۱۴۳۳
۰
۱۳۹۲/۰۹/۲۰

گزارش سفر عمره از تیرماه 1381 ش

پدیدآور: رسول جعفریان

خلاصه

یادداشت های سال های پیش را مرور می کردم. نگاهم به سفرنامه عمره سال 81 افتاد. فکر کردم شاید برخی از مطالب آن به کار دیگران هم بیاید. خدا را شکر که گذاشتن این قبیل نوشته ها هزینه ای مانند چاپ ندارد که آدم ناراحت این باشد که انتشار آنها چه خاصیتی دارد که باید برای آن هزینه کرد!

جمعه  21 / 4/ 1381

ساعت 2 بعد از نیمه شب با پرواز سعودی عازم مدینة منوره شدیم و پس از سه ساعت و اندی وارد شهر پیامبر (ص) شدیم. این نخستین باری است كه مستقیم به مدینه می‌آییم و به جده نمی‌رویم. تازگی دیگر این سفر همراهی بچه‌ها با ماست. در واقع ما این مرتبه یك كاروان شش نفره هستیم كه بجز ام جعفر، بعثت، جعفر، سجاد و محمد باقر هم  با ما هستند.

وقتی به مدینه وارد شدیم و در فندق یعنی هتل مودّه اتاق گرفتیم، بچه‌ها به اندازه‌ای شائق بودند كه همان لحظه عازم مسجد النبی (ص) شدیم، در حالی كه نماز جماعت تمام شده بود. بچه‌ها كه شب را نخوابیده بودند، تا ساعت 5/6 در مسجد و بقیع ماندند و زیارت كردند. پس از آن به هتل برگشتیم و پس از خوردن صبحانه تا ظهر خوابیدیم.

نماز ظهر و شب را به جماعت در مسجد خواندیم و بچه‌ها مصمم هستند تا ان‌شاءالله قرآن را ختم كنند. بعد از شام ساعتی در بازارهای اطراف هتل‌ها گشتیم و پس از قریب دو ساعت با حدود هشت ریال سعودی خرید! به هتل برگشتیم. به حق با استهزای بچه‌ها روبرو شده بودیم. خوب بار اول بود و باید می‌فهمیدیم كجا هستیم، در هتل مودّه كه سیزده طبقه است مهمترین مشكل وضعیت آسانسورها در وقت نماز و نهار و شام است كه واقعاً محشر است.

ظهر روز شنبه 22 مجبور شدم دوازده طبقه یا بفرمایید پانزده طبقه را پیاده طی كنم و به اتاق بیایم، عصر روز شنبه ساعت پنج سری به كتابفروشی دارالعلوم زدم و یك دوره مجله الاكادیمیه چاپ مغرب را به قیمت هفتصد ریال خریدم. دو جلد كتاب جدید هم تحت عنوان عقاید ثلاث و سبعین فرقه خریدم كه تألیف قرن ششم است و باید مروری به آن داشته باشم.

عصر شنبه 22/4/81 به طبقه اول رفتم كه بعثة رهبری در آنجا قرار دارد و مسئولیت آن با آقای حجة‌الاسلام رضوانی است كه دو سه سالی است جای آقای قریشی آمده است. آقای دكتر احمد بهشتی هم كه با كاروان كوثر یعنی كاروان ما آمده، آنجا بودند.

پیش از نماز یك پیراهن عربی برای سجاد خریدم. بعد به حرم مشرف شدیم و ساعت 8 و ربع برگشتیم. امشب هم یك شیعة منطقه احساء را دیدیم كه خیلی علاقمند به صحبت با ما بود و قرار گذاشت شب بعد هم همانجا یكدیگر را ببینیم. هفده شماره مجلدالاكادیمیه را كه چاپ مغرب است مرور کردم. مقالات مختلف فكری تاریخی و اجتماعی دارد. همچنین كتاب عقائد ثلاث و السبعین فرقه را كه دو جلد است خریداری كردم. كتابی است از قرن ششم دربارة فرق و مذاهب. به نظر می‌رسد فوائد حاشیه‌ای دارد. مثلاً نام برخی از كتاب‌های باطنیه را آورده كه جالب است. كتاب در یمن نوشته شده و آن زمان اسماعیلی‌ها در آنجا فعال بوده‌اند. مجموعاً كتاب به لحاظ فرقه شناسی ضعیف و حاوی مزخرفات فراوانی است. شب بچه‌ها برای خرید بیرون رفتند و یك پلی‌استیشن برای باقر خریدند كه بازی كامپیوتری است. از این بچه در شگفتم، هر وقتی كه لازم است بزرگ باشد، بزرگ می‌نماید و وقتی هوس بچه بودن می‌كند، بچه می‌نماید. سجاد هم كه قدری سمج است. شب یكشنبه ساعت یک به بقیع رفته بود كه خبری هم از او نبود تا صبح كه ما را در حرم دید. ما هم با صدای اذان اول بیدار شدیم كه اذان نماز شب بود. با سرعت رفتیم كه به نماز برسیم، دیدیم خیلی خلوت است. تازه فهمیدیم زود رفته‌ایم.

