۳۹۳۴
۰
۱۳۹۲/۱۰/۱۴

تاریخ پیدایش علم رجال و تراجم + تواریخ محلی

پدیدآور: بشار عواد معروف / ترجمه رسول جعفریان

خلاصه

مقاله ای است حاوی دو فصل در تاریخ پیدایی علم رجال و تواریخ محلی

 

آنچه در پی می‌آید، ترجمه نوشته‌ای از دکتر بشار عواد معروف [محقق معروف عراقی و الان مقیم اردن!] است که آن را در مقدمه «ذیل ابن الدبیثی بر تاریخ بغداد» خطیب [تصحیح خود او در پنج جلد و چاپ شده توسط دارالغرب الاسلامی در سال 1427ق] نوشته است. بشار نقش مهمی در احیای متون رجالی در طول نزدیک به پنجاه سال داشته است، چنان که رساله فوق لیسانس او در سال 1967 در باره تکملة النقله منذری در دانشگاه بغداد بوده است. از آن زمان تاکنون، در همین مسیر و نیز حدیث پژوهی حرکت کرده است.

دو فصل اول و دوم این مقدمه، در باره پیدایش علم رجال و تراجم [شرحالنگاری] و نیز تواریخ محلی است. فصل بعدی در باره تاریخ نویسی محلی برای شهر بغداد است که باید در فرصتی دیگر به آن رسید.

موضوع اصلی این نوشته، پیدایش علم رجال در پروسه تاریخ نگاری اسلامی است. این که این دانش را، شماری از محدثان افراطی پدید آوردند تا اجازه ندهند احادیثی که با مبانی آنها مخالف است، در کتابهایی که باید اندکی بعد نام «صحیح» به خود بگیرد، وارد شود؛ مطلبی است که باید در تاریخ حدیث نوشت.

.... اما هرچه بود، این انگیزه، سبب شد تا گرایشی در تاریخ نگاری اسلامی پدید آید، که به نوبه خود تبدیل به سرمایه بزرگی شد و ما امروز وارث صدها کتاب رجال و شرح حال هستیم.

نظر بشار عواد این است که بخشی از تواریخ محلی نیز به پیروی از همین علم رجال پدید آمد، هرچند پیدایش بخشی دیگر را باید در روندی دیگر جستجو کرد. وی به درستی بر این است که آثاری که صرفا تاریخ شهرها نوشته شد، جدای از آثاری است که موضوع اصلی آنها معرفی رجال یا محدثان و راویان و مشایخ شهرهاست.

ترجمه این بخش در دو شب زمستانی صورت گرفت، تا به صورت ضمیمه‌ای برای کتاب منابع تاریخ اسلام این بنده خدا درآید که قرار است بازسازی‌اش کنم، اما تصمیم گرفتم پیش از آماده شدن متن نهایی آن، این ترجمه ناقص را در اختیار دوستداران بگذارم.

 

 

 

فصل اول: تاریخ پدید آمدن کتابهای رجال و شرح حال

حدیث نبوی که منبع دوم شریعت است، از همان آغاز با حرکتی گسترده تخریبی و تحریف روبرو شد، زمانی که دروغ نسبت به پیامبر(ص) رواج یافت و در این باره بسیاری از کسانی که اهداف سیاسی و مذهبی و عقیدتی داشتند، نقش آفرینی کردند. همین طور کسانی که به دلایل مختلف از دین جدید، راضی نبودند. بدین ترتیب، جامعه به تدریج از پاکی عصر صحابه فاصله گرفت و در این زمینه شماری از قُصّاص و صالحان جاهل هم در ضربه زدن به حدیث نبوی نقش داشتند، به طوری که به جعل حدیث پرداخته، یا احادیث دروغ را روایت کردند، با این تصور که بستن دروغ به آن حضرت، اگر در جهت ترغیب و تشویق مردم به کار خیر و دینداری و پرهیز از عصیان و شرارت باشد، کار درستی است و صد البته که کار زشتی بود.

این رویه سبب شد تا شماری از علما دست به تلاش گسترده‌ای بزنند تا احادیث را تصفیه کرده، درست را از نادرست تفکیک کنند. این تلاش به پیدایش «اسناد»‌انجامید که خود سبب پیدایش علم رجال شد، علمی که مقصود از آن شناخت «رجال حدیث» بود. این همان علمی بود که نقش مؤثری در پیدایش علم تراجم [شرح حالنگاری] داشت که شامل محدثان و غیر آنان از خلفا و سلاطین و امراء و وزراء و سیاسیون و نقیبان و قاضیان و فقیهان و قراء و نحوی‌ها و لغوی‌ها و ادیبان و شاعران و طبیان و پزشکان و صرافان و تاجران و زاهدان و صوفیان و دیگر مشهورین  بزرگان می‌شد. وقتی عنوان کتاب رجال بکار می‌رود، مقصود، رجال حدیث است اما کتب تراجم، اعم از آن است.

 

پدید آمدن اسناد

اِسناد، عبارت از سلسله راویانی است که انتهایش به متن حدیث می‌رسد. پژوهشگران در این که اسناد از چه زمانی پدید آمده، اختلاف دارند، زیرا پدید آمدن آن، زمان مشخصی ندارد. محمد بن سیرین [33 ـ 110] گفته است:‌ در آغاز از اسناد نمی‌پرسیدند تا آن که فتنه واقع شد، آن وقت گفتند: رجال خود را به ما معرفی کنید. اگر از اهل سنت بودند، حدیث آنها را می‌پذیرفتند، و اگر از اهل بدعت بودند، حدیث آنها را قبول نمی‌‌کردند [مسلم: 1/ 15].

در باره «فتنه» اختلاف شده که مقصود ابن سیرین چیست و کدام است. برخی از محققان گفته‌اند مقصود فتنه‌ای است که زمان عثمان پدید آمد و به قتل او منجر شد و باعث ایجاد اختلاف در اساس جامعه اسلامی و پدید آمدن گرایش‌های سیاسی مختلف و آرای متعصبانه مخالف یکدیگر شد. [بحوث فی تاریخ السنة، اکرم ضیاء العمری، ص 43ـ 44]. برخی دیگر گفته‌اند، مقصود از فتنه، مسائلی است که میان امام علی (ع) و معاویه در امر خلافت پدید آمد. [دراسات فی الحدیث النبوی و تاریخ تدوینه، محمد مصطفی الاعظمی، ص 395).

استاد روبسن بر این باور است که مقصود، فتنه عبدالله بن زبیر است، و مستند وی در این باره، نقلی است که در المؤطاء مالک آمده و این لفظ در آن بکار رفته است. در این روایت، مالک از نافع از عبدالله بن عمر نقل کرده که گفت: در فتنه، به سمت مکه و به قصد انجام حج به راه افتادم.... [مسلم: 1/ 15]. طبعا مقصود ماجرای محاصره مکه توسط حجاج در سال 72 هجری است. [الموطاء، ش 1042 و بنگرید:‌ بخاری: 3/ 10، 12 ج 5/ 162، و مسلم ش 1230].

بدین ترتیب روبسن تلاش می کند تا میان سخن ابن سیرین، عمر وی، و تاریخ این حادثه، هماهنگی ایجاد کند. [الإسناد في الحديث النبوي (مقال منشور في مجلة الجمعية الاستشراقية لجامعة كلاسكو، م 15 ص 15- 26 (1953) متن انگلیسی].

