۱۲۶۰
۰
۱۳۹۷/۱۲/۰۹

گزارش و متن رساله انتقادی میرزا محمد اخباری در باره آرای شیخ جعفر کاشف الغطاء در مساله شهادت ثالثه

پدیدآور: میرزا محمد اخباری مصحح: رسول جعفریان

گزارش و متن رساله انتقادی میرزا محمد اخباری در باره آرای شیخ جعفر کاشف الغطاء / رسول جعفریان

 

مقدمه

شرحی از منازعات فکری میان میرزا محمد اخباری (1178 ـ 1232ق) با مجتهدان عصر، و از جمله مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء (م 1228) را در مقدمه «دو رساله کاشف الغطاء در نقد میرزا محمد اخباری (تهران، مجلس، 1391) آوردم و تکرار نمی کنم. اجمال آن این که میرزا محمد، در درجه نخست، در مبحث اخباری گری، مدعی مجتهدان و مخالف آنان بود و علیه ایشان می نوشت و تند هم می نوشت. اما علاوه بر آن، از زوایای دیگری هم با آنان در تعارض بود. او تمایلات صوفیانه به سبک خاص خود داشت، تمایلی که بخشی از آن، باور به طلسمات و کارهای خارق العاده و ادعاهای شگفت بود. به علاوه، به اقتضای اخباری گری، و البته بیش از آن، تمایل به غلو هم داشت، گرچه خودش اصرار داشت که این را غلو نمی گویند، بلکه این باورها، متن عقاید شیعی است. در کل فردی پرنویس، عالم و تند مزاج و در عین حال شاعر و فاتح فضاهای تازه در عرفان ساختگی بود. اما فارغ از اختلاف نظر فکری، او به دنبال قدرت سیاسی و نفوذ در حوزه قدرت وقت هم بود، هم در عراق و هم در ایران، و این خود او را در معرض خطر هم قرار می داد. وی از این که مجتهدان تا این اندازه تسلط داشته باشند که شاه به فرمان آنها باشد، دل خوشی نداشت؛ فکر می کرد چرا او کاری نکند که بتواند با استفاده از قدرت سلطنت، باورهایش را تبلیغ کند. به همین دلیل می کوشید تا در سلطنت قاجار نفوذ کند و دل فتحعلی شاه را بدست آورد. خودش تلویحا می گوید که به خاطر اصرارش بر تظاهر به تشیع، در بغداد از چشم حاکم عثمانی آنجا افتاده و به همین خاطر، به ایران آمده است. به عکس، شیخ جعفر کاشف الغطاء را متهم می کند که دنبال رضاجویی حاکم بغداد است. میرزا محمد سالهای 1221 تا 1224 و شاید هم اندکی بیشتر در تهران بوده است. در این سالها، نفوذی در قدرت هم بدست آورد و همین امر سبب شد که مجتهدان علیه وی شوریدند. شیخ جعفر کاشف الغطاء، از همه بیشتر اصرار داشت تا نفوذ او را قطع کند و به همین دلیل چندین بار علیه وی نوشت. دو رساله ای که بالا معرفی شد، از جمله نوشته های او در این باره است.

در اینجا می خواهم، رساله دیگری این بار از میرزا محمد اخباری علیه شیخ جعفر کاشف الغطاء را ارائه دهم. این بار، داستان بخشی از یک بحث فقهی ـ کلامی در باره امامت و ولایت و در خصوص «شهادت ثالثه» یا همان گفتن اشهد أن علیا ولی الله در اذان است. این مسأله در این نزاع فکری، تبدیل به مسأله ای مهم شده و سبب شده است تا میرزا محمد، کاشف الغطاء را مورد حمله قرار داده، و او را از حوزه تشیع و باور به ولایت خارج معرفی کند. می دانیم در باره شهادت ثالثه، یعنی اشهد أن علیا ولی الله، و این که در اذان گفته شود یا خیر، این که به قصد جزئیت گفته شود یا تبرک، مطالب فراوانی تاکنون نوشته شده و مجتهدان تا به امروز نظرات مختلفی داده اند. کاشف الغطاء در این زمینه، از زمره مجتهدانی است که آن را جزء اذان نمی داند و گفتن به قصد جزئیت را مبطل آن می داند. با این حال، می داند که این شعار شیعه شده و گفتنش را در اذان اعلان درست دانسته اما توصیه می کند که در اذان نماز به گفتن «ان علیا امیر المومنین» دنبال شهادت دوم، بسنده شود. او نگران این است که گفتن آن، سبب شود تا عوام آن را جزء اذان بپندارند. با این حال روی شعار شیعه بودن آن تأکید دارد و علی رغم آن که این نظر را دارد، می گوید در اذان اعلان که در مناره گفته می شود، شهادت ثالثه گفته شود. وی در این زمینه استدلالهای فقهی و تاریخی و توضیح هم دارد که در این رساله مورد نقد میرزا محمد قرار گرفته است. میرزا محمد اخباری، که می خواهد خود را اهل ولایت دانسته و مخالفانش را مروانی بداند، روی این مسأله  انگشت گذاشته تا نشان دهد مخالفان او، از جمله مجتهد معروف وقت یعنی کاشف الغطاء در امر ولایت مشکل دارند و شیعه واقعی نیستند. در این نقد، متنی از شیخ  را بند بند  نقل و سپس نقد کرده است. نقدهای او نشانگر ذهن جوال اوست، اما آشکار است که تمایلات شیعیانه خاص او، وی را به سمت افراط می کشد و روی اعتراضات او تأثیر می نهد.  به علاوه گاهی تند می شود و تعابیر ناهمواری دارد. او می خواهد بنمایاند که شیعه ی واقعی است و  ولایت دیگران مشکل دارد. این مسیری است که اخباری ها و بعدها شیخی ها همگی دنبال کردند و باورهای تند مذهبی خود را به مثابه تأییدی بر شیعه تر بودن خود نسبت به دیگران نشان دادند.  به هر روی، در اینجا، ما ، هم با یک متن فقهی روبرو هستیم و هم در نهایت، در دایره یک مجادله طولانی  کلامی و این که غلو و تفویض چیست حرکت می کنیم. این که  آیا چنان که شیخ صدوق گفته، اصل این مسأله یعنی شهادت ثالثه برساخته مفوضه و غالیان است یا مسأله چیز دیگری است.

یک سوال این است که متن شیخ جعفر در کجا بوده است؟ میرزا محمد در این متن، پاسخ متنی را می دهد که به گفته او، سلطان زمان، یعنی فتحعلی شاه از «شخص معروفی» در «خصوص منع از شهادت بر ولایت شاه اولیاء تحریر فرموده» و از او خواسته است تا «جواب کلمات او را» بدهد. آیا ممکن است شیخ جعفر کتابی در این باره، یا مشتمل بر این مسأله برای شاه نوشته باشد؟ گفتنی است که شیخ جعفر کاشف الغطاء در بحث اذان کتاب «کشف الغطاء» [3/142 ـ 14] دیدگاه های خود را که در این رساله هم مورد نقد میرزا محمد قرار گرفته آورده است. عبارت او این است: « و ليس من الأذان قول: «أشهد أنّ عليّاً وليّ اللّه» أو «أنّ محمّداً و آله خير البريّة» و «أنّ عليّاً أمير المؤمنين حقّا» مرّتين مرّتين؛ لأنّه من وضعِ المفوّضة لعنهم اللّه على ما قاله الصّدوق». باقی استدلالهای او هم در همان کتاب (3/143 ـ 144] آمده است. طبعا همان مطالبی است که در اینجا مورد نقد میرزا محمد اخباری قرار گرفته است.

 به هر روی، میرزا محمد می گوید که پس از رسیدن این ملفوفه از شاه، از بابت احساس تکلیف، به عنوان یک عالم در رفع فتنه، تصمیم به پاسخ گویی گرفته است. این «شخص معروف» که وی در آغاز با این تعبیر از او یاد  کرده، همان طور که در حاشیه همین نسخه هم آمده، کسی جز شیخ جعفر کاشف الغطاء نیست.

آیا شیخ جعفر که تا پنج سال بعد از نگارش این اثر زنده بوده، به این رساله جواب داده است یا نه، خبر نداریم. اما به احتمال، عبارتی که در رساله نخست از «دو رساله» در باره اذان آمده (ص 64)، پاسخی به همین مطالب میرزا محمد اخبار در نقد نوشته ای از کاشف الغطاء در باره اذان بوده یا دست کم بر محور همان است. میرزا محمد این رساله را در سال 1223 زمانی که در شاه عبدالعظیم تهران بوده نوشته است. وی در پایان رساله می گوید: حقیر این چند کلمه بر سبیل عجاله از صبح شنبه تا ظهر همان شنبه پنجم ماه جمادی الاولی سنه 1223 در زاویه مقدسه عبدالعظیمیه نوشت تا عوام و اشباه ایشان در ضلالت نیفتند، و خواص که خود مستغنی می باشند متذکر شوند».

گزارش چهارده فصل رساله به اختصار

متن حاضر، در چهارده فصل، تنظیم شده است. در هر فصل، بندی کوتاه از عبارات شیخ جعفر را نقل و نقد کرده است. این که اصل متن شیخ جعفر چه بوده، می تواند در نوشته ای باشد که او برای سلطان وقت نوشته بوده و بند اول هم اشاره به آن است، این که خداوند در هر زمان، به درخواست انبیاء، پادشاهی را گماشته تا از آنان حمایت کند. گویی درخواست حمایت دارد. میرزا محمد، در نقد خود، علاوه بر نقد محتوایی، سعی می کند اشکالات ادبی و نحوی هم از شیخ جعفر گرفته و در برخی از بندها، در ابتدا، روی همین موارد انگشت نهاده و سپس به نقد معنوی می پردازد.

از نظر محتوایی در بند اول، یک اشکال تاریخی مطرح کرده، این که بسیاری از انبیاء هیچ پادشاه حامی نداشته اند، و سپس اصل منازعه مجتهدین و اخباری ها را به این دلیل که از ناحیه اجتهاد مجتهدان به استفراغ وُسع برای «تحصیل ظن» تعریف شده، و از نظر اخباری ها، عمل به ظن برخلاف آیات قرآن است، مرور می کند.

بند دوم این است که همان طور که انبیاء از خداوند می خواسته اند که پادشاهی را حامی آنان کند، علماء به این کار سزاوارترند، چون رتبه شان از انبیاء پایین تر است. میرزا محمد، این را قیاس دانسته و صاحب آن را شیطان و ... دانسته که اولین قیاس کننده است. او می گوید در کتابهای «حجة البالغه»، مصادر الانوار، و فتح الباب خود به تفصیل در باره قیاس سخن گفته است.