صبح یك‌شنبه بعد از نماز به بقیع مشرف شدیم. كنار قبور ائمه (ع) روضه‌ای خوانده شد. بعد زیارت خواندیم و در بقیع گشتی زدیم و ساعتی خواندیم و تا نزدیك قبر فاطمه بنت اسد در انتهای بقیع رفتیم. سپس به هتل برگشتیم. صبحانه را خورده خوابیدیم. این سفر برای بچه‌ها واقعاً جالب است. در تمام سه ساعتی كه از ساعت سه و ربع تا شش و ربع بیرون بودیم، احساس خستگی نداشتند و با رغبت به خواندن قرآن و زیارات شركت می‌كردند. بعثت معمولاً با مادرش بیرون می‌رود. متأسفانه خون دماغ وی گاهی وی را اذیت می‌كند، اما برنامه‌ها طبق معمول پیش می‌رود. بعثت و سجاد امروز دكتر رفتند و قدری بهتر شدند.

عصر یكشنبه 23 تیر 81 همراه آقای نواب مسئول بعثه مكه در ایام عمره راهی شارع مطار شدیم تا از شیخ عبدالرحمن كعكی دیدن كنیم كه مع‌الأسف نبود. نصف ساعت همان‌جا در باغ وی گردش كردیم و سپس برای دیدار سید انس كتبی به سمت قبا رفتیم. یك كتاب جدید نایاب برایش آورده بودم كه همراه با یك گز و یك كتاب القرآن و دعاوی التحریف به او دادم. ساعتی گفتگو كردیم و بعد از آن در مسیر در مسجد قبا نماز مغرب و عشا را خواندیم و برگشتیم. در این سفر آقای دكتر منتظرالقائم هم كاروانی را از اصفهان آورده است كه امروز عصر در هتل موده دیداری حاصل شد. بچه‌ها هم عصری با ماشین‌های كه برابر هتل آماده‌اند تا مسافرین را به فرشگاه‌های لباس ببرند، ساعتی به فروشگاه بدر رفتند و تنها با خرید 95 ریال برگشتند. كتاب معجم ما الف عن مكه المكرمه را در منزل آقای سید انس دیدم. دو جا اسم من در فهرست اعلام آمده بود. جالب است مقاله‌ای كه چند سال قبل توسط آقای قاضی برای دكتر هادی فرستادم و در آن فهرستی از سفرنامه‌های فارسی آمده بود به نام ایشان در مجله العرب چاپ شده و در این معجم هم به اسم مبارک ایشان آمده است. مهم این بود که چاپ شده است. در اینجا هم برخی اخبار ایران را از شبكه الجزیره می‌شنویم. دو كانال تلویزیون ایران هم در اینجا پخش می‌شود كه اخبار هم دارد.

صبح دوشنبه 24/4/81 یک ربع به 4 بیدار شدیم و حدود 4 بود كه به طرف مسجد حركت كردیم. تقریباً همه بچه‌ها روزی دو جزء قرآن می‌خوانند. من و باقر با هم می‌خوانیم اما بقیه تك‌تك می‌خوانند. پس از نماز قرآن خواندیم. سپس پشت محراب تهجد رفته دو ركعت نماز خواندیم و از آنجا بیرون مسجد رفته، از باب جبرئیل خارج شدیم. پشت قبر پیغمبر (ص) زیارت نامه‌ای خوانده از آنجا به بقیع رفتیم. امروز زنها نیز به بالای بقیع تا پشت پنجره‌ها آمده بودند و قسمت فوقانی خیلی شلوغ بود. اما زنها داخل بقیع نمی‌آیند و لذا داخل بقیع خلوت است. همچنان بالای مردم ایستاده‌اند، و به صورت عادی كاری ندارند اما اگر كسی سؤال بكند جواب‌های پرت و پلایی می‌دهند، مانند این كه معلوم نیست محل این قبور درست باشد. و این كه فقط یك سلام بدهید و بروید. ما طبق معمول دوری در بقیع می‌زنیم و زیارت‌نامه‌ها را می‌خوانیم. ساعت 6 و پنج دقیقه بیرون آمدیم و پس از خوردن صبحانه به استراحت پرداختیم. در رستوران یكی از افراد كه خدمت به زائرین می‌كند، گفت كه چندین سال قبل با یك ماشین بنده  را به محل شیعه‌نشین برده و به چند مسجد سر زدیم. مقصود از مسجد در اینجا، خانه‌ است، چون اگر جایی مسجد باشد که باید تحت نظر اوقاف سعودی درآید. بچه‌ها امروز در مسجد با یك شیعه سعودی كه این چند روز، هر روز او را می‌دیدند خداحافظی كردند. وی از منطقه شرقیه و كارمند شركت نفت بود و بسیار اظهار علاقه می‌کرد. گویا از امشب كاروان‌های دانشجویی وارد مدینه می‌شوند. این کار چند سالی است که شروع شده است.