تردیدی نیست که نظر روبسن، مبنای منطقی و تاریخی جز کاربرد همین لفظ فتنه در حدیث ابن عمر ندارد. این در حالی است که این لفظ، در بسیاری از احادیث و نصوص تاریخی آمده است. این کاربرد، یوسف شاخت را بر این داشته است که بگوید مقصود از فتنه، فتنه ولید بن یزید (م 126) است، چنان که در تاریخ طبری در حوادث سال یاد شده آمده است: در این سال، طناب آل مروان سست شد و فتنه همه جا را گرفت. [تاریخ الطبری،  7/262). بر اساس، به این نتیجه رسیده که سخنی که از ابن سیرین نقل شده، چون در سال 110 درگذشت، ساختگی است و به وی منسوب شده است [يوسف شاخت: نشأة الفقه الإسلامي، ص 36- 37 متن انگلیسی] در حالی که این نتیجه گیری نادرست است. فتنه، فراوان بوده، و تعبیر به فتنه در بسیاری از احادیث و نصوص تاریخی و ادبی مربوط به قرن اول آمده است.

به نظر من، مقصود ابن سیرین از فتنه، یک فتنه معین از فتنه های معروف در تاریخ نیست، بلکه مقصود وی، انتشار کذب و گرایش‌های مذهبی و منازعات مسلمانان با یکدیگر  وهمین طور جعل و وضع و فراهم آمدن شرایط این کار است. [بنگرید به بحث ما با عنوان: مظاهر تاثیر علم الحدیث فی علم التاریخ عند المسلمین (مجله الاقلام، شماره 5 صص 22 ـ 25، بغداد، 1965) و نیز: اصالة الفکر التاریخی عند العرب، چاپ شده در «بحوث المؤتمر الدولی للتاریخ، ص 897 ـ 899، بغداد، 1974].

ابن عباس هم، با دیدن نسبت‌های دروغی که به امام علی (ع) می‌دهند، متوجه این نکته شده و از آن شگفت زده شد. [بنگرید: مسلم: 1/ 13 ـ 14]. مجاهد گوید: بشیر عدوی نزد ابن عباس آمد و برای او حدیث نقل کرده، می گفت: قال رسول الله (ص). احساس کرد، ابن عباس به حدیث او توجه نمی‌کند، پرسید: چرا به حدیث من گوش نمی‌دهی؟ من از پیامبر (ص) برای تو روایت می‌کنم و تو به آن گوش نمی‌دهی؟ ابن عباس گفت: اوائل هر کسی برای ما از پیامبر (ص) روایت می‌کرد، چشمان ما روشن می‌شد و گوش می‌دادیم، اما از وقتی که مردم به هر راه و بیراهه‌ای رفتند (رکب الناس الصعب و الذلول)، تنها از کسانی حدیث می‌گیریم که آنها را می‌شناسیم. [مسلم، 1/13و بنگرید به پایان نامه شاگرد من با عنوان: اسس الحکم علی الرجال، ص 44].

پرسش از حال راویان، شامل اسامی، کنیه‌ها، القاب، عشیره‌ آنها، مشایخ و سفرهای آنان به شهرها و بلاد و نیز ملاقاتشان با مشایخ بود. این علاوه بر پرسش از تاریخ ولادت و وفات آنان برای روشن کردن درستی ملاقات آنان با مشایخ بود. همین طور پرسش از شاگردان آنها و طبقات ایشان، و نیز آرای علمای ناقد در باره آنان از این که آنان را جرح یا تعدیل کرده‌اند. بدین ترتیب موادی برای هر یک از راویان فراهم می آمد که لازم بود در کتابهای مخصوصی تدوین شود.

 

شیوه‌های تدوین کتابهای رجال و تراجم

از آنجا که شمار راویان بسیار زیاد و متنوع بود، لازم بود تا روشی‌هایی تنظیمی خاصی تدارک شود تا جستجوگر بتواند به راحتی به آنچه می‌خواهد، دسترسی پیدا کند. بنابرین، شیوه‌های متنوعی برای تنظیم و ارائه موادی که در باره راویان فراهم آمده بود، پدید آمد که هر کدام در شکل و محتوا، متفاوت بودند. شیوه‌های انتخاب شده برای ارائه اطلاعات رجالی را به پنج دسته می‌توان تقسیم کرد:

 

1. تنظیم بر اساس طبقات

ما تعریف دقیق محدثین را از طبقه نمی‌دانیم، زیرا این تعبیر، به مثابه یک مفهوم واحدِ ثابتِ زمانی [از این نظر که هر طبقه دقیقا چند سال را شامل می‌شود] به کار نرفته، بلکه در بیشتر موارد، به معنای «دیدار» [اللقیا] بکار رفته و شامل راویانی می‌شود که از مشایخ معینی در مکانی واحد، حدیث شنیده‌اند، و اینها در بیشتر موارد، عمرشان نزدیک به هم است.

نظام طبقات، در اصل، برای این پدید آمد تا به اسناد حدیث کمک کند، به طوری که در شناساندن ارسال یا انقطاع یا هر نوع دشواری دیگر مانند عضل و تدلیس یا موارد مشابه کمک کرده و اتصال سند یا عدم آن را نشان دهد. استاد فرانتس روزنتال تاکید دارد که نظام طبقات، کهن‌ترین تقسیم بندی زمانی است که در تفکر اسلامی ایجاد شده است. [علم التاریخ عند المسلمین، ص 133]. از جمله مشهورترین کتابهای طبقات محدثان، کتاب طبقات محمد بن سعد بغدادی (م 230) و کتاب طبقات خلیفه بن خیاط معروف به شباب عصفری (م 240) است که هر دو چاپ شده و مشهورند.

از جمله مهم‌ترین و آشکارترین نقص‌های این روش تنظیم، پیروی نکردن افراد مشغول به آن، در داشتن نوعی تقسیم یا مفهوم واحد برای طبقه است، به طوری که شمار طبقات برای یک مدت زمان معین میان یک نویسنده با نویسنده دیگر متفاوت است، چنان که حتی نزد یک مؤلف واحد هم در دو کتابش مفهوم طبقه و مراد آن متفاوت است. نتیجه آن که، معین کردن این که فلان شخص از طبقه چهارم یا ششم است فایده‌ای ندارد، چرا که شاید دیگری او را از طبقه پنجم یا هشتم بداند، یا حتی ممکن است وضعیت طبقه یک شخص در دو نوشته از یک مولف کاملا متباین باشد.

ذهبی، از این روش محدثان، متأثر بوده، و بسیاری از کتابهای خود را بر اساس روش طبقات، تدوین کرده است، اما مفهوم طبقات، از یک اثر تا اثر دیگر او متفاوت است. وی کتاب تذکره الحفاظ را که اختصاص به حافظان بزرگ حدیث از صحابه تا عصر خود او دارد، در 21 طبقه دسته بندی کرده و مبنای او ملاقات میان مشایخ است، طبعا برای سال وفات اعتباری قائل نشده است به طوری که نوعی تداخل میان طبقات را در کار او ملاحظه می‌کنیم. او در این باره گفته است که مهم در یک طبقه، نوعی تجاذب میان دو طبقه است، در غیر این صورت اگر در طبقه بندی افراط شود، هر طبقه را می‌توان به دو سه یا حتی بیشتر تقسیم کرد [تذکرة الحفاظ، 1/ 250]. همو در کتاب معرفه القراء الکبار علی الطبقات و الاعصار، طبقات را بر حسب لقاء در قرائت، به 17 طبقه تقسیم کرده، با آن که مدت زمان آن، همان است که در تذکرة الحفاظ، مبنا بوده است. وی کتاب سوم خود «سیر اعلام النبلاء» را باز بر اساس همان بازه زمانی که مبنای دو کتاب پیشگفته اوست، به 40 طبقه تقسیم کرده است.

از آنچه گذشت روشن می‌شود که ذهبی یک وحدت زمانی ثابتی را در تمامی این کتابها رعایت نکرده است. همو در کتاب دیگرش با عنوان المعین فی طبقات المحدثین، طبقات نخستین را اختصاص به اسامی افراد مشهور مانند طبقه زهری و قتاده، طبقه اعمش و ابوحنیفه، و طبقه ابن مدینی و احمد و به همین ترتیب، اختصاص داده، و درست وقتی به آغاز قرن سوم رسیده، این روش را عوض کرده و سنوات تقریبی را مبنا قرار می‌دهد، مثلا می گوید: طبقه بعد از سیصد تا حدود سیصد و بیست، و یا از طبقه 530 تا طبقه بعد از 550. 

از بررسی سنواتی که او مبنا قرار می‌دهد، چنین معلوم می‌شود که هر طبقه بین 20 تا 25 یا 30 سال است. اما تقسیم او برای تاریخ اسلام به 70 طبقه و قرار دادن هر طبقه به 10 سال، صرفا یک شیوه تنظیمی است که ربطی به تنظیم بر اساس طبقات ندارد، چنان که این مطلب را در جای دیگر روشن کرده‌ام. [الذهبی و منهجه، ص 283]

 

2. تنظیم بر اساس انساب

عربها از پیش از اسلام، به انساب می‌پرداختند و این توجه در اسلام نیز ادامه یافت. زمانی که برای نخستین بار پیامبر (ص) در مدینه، قانون اساسی اول را با عنوان «صحیفه» نوشت، آن را بر اساس عشائر قرار داد.

نظام اداری دولت اسلامی هم از نظر اجتماعی و اقتصادی در قرن اول هجری بر اساس نظام قبیله‌ای استوار بود. بصره، به پنج بخش، برای پنج قبیله‌ای که در آنجا فرود آمدند، تقسیم شد که هر بخش را ربع گفتند. همین طور کوفه هم به ارباع تقسیم شد. این نکته هم قابل ملاحظه است که سبقت گرفتن در اسلام هم در بسیاری از موارد مربوط به قبیله است، چرا که غالبا! اسلام آوردن تمام قبیله، وقتی بود که روسای آن اسلام را می‌پذیرفتند. دادن «عطاء» یا بخشش، هم در قرن اول، نشانگر عصبیت قبیله‌ای بود، بخصوص نسبت به قبایلی که در شهرهای جدید مانند بصره و کوفه و فسطاط و جز آن  می‌جنگیدند، چنان که عطاء هم بر اساس نظام قبیله‌ای توزیع می شود، به این معنا که عطاء هر قبیله، به رئیس آن پرداخت می‌شد تا میان افراد قبیله تقسیم شود. حرکتهای فکری هم در این مراکز، به نوعی متأثر از زندگی سیاسی و اجتماعی و اقتصادی بود، و همه اینها کمک می کرد تا توجه به انساب و نگارش در این زمینه، بیشتر شود. در این وضع، کسانی از قبایل مختلف، کتابها و رساله‌هایی می‌نوشتند که در آن به بیان فضائل و مناقب و مفاخر قبیله خود در جاهلیت و اسلام می‌پرداختند.

بنابرین طبیعی است که محدثان هم به دلیل ساختار طبیعی جامعه در آن روزگار، به انساب توجه کرده و راویان حدیث را بر اساس نسبتشان به یک عشیره یا قبیله واحد، گردآوری و در یک نقطه واحد قرار دهند. قدیمی‌ترین کتابی که ترتیب نسبی را از میان مؤلفان قدیم انتخاب کرده، ابن سعد کاتب واقدی (م 230) در دو کتاب طبقات الکبری و طبقات الصغری، و خلیفة بن خیاط ( 240) در کتاب طبقات است. خلیفه، تعهد بیشتری نسبت به نسب داشته و نسب را پایه و اساس برای ترتیب صحابه در مدینه قرار داده، و کاری به سابقه در اسلام یا سال وفات یا تفاضل میان صحابه ندارد. بدین ترتیب توانسته است فهرستی از روات صحابه را بر اساس عشائر بیان کند، بدون آن که اخلالی در روش خود، در آنچه در باره صحابه موجود در مدینه یا در شهرهایی چون کوفه و بصره آورده، ایجاد کند. همین کار را در وقت بیان صحابه مقیم شام هم رعایت کرده است. ظاهرا همین تقسیم بر حسب نسب را، در بیان تابعین مقیم کوفه و بصره و مدینه ادامه داده و جز در یک مورد این روش را عوض نکرده است، و آن هم در وقتی است که از طبقه دوم از تابعین مدینه یاد کرده است. در آنجا، فرزندان مهاجرین را بر دیگران مقدم داشته، و نوعی سابقه در اسلام آوردن را معیار قرار داده است. اما بعد از آن دوباره به همان ترتیب نسبی ادامه داده است. بدین ترتیب، خلیفة بن خیاط همن رویه ترتیب نسبی را در تسلسل قبایل از ابتدای کتابش تا پایان بیان تابعین ادامه داده و این نشانگر آن است که برای وی، تسلسل قبایل، صرفا یک ترتیب عرضی و حاشیه‌ای نیست، بلکه بر پایه فکری است که اساس آن قرابت با پیامبر (ص) است، و بدین ترتیب او از کتابهای نسب پیروی می‌کند. پس از تابعین، این روش را کنار گذاشته تا آن که در پایان بحث به زنان می‌رسد و دوباره همان روش را داد. [مقدمه طبقات خلیفه، اکرم ضیاء، ص 38]

اما محمد بن سعد، در ترتیب داخلی کتاب طبقات، نوعی تلفیق را بر اساس سابقه در اسلام و نسب، مبنای کار قرار داده است. او صحابه را بر حسب سابقه در اسلام تقسیم کرده، اما در همان وقت، هر طبقه‌ای را بر اساس نسب آورده است. ابن سعد، بنی‌هاشم را مقدم داشته و سپس دیگر عشائر قریش و در نهایت اوس و خزرج را آورده و به همین ترتیب ادامه داده است. با این حال، هرچه در تابعین جلو رفته، کمتر این مسأله را رعایت کرده است.

ترتیب نسبی در کتابهای رجال، چندان ادامه نیافته و همان اوائل از بین رفته است، دلیل آن نیز این بوده که آن روش چندان مؤثر نبوده و حرکت بر اساس آن کار دشواری بوده است. برخی از دلایل این دشواری عبارت بودند از:

1- گسترش دایره مسلمانی و آمدن غیر عربها در آن، و برآمدن شمار زیادی از علما ومحدثین غیر عرب که دیگر امکان جا دادن آنان در سبک و سیاق نسبی نبود.

2- توجه به انساب، به طور غالب، در جوامع اسلامی قرن اول، به این دلیل بود که آن زمان، افتخار به قبیله، امری جدی بود، زیرا هنوز نظام قبیله‌ای فعال بوده، و مصالح اجتماعی و اقتصادی آنان به وضعیت قبیلگی آنان مربوط بود. اما از وقتی که نقش قبیله کاهش یافت، توجه به نسب نیز ضعیف شد.

3- در جامعه عصر عباسی، نسب فی حد نفسه اهمیت نداشت،؛ چرا که انقلاب عباسی بر پایه امری فراقومی بنا شد و زندگی مدنی در آن شکل گرفت. عباسیان توجهی به قبایل و شیوخ آن نداشتند، چنان که نظام عطاء در این دوره به طور کلی ملغی شد.

این مسائل سبب شد تا کتاب‌های محدثان که بر اساس انساب قبال نوشته شده بود، به تدریج متحول شده و آثار، بر پایه انتساب محدثان به شهرها و حرفه‌ها و از آنجا به عشائر و قبایل نگاشته شود، چنان که در انساب سمعانی (م 562) شاهد آن هستیم.

 

3. تنظیم بر اساس حروف معجم

بسیاری از کتب رجالی بر اساس الفبا مرتب شده‌اند تا یافتن اسم مورد نظر آسان باشد، و این ترتیب هم البته روشهای مختلفی دارد، برخی تنها اسم اول را ملاک قرار داده‌اند و پس از آن، هر اسمی را بر حسب طبقات یا وفات مرتب کرده‌اند. برخی اسم اول و دوم را در نظر گرفته و همین اسامی را بر اساس سال وفات مرتب کرده اند. دیگران ترتیب الفبایی را بر اساس نام اشخاص و پدران آنها تا آنجا بالا برده‌اند که تفاوت با نام بعدی پیدا کند. اگر خواننده بداند که هر کدام اینها چه روشی کارند، کارش بسیار آسان خواهد شد.

تنظیم الفبایی در کتابهای رجال، به همان اوائل باز می‌گردد، به طوری که ابواسحاق احمد بن محمد بن یاسین هروی (م 234) کتاب تاریخ هرات خود را بر اساس الفبا مرتب کرده است. [الاعلان بالتوبیخ، ص 653] از نخستین کتابهایی که به این سبک منظم شده، تاریخ کبیر بخاری (م 256) است که نمونه و مبنای بسیاری از کسانی بوده که کتابهای رجالی خود را بر اساس الفبا مرتب کرده‌اند.

بخاری به احترام نام پیامبر(ص) و برای تبرک، اول «محمد» ها را می‌آورد. این روش در بسیاری از کسانی که الفبایی کار کردند، تأثیر گذاشت. آنها اول شرح حال پیامبر(ص) را آورده و سپس صحابه‌ای را که نامشان محمد است آورده و ده نفر از آنها را یاد می‌کنند. آنگاه شروع به مرتب کردن اسامی پدران کسانی می‌کند که نامشان محمد است، و در اینجا هم از نام کسانی آغاز می‌کند که نام پدرشان با الف شروع می‌شود. البته یاد از اسامی آباء، ترتیب الفبایی ندارد، برای مثال، در باب الف، نام اسامه آمده، سپس ایاس، بعد اشعث، ابراهیم، افلح، ابی، اسود، ایوب، ابان، اسماعیل، اسحاق، اسلم، انس، اعین و... در حروف دیگر هم در باره آباء به همین ترتیب است. زمانی که نام «محمد»ها تمام می‌شود، از نام ابراهیم، سپس اسحاق، ایوب، اشعث، اسود، ازهر، احمد، امیه، اسید، اوس، اسامه، اسلم، ایمن، انس، اصبغ، ادریس، آدم و ابی .. آمده است. همین روش در ترتیب نام آباء آنها هم رعایت شده است. مثلا آباء کسانی که نامشان ابراهیم است، بر اساس الفباء آمده، بدون آن ذیل یکی از حروف الفباء، ترتیب داخلی کلمه تا آخر حفظ شود. در این ترتیب گاهی م قدمت و تسلسل زمانی در نظر گرفته شده است.

بسیاری از مؤلفان کتب رجال و تراجم از این روش متأثر شده‌اند، چنان که خطیب در تاریخ بغداد، تنها به اسم اول فرد، بسنده کرده است. زمانی که از این اسم زیاد باشد، مانند «محمد»ها یا «احمد»ها یا «علی»ها و مانند آن، ترتیب نام پدر را لحاظ می کند و در آنجا نیز ترتیب حروف الفبا را مبنا قرار می دهد و برای هر یک باب مخصوصی قرار می‌دهد. در موارد بسیار اندک، مجبور شده است اسامی اجداد اشخاص را هم بر اساس حروف الفبا مرتب کند، و این زمانی است که تعداد اسامی در یک عنوان واحد، بسیار زیاد می‌شود. این کاری است که در باره «محمد»ها  که نام پدرشان «احمد»‌ است، انجام شده است: «اینجا کسانی ذکر خواهند شد که نامشان محمد و نام پدرشان احمد است و من ترتیب آنها را بر اساس حروف الفبا در نام اجدادشان قرار داده‌ام تا راه شناخت آنها و یافتن نامشان نزدیک‌تر و سهل تر باشد. [تاریخ مدینة السلام، 2/ 80]

به جز این موارد استثنایی، هر باب یا هر عنوانی از این ابواب و عناوین را بر حسب تاریخ وفات مرتب کرده است، چه این که این باب یا عنوان، تنها متضمن نام اول باشد یا مرتب بر اساس اسم اول، و سپس اسم پدر، یا مرتب بر اساس اسم پدر و اسم جد، صرف از نظر جایگاه او و بدون توجه به سن بالا یا علو روایت او. این همان طریقه‌ای است که بخاری در بسیاری از موارد در تاریخ کبیر خود ابداع کرد. [در ادامه وقتی سخن از روش دبیثی در ذیل تاریخ بغداد خواهیم گفت، در این باره بیشتر توضیح خواهیم داد. «این قسمت در این مقاله ترجمه نشده است»]

بسیاری از مؤلفان متأخری که در حوزه رجال و تراجم کتاب نوشتند، دریافتند که این روش مزدوج میان روش الفبایی و تاریخ وفات، روش دشواری است، بویژه وقتی که مواد زیاد می‌شود. به همین دلیل، این روش را کنار گذاشته، به ترتیب الفبایی میان اسامی اشخاص با نام پدر و جد آنان روی آوردند،، و البته برخی، با حفظ کلی ترتیب الفبایی، بخشی از روش قبلی را حفظ کردند، مانند آن که نام «محمد»ها را بر دیگران مقدم داشتند، یا نام «احمد»ها را در حرف الف، در ابتدا آوردند.

بهترین کتاب روشمند بر اساس حروف الفبایی، کتاب تهذیب الکمال فی اسماء الرجال از ابوالحجاج یوسف مزی (م 742) است که شرح حالها را بر اساس حروف الفبایی شرقی [در مقابل مغربی یعنی مراکشی] در اسامی اشخاص، پدرها و اجداد و به همین ترتیب، منظم کرده است. با این حال، در حرف الف، احمدها را مقدم داشته و در حرف میم، محمدها را، و این را به خاطر شرف این اسامی چنین کرده است. پس از پایان اسامی، فصل‌هایی به کنیه‌ها، انساب و القاب و مبهمات باز هم بر اساس حروف الفبا اختصاص داده شده و زنان نیز در پایان آمده، آن هم با همان ترتیبی که در اسامی و کنیه‌ها و انساب و القاب و مبهمات رعایت شده است. احاله و ارجاع به اسامی اشخاص  در این کتاب، بر اساس شهرت و یا ورود نام وی در روایات است، به طوری که بسیاری از احاله‌ها را در اصل کتاب قرار داده است. کما این که از فصلهای کنیه‌ها و انساب و القاب و مبهمات هم در کار احاله استفاده کرده است. اینها فهارسی است که به خاطر دشواری آن، حتی در روزگار ما هم کمتر یافت می‌شود.

این روش، یک الگو برای کتابهایی بود که پس از مزی پدید آمد، به طوری که بسیاری از آن استفاده کردند. در این باره به خصوص می‌توان از کتاب الوافی صفدی، فوات الوفیات ابن شاکر، کتابهای ابن حجر و سخاوی و دیگران یاد کرد.[کتاب تهذیب الکمال را من در 35 مجلد تصحیح کردم که موسسه الرساله طی سالهای 1980 تا 1992 چاپ کرد، اما بسیاری از ناشران آن را سرقت کرده و گاهی نام چند دکتر هم روی آن آمد، بدون آن که حیایی در کار باشد همین کار را با آثار دیگر تصحیحی من کرد‌ه‌اند. نسأل الله العافیه].

 

4. تنظیم بر اساس سال وفات

شماری از کتابهای رجال و تراجم، مواد خویش را بر حسب تاریخ وفات اشخاص تدوین کرده‌اند، بدون آن که به اهمیت شخصیت یا ارزش علمی او توجهی داشته باشند. نخستین کسی که این رویه را در پیش گرفته، ابوالحسین عبدالباقی بن قانع ابن مرزوق بغدادی (م 351) است که کتابش را از ابتدای هجرت آغاز و تا سال 346 ادامه داد. ابوالقاسم عبدالله بن محمد بن مرزبان بغوی (م 317) کتابی در باره وفات شیوخ خویش نوشته است (چاپ شده)، اما در باره ترتیب کتاب الوفیات از ابوالعباس احمد بن محمد معروف به ابن عقده (م 332) چیزی نمی‌دانیم، چون به دست ما نرسیده است (بنگرید به کتاب من: الذهبی و منهجه، ص 399)].

حافظ ابوسلیمان محمد بن عبدالله بن احمد بن ربیعه معروف به ابن زبر ربعی دمشقی (م 379) کتاب معروف خود را با عنوان «تاریخ موالد العلماء و وفیاتهم» نوشته از هجرت آغاز کرد و تا سال 338 ادامه داد. بعد از آن و در ادامه این کتاب، تعدادی ذیل به طور متوالی نوشته شد. حافظ ابوعبدالعزیز بن احمد کتانی دمشقی (م 466) ذیلی بر آن کتاب نوشت و تا نزدیک وفاتش ادامه داد. سپس ابومحمد هبة الله بن احمد ابن الاکفانی (م 524) ذیل کوچکی برای کتاب کتانی نوشت که شامل بیست سال یعنی تا سال 485 می‌شد و نامش را جامع الوفیات گذاشت. شرف الدین ابوالحسن علی بن مفضل مقدسی اسکندرانی مالکی (م 611) ذیلی بر ابن الاکفانی نوشت و آن را تا سال 581 ادامه داد. (بنگرید به مقدمه التکمله منذری، برگ 1 از بخش چاپ نشده، از نسخه من که تصویری از نسخه کتانی است که در خزانه ملک حسن دوم نگهداری می شود و سال 1986 به من اهداء شد). امام زکی الدین ابومحمد عبدالعظیم بن عبدالقوی منذری (م 656) ذیلی بر ابن مفضل نگاشت و تا سال 642 ادامه داده اسمش را التکمله لوفیات النقله گذاشت که خداوند توفیق تحقیق و چاپ آن را در سال 1967 به من عنایت کرد، و برای دانشگاه بغداد رساله «المنذری و کتابه التکمله» را نوشته و به درجه فوق لیسانس نائل آمدم. این اثر بیش از پنج بار چاپ شد.

شاگرد ابومحمد منذری با نام عزالدین احمد بن محمد حسینی (م 695) ذیلی بر کتاب او نوشت و نامش را «صلة التکملة لوفیات النقله» گذاشت که وفیات میان سالهای 641 تا 675 را شامل می‌شد. متن این کتاب به خط خود او به ما رسیده که آن را آماده نشر کرده‌ام.

قابل تأمل است که کتابهایی که بر اساس وفیات تنظیم شده، ارتباط محکمی با کتابهای سالشمار دارد. اینها آثاری هستند که مواد خویش را سال به سال عرضه می‌کنند، چنان که تاریخ خلیفة بن خیاط (م 240) و تاریخ طبری به این شکل، تنظیم و ترتیب یافته است. اساس این کار، سلسله رویدادها یا تراجم بر اساس نوعی تسلسل زمانی است. به همین دلیل است که منذری، در کتاب التکمله، ترتیب اشخاص را بر حسب وفات آنها در روز و ماه و سال تنظیم کرده است.

باید توجه داشت و هشیار بود که برخی از آثار که نام وفیات را روی خود دارد، در این سلسله جای نمی‌گیرد، مگر آن که ملتزم به ترتیب نام اشخاص بر اساس وفات آنان باشد. از آن جمله باید به کتاب وفیات الاعیان ابن خلکان (م 681) یا الوافی للوفیات صفدی (م 764) و همین طور فوات الوفیات ابن شاکر کتبی (م 764) اشاره کرد که نه بر اساس تاریخ وفات، بلکه بر اساس الفبا تنظیم شده است.

همچنین باید توجه به این نکته داشت که لفظ «وفیات» مرادف با «تراجم» شده است، به طوری که در باره کتابهای سالشمار که به ذکر رویدادها و شرح حال می‌پردازد، گفته می‌شود که این اثر شامل «حوادث»‌ و «وفیات» یعنی تراجم است. حتی گاه لفظ «وفیات» به کتابهای سالشمار هم که تراجم در آن غلبه دارد، اطلاق می‌شود، مانند کتاب المقتفی لتاریخ ابی شامه، از علم الدین برزالی (م 739) و آثار دیگر. البته که این کاربرد مجازی است.

 

5. تنظیم بر اساس شهرها

مقصود از این نوع تنظیم، این است که مؤلف، رجال یا شرح حال هر شهری را در یک کتاب گردآوری کند، آنگاه از لحاظ داخلی، بر اساس حروف الفبا، یا طبقات یا نسب، معلومات آن را مرتب سازد. این جز اختصاص دادن کتابی خاص به شهری معین و تاریخ آن است، چنان که شرح آن خواهد آمد.

این نوع از تنظیم، در عصور نخستین اسلامی پدید آمد، به طوری که هر کدام از ابن سعد (م 230) و خلیفة بن خیاط (م 240)  کتاب خود را بر اساس شهرها منظم کردند. همچنین امام مسلم (م 261) کتاب طبقات خود را بر اساس شهرها تنظیم کرد. ابن ابی خیثمه (م 279) نیز کتاب التاریخ الکبیر را خود بر همین اساس تنظیم کرد. ابن حبان (م 345) کتاب مشهور خود با عنوان مشاهیر علماء الامصار را ذیل نام شش شهر تقسیم کرد: حجاز، عراق، شام، مصر، یمن و خراسان. سهم هر شهری بر اساس مقدار فعالیت های فکری و فراوانی افراد منسوب به آنهاست.

 

محتوای کتابهای رجال و شرح حال

تا اینجا در باره روشهای ارائه آگاهی‌ها در کتب رجالی و تأثیرپذیری کتابهای شرح حال از آنها سخن گفتیم، اکنون به محتوای این آثار می پردازیم. این آثار یا فراگیر هستند که اندک‌اند، یا اختصاص به گروه‌های خاصی دارند. این در حالی است که بسیاری از پژوهشگران میان روشهای ارائه و محتوا خلط کرده‌اند، چیزی که حتما باید میان آنها فرق نهاد. محتوای این کتب، از حیث ارائه، در قالب طبقات، انساب، الفبا، شهرها یا وفیات تقسیم و ارائه می‌شود.

نیز گذشت که کتابهای رجال اصل است، چرا که این آثار، برای نیاز محدثان در شناخت راویان از حیث جرح و تعدیل بوده است، در مرحله بعد، شامل جنبه‌های دیگری از فعالیت‌های فکری مسلمانان [در حوزه تاریخنگاری] شده و این چیزی است که به نام علم تراجم شناخته می‌شود.

بیشتر آثار محدثان، شامل این قبیل موارد می‌شود:

 

الف: صحابه

محدثان به تألیف آثار ویژه‌ای در باره صحابه پرداخته‌اند که مشهور ترین آنها عبارت است از معجم الصحابه، از عبدالحسین عبدالباقی ابن قانع بغدادی (م 351) که بر اساس الفبا تنظیم شده است. کتاب معرفة الصحابه از ابونعیم اصفهانی (م 430)، کتاب الاستیعاب از ابن عبدالبر نمری (م 463) که بر اساس حروف الفبای مغربی است، کتاب اسد الغابه فی معرفة الصحابة از عزالدین ابن الاثیر (م 630) و کتاب ابن حجر (م 852) با عنوان الاصابه که شامل آثار قبل از آن می‌شود. اینها همه از کتابهای مشهور و  متداول هستند.

 

ب: ثقات

مؤلفان آثار رجالی، آثاری در باره راویان ثقه نوشته‌اند. از آن جمله این آثار هستند: الثقات از احمد بن عبدالله عجلی (م 261)، کتاب الثقات از ابن حبان (م 354). روش هر دوی اینها نوعی تساهل در تعریف ثقه است. نیز کتاب تاریخ اسماء الثقات از ابوحص بن شاهین (م 385).

 

ج: ضعفا

بخش دیگری از آثار تألیف شده توسط علمای رجال، آثاری در باره راویان ضعیف و گردآوری اسامی آنها است. هر کدام از اینها در این باره، روش و طریقه خاص خود را دارند. برخی، حتی اگر اندکی ضعف و سستی در راوی باشد، نام او را در شمار ضعفا می‌آورند، اما برخی در این باره سختگیر بوده و تنها کسی که ضعف او نزد آنان مسلم و مؤکد باشد، نامش را می‌آورند. بیشتر علمای نخستین که ناقد هستند، آثاری در این باره دارند که برخی را برای نمونه می‌آوریم: بخاری (م 256)، ابراهیم بن یعقوب جوزجانی (م 256)، ابوزرعه رازی (م 264)، نسائی (م 303)، ابن حبان بستی (م 254)، ابن عدی جرجانی  (م 365)، دارقطنی (م 385)، حاکم نیشابوری (م 405)، ابن جوزی (م 597)، که آثارشان چاپ شده و مشهور است.

کتابهای بخاری و جوزجانی و ابوزرعه و نسائی و دارقطنی مختصر است، در حالی که آثار عقیلی و ابن حبان و کامل، طولانی و دارای اطلاعات سودمند است.

 

د: جمع میان ثقات و ضعفا

برخی از کتابهای رجال، به گردآوری اسامی راویان پرداخته‌اند، چه از ضعفا باشند چه از ثقات، چنان که تاریخ الکبیر بخاری (م 256) و الجرح و التعدیل ابن ابی حاتم رای (م 327) و جز اینها چنین است.

 

هـ : مُدلسین

برخی از آثار به کسانی پرداخته‌اند که از میان محدثان، متهم به تدلیس [دست بردن در سند برای پوشاندن عیب سند] شده‌اند، مانند کتاب التبیین لاسماء المدلسین از سبط ابن العجمی (م 841) و طبقات الدلسین از ابن حجر (م 852).

 

و: مختلطین

شماری از رجال شناسان، به نگارش آثاری در باره کسانی که در اواخر عمر گرفتار تخلیط و عدم تمییز شده‌اند، و بدین ترتیب امکان تفکیک میان وضعیت حدیث آنان پیش از خلط و بعد از خلط روشن نیست، پرداخته‌اند. مانند کتاب الاغتباط بمعرفة من رمی باختلاط از سبط ابن العجمی و کتاب الكواكب النيرات في معرفة من اختلط من الرواة الثقات از ابن کیال (م929).

 

ز: دروغگویان و جعالان

به رغم آن که کتابهای مربوط به «ضعفاء» شامل دروغگویان هم می‌شود، اما برخی به نگارش آثاری در باره وضاعین، به طور خاص پرداخته‌اند. مانند کتاب الکشف الحثیث عمن رمی بوضع الحدیث از سبط ابن العجمی.

 

ح: کتابها در باره رجال کتابهای خاص

برخی علما، کتابهایی در باره رجالی که در اسانید کتاب خاصی آمده، پرداخته‌اند:  از آن جمله اینهاست: رجال البخاری از کلاباذی (م 398)  و رجال صحیح مسلم از ابن منجویه (م 428) و الجمع بین رجال الصحیحین از ابوالفضل محمد بن طاهر مقدسی (م 507) و تهذیب الکمال فی اسماء الرجال از حافظ مزی (م 742) که بزرگترین اثر در باره رجال کتب سته و برخی از مؤلفات دیگر است و مختصرات آن هم معروف است، و کتاب «تعجیل المنفعة بزوائد رجال الاربعة» از ابن حجر (م 852) که مربوط به اسامی افرادی در مسانید ابوحنیفه و شافعی و احمد و موطاء مالک آمده اما در تهذیب الکمال یادی از آنها نشده است.

 

ح: کتابهایی در باره انساب، کنیه ها و القاب

محدثان آثار ویژه‌ای در باره نسبت میان راویان با قبایل و عشایر و شهرها و صنایع و ... نوشته اند که از مشهورترین آنها الانساب سمعانی (م 562) و مختصر آن با عنوان اللباب فی تهذیب الانساب از عزالدین ابن الاثیر (م 630) است. چنان که آثاری در باره کنیه‌های محدثان نوشته‌اند، مانند الکنی و الاسماء از ابوبشر دولابی (م 310) و الکنی از ابواحمد حاکم (م 378) و مختصر آن با عنوان المقتنی فی سرد الکنی از ذهبی (م 748). چنان که آثاری ویژه القاب نوشته‌اند مانند نزهة‌ الالباب فی الالقاب از ابن حجر (م 852).

 

ط: آثاری در باره اسامی مشتبهه

آثاری هم در باره اسامی، کنیه‌ها، انساب و القاب مشتبه، برای رفع شک و تردید و ضبط صورت درست آنها نگاشته شد. شرح مطلب این که اسامی، حالت قیاسی ندارد که بتوان با استدلال به آنچه پیش و پس از آن است، صورت درست آن را دانست، بلکه مسأله [سماعی است و شناخت درست آن] منحصر در تقیید و ضبط صحیح است. از بهترین کتابها در این باره الاکمال ابن ماکولا (م 475) است که همه آثار پیش از خود را در خود جای داده  است، مانند کتابهای عبدالغنی بن سعید ازدی (م 409)، دارقطنی (م 385) خطیب بغدادی (م 463)، و ذیل آن از ابن نقطه حنبلی (م 629) که عنوان اکمال الاکمال دارد. همین طور ذیل ابن صابونی (م 673) بر ابن نقطه. نیز کتاب بسیار سودمند و جامع که مورخ الاسلام ذهبی آن را تألیف کرده و نام المشتبه را بر آن گذاشته است. این کتاب را ابن حجر (م 852) شرح کرده و نامش را تبصیر المنتبه گذاشته است. همین طور علامه شام ابن ناصرالدین دمشقی (م 842) نیز شرحی با نام توضیح المشتبه برای آن نوشته که از بزرگترین این قبیل کتابها و سودمندترین و جاودانه‌ترین آنهاست.

این آثار، در کلیت حرکت تألیفی مسلمانان تأثیر گذار بود، به طوری که متخصصان هر رشته علمی، کتابهای ویژه خود را تألیف کردند؛ چنان که فقهای مذاهب مختلف، قراء، لغویین، نحویین، ادیبان، شاعران، اطباء، حکما، و دیگران چنین کردند. به علاوه، اهالی هر شهر و دیاری به گردآوری نام راویان شهر خود، چه از خود آن شهر بودند، و چه بر آنان وارد شده بودند پرداختند و فهرست کردند. در کنار آن، نام عالمان و سیاسیون و هر کسی را شهرت به علم داشت، فهرست کرده و شرحی از زندگی آنان را در آثاری که اختصاص به آن شهرها داشت، وارد کردند. این آثار هر کدام بر حسب فرهنگ، توان فکری و تلاش شخصی پدید آمد و این همان چیزی است که به نام تاریخ شهرها و مناطق می‌شناسیم و در قسمت بعد به آن خواهیم پرداخت.

 

فصل دوم:‌ تواریخ محلی و شهرها

مسلمانان توجه خاصی به تألیف آثاری در باره «تاریخ شهری» از خود نشان دادند و ما در فصل قبلی روشن کردیم که تفاوت روشنی میان دو گونه آثار از این دست هست. آثار رجالی که بر اساس نظام شهری تألیف شده و آثاری که در باره تاریخ یک شهر خاص نوشته شده است. به طوری که تواریخ شهرها، تاریخ های محلی هستند که از محدوده تاریخ یک شهر معین پیشتر نمی‌روند.

به هر حال از این قبیل دو نوع مشخص می شناسیم:

1 ـ آثاری که توجه به بیان جغرافیای شهر و تاریخ سیاسی آن دارد، بدون آن که به رجال و علمای آن، یا کسانی از علما و ادیبان و محدثان که در آن وارد شده‌اند، توجه داشته باشد. مانند اخبار المدینه از ابن زباله که در حدود 199 نوشته شده، یا اخبار مکه ازرقی (م 344) و تاریخ بغداد از ابن ابی طیفور (م 280) و تاریخ بخارا از ابوجعفر برسخی [نرشخی] (متوفای میانه قرن چهارم هجری) و جز اینها. [نویسنده معروف به ابوجعفر نرشخی است، اما من درست آن را برسخی می‌دانم و این غیر از نرشخی است. بنگرید به بحث ما با عنوان : من هو مؤلف تاریخ بخاری، چاپ شده در مجله الاقلام، 1970)

2 ـ نوع دوم آثاری است که به صورتی روشن با جهت گیری محدثان در حوزه تاریخ نگاری نوشته شده است. اینها تاریخی است که غالبا توسط یکی از اهالی شهر نوشته شده، و در آغاز، حاوی مقدمه‌ای مختصر یا طولانی بر اساس علائق مؤلف و روش و همت اوست. پس از مقدمه به معرفی اهالی شهر خود و واردین بر آن از مشهورین و بزرگان، بویژه عالمان و راویان می‌پردازد. این نوع از تواریخ محلی، همان است که وارد جریان نگارشی مورخان اسلامی شده و وسعت یافته است، به طوری که کمتر نام شهر معروفی را می‌شناسیم که در باره آن کتاب تاریخی از این نوع نوشته نشده باشد.

شک نیست که تواریخ شهرها، به نوعی بیانگر روابط استوار آدمی با مکانی است که در آن زندگی می‌کند و به آن عشق می‌ورزد. این تعبیری است که جاحظ در رساله خود با عنوان الحنین الی الاوطان (و آثار دیگرش) از آن یاد کرده است. درست از همین نقطه است که نوعی از تعصب و مفاخره میان اهالی شهرها پدید آمده است، تفاخری که در مقدمه این تواریخ محلی هست و مؤلف را بر می‌انگیزد تا از منزلت شهر خویش یاد کند. خطیب بغدادی تاریخ خود را با این سخن یونس بن عبدالاعلی آغاز کرده است که: شافعی به من گفت: ای ابوموسی! به بغداد وارد شده‌ای؟ گفتم: نه. گفت:‌ ما رأیت الدنیا، پس دنیا را ندیده‌ای. [تاریخ مدینة السلام، 1/ 292]. پس از آن فصلی را با این این عنوان آورده است: «یاد از اقالیم هفتگانه و تقسیم آن و این که اقلیمی که بغداد در آن است، مرکز آن است». [همان:‌1/ 319] پس از آن هم بابی را با این عنوان آورده است: «مناقب بغداد و فضلها و ذكر المأثور من محاسن أخلاق أهلها» [همان: 1/346 ـ 358].

ابوالقاسم حمزه بن یوسف سهمی نیز در مقدمه تاریخ جرجان خود به این نکته اشاره دارد که عصبیت او نسبت به شهرش، سبب تألیف این اثر شده است: اما بعد، وقتی دیدم اهالی همه شهرها تعصب دارند و مفاخر خود را در آمدن صحابه به بلادشان بیان می‌کنند و این که خلفا و امراء‌ و شماری از عالمان بر آنان وارد شده‌اند، به طوری که برای این هدف، تواریخی نوشته و تصانیفی بر اساس آنچه به آنان رسیده تألیف کرده‌اند، و نیز ملاحظه کردم که هیچ یک از مشایخ ما تألیفی در باره جرجان و تاریخی در باره این شهر ننوشته و این به رغم  فراوانی علما و گستردگی وجود مشایخ و فضلای آن است، دوست داشتم تا همه اینها را به اندازه تلاش و طاقتم در مجموعه‌ای فراهم آورم...[تاریخ جرجان، ص 3، 4]

همین افتخار به شهرها، سبب شد تا کتابهای ویژه‌ای در فضائل شهرها نوشته شود که برخی از آنها به عنوان نمونه چنین است: کتاب فضائل بغداد از یزدجرد بن مهمندار، فضائل بغداد و اخبارها از احمد بن الطیب السرخسی، فضائل مکه علی سائر البقاع از ابوزید بلخی، فضائل مصر از جمحی [همه در فهرست ندیم یاد شده است] فضائل المدینه از جندی [م 310]  فضائل مصر از ابن زولاق، محاسن اصفهان از مافروخی و جز اینها.

ابن ندیم یادآور می‌شود که برخی از این مؤلفات، در جریان مفاخره میان شهرها نوشته شده که از آن جمله کتاب مفاخرة اهل البصرة و اهل الکوفه از ابوالحسن مدائنی است. همین طور کتاب فخر اهل الکوفة علی اهل البصرة از هیثم بن عدی، و کتاب فضل المدینة علی مکة. و آثاری دیگر که اشاره به تأثیر این مفاخرات در ظهور تواریخ محلی از اوائل قرن دوم هجری دارد.