بند سوم، عبارت شیخ جعفر است که گفتن شهادث ثالثه به قصد جزئیت اذان، نه مورد رضایت رسول (ص) و نه امام علی علیه السلام است. میرزا محمد، می گوید، البته چنین است که اذانی که تشریع شد، «اشهد أن علیا ولی الله» نداشته، اما در غدیر، ولایت امیر المؤممنین مطرح شد، ولی چون دو ماه فقط تا رحلت ماند، چه اشکالی دارد که «حکم به شهادت ولایت از مسائل مکنونه به ائمه هدی باشد»، به خصوص که آنها هم در طول حکومت اموی و عباسی، تمکن از اجرای علنی آن نداشتند. به گفته وی، این مسأله موارد مشابه دیگری هم دارد.

بند چهارم آن است که شیخ گفته است: چطور شهادت ثالثه، فصلی از اذان است، در حالی که شهادتین، شعار اسلام است، اما این شهادت، شعار ایمان. میرزا محمد، در اینجا، روی «ولایت» و اهمیت والای آن و حتی بالاتر از دیگر اصول اشاره کرده و می گوید در «رساله الایمان» یک صد و شصت  و دو حدیث در باره این مسأله آورده که اسلام بی ولایت، نفاق است. به هر حال، به نظر او، ولایت، اصل اسلام است نه این که فقط شعار ایمان باشد.

بند پنجم، این سخن شیخ جعفر است که اذان به نوعی اعلان سلطنت شخص حاکم است، و در زمان حیات رسول (ص) که سلطنت از او بوده، معنا ندارد که نام دیگری اعلان شود. میرزا محمد می گوید بر همین اساس، چرا بعد از غدیر، شهادت به ولایت او به معنای اعلان سلطنت او نباشد. در نماز هم نوعی تدریج بوده و این اشکالی ندارد که در آخر شده باشد. در اینجا، دو اشاره تاریخی به شاه وقت هم دارد. یک این که «ولله الحمد، پادشاه دین پناه ما از سایر پادشاهان اهل خلاف قوی تر است، گرت نیست باور بیا و ببین». و این که «پس چه جای تقیّه و برطرف کردن اسم علیّ ولی الله از میان شیعیان که سالها علمای شیعه خون خورده اند، و سلاطین شیعه شمشیر زده اند تا به برکت دعای صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ  این نعمت عظمی میسر گردیده». و دیگر اشاره به مردم ایران که «لله الحمد ایرانیان را جناب اقدس الهی مدرکی کرامت فرموده است که با وجود دوری نسبی و عجمیت جسمانی، محبّت اهل بیت نبوی ـ علیهم السلام ـ حرز جان ایشان است، و ساز تعمیر مشاهد مقدسه از میامن برکات و آثار خیرات پادشاهان ایشان است؛ خصوصا پادشاه دین پناه ما که با این کمی سن و جوانی، آثار او چندین مرتبه بیشتر از آثار پیشینیان است، و از طائفه عرب سعود نامسعود، چند روزه فرصت کرده، در انهدام آثار اهل بیت کوتاهی نکرده و نمی کند. بلی یکی به سیف و دیگری به قلم، اما چه فائده». این طعنه اخیر، و مقایسه شیخ با حمله وهابی های سعودی به کربلا هم از همان تندرویهای میرزا محمد است که سابقه فراوانی در نوشته هایش دارد.

در بند ششم، این سخن شیخ جعفر آمده است که اگر هدف، اعلان شعار ایمان بود، بهتر بود نام همه امامان تا حضرت صاحب الزمان (ع) باشد. میرزا محمد می گوید، به همان دلیل که لازم نبود صلات و صوم باشد، این هم لازم نیست.

در بند هفتم، شیخ می گوید، پیامبر از شدّت مخالفت مردم، اعلان یک بار ولایت امیر المومنین را به عقب انداخت تا در غدیر محقق شد، چطور می توانست هر روز و شب این را در اذان بگذارد و اعلان کند؟ میرزا محمد می گوید وقتی بالاخره در حضور آن هم آدم، در غدیر اعلان شد، و کسی هم مخالفت نکرد، معنایش این است که می شده است. حتی عمر هم قبول کرد و بعدها شافعی هم شعری در باره لزوم صلوات بر آل در نماز گفت.

در بند هشتم، این عبارت شیخ جعفر است که با گفتن ولیّ الله برای امام علی (ع) و این که بسیاری از اتقیاء و صلحا هم ولی الله هستند، چه فضیلتی را برای سید الاولیاء ثابت می کند. فرض کنید، کسی بگوید اشهد أنّ المیرزا ابوالقاسم ولی الله، او از سوی خدا مؤاخذه نخواهد شد بلکه مثاب هم خواهد بود. میرزا محمد می گوید این طور ولایت قائل شدن «مختص مذهب صوفیه سنی» است. بعد هم آنچه را که سید حیدر آملی از ابن عربی در باره خاتمیت ولایت آورده، و نقدی را که بر او کرده می آورد و خودش هم به حمایت از عقیده سید حیدر می پردازد. مقصود این که خاتمیت مطلق ولایت از امام علی و به گفته او، خاتمیت مقید از امام مهدی است. در این باره، توضیحاتی هم در باره معانی ولایت می دهد.

در بند نهم این سخن شیخ جعفر آمده است که اگر می خواهید، امام را به صفتی ممتاز از بقیه، نسبت دهید، بهتر است است او را «امیر المومنین» بخوانید، صفتی که مخصوص به اوست و هیچ کس با او در این صفت شریک نیست. میرزا محمد می گوید، اتفاقا عمر همان لحظه تبریک گفت و همین تعبیر را بکار برد. در واقع، هیچ کس این تعبیر را انکار نمی کند، حتی سنیان، گرچه آنها این کلمه را به ابوبکر و عمر هم می گویند، اما از امام علی، دریغ ندارند. به گفته میرزا محمد، اگر کسی در شهری مثل مدینه که به گفته وی از «بلاد نواصب» است، اشهد ان علیا ولی الله بگوید، «فورا او را می کشند» در حالی که اگر آن حضرت را  امیر المومنین بخواند، کاری ندارند. به گفته وی، اشهد أن علیا ولی الله «شعار شیعیان» شده است، همان طور که اشهد ان محمدا رسول الله، شعار مسلمانان است.

در بند دهم، شیخ جعفر از نظر شیخ صدوق که تولدش به دعای امام زمان بوده یاد کرده که گفته است شهادت ثالثه از مخترعات مفوضه و غالیان است. او می گوید، بهتر است ما سخن او را قبول کنیم. میرزا محمد می گوید این که کسی به دعای امام زمان متولد شود، سبب عصمت او نمی شود. صدوق همان است که سهو النبی (ص) را قبل کرده و نافی آن را غالی شمرده است. تازه، صدوق فتاوی دارد مثل امکان غسل با گلاب که هیچ فقیهی قبول ندارد. در باره عدد روزهای رمضان هم همین طور. فتوایی دارد «خلاف عمل همه شیعیان است این زمان». شیخ مفید هم برخی از نظرات او از جمله در باره روح را رد کرده است. در اینجا بحثی در باره مفوضه، مطرح شده و توضیحاتی از مجلسی در مرآت العقول در باره آن آورده و سعی کرده نشان دهد که علما در این باره دیدگاه های مختلفی داشته اند، و این طور نیست که تعریف صدوق و همین طور قمی ها در آن روزگار از تفویض درست باشد. به گفته وی غالب قمی ها، مقصره بوده، و شیعه مقتصده را مفوضه می نامیده اند».

در بند یازدهم شیخ جعفر از قول شیخ الطائفه و علامه حلی نقد کرده که آنان گفته اند در باره شهادت ثالثه «شواذ الاخبار» هست، یعنی این که احادیث قابل اعتنایی در این باره در کار نیست. میرزا محمد می گوید، حدیث شاذ نباید رد شود، جز وقتی که معارض جدی دارد.

در بند دوازدهم این سخن شیخ جعفر است که اگر کسی اشهد ان علیا ولیّ الله را نه به قصد جزء اذان بودن بگوید، بلکه صرفا از روی تبرک، و به خاطر روایاتی که ذکر امام علی را مستحب می داند، وقتی نام رسول را آورد آن را بگوید، اشکال ندارد. هرچند همین امر، سبب می شود تا عوامِ گرفتار جهالت، تصور کنند که این شهادت هم جزء اذان است. میرزا محمد می گوید، این اشکال در باره هر مستحبی وجود دارد که عوامی تصور کنند که واجب است.

بند سیزدهم، شیخ جعفر می گوید، به نظرم بهتر است در اذان اعلان، جمله «اشهد أن علیا ولی الله» را  بر مناره یا روی دیوار بگویند تا کسانی که بر غیر مذهب ما هستند، نگویند دینشان را عوض کردند. گویا مقصود این است که در اذان نماز نگویند. میرزا محمد می گوید، اگر گفتن آن مشروع است، چرا نباید در اذان نماز بگویند؟ اصلا این اذان اعلان را عثمان درست کرد و محلی از اعراب ندارد که دو اذان باشد.

بند چهاردهم، این سخن شیخ جعفر است که در اذان نماز، دوست دارم فقط گفته شود [بعد از شهادت دوم] که أن علیا امیر المومنین» برای این که شبیه مفوّضه نباشیم. میرزا محمد، می گوید به عکس، ما باید کاری بکنیم که برخلاف کار سنیان باشد، چنان که در روایت آمده است که خذ ما خالف العامه. طعنه ای هم به شیخ جعفر می زند که او «مصلحت رضا جویی وزیر بغداد» را می کند تا رضایت او را بدست آورد.

چنان که اشاره شد، این رساله از صبح تا ظهر شنبه روز 5 جمادی الاولی سال 1223 در شاه عبدالعظیم نوشته شده است. متن آن در نسخه شماره 2798 کتابخانه مجلس درج شده و شماره های در متن، شماره صفحاتی است که این رساله در آنها، از همان نسخه، آمده است.

(رسول جعفریان، 9/12/1397)

 

متن رساله میرزا محمد اخباری علیه آرای کاشف الغطاء در باب شهادت ثالثه

[181] بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله و سلام وعلی عباده الذین اصطفی.

اما بعد پس رسید فرمان خاقان زمان و خدیو دوران، مؤید بنصرالله، السلطان ابن المظفر فتحعلی شاه ـ خلّد الله تعالی مُلکه و اجری فی بحر الظفر فُلکه ـ بسوی بنده خیرخواه مؤمنان، محمد بن عبدالنبی بن عبدالصانع ـ منّ الله علیهم بالغفران،  و محتوی بود بعد از ادای مراسم واجبه حق شناسی، بر ملفوفه ای که شخص معروفی در خصوص منع از شهادت بر ولایت شاه اولیاء ـ علیهم افضل السلام ـ تحریر فرموده، و در ترویج این امر استعانت از دولت قاهره نموده بود، و خاقان زمان ـ ایده الله بنصره ـ جواب کلمات او را از این خاکسار خواهش فرموده. چون وجوب شرعی مقرون به لزوم عرفی گردید، وجوب عقلی به هم رسانید که امر و نهی شرعی مشروط به تمکّن است.  قال الله :« فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَر» [حجر: 94، و قال رسول الله « إِذَا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فِي أُمَّتِي فَلْيُظْهِرِ الْعَالِمُ عِلْمَهُ فَمَنْ لَمْ يَفْعَلْ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّه‏».

و چون ملفوفه در برداشت مضامین شطط را، این خاکسار عبارت آن شخص را در چهارده فصل مفصل جواب گفته، و حق را از باطل بحول الله و قوّته باز نمود. [182]

فصل اوّل

 قوله: و قد جرت عادة ربّ العالمین فی أیام الانبیاء السابقین بنصب ملک مهاب کثیر الجنود لإعانة النبی، کما نصب جالوت لإعانة داود.

پوشیده نیست بر مطلعین به علوم تفسیر و حدیث و سیر که در زمان هیچ نبی صاحب دعوت کبری، سلطان عصر وی غاشیه ی طاعت به دوش نکشیده، چه اوّل انبیای اولی العزم حضرت نوح است، و آن حضرت را «ملاء من قومه»، چند سال سنگسار می کردند، و سخریه و استهزاء می نمودند، تا بعد از انقضای نهصد و پنجاه سال به سیل طوفان زای دریای قهاری غریق حیّ حریق شدند. و ثانی ایشان حضرت ابراهیم است که معاصر با نمرود بود، و داستان آتشبازی او به گوش هر ترک و تازی رسیده؛ و ثالث ایشان حضرت موسی است و داستان فرعون و قبطیان به سبطیان کثیر التکرار در قرآن است؛ و رابع ایشان حضرت عیسی است، و قصه گیرودار پادشاه عصر او با او تا به آسمان رسیده؛ و خامس ایشان محمد مصطفی ـ صلی الله علیه و آله ـ است که «ما اُوذی نبیّ مثل ما اوذیت» آشکارا می فرمود، و داستان نامه دریدن خسرو و نوشتن به والی یمن که یثرب در تحت حکم او بود با حضار آن حضرت، و مسلّط شدن شیرویه به وی، و دریدن شکم وی به نفرین آن حضرت قصه ای است متفقٌ علیها؛ و داستان هود و صالح و شعیب، و کشمکش جرجیس به هر شریف و خسیس رسیده، و نصب طالوت برای نصرت داود نبود بلکه بنی اسرائیل به نبیّ ان زمان که شموئیل بود که به عربی اسماعیل صادق الوعد باشد، غیر اسماعیل ذبیح الله، در برابر امر به جهاد، اقتراح خواهش نصب سلک نمودند کما حکی الله تعالی عنهم: «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الْمَلَإِ مِنْ بَني‏ إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ في‏ سَبيلِ اللَّه‏» [بقره: 246]. و حق تعالی به جهت اتمام حجّت طالوت را برای سلطنت ایشان گزیده، اوّلا استنکاف از فرمان روائی او کردند؛ و ثانیا در نهی از شرب از نهر، زیاده از غرفه، غیر سیصد و سیزده نفر امتثال امر او ننمودند، و ثالثا از کثرت جنود خصم او ترسیدند، و این داستان در سوره بقره به تفصیل مذکور است. و داود در آن زمان اصغر اولاد پدر خود اسیّ بود که از اولاد لاوی بن یعقوب بود، و مشغول به شبانی بوده، و هنوز مبعوث نگردیده بود، و نظر به وحی الهی به نبی آن زمان امر به احضار او در معرکه قتال فرمودند، و به سنگ فلاخن که بر جوهره تاج جالوت زد، او را به جهنم فرستاد. این گونه داستان چگونه پوشیده می ماند [183] بر پادشاه آگاه از تفسیر قرآن! بلی از اعظم نعمای الهی بر اهل این زمان خصوصا بر این خاکسار وجود پادشاه صحیح الاعتقاد دین پناه ماست که در اعلای کلمه حق می کوشد، و چشم از نصرت اهل حق نمی پوشد.

از دست و زبان که بر آید           کز عهده شکرش بدرآید

ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء.

این نعمت مختصه را مبتذل در هر زمان شمردن، و تمهید مقدمه کردن، بعید از مطلعان آموزگار است. آری بر پادشاه دین پناه ـ دام تأییده ـ بلکه بر سائر ارباب اقتدار واجب است عقلا و شرعا که در ازای شکر نعمت استیلاء بر مراد، و فرمان روایی بر عباد، اعانت آموزگاران ربانی نمایند تا احکام الهی را کماهی در بلاد و عباد جاری توانند ساخت و «تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى» دلیل است بر این مدعا.

و امام بحق ناطق جعفر صادق علیه السلام می فرماید: فَأَمَّا مَنْ كَانَ مِنَ الْفُقَهَاءِ صَائِناً لِنَفْسِهِ حَافِظاً لِدِينِهِ مُخَالِفاً عَلَى هَوَاهُ مُطِيعاً لِأَمْرِ مَوْلَاهُ فَلِلْعَوَامِّ أَنْ يُقَلِّدُوهُ وَ ذَلِكَ لَا يَكُونُ إِلَّا بَعْضَ فُقَهَاءِ الشِّيعَةِ لَا كُلَّهُمْ فَإِنَّ مَنْ رَكِبَ مِنَ الْقَبَائِحِ وَ الْفَوَاحِشِ مَرَاكِبَ عُلَمَاءِ الْعَامَّةِ فَلَا تَقْبَلُوا مِنْهُمْ عَنَّا شَيْئاً وَ لَا كَرَامَة». و ظاهر است که این تحذیر است فقهای شیعه را از تشبّه به مخالفین، و تعریض است بر ابوحنیفه، و نظراء او از اصحاب رأی و تخمین. قال الصادق: فَأَنْتَ الَّذِي تَقُولُ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ قَالَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ هَذَا الْقَوْلِ قَالَ إِذَا سُئِلْتَ فَمَا تَصْنَعُ قَالَ أُجِيبُ عَنِ الْكِتَابِ أَوِ السُّنَّةِ أَوِ الِاجْتِهَادِ قَالَ إِذَا اجْتَهَدْتَ مِنْ رَأْيِكَ وَجَبَ عَلَى الْمُسْلِمِينَ قَبُولُهُ قَالَ نَعَمْ قَالَ وَ كَذَلِكَ وَجَبَ قَبُولُ مَا أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى فَكَأَنَّكَ قُلْتَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اللَّهُ تَعَالَى. [بحار: 10/214].

و فرار به ادعای تباین میانه اجتهادین با اتحاد تعریف اجتهاد، نفعی نمی بخشد. ابن حاجب حنفی در مختصر اصول در تعریف اجتهاد می گوید: الاجتهاد ـ الی ان قال ـ و اصطلاحات استفراغ الوسع من الفقیه لتحصیل ظن بحکم شرعی. و به همین الفاظ بعینها علامه حلی (ره) در تهذیب الاصول تحدید اجتهاد فرموده، و هر یک از فقها سنی و شیعی که اماره و قاعده اجتهادیّه را رد نموده اند، از این راه بوده که مفید مظنّه نپنداشته اند نه اینکه با وجود افاده گمان، بی اعتبار انگاشته اند. پوشیده نماند که ابن اذینه، ثقه ی جلیل القدر در کتاب اصل خود، بی واسطه از [184] حضرت امام جعفر صادق علیه السلام از امیرالمومنین علیه السلام روایت نموده که «قَالَ الْقُضَاةُ ثَلَاثَةٌ هَالِكَانِ وَ نَاجٍ فَأَمَّا الْهَالِكَانِ فَجَائِرٌ جَارَ مُتَعَمِّداً وَ مُجْتَهِدٌ أَخْطَأَ وَ النَّاجِي مَنْ عَمِلَ بِمَا أَمَرَهُ اللَّهُ بِه‏»، یعنی حکم کنندگان به احکام شرعیه سه گروهند: دو گروه هالکند و یکی ناجی؛  اما دو گروه هالک، پس جور کننده ای است که جور کرد از روی عمد؛ و کنایه از مخالفین است که دیده و دانسته منصب حکم و قضاء اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را غصب نموده، به خلاف حق حکم کردند؛ و مجتهدی، یعنی عمل کننده و فتوی دهنده به احکام مستنبطه به قواعد ظنّیه که خطا در حکم الهی کرده است، و حال آنکه حق تعالی مکرر در قرآن مجید فرموده که « إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْني‏ مِنَ الْحَقِّ شَيْئا» [یونس: 26]. و قال رسول الله (ص: الظنّ أکذب الکذب؛ و قال علی علیه السلام: الظنّ یخطی و لا یصیب. و ناجی کسی است که عمل کرد به آنچه فرمود آن را حق تعالی؛ یعنی ناجی، عمل کننده بر نص فرمان شارع است.

فصل دوم

قوله: و العلماء أحق بذلک لأن رتبتهم لا تصل إلی رتبة اولئک.

پوشیده نیست که لفظ علما، جمع عالم است مشتق از علم، به معنی دانستن، و به حسب دلالت وضعی لغوی شامل نیست بر کسانی که معترفند که باب علم به احکام الهی و دین رسالت پناهی بر ایشان مُنسدّ است، و عمل به گمان می کنند، چه علم به معنی ظنّ در لغت عرب استعمال نشده است، و عکس برای خصم فائده ندارد، و علی ایّ حالٍ الف لام تعریف در لفظ جمیع افاده عموم بر افراد می کند؛ پس بنابر مسلک صاحب این کلام که همه دانشمندان امّت را عالم می دانند، ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ داخل می باشند بلاخلاف؛ و بنابر مسلک ربّانیین نظر به حدیث امام جعفر صادق علیه السلام که فرموده : نحن العلماء و شیعتنا المتعلّمون [اعلام الوری: 284] لفظ عالم صحیح الاطلاق حقیقتا بر غیر ایشان نیست؛ و در این صورت معنی حدیث نبوی ـ صلی الله علیه و آله ـ که « علماء امّتی کأنبیاء بنی اسرائیل، فهمیده می شود؛ چه ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ مانند انبیاء سابق معصوم از خطا و منصوب از نزد حق تعالی و واجب الاطاعه بر ماسِوی می باشند، و این تشبیه نظر به اقدمیت و اشهریت انبیاست؛ همچنان که در تشهد و نماز میّت وارد است «کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم»، فتأمل، نه نظر به افضلیت ایشان، پس تعلیل «لانّ رتبتهم لاتصل» به ضمیر جمع، راجع، به سوی «العلماء» خلاف حق است، بلکه ائمه ما ـ علیهم السلام ـ نظر به ادلّه قاهره معقول و منقول چون نفس پیغمبر ما می باشند و افضل از سایر انبیا اند، و مساوات را [185] خود هر ظاهر بینی می فهمد، پس این قیاس اولویت نظر به فساد ماده قیاس مثل قیاس اولویت اولّ است که: «أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَني‏ مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين» [اعراف: 12] گفته مگر اینکه این مرد ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ  را بالمرّه از طائفه علماء نفی کند. قال الصادق (ع): لا تقس، فإنّ أوّل من قاسم ابلیس». و تفصیل این مسأله و نقل دویست و بیست و شش حدیث در ردّ قیاس اولویت در کتاب حجة بالغه و مصادر الانوار و فتح الباب و غیرها مشروح است. «دل بدست و نطق در فرمان نبود».

فصل سوم 

قوله: «ثم ذکرت لهم أن قول أشهد أنّ علیا ولیّ الله بقصد أنّه من الاذان لایرضی رسول الله و لا علیا ولیّ الله»

پوشیده نیست که اوّلا به حسب عربیّت این عبارت غلط است، چه دو لفظ، «به» می خواهد، یکی بعد از «یقصد»، و دیگری بعد از «یرضی» تا کلام به هم ربط عربی به هم رساند، «ولا علیا» باید «ولا علیّ» باشد. و ثانیا به حسب معنی، پس می گوییم به صاحب سخن که عدم رضای رسول الله و علی ولیّ الله به تعین این کلمه بیضا در اذان، اگر از این ادلّه است که ذکر نموده اند، پس ضعف هر یک را ان شاءالله تعالی به تفصیل بر می خورید، و اگر از راه کشف صوفیه است، پس به مذاق صاحب سخن تمام نمی شود. و در اینجا ناچار است در فهم مطلب از تمهید مقدمه.

باید دانست که جناب نبوی ـ صلّی الله علیه و آله ـ که مبعوث به دعوت شد، احکام الهی را اندک اندک از روی حکمت برای برداشت خلق القاء می نمود، و اوّل اظهار شهادتین بود فقط، دوم نماز پنجگانه دو رکعت دو رکعت، سوم روزه بعد از مدت مدیدی به هم رسید، چهارم زکات فطر و دیگر مالی، پنجم جهاد در مدینه منوره، ششم حج در آخر افتاد در سالی که جناب رسالت مآب بعد از دو ماه و چند روز ارتحال از دنیا فرمودند که آن را حجة الوداع می نامند. و چون آخر فریضه که جناب احدیّت ـ عزّ اسمه ـ بر عباد فرض نموده و گویا قبول سایر عبادات برای حصول استعداد قبول این فریضه بوده، چنان که آیه «وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَه‏» [مائده: 67]، و آیه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم‏» [مائده: 3]، و حال آنکه حق تعالی فرموده که «إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللَّهِ الْإِسْلام‏» [آل عمران: 19] و فرموده: «وَ مَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الْإِسْلامِ ديناً فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْه‏» [آل عمران: 85] بر این مطلب دو شاهد صدقند که ولایت شاه اولیاء ـ علیه السلام ـ بوده باشد.

پس احادیثی که در بدو مشروعیت اذان [186] وارد شده است که هر یک از اذان و اقامت مثنی مثنی بوده، یعنی دو فقره دو فقره بوده، منافات با شهادت «انّ علیا ولیّ الله» ندارد؛ چه بعد از وضع اوّل در الله اکبر در اول اذان از برای تنبیه زیاد شده، و تکبیرات اوّل اذان چهارگانه شد، و در آخر اقامت نیز نظر به روایات چند یک تکبیر ساقط شده؛ پس بر وضع مثنی مثنی باقی نماند؛ نه اذان و نه اقامه؛ چون بعد از نصب ولی، طولی نکشید حیات نبوی ـ صلی الله علیه و آله؛ چه ضرر دارد که حکم به شهادت ولایت از مسائل مکنونه به ائمه هدی ـ علیه السلام ـ رسیده باشد، و نظر به عدم تمکن ظاهری ائمه هدی ـ علیه السلام ـ و استیلاء ائمه امویه و عباسیه، ایشان ـ علیهم السلام ـ متمکّن از اظهار این کلمه شریفه نزد همه شیعیان نشده باشند، و به بعضی از خواص فرموده باشند، بلکه چه ضرر دارد که از مستحبات اذان باشد که برای بعضی بیان شده، و در بعض روایات که بیان فقرات واجبه اصلیه است وارد نشده باشد؛ مثل سایر مستحبات ادعیه نماز فریضه، و نمازهای نوافل غیر مرتّبه که در عصر ائمه ما بیان آن به هم رسید؛ از آن جمله نماز سیدالشهدا ـ علیه السلام ـ و این نه تشریع بوده، بلکه بیان شرعی از قیم شرع در آن زمان بوده، و چون شیخ طوسی (ره) و علامه حلی (ره) خود اعتراف به بودن این فقره در شواذ اخبار نموده اند، و شواذ اخبار در هنگام تعارض با متواترات مردود است، نه مطلقا؛ پس با عدم تعرّض جائز العمل خواهد بود.

و اینکه در بعضی احادیث که در ملاء عام فرموده اند این فقره مذکور نباشد، لازم نمی آید که در نفس الامر در احادیثی که به خواص فرموده اند نیز نباشد؛ و این را تعارض نمی دانند و نیست. و تفصیل این مطلب در ضمن جواب فقرات صاحب کلام می گوییم انشاء الله.

فصل چهارم

قوله: «و کیف یکون من فصول الاذان، و الاذان شعار الاسلام و هی شهادتان، و اما الولایة فمن شعار الایمان».

پوشیده نماند اوّلا که به حسب عربیّت، باید الف لام بر شهادتان داخل باشد که دلالت بر عهد کند؛ و ثانیا به حسب معنی، چه اسلام اسم است برای دینی که در پی دارد جمیع اوامر و نواهی الهی را که ماجاء به النبی ـ صلی الله علیه و آله ـ است، «سئل الصادق علیه السلام، فقال له: ما الاسلام؟ قال علیه السلام: دین الله، اسمه الاسلام و هو دین الله قبل ان تکونوا حیث کنتم، و بعد از تکونوا فمن أقرّ بدین الله فهو مسلم، و من عمل بما امر الله تعالی به فهومؤمن». پس قول به اینکه شعار اسلام اعتقاد و اقرار به ولایت ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ را دربرندارد، قولی است برخلاف کتاب الله و احادیث متکثره امناء الله ـ علیهم سلام الله. [187].

اما کتاب الله؛ پس مفسّرین خاصه و عامه به اتفاق روایت کرده اند که نزول آیه شریفه « و آیه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُم‏» [مائده: 3]، بعد از تبلیغ ولایت بوده، و ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ مکرّر در مقام اتمام حجّت بر خصم و اظهار نعمت حق و در فقرات زیارت تصریح به این مطلب فرموده اند.

و اما حدیث، پس حقیر صد و شصت و دو حدیث مأخوذ از اصول قدماء امامیه در رساله الایمان نقل کرده ام که اسلام بی ولایت، نفاق و ضلال است نسبت به دانا و نادان؛ و در این مراسله اکتفا می کنیم به حدیثی که زراره ـ رحمه الله ـ که از اوتاد امام محمدباقر و امام جعفر صادق ـ علیهما السلام ـ است از حضرت امام محمدباقر ـ علیه السلام  ـ روایت کرده که آن حضرت فرمود: «بُنِيَ الْإِسْلَامُ عَلَى خَمْسَةِ أَشْيَاءَ عَلَى الصَّلَاةِ وَ الزَّكَاةِ وَ الْحَجِّ وَ الصَّوْمِ وَ الْوَلَايَةِ قَالَ زُرَارَةُ فَقُلْتُ وَ أَيُّ شَيْ‏ءٍ مِنْ ذَلِكَ أَفْضَلُ فَقَالَ الْوَلَايَةُ أَفْضَلُ لِأَنَّهَا مِفْتَاحُهُنَّ وَ الْوَالِي هُوَ الدَّلِيلُ عَلَيْهِنَّ  الی أن قال علیه السلام: َ ذِرْوَةُ الْأَمْرِ وَ سَنَامُهُ وَ مِفْتَاحُهُ وَ بَابُ الْأَشْيَاءِ وَ رِضَى الرَّحْمَنِ الطَّاعَةُ لِلْإِمَامِ بَعْدَ مَعْرِفَتِهِ، إنّ الله تعالی یقول: «من یطع الرسول فقد أطاع الله، و من تولی فما أرسلناک علیهم حفیظا، أَمَا لَوْ أَنَّ رَجُلًا قَامَ لَيْلَهُ وَ صَامَ نَهَارَهُ وَ تَصَدَّقَ بِجَمِيعِ مَالِهِ وَ حَجَّ جَمِيعَ دَهْرِهِ وَ لَمْ يَعْرِفْ وَلَايَةَ وَلِيِّ اللَّهِ فَيُوَالِيَهُ وَ يَكُونَ جَمِيعُ أَعْمَالِهِ بِدَلَالَتِهِ إِلَيْهِ مَا كَانَ لَهُ عَلَى اللَّهِ حَقٌّ فِي ثَوَابِهِ، الی آخر الحدیث.

و معنی ولایت اعتقاد به اولویّت و احقّیت امیرالمومنین و ائمه طاهرین ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ است، چنانکه استدلال ائمه هدی علیهم السلام، و همچنین متکلّمین امامیه به آیه « إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون‏» [مائده: 55]که به اتفاق کلّ مفسرین در شأن امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ نازل شده، بر اولویت علوی به خلافت نبوی ـ صلّی الله علیهما و آلهما ـ از این جهت است. و شیخ ابوالعباس مبرّد که از ائمه لغت و عربیت است در کتاب العبارة عن صفات الله تعالی می گوید: اصل الولی الذی هو أولی و احق، و فقیه ابوالحسن علی بن المغازلی به سند خود از زید بن ارقم روایت کرده است در خطبه طولانیه نبویه که در خم فرمودند: من کنت ولیه فهذا ولیّه. یعنی کسی که من اَولی و احقّ به تصرف در امور اویم، پس این، یعنی علی اولی و احقّ به اوست. و مویّد این مطلب است حدیثی که شیخ نعمانی در تفسیر خود به سند خود از امام جعفر صادق ـ علیه السلام ـ روایت کرده که [188] آن حضرت فرمود که امیرالمومنین علیه السلام فرمود: « وَ أَمَّا مَا فَرَضَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنَ الْفَرَائِضِ فِي كِتَابِهِ فَدَعَائِمُ الْإِسْلَامِ وَ هِيَ خَمْسُ دَعَائِمَ وَ عَلَى هَذِهِ الْفَرَائِضِ بُنِيَ الْإِسْلَامُ فَجَعَلَ سُبْحَانَهُ لِكُلِّ فَرِيضَةٍ مِنْ هَذِهِ الْفَرَائِضِ أَرْبَعَةَ حُدُودٍ لَا يَسَعُ أَحَداً جَهْلُهَا أَوَّلُهَا الصَّلَاةُ ثُمَّ الزَّكَاةُ ثُمَّ الصِّيَامُ ثُمَّ الْحَجُّ ثُمَّ الْوَلَايَةُ وَ هِيَ خَاتِمَتُهَا وَ الْحَافِظَةُ لِجَمِيعِ الْفَرَائِضِ وَ السُّنَن‏». و ابن قولویه به سند خود از امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ نزدیک به همین حدیث روایت کرده: « وَ كِبَارُ حُدُودِ وَلَايَةِ الْإِمَامِ الْمَفْرُوضِ الطَّاعَةِ أَنْ يَعْلَمَ أَنَّهُ مَعْصُومٌ مِنَ الْخَطَاءِ وَ الزَّلَلِ وَ الْعَمْدِ وَ مِنَ الذُّنُوبِ كُلِّهَا صَغِيرِهَا وَ كَبِيرِهَا لَا يَزِلُّ وَ لَا يَخْطَأُ وَ لَا يَلْهُو بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْأُمُورِ الْمُوبِقَةِ لِلدِّينِ وَ لَا بِشَيْ‏ءٍ مِنَ الْمَلَاهِي وَ أَنَّهُ أَعْلَمُ النَّاسِ بِحَلَالِ اللَّهِ وَ حَرَامِهِ وَ فَرَائِضِهِ وَ سُنَنِهِ وَ أَحْكَامِهِ مُسْتَغْنٍ عَنْ جَمِيعِ الْعَالَمِ وَ غَيْرُهُ مُحْتَاجٌ إِلَيْهِ وَ أَنَّهُ أَسْخَى النَّاسِ وَ أَشْجَعُ النَّاسِ الی آخر الحدیث. و از این حدیث معنی «علیّ ولی الله» نیز مفهوم شد تا دیگران همچنان که ادعای ولایت شرعیه می کنند ادعای ولی اللهی نکنند.

لمولفه:

معجز دست سلیمانی ز اهریمن مجوی     کو بظاهر مدّعی بر جای پیغمبر نشست

و اگر گویند ذکر ولایت با نماز و زکات، مشعر بر بودن آن از فروع است، گوییم: نه چنان است، بلکه اعتقاد به نماز و زکات و صوم و حج و ولایت از اصول اسلام است، و به عمل آوردن و اطاعت به جوارح کردن از فروع است. و تعجب است از کسانی که منکر نماز و روزه را کافر می دانند، و منکر ولایت را مسلمان می خوانند. تشابهت قلوبهم.

فصل پنجم

قوله: و الاذانُ اعلان باسم السلطان، و کانت السلطنة حیئنذ مخصوصة بالنّبی ـ صلی الله علیه و آله.

پوشیده نیست که این سخن اختراعی و دلیل واهی مقلوب است بر خود آن شخص، چه هرگاه اعتراف کرد که اذان اعلان به اسم سلطان است، و سلطنت در ایام پیغمبر مخصوص به پیغمبر بود، پس نام بردن در اذان مخصوص به پیغمبر باشد، بنابر این لازم می آید که بعد از آنکه در غدیر خم نصب امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ شد، و سلطنت اسلام را پیغمبر به امر ملک اعلام به آن حضرت واگذاشت، اعلان به اسم آن حضرت به مقتضای همین دلیل لازم شده باشد، و مصداق حدیث «أشهد أنّ علیاً ولیّ الله» که جمعی شاذّ شمرده اند، حقیقت داشته باشد، چه این دلیل قرینه عقلیه می شود بر صحّت آن حدیث، و شاذّ منجر به قرینه صحت مقبول است بلاخلاف، و کسی نمی گوید که این فقره در اذان پیش از نصب علیه علیه السلام به خلافت بوده، پس همچنان که عدد رکعات فریضه [189] در مدینه زیاد شده، و فرائض اندک اندک به قدر تحمل طاقت بندگان نازل شد، چه ضرر دارد که شهادت به ولایت نظر به همان احادیث که در دولت تقیه حکم به شذوذ آن کرده اند بعد از نصب غدیر مستحب شده باشد. و نظر به عمومات احادیث دیگر، از استحباب ذکر علی ـ علیه السلام ـ  نزد ذکر نبی ـ صلی الله علیه و آله ـ همچنان که بر ساق عرض و بر درهای بهشت و بر اجنحه جبرئیل و جبهات ملائکه اسم آن حضرت مقرون به اسم پیغمبر است، و به ضوابط اجتهادیه استحباب این فقره بر مطلع به اصول مخفی نیست، چه مسامحه در ادلّه سنن دأب ایشان است و حدیث « من بلغه شیء من الثواب» به چهارده طریق روایت شده [است].

و خود این مرد، [اشاره به کاشف الغطاء] به جواز اخصّ این عبارت قائل است، پس نهی موافق قواعد اصولیان نیز از این عبارت بی وجه است.

ولله الحمد، پادشاه دین پناه ما از سایر پادشاهان اهل خلاف قوی تر است، «گرت نیست باور بیا و ببین». پس چه جای تقیّه و برطرف کردن اسم علیّ ولی الله از میان شیعیان که سالها علمای شیعه خون خورده اند، و سلاطین شیعه شمشیر زده اند تا به برکت دعای صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ  این نعمت عظمی میسر گردیده: « يُريدُونَ أَنْ يُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِم‏» [توبه: 32]

اما در نزد این حقیر صاحب این مدعا، معذور است که شاید به سبب شهرت، منع از علی ولیّ الله ناخوشی میانه او و والی بغداد برطرف شود، و باز عود به مقرّ اول او را میسّر گردد.

اما لله الحمد ایرانیان را جناب اقدس الهی مدرکی کرامت فرموده است که با وجود دوری نسبی و عجمیت جسمانی، محبّت اهل بیت نبوی ـ علیهم السلام ـ حرز جان ایشان است، و ساز تعمیر مشاهد مقدسه از میامن برکات و آثار خیرات پادشاهان ایشان است؛ خصوصا پادشاه دین پناه ما که با این کمی سن و جوانی، آثار او چندین مرتبه بیشتر از آثار پیشینیان است، و از طائفه عرب سعود نامسعود، چند روزه فرصت کرده، در انهدام آثار اهل بیت کوتاهی نکرده و نمی کند. بلی یکی به سیف و دیگری به قلم، اما چه فائده!

گر جمله کائنات کافر گردند           بر دامن کبریاش ننشیند گرد

فصل ششم

قوله: «و لو کان الغرض الاعلان لشعائر الایمان لزم ذکر الائمة من أوّلهم حتی ینتهی الی صاحب الزمان علیه السلام».

باید دانست که این دلیل نیز منقوض است؛ چه اگر غرض از اذان اعلان به شعائر اسلام بود، بایستی زکات و صوم و حج نیز در اذان ذکر کنند، پس اگر گویند: أشهد أنّ محمد رسول الله، دربردارد همه آن را، گوییم: اشهد ان علیا ولی الله دربردارد ولایت همه ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ را [190] نظر به نص هر سابقی بر لاحقی.

فصل هفتم

قوله: ثم إن النبی لم ینصب أمیرالمؤمنین للخلافة حذرا من أهل العناد حتی جائه الحث الشدید من ربّ العباد فکیف یأمر بالاعلان بذکره فی جمیع الاوقات فی کلّ لیلة و یومها خمس مرّات.

پوشیده نیست که نظر به احادیث شأن نزول به اتفاق مفسرین، اوّل آیه « يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» [مائده: 67]

در روز عرفه هشتم حجه الوداع نازل شده، و آخر آیه هجدهم ذی الحجه در خم نازل شده، و همه مدّت تعلّل، نظر به اینکه تاکید نازل شود، و فضیلت ظاهرتر گردد، ده روز بوده، و أشهد انّ علیاً ولی الله در اذان قرار دادن اشدّ از آن نبود که هفتاد هزار صحابی را که مشتمل بر گردن کشان منافقین بودند، در شدّت گرمای هجیر به حوالی غدیر خم نگاه داشت، و به آواز بلند بعد از خطبه و تمهید مقدمه «من کنت مولاه فعلی مولاه» فرموده، و از همه صحابه جهت آن حضرت بیعت گرفتند، و با وجود نصب شدید، مسلم در صحیح خود، و ترمذی در صحیح خود، و ابوداود در سنن خود، و امام احمد بن حنبل در مسند خود، و حُمیدی در جمع بین الصحیحین، و رزین العبدری در جمع بین الصحاح السته، و ثعلبی در تفسیر، و ابوالحسن بن المغازلی در مناقب، و ابوبکر بیهقی در کتاب خود، و ابوالفتوح در موجز، و واحدی در اسباب النزول، و ابن الصباغ مالکی در فصول، و مسعود سیستانی د ر کتاب الولایه از صد و بیست صحابی، و طبری مورخ از هشتاد و پنج طریق، و ابن عقده در کتاب الولایه به صد و بیست و پنج طریق، و غیر ایشان نیز روایت کرده اند، و حقیر در کتاب مبین اکثر طرق این حدیث را نقل نموده ام.

سبحان الله! ابوعبدالله شافعی که یکی از ائمه اربعه سنیان است، در قصیده مدح ائمه اهل بیت علیهم السلام می گوید: «کفاکمو من عظیم القدر انّکمو / من لایصلی علیکم لا صلاة له». و در تشهد صلوات بر آل محمد را رکن نماز دانسته، و یاران رأی و اجتهاد با ادعای تشیع ذکر علی ـ علیه السلام ـ  را از اذان منع می کنند، و لنعم ماقیل:

ضعف اسلام به حدّی است که زد کفر رقم       که کسی نام شریفش نبرد در تکبیر

فصل هشتم

قوله: ثمّ ایّ رتبة لسید الاولیاء اثبتم و أی فضیلة خاصة نادیتم لانّ صفة الولایة مشترک بها جمیع العلماء و الاتقیاء و الصلحاء، فلو قال قائلکم: أشهد أنّ محمدا رسول الله و أشهد أنّ [191] المیرزا ابوالقاسم و المیر سید علی مثلا ولی الله لم یکن مؤاخذة من الله، بل کان مثابا عندالله.

 پوشیده نیست که اغلاط این عبارت بسیار است؛ از آن جمله باید أیّه رتبة و أیّة فضیلة باشد، و بعد از نادیتم، لفظ «بها» می خواهد!

و اما به حسب معنا « تَكادُ السَّماواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الْأَرْضُ وَ تَخِرُّ الْجِبالُ هَدًّا» [مریم: 90]، کسی که ادنی نصیبی از کلام معجز نظام الهی و امنای الهی دارد، می داند که بعد از الوهیت، مرتبه ای بالاتر از ولایت نیست، و نبوّت و رسالت و امامت و امارت مؤمنان بلکه عالمیان، همه فرع ولایت و شأنی از شؤون ولایت است، و ولایت نبی ما از نبوت و رسالت او برتر است؛ و «الولّی» از اسماء حسنی است که در تنزیل ربّ جلیل می فرماید در وصف خویش: الله ولیّ الذین امنوا فرموده: انّه هو الولیّ الحمید. و ایضا در مقام تشریف، همچنان که اسم محمد از محمود، و علی از العلی الاعلی اشتقاق فرموده، و در حدیث معصومی و حدیث قدسی تصریح به آن شده، در آیه «انّما ولیّکم الله» تشریف ولایت بر محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ کرامت فرمود، و معنی ولایت، عصمت و اعلمیت و اکملیت در جمیع خصال حمیده را دربردارد. پس چگونه زید و عمرو را ولی الله توان گفت؟ نعوذ بالله من قلّة الفهم!

و این مذهب را که این شخص اختیار نموده، مذهب مختص صوفیه ی سنّی است، و سید متألّه، سید حیدر آملی در کتاب جامع الانوار و الاسرار، نقل کلام قیصری شارح نصوص کرده که عیسی ـ علیه السلام ـ را خاتم ولایت مطلقه، و شیخ محیی الدین عربی را خاتم ولایت مقیده دانسته، و بعد از خود می فرماید: و البعض الاخر ذهب الی أن خاتم الاولیاء مطلقا علیّ بین ابی طالب، و منهم الشیخ الکامل اسعد الدین الحموی و من تابعیه کمال الدین عبدالرزاق (ره) و خاتم الاولیاء مقیدا هو المهدی علیه السلام، کذلک باتفاق الشیخین المذکورین، و هذا الفقیر منهم، فحینئذ نرید أن نثبت هذا المعنی نقلا و عقلا و کشفا و و نعضد [نفند، ظ] مذهب الطائفة الاولی کذلک، ای نقلا و عقلا و کشفا. و بعد از آن آیات و احادیث بسیار و ادله قاهره عقلیه اختصاص ولایت را به ائمه اثنی عشر ـ صلوات الله علیهم ـ بعد از پیغمبر ما ثابت نموده، پس هر کس که مدّعی تشرّع باشد چگونه به این معنی راضی می شود که همه فضلا و صلحا، ولیّ الله باشند، و حال آنکه خود این شخص حق بر زبانش جاری شده که می گوید: اما الولایة فلها معان [192] بعضها له مزیة کلیة لایتعیّن الا مع ذکر الله و رسوله.  

پس بنابر اقرار خود این شخص، هرگاه أشهد أنّ علیاً ولیّ الله بعد از أشهد أن لااله الا الله، و أشهد أن محمد رسول الله مذکور شود، دلالت بر این معنی بلند می کند، پس چگونه می گوید که بعد از اشهد انّ محمداً رسول الله جائز است بلکه ثواب است عندالله که بگویند زید و عمرو ولیّ الله.

قال الصادق علیه السلام: « لَيْسَ مِنْ شِيعَتِنَا مَنْ قَالَ بِلِسَانِهِ وَ خَالَفَنَا فِي أَعْمَالِنَا وَ آثَارِنَا وَ لَكِنْ شِيعَتُنَا مَنْ وَافَقَنَا بِلِسَانِهِ وَ قَلْبِهِ وَ اتَّبَعَ آثَارَنَا وَ عَمِلَ بِأَعْمَالِنَا أُولَئِكَ شِيعَتُنَا».  

و نیز آن حضرت فرمود: « َ إِنَّ مِمَّنْ يَنْتَحِلُ هَذَا الْأَمْرَ لَمَنْ هُوَ شَرٌّ مِنَ الْيَهُودِ وَ النَّصَارَى وَ الْمَجُوسِ وَ الَّذِينَ أَشْرَكُو».

آری منصب وجوب طاعت را که عقلاً مشروط به عصمت است، با اعتراف به خطا غصب کردند، و لفظ عالم را که نظر به احادیث مستفیضه مختصه به ائمه هدی است، بر خود بستند، با وجود اعتراف به انسداد باب علم بر خود، الحال نوبت غصب لقب شریف ولیّ اللّهی است، جناب نبوی ـ صلّی الله علیه و آله ـ فرموده در حدیث طولانی: « َ إِنَّ اللَّهَ نَظَرَ إِلَى أَهْلِ الْأَرْضِ نَظْرَةً فَاخْتَارَنِي مِنْهُمْ ثُمَّ نَظَرَ ثَانِيَةً فَاخْتَارَ عَلِيّاً أَخِي وَ وَزِيرِي وَ وَارِثِي وَ وَصِيِّي وَ خَلِيفَتِي فِي أُمَّتِي وَ وَلِيَّ كُلِّ مُؤْمِنٍ بَعْدِي، الحدیث.

أری فیئهم فی غیرهم مقسما / و أیدیَهم من فیئهم صِفرات

فصل نهم

قوله: فإن اردتم ذکر صفة یمتاز بها عن الاغیار و قد أنکرها العدوّ یوم الغدیر غایة الانکار، فاذکروا صفة الامارة لسیّد الوصیین و اشهدوا أن علیا امیر المؤمنین، فانها صفة مخصوصة به لایلیق بأحد من المخلوقین غیر جنابه.

پوشیده نیست که به حسب عربیّت پر بی ربط نیست، چه ترجمه این عبارت چنین می شود؛ پس اگر خواستید یاد کردن صفتی را که امتیاز بیابد علی ـ علیه السلام ـ به آن از دیگران، و حال آنکه به تحقیق انکار کرده است آن صفت را دشمن روز غدیر غایة الانکار، و این خلاف واقع است چه عدو روز غدیر نتوانست انکار کرد، بلکه اوّل کسی که بیعت به آن حضرت علیه السلام در آن روز کرد و تهنیت داد، عمر بود که گفت بخ بخ لک یابن ابی طالب، أصبحت مولای و مولی کل مؤمن و مؤمنة. بلکه انکار این صفت هرگاه کسی کرده بعد از روز غدیر بوده است، همچنانکه غصب مناصب و القاب آن حضرت بعد از آن اتفاق افتاده، بلکه حق عبارت این بوده که بگوید: فإن اردتم صفة یمتاز بها عن الاغیار فاذکروا صفة الامارة یوم الغدیر، و قد أنکرها العدوّ غایة الانکار.

و اما به حسب معنی، پس تحققی ندارد اصلا، چه احدی [193] از آحاد مسلمین صفت امیرالمومنین بودن آن حضرت ـ علیه السلام ـ من حیث هی انکار نمی کند، بلکه در خطب جمعات و اعیاد بر فراز منبر رسول ـ صلی الله علیه و آله ـ در مدینه منوره که اهل آن انصب نواصب اند، آن حضرت را به صفت امیرالمومنین می خواند، اما شیعه خود معلوم است که آن حضرت را امیرالمومنین به نص می دانند، و اختصاص این لفظ در احادیث معصومیه به آن حضرت، از آن جهت است که این لفظ تعبیر شرعی از ختم ولایت مطلقه است، وآن اختصاص به آن حضرت داشته، و اگر نه، نظر به معنی ظاهری همه ائمه امیرالمومنین می باشند؛ و در حدیث معصومی اشتقاق این صفت را از سیرة العلم گرفته اند که به قاعده اشتقاق کبیر درست می آید؛ اما این سخنی است که صاحب این سخنان نمی تواند فهمید، و اما سنیان آن حضرت را بلاخلاف امیرالمومنین می دانند، لیکن به اجماع، و این صفت را نسبت به معنی ظاهری کرده، بر ابوبکر و عمر و عثمان نیز اطلاق می کنند. پس از صفت امیرالمومنین برای علی ـ علیه السلام ـ انکاری ندارند. انکار از جهت نص است که آیا افاده این معنی می کند یا نه، و اگرنه قصه غدیر را چنان که پیش گذشت اکثر علمای ایشان نقل کرده اند، و اما اگر گردن سنی را بزنی أشهد أنّ علیاً ولیّ الله نمی گوید، و اگر در مدینه و بلاد نواصب کسی این کلمه را بر زبان جاری کند، فورا او را می کشند، چه ایشان از فضلای خود شنیده اند که شهادت بر ولایت اللهی بعد از توحید الهی و رسالت رسالت پناهی، اعتراف به منصوب بودن آن حضرت من عنداللهی را لازم دارد، و غرض در اذان، ذکر صفت مختصه اگر می بود، بایستی بجای أشهد أنّ محمدا رسول الله، أشهد انّ محمداً خاتم النبیین بگویند، چه صفت رسول اللهی مختص محمد ـ صلی الله علیه و آله ـ نیست بلکه نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و سایر سیصد و بیست و چهار مرسل رسول الله می باشند، بلکه همچنان که از شهادت ولایت مقصود اعتراف بر حقیت ولایة اللهی علی است، و این است که این کلمه از خصایص و شعار شیعیان شده است، همچنانکه کلمه أشهد انّ محمّداً رسول الله، از خصائص و شعار مسلمانان ظاهر است؛ پس مقصود اعتراف به رسالت محمّد و ولایت علی است نه ذکر محمد به صفت مختصه یا ذکر علی به صفت مختصه، بلکه اگر کسی بگوید أشهد أنّ محمّدا رسول الله، و اختصاص قصد کند، انکار همه مرسلین نموده خواهد بود، و کافر است، والحمدلله این مطلب حق کالشمس فی  ضاحیة النهار وضوح به هم رسانید، و دهن سخنان خیالی این شخص بر هر منصفی آشکار گردید. [194]

فصل دهم

قوله: ثم ذکرت أن افضل العلماء و من قرب عهده من عهد الائمة الامناء مولانا امام زمانه المولود بدعوة صاحب الزمان الصدوق ـ نور الله ضریحه ـ ذکر أن قول أشهد أن علیا ولی الله من وضع المفوضة لعنهم الله.

پوشیده نیست که به حسب عربیت اغلاط این عبارت نیز بسیار است، شاید از نُسّاخ باشد، چه رابطه میانه مولانا با ما تقدم نیست.

و اما به حسب معنی، پس باید دانست که مولود شدن به دعوت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ منشأ عصمت کسی نمی شود، و حال آنکه خود صدوق، به چند چیز منفرد است که صاحب این سخن در آنها با او موافق نیست:

اوّل آنکه سهو بر پیغمبر ما در نماز صحیح الورود دانسته، و نافی آن را غالی شمرده، و هرگاه کسی نافی سهو نبی را که الحال جمیع فضلای امامیه بر آن متفق اند، و نفی آن را از ضروریات مذهب امامیه می دانند، غالی بداند، البته گوینده ی «علیّ ولیّ الله» را مفوّض می شمارد؛ و احادیث سهو النبی بسیار است، اما قطع نظر از تقیّه معانی صحیحه دارد که این موضوع تاب ذکر آن را ندارد، نه به آن معنی است که ظاهریین می فهمند که یا باید انکار حدیث کرد یا قائل به سهو طبیعی نبی شد.

و دوم آنکه وضوی نماز و غسل جنابت را به گلاب جائز دانسته، و احدی از فضلای شیعه به این معنی قائل نشده اند. و روایت یونس بن عبدالرحمن در این خصوص شاذتر از روایت أشهد أنّ علیا ولیّ الله در اذان است؛ و مع ذلک معنی صحیحی دارد که اگر به ذکر آن بپردازیم، مراسله گنجایش ندارد. و در تسلیه القلوب و مفتاح النبیه فی شرح من لایحضره الفقیه ذکر کرده ام.

و سوم آنکه قنوت در نماز واجبی به فارسی جایز دانسته، و احدی از فقهای شیعه با او موافقت نکرده.

چهارم آنکه دو جماعت در یک مسجد حرام دانسته.

پنجم آنکه در کتاب خصال در باب الثلاثین در خصوص روزه ماه رمضان به ماه عدد سی قائل شده است که باید سی روز تمام روزه گرفت، هر چند هلال بیست و نه روز پیدا شود. و عبارات صدوق در تسلیه بعینها نقل کرده ام، و موضع را نشان داه ام، و این خلاف عمل همه شیعیان است این زمان.

 ششم آنکه همه آنچه در کتاب من لایحضره الفقیه وارد ساخته، صحیح و مقطوع دانسته و در همه این اعتقادات صاحب این سخنان با صدوق مخالف است، همین نفی أشهد أنّ علیاً ولیّ الله را دو دستی چسبیده است: « أَ فَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَ تَكْفُرُونَ بِبَعْض‏» [بقره: 85].

و شیخ مفید (ره) که بعد از وفات او دو بیت حضرت صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ بر لوح قبر او به خط مبارک خود نوشتند، منها «لا صوّت الناعی بفقدک انّه / یوم علی آل الرسول عظیم، در شرح اعتقادات صدوق می فرماید، [195] و مولینا محمدباقر مجلسی نیز عبارات او را نقل نموده اند ما لفظه: «کلام ابی جعفر فی النفس و الروح لیس علی مذهب التحقیق فلو اقتصر علی الاخبار و لم یتعاط ذکر معانیها، کان اسلم له من الدخول فی باب یضیق عنه سلوکه»، یعنی سخن شیخ صدوق در خصوص نفس و روح نیست بنابر مذهب تحقیق، پس اگر اکتفا می کرد بر روایت احادیث و نمی شد مرتکب ذکر معانی آن حدیث، بود سالمتر برای او از داخل شدن در دری که تنگ است ازو رفتن آن در؛ فتأمّل. و سید مرتضی ـ رضی الله عنه ـ بعد از نقل کلام صدوق در سهو النبی می فرماید: «اعلم أن الذی حکیت عما حکیت مما قد اثبتناه قد تکلف ما لیس من شأنه فابدی بذلک عن نقصه فی العلم و عجزه، و لو کان ممن وفق لرشده لما تعرض لما لا یحسنه و لا هو من صناعته و لا یهتدی الی معرفته، لکن الهوی مود لصاحبه، نعوذ بالله من سلب التوفیق و نسئله العصمة من الضلال و نستهدیه فی سلوک نهج الحق و واضح الطریق.

و حقیر به قدر سهم خود راضیم که این شخص در همه فتاوی موافقت صدوق کند، کو شهادت بر ولایت را انکار کند. روایت نموده است شیخ ثقة الاسلام ابوجعفر کلینی به سند خود از ابو عبیده حذّاء،  ثقه جلیل القدر: قال:« وَ اللَّهِ إِنَّ أَحَبَّ أَصْحَابِي إِلَيَّ أَوْرَعُهُمْ وَ أَفْقَهُهُمْ وَ أَكْتَمُهُمْ لِحَدِيثِنَا وَ إِنَّ أَسْوَأَهُمْ عِنْدِي حَالًا وَ أَمْقَتَهُمْ لَلَّذِي إِذَا سَمِعَ الْحَدِيثَ يُنْسَبُ إِلَيْنَا وَ يُرْوَى عَنَّا فَلَمْ يَقْبَلْهُ اشْمَأَزَّ مِنْهُ وَ جَحَدَهُ وَ كَفَّرَ مَنْ دَانَ بِهِ وَ هُوَ لَا يَدْرِي لَعَلَّ الْحَدِيثَ مِنْ عِنْدِنَا خَرَجَ وَ إِلَيْنَا أُسْنِدَ فَيَكُونَ بِذَلِكَ خَارِجاً عَنْ وَلَايَتِنَا».

 و روایت کرده شیخ ابوجعفر احمد برقی (ره) که شاگرد حضرت امام محمدتقی و امام علی نقی و امام حسن عسکری ـ علیهم السلام ـ بوده است در کتاب محاسن از ابوبصیر که از اوتاد صادقین ـ علیهما السلام ـ است از امام محمدباقر و امام جعفر صادق ـ علیهما السلام ـ که فرمودند: « لَا تُكَذِّبْ بِحَدِيثٍ أَتَاكُمْ بِهِ مُرْجِئِيٌّ وَ لَا قَدَرِيٌّ وَ لَا خَارِجِيٌّ نَسَبَهُ إِلَيْنَا فَإِنَّكُمْ لَا تَدْرُونَ لَعَلَّهُ شَيْ‏ءٌ مِنَ الْحَقِّ فَتُكَذِّبُونَ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ فَوْقَ عَرْشِهِ». باز روایت کرده است عن احدهما علیه السلام أنه قال: لا تکذبوا الحدیث أتاکم به احد، فانکم لاتدرون لعله من الحق فتکذب الله فوق عرشه.

و احادیث به این مضمون از حد تواتر معنوی و استفاضه لفظی گذشته، پس هرگاه تکذیب حدیث منسوب به ائمه هدی ـ علیهم السلام ـ که مرجی ـ که سنی باشد، و قدری که معتزلی باشد و حروری که خارجی باشد، روایت از ایشان کنند، و نسبت به ایشان دهند، جائز نباشد به محض نسبت به وضع مفوّضه، چگونه جائز التکذیب خواهد بود، و حال آنکه مفوضه شش طائفه اند که دو طائفه ایشان هر یک به دو شعبه منقسم می شوند که مجموع هشت طائفه [196] می شوند؛ و مولانا محمدباقر مجلسی در کتاب مرآة العقول که شرح اصول کافی است، به تفصیل مذاهب ایشان را نقل کرده، شش طائفه را مؤمن و موافق دانسته است، و در اوّل کلام می فرماید: «اعلم أن التفویض یطلق علی معان ... إلی ان قال بعد المعنی الثانی: و قد دلّت النصوص المستفیضة علیه، و ظاهر الکلینی و اکثر المحدثین القول به، و الصدوق و ان اوهم کلامه نفی ذلک، یمکن تأویله بما یرجع الی نفی المعنی الاول لانه قد اورد فی اکثر کتبه الاخبار الدالة علی المعنی الثانی لاسیما فی کتاب علل الشرائع و لم یردها و لم یتعرض لتأویلها. و قال فی الفقیه: و قد فوّض الله الی نبیه ص امر دینه و لم یفوض الیه تعدّی حدوده».

پوشیده نماند که در اصول کافی که در زمان غیبت صغری تصنیف شده، و بنابر نقل سلف در امامیه شیوع دارد که از نظر انور صاحب الزمان ـ علیه السلام ـ به واسطه سفرای گذشته و آن حضرت ـ علیه السلام ـ فرمودند: «کافٍ لشیعتنا»، باب التفویض الی الائمة موجود است، و شیخ کلینی (ره) یکی از عظمای مفوّضه است، به این معنی صحیح و صدوق نیز به بعض معانی تفویض قائل است، و نسبت میانه غالی و مفوّض، عموم و خصوص من وجه است، پس مطلق مفوضه را «لعنهم الله» گفتن، منشأ رجوع لعن می شود به سوی خودِ لاعن.

سجده بر محراب ابرو می برد شیخ و عجب  /    می کند با بت پرستی ادعای دین هنوز

در خصوص شیخ صنعان گفته اند، و بعد از معنی ثالث تفویض می فرماید: «و هذا معنی حق دلّت علیه الاخبار و أدلة العقل، و یشهد له الادلة العقلیة ایضا، و بعد از معنی پنجم می فرماید: و دلّ علیه غیره من الاخبار، و بعد از معنی ششم می فرماید: و هذا المعنی ایضا حق یظهر من کثیر من الاخبار.

پس مولانا المجلسی که متفقٌ علیه و مقبول القول است میانه همه امامیه، خواه محدث و خواه مجتهد و خواه متوسط، و افضل متأخرین است، اکثر معانی تفویض را صحیح و موافق عقل و نقل دانسته، و به این مضمون احادیث بسیار در بحار الانوار نیز نقل کرده، ولیکن حکایت این مرد آن است که «حفظتَ شیئا و غابت عنک اشیاء»

«چو بیشه شود خالی از نره شیر»، حیف که قاضی متبحر معمّر سید سلیمان حلی (ره) فوت شده است، اما لله الحمد رساله ایشان در نزد حقیر باقی است، و آن را به کسی ننموده ام، اگر دست از انکار علی ولیّ الله [197] برداشت فهو المراد، و الا فنظهر الرساله علی رؤوس الاشهاد. در دوستی جناب امیرالمومنین علیه السلام از جان مضایقه نیست از تشنیع بیخردان چه باک.

سر که نه در راه عزیزان بود           بار گرانی است کشیدن به دوش

فصل یازدهم

قوله: و شیخ الطائفة (ره) و العلامة الحلی آیت الله ذکرا أن ذلک ورد فی شواذ الاخبار. [کشف الغطاء: 3/143]

 پوشیده نیست که شیخ طوسی و علامه حلی مقبول الشهاده اند، و شهادت بر ورود این معنی در احادیث داده اند. نهایت آن احادیث را شاذ شمرده اند، و شاذ بودن نزد ایشان لازم ندارد شذوذ نزد همه فضلا را.

و حدیث شاذ وقتی مطروح است که معارض با حدیث مجمعٌ علیه باشد نه مطلقا. و در این معنا، حدیث مجمعٌ علیه که نفی شهادت بر ولایت را کند از اذان وارد نیست، و مذکور نبودن این فقره در غالب احادیث اذان، یکی از راه ورود آن احادیث است در بدو اسلام پیش از نصب امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ به خلافت؛ و دوم از راه تقیه از مخالفین؛ و سوم آنکه اثبات شئ از بهر شئ، کی کرده نفی ماعدا؟

و حدیث شاذ، هرگاه مؤید به عمومات احادیث صحیحه شده باشد، و موافقت با ادله عقلیه به هم رسانیده باشد بلاخلاف، معمولٌ به می شود، و ائمه ما، ما را به مخالفت مخالفین امر فرموده اند، نه به ترک کردن احادیث نظر به عمل مفوّضه بر آن که غالب ایشان عظمای امامیه بوده اند، و خُلّص شیعه، بلکه آنچه از تتبّع علم رجال فهمیده می شود، غالب قمیین مقصّره بوده اند، و شیعه مقتصده را مفوّضه می نامیده اند؛ چنان که یونس بن عبدالرحمن ثقه جلیل را که از اوتاد حضرت امام موسی و امام رضا ـ علیهما السلام ـ بوده است تکفیر می کرده اند؛ و شیخ احمد بن محمد بن خالد برقی را که شاگرد سه امام معصوم بود از قم اخراج کردند، و بزرگ ایشان احمد بن محمد بن عیسی انکار کرد ادای شهادت نص بر امام حسن عسکری ـ علیه السلام ـ را، و بعد از آنکه خیرانی به مباهله دعوت کرد اعتراف به شهادت نمود، و عذر خواست که نمی خواستم که فضیلت اثبات امام حسن عسکری ـ علیه السلام ـ به روایت خیرانی عجمی ثابت شود، لهذا انکار کردم چون به مباهله کشید اقرار کرد، و این داستان در کتاب رجال کبیر علامه استرآبادی و دیگران مذکور است.

[در حاشیه: دیگر آن که این مرد، در کتاب کشف الغطاء سیره را از جمله ادله قاطعه دانسته و شکی نیست در این که سیره علما ذکر این کلمه طیبه در اذان بوده و می باشد. پس هر گاه سیرت من حیث هی دلیل قطعی بوده باشد، فکیف اذا انضم الیه الروایه التی یشهد بورودها العدلان باعترافه. لمحررها ابراهیم الطبسی]

فصل دوازدهم

قوله: ثم قلت لهم أن من قال أشهد أن علیّا ولی الله غیر قاصد أنه جزء من الاذان و القصد التبرّک و العمل بما دلّ علی أن ذکر الامیر علیه السلام مستحب [198]  اذا ذکر النبی ص فلا بأس علیه؛ لکن فی ذلک لزوم وقوع العوام فی الجهل لأنهم یتوهّمون أنه فصل من فصول الاذان.

پوشیده نماند که هرگاه خود شیخ اعتراف کرد به جواز شرعی، نه به قصد جزئیت، پس بایستی موعظه کند که بگویند نه به قصد جزئیت نه اینکه نهی مطلق کند که نهی بلکه به جائز شرعی بلکه معروف تعلق نمی گیرد. و بنابر این دلیل شیخ لازم می آید که ادعیه مستحبه پیشنمازها در نماز و قنوت نخوانند که شاید عوام اعتقاد کنند که این واجب است، و جزءِ نماز است، بلکه هیچ عمل مستحب را به عمل نیاورند، و این سخن پر بی معنی است، همچنان که بر فضلا تعلیم اذان و آداب نماز واجب است، تعلیم حدود آن نیز لازم است که بگویند فلان عبارت و عبادت واجب، و فلان عبادت مستحب است نه آنکه کتمان حق و نهی از مستحب کنند که مبادا عامی اعتقاد وجوب آن خواهد کرد.

فصل سیزدهم

قوله: و الذی أمیل الیه و احبّ أن یستمرّ الناس علیه هو المحافظة علی قول أشهد أن علیا ولی الله فی الاذان المقصود به الاعلان کما اذا کان علی منارة أو علی سطح و هکذا کل مکان مرتفع لئلا یشمت بنا من کان علی غیر مذهبنا، فیقول بدّلوا دینهم.

پوشیده نماند که این سخن از چند راه بی مغز است:

اوّل آنکه اگر مشروع است، چرا در اذان نماز نگویند، و اگر مشروع نیست چرا در اذان اعلان بگویند.

دوم آنکه دلیلی که بیان کرده از قبیل عمل به مصالح مرسله است، بلکه عین عمل به مصالح مرسله است که غیر از امام مالک بن انس، کسی از شیعه بلکه از سنی نیز تجویز نکرده.

 سوم آنکه برای نماز پیغمبر ـ صلی الله علیه و آله ـ  آنچه از مطاوی احادیث کثیره در بحار الانوار و وافی و وسائل الشیعه ثابت می شود آن است که مؤذن بر دیوار مسجد اذان می گفتف و آن حضرت به مسجد تشریف آورده، اقامه گفته، نماز می کردند. و چون عثمان تغییر سنت نبوی داد و برای خود قصری قرار داد، بنا گذاشت که اوّل اذانی جهت اعلان بگویند، و چون از قصر به مسجد می آمد، اذان نماز را مجددا می گفتند. پس اصل این اذان از بدع عثمان است، آن را شیخ تجویز می کند، و أشهد أنّ علیاً ولیّ الله را در اذان نماز تجویز نمی کند «تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضيزى‏» [نجم: 22] باید به همان اذان که فوق سطح مسجد می گویند، اکتفا کنند و نماز گذارند تا از شائبه بدعت خلاصی حاصل آید، و از اغلاط لفظیه این فقره اذان اعلان است که به جای اذان اعلام گفته است.

فصل چهاردهم

قوله: و اما فی [199] أذان الصلوة فاحبّ أن یذکر علیا امیر المؤمنین تخلصا من مشابهة المفوضة الملاعین.

پوشیده نماند که در احادیث مستفیضه متکثره وارد است که باید شیعیان مخالفت سنیان کنند از آن جمله : «خُذ ما خالف القوم، فان الرشد فی خلافهم»،  و از آن جمله : ما خالف القوم فخذوه و ما وافقهم فدعوه». و شیخ به خلاف فرموده ائمه معصومین ـ سلام الله علیهم اجمعین ـ در ترک أشهد أنّ علیا ولی الله موافقت سنیان را می کند که مبادا شباهت به مفوّضه به هم رساند که اکثر ایشان خُلّص شیعه بوده اند، و کلینی رحمه الله یکی از ایشان است. لنعم ما قیل خرج من البئر و وقع فی البالوعة،ان شاء الله تعالی شیخ، نظر به مصلحت رضا جویی وزیر بغداد که رفع تکدّر او را از خود می خواهد، معذور خواهد بود.

حقیر این چند کلمه بر سبیل عجاله از صبح شنبه تا ظهر همان شنبه پنجم ماه جمادی الاولی سنه 1223 در زاویه مقدسه عبدالعظیمیه ـ علی مشرفّها آلاف تحیة ـ نوشت تا عوام و اشباه ایشان در ضلالت نیفتند، و خواص که خود مستغنی می باشند متذکر شوند.

و ما اردتُ الا الاصلاح ما استطعت، و ما توفیقی الا بالله، علیه توکّلتُ و الیه انیب، ربنا لا تؤاخذنا ان نسینا او اخطانا، استغفرالله لی و لکم، و صلّی الله علی محمد و عترته المعصومین و السلام علی من اتبع الهدی.

فهب انی اقول الصبح، لیل / ایعمی الناظرون عن الضیاء

 

N4ij11551378567.PNG

 

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

العلامة الحسيني الاشكوري وتحقيق التراث

كامل سلمان الجبوري

العلامة الحسيني، من اعلام الفكر، ومن اعمدة الثقافة في الحاضرة الاسلامية، في العراق وايران.

چرا فقط یک ابوریحان بیرونی داشتیم؟

به مناسبت هفته پژوهش، یک سخنرانی برای دانشجویان دانشکده الهیات مشهد داشتم. عنوانش موانع پژوهش در قرن

منابع مشابه بیشتر ...

گزارشی از وضعیت سیاسی ایران در خرداد ماه 1303 شمسی

رسول جعفریان

مطلب زیر، مشتمل بر دو نامه با یک گزارش تحلیلی در مقدمه آن است. این دو نامه در سال 1303ش در تحلیل اوض

مثنوی شیخ الاسلام کاظم و اشارات آن به پاره ای از مجادلات مذهبی در قرن سیزدهم

رسول جعفریان

یادداشت زیر، گزارشی است از یک مثنوی بلند از قرن سیزدهم هجری که در باره مسائل مذهبی، اختلاف نظرها و چ