریاحین گلگون، از غایت صدق افسون مهر بر دلش دمیده، و دست زمانه از بیم چشم زخم نیلوفر بر عذارش کشیده، بهشت عنبر سرشت را سراسیمه در بیرون دیدم، گفتم به رسم هر روزی به دریوزه صفا آمده‌ای؟ 
گفت: خطا باختی، تیر اجابت ز کمان گمان به هدف یقین نینداختی، این نو عروس حُسن که چون لاله داغ غلامی او بر جبین، و چون ریحان خود را از حبشی زادگان او می‌شمارم، از درد فراق موکب همایون بیمار است، و از باده وصل گذشته در خمار، حقوق نعمت او بر من بسیار، شرط وفاداری او بجا آورده، به عیادت رو آورده. 
من از استماع این حنین/ سخن سراسیمه شدم، و طبیب مسیح الانفاس صبا را بر سرش بردم، صفاهان را دیدم بر بستر ناتوانی چون گل خفته، از غایت پریشانی چون سنبل آشفته، نبض یاسمینش در غایت اضطراب می‌جست، و خون ارغوانش که از شریان در جریان آمده بود بر مسارات می‌بست. 
دانستم که بیماری او از اثر هواست، و بی‌تابی او از تاب تب حرمان، به جای ابر بالینش نایره سرشک طوفان آثار از دریا بار دیده، دیده دریا بار گشاده، و گریه مستانه او از رسم معهود زیاده. آری طغیان زنده رودش را که چون سرشک عاشقان از دیده لبها بر دامن صحرا روان شده، سبب همین. 
از مقوله تجاهل عارف حال او شدم، و پرسیدم. گفت: 
دلی دارم مالامال خون است
         تو می‌دانی و می‌پرسی که چون است 

تب سوزناک محرومی از خدمت همایون برای اختلال بینان دیدم؛ علت غیر آن دیار آباد بر آن افزوده اضافه آن مرض و علاوه آن غرض گشت. مدتی است که سایه مرحمت آن آفتاب جاه و جلال از سر من دور، و بزم عشرت فرح آباد از شمال وصال او پر نور است. اگر پیراهن بافته گل چاک زده‌ام، رواست، و اگر غبار محنت و غم بر سر خود ریخته‌ام، سزاست.
چرا ز رشک نسوزم بسان پروانه
         که مجلس دگری روشن از چراغ نیست 

چون حال پر اختلال او را برین منوال مشاهده نمودم، هر چند در مقام معالجه در آمدم، اطفای حرارت و رفع مرارت او جز به رشحات سحاب مرحمت شاهی و... خوشگوار درود ظلّ اللهی ممکن نبود، و مستحیل می‌نمود.
به مجرد توجه رایات جاه و جلال، او را تسلّی دادم، و مرهم راحت بر جراحت او نهادم، پیوسته توفیقات آسمانی بر دوام و فتوحات دو جهانی مستدام باد. 

(منبع: مقالات و رسالات تاریخی، دفتر هشتم، صص 707 ـ 741)
 

تصاویر نسخه ها

tvNM91579863437.png

صفحه اول نسخه مجلس

b7ksV1579863468.png

صفحه اول نسخه ملک

sIG3P1579863522.png

صفحه ای از نسخه دانشگاه

 

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

پنج سال نماز و روزه برای خودم بدهید بخوانند

رسول جعفریان

مروری بر چند یادداشت از کسی است که زندگیش را با نماز و روزه استیجاری می گذرانده و در آخر وصیت کرده ک

ذکر جمیل محمد تقی دانش پژوه

رسول جعفریان

گزارشی است کوتاه از فعالیت های استاد محمد تقی دانش پژوه که در مقدمه کتاب «محمدتقی دانش پژوه در دانشگ