نباید از این نکته غفلت بورزیم که روایت حدیث، در گردآوری نام محدثان یک شهر در یک کتاب، تأثیر داشته و هدف نخست یک طالب حدیث، شناخت شیوخ شهر خودش و سپس مشایخ سایر بلاد بوده است. [بنگرید به کتاب: الجامع لاخلاق الراوی و آداب السامع، از خطیب بغدادی، به خصوص بابی که اختصاص به «الرحلة فی طلب الحدیث الی البلاد النائیه» سفر به شهرهای دور  برای شنیدن حدیث و داشتن سندهای درجه اول].

همچنین نباید از تطور فن نگارش تاریخ و روشهای آن و ارتباطش با تلاش طالب حدیث در شناخت موطن راویان و ارتباط برخی با برخی دیگر غفلت بورزیم.

یک بررسی در باره ظهور تواریخ محلی، نشان می‌دهد که اولین تلاشها در عراق پدید آمده است، آن هم بسیار زود، و در نخستین مراحل توجه به فکر تاریخی در قرن دوم هجری.

از میان کتابهایی که ابن ندیم یاد کرده، و این قدیمی ترین فهرستی است که از این دست به ما رسیده، دو کتاب از عمر بن شبه بن عبیده نمیری بصری (172 ـ 262) یکی با عنوان تاریخ البصره و دیگری با عنوان اخبار المدینه است.

در اینجا باید از اشارات روشنی که توجه مورخان کهن را به امرای شهر خاصی نشان می‌دهد یاد کرد: امراء بصره، امراء المدینه، امراء مکه، که همه از عمر بن شبه است. همین طور ولاة کوفة از هیثم بن عدی [که ابن ندیم از آنها یاد کرده است].

باید از کتاب مهمی هم که ابوعلی حسین بن احمد بن سلامی (م 300) با نام تاریخ ولاة خراسان تألیف کرده یاد کنیم. [بنگرید: تاریخ بیهق، از فرید الدین علی بن زید بیهقی، تحقیق و ترجمه دوست علامه ما محقق مدقق یوسف الهادی [دمشق، 2004] ص 296. این کتاب نفیس از میان رفته و این به رغم آن است که مغلطای (م 762) نسخه‌ای از آن را در اختیار داشته است. سخاوی نیز خلاصه‌ای از آن را از جمال الدین ابوالمحاسن یوسف بن احمدم بابن محمود یغموری (م 673) دیده است. [الاعلان بالتوبیخ، ص 630].  [شرح حال یغموری در صلة التكملة للحسيني، برگ 189 و تاريخ الإسلام ذهبي 15/ 270 آمده است.» [نصوص برجای مانده از کتاب تاریخ ولات خراسان سلامی توسط دکتر کاظم بیگی گردآوری و توسط نشر میراث مکتوب در تهران، 1390 منتشر شده است].

نخستین کتابی که در تاریخ محلی بدست ما رسیده، تایخ واسط از اسلم بن سهل رزاز واسطی معروف به بشل (م 292) است که نمونه‌ای از تواریخ شهرهایی است که بعدها پدید آمده است. او مکانی را که واسط در آن ساخته شده، یعنی کسکر را معرفی کرده، سپس از این که حجاج این نقطه را انتخاب کرد، و نیز اخباری در باره قدسیت آن یاد کرده است. آنگاه از والیان عمر در کسکر یاد کرده، همین طور از واسط قصب یاد کرده، و زنجیری که در نهر دجله، در محل واسط برای گرفتن مالیات از کشتی‌ها نصب بوده است. سپس در باره نامگذاری واسط، فضل این شهر و بنای آن، و کسانی از عالمان که از واسط ضمن شهرها یاد کرده‌اند و نیز کسانی که رغبت در سکنای آنجا داشته‌اند، یاد کرده است.

بحشل، پس از این مقدمه، ده صفحه را به اسامی کسانی که در واسط ساکن شده‌اند اختصاص داده است. این فهرست، از آغاز قرن اول، و از صحابه‌ رسول الله (ص) شروع می‌شود، کسانی که او را خدمت کرده، دیده، از ایشان حدیث شنیده‌اند. کسانی مانند انس بن مالک، نافع مولی رسول الله (ص)، ابی بن مالک، ابوالغادیه. و از زنها، سمراء بنت نهیک، ام مالک البهزیه، ام عاصم و ام عیاش.

نکته قابل ملاحظه آن که وی از آمدن کسانی به این مکان یاد می‌کند که پیش از بنای واسط به آنجا آمده‌اند. این کاری است که خطیب هم کرده و نام صحابه‌ای را که پیش از ساخته شدن بغداد، به مدائن [حوالی بغداد] آمده‌اند، یاد کرده است. پس از آن نام تابعین از اهل واسط را که از صحابه روایت دارند، آورده است. بنابر این، صحابی را یاد می‌کند، و سپس کسانی را که از صحابی روایت می‌کند. نام راویان از مالک بن انس [تاریخ واسط، ص 64] ، ابی عسیب مولی رسول الله (ص)، عبدالله بن ابی اوفی، ابوسعید خدری، عبدالله بن عمرو بن عاص، معقل بن یسار، نعمان بن بشیر، نبیشة الخیر، و محمد بن حاطب جمحی و دیگران... آنگاه پس از یاد از راویان از صحابه، می‌نویسد: نام کسانی از اهل واسط از قرن دوم [طبقه دوم] که به ما رسیده، برای هر کدام حدیثی می‌نویسم تا جایگاه وی شناخته شود، و به هر شخصی از آنان، کسی از اهلش که حدیث دارد، اگرچه سن او کمتر باشد، به او ضمیمه می‌کنم. [تاریخ واسط، ص 85]. همین را در باره قرن سوم [همان، ص 151] و چهارم هم نوشته است [همان، ص 218]

باید توجه داشت که بحشل، لفظ «القرن» را به معنای طبقه بکار می‌برد، واین، یک کاربرد لغوی درست است. وی کتابش را به چهار طبقه تقسیم کرده، و آنجا که «از کسی از اهل آن شخص که حدیث نقل کرده یاد می‌کند، اگر چه سنش کمتر باشد» مراعات «انساب»‌ را هم کرده است.

وی همچنین از برخی از کسانی که در واسط به دنیا آمده اما به شهرهای دیگر رفته و در آنجا ساکن شده‌اند، و همانجا مرده‌اند، نام می‌برد. [همان، ص 211، 215].

این روشی است که در بسیاری از تواریخ محلی که بعد از این تألیف شد، بکار رفت به طوری که نه تنها از اهالی شهر و واردین در آن یاد شده، بلکه از کسانی که از آن شهر کوچ کرده و در جای دیگر ساکن شده و مرده اند نیز یاد شده است. این روشی است که در تاریخ خطیب و غیر آن هم بکار رفته است.

 

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

آگاهی‌هایی از اندیشه و اجتماع در لار در نیمه نخست قرن یازدهم هجری

رسول جعفریان

قطب الدین لاری (م بعد از 1032)، منجم و صوفی، شارح کتاب اعتقادات نوربخش، به نام سراج السالکین، از منج

رفع نزاع علمی و دفع خلاف عقلی، به جنگ راست نیاید!

رسول جعفریان

عنوان این مقال، برگرفته از متنی است که گزارش آن در اینجا آمده است، نویسنده که حالی سال 1075 می زیسته