صبح دوشنبه ساعت 5/7 همراه سید انس كتبی الحسنی كه دو سه سالی است با او رفیق هستیم برای دیدن مسجد رد شمس عازم محله قربان شدیم. من چندین سال قبل آنجا را دیده بودم. ایشان هم خبری از آن نداشت. مسجد رد شمس را در محل قربان پیدا كردم و تقریباً پیدا كردن آن هم اتفاقی بود. وقتی از سمت قبا به حرم می‌آییم اولین چهارراه دست راست در كنار كانال آب، یك جاده آسفالته است. به قدر یك كیلومتر یا كمتر كه برویم به مسجد رد شمس می‌رسیم كه یك چهار دیواری است و یك در هم در سمت پشت آن كه به طرف ساختمان‌هاست، وجود دارد و زنجیر و قفلی به آن بسته شده است. روی دیوار رفتم. داخل آن یك قسمت ساختمان بوده كه تخریب شده، یك سمت دیگر هم قبرستان است. یك فرد شیعه در آنجا بود و گفت كه چهل و پنج سال دارد. وی اظهار كرد كه خودش در این مسجد نماز خوانده در حالی كه بیست ساله بوده است. وی گفت كه بعد از انقلاب ایران، شیعه یك مسأله سیاسی شد و خود من چندین بار زندان رفته‌ام. چند عكس از مسجد رد شمس گرفتم. این مسجد كه در فاصله 200 متری مسجد قبا در مسیر شمال آن قرار دارد، دقیقاً همان مسجدی است كه سفرنامه نویسان از مسجد رد شمس یا شمس گزارش كرده‌اند. حتی من تصویری از آن انداختم كه سر مناره‌های مسجد قبا در آن مشخص است.

از آنجا برای یافتن مسجد التوبه به پشت مسیرالبحره آمدیم. مسجد توبه، در مسیر هجرت دست راست كسی است كه از آن مسیر به سمت قبا می‌رود. نوشته‌اند كه مسجد در داخل یك مزرعه قبل از مزرعه عبدالحمید عباس است. همراه سید انس به داخل یكی از مزرعه‌ها هم رفتیم، اما مسجد را نیافتیم. كسی كه ما را راهنمایی كرده، به سمت یك زمین بزرگی برد و گفت قبلاً اینجا مسجدی بود، اما اكنون ویران شده است. همان شخص ما را به نزدیك مسجد الصبح یا مسجد مصبح برد. كوچه‌ای روبروی مسجد قبا در همان شارع قبا است كه انتهایش به همان پشت مزرعه عبدالحمید عباس می‌رسد. یك چهار دیواری با ارتفاع یك متر تا یك متر و نیم كه محرابی هم داشت و چند فرش مندرس در آنجا پهن بود. در آنجا دو ركعت نماز تحیت خواندم. پس از آن به احد رفتیم. بالاتر رفته به مسجد فسح رفتیم. از وضعی كه سال 75 دیده بودم بسیار بدتر بود. در كنار آن هم یك آغل گوسفند قرار داشت. 20 متری آنجا همان سمت راستِ كسی كه بالا می‌رود، جای یك سر در كوه درآمد بود. سید انس گفت این جای سر پیغمبر (ص) است. من تا به حال این مطلب را در جایی نخوانده‌ام. واقعاً دیدن وضع مسجد فسح اسفناك است. ساعت 9 به هتل برگشتم. همراه بچه‌ها به مسجد مباهله رفتیم. سری به داروخانة یكی از آشنایان زدم. كنار مسجد شرحی از آن برایشان گفتم. بعد به یك لابراتوار عكاسی رفتیم و عكس‌هایی كه صبح گرفته بودم ظاهر كردیم. برای نماز به سمت حرم رفتیم. پس از نماز دقایقی قرآن خواندیم و برگشتیم. ظهر ناهار را كه قیمه بود خورده آمدیم استراحت كنیم تا عصر برای زیارت دوره عازم شویم. سركار خانم هم از صبح ساعت 4 كه به حرم رفته ساعت 2 بعد از ناهار آمد و قدری هم خرید كرده بود.

عصر ساعت 4 برای زیارت دوره رفتیم. من امسال تلاش كردم تا روحانی كاروان نباشم، اما امروز وادار شدم تا در تمام اماكن صحبت كنم. ابتدا احد بعد مسجد قبلتَین، سپس مساجد سبعه و بعد قبا. در محل مساجد سبعه یك مسجد بزرگ را پی‌‌ریزی كرده‌اند، فعلاً مسجد فتح باقی است، اما ممكن است آنها را در یك مسجد بزرگ جای دهند كه احتمال آن قوی است. باید صبر کرد. نماز مغرب و عشا را در قبا خواندیم و آمدیم. ساعت 5/9 با سید انس قرار داشتیم، آمد و نسخه‌آی از كتاب معجم ما الف عن مكه را آورد. باز داغم تازه شد، چون مقاله بنده در مجله العرب همه جا سر به نام دوست عزیزم آقای دکتر هادی چاپ شده که مطمئن هستم ناخواسته بوده است، آن هم تحت عنوان ادب الرحلات الفارسیة القدیمه. قدری صحبت كردیم. تلفنی هم به عبدالغنی زد و راجع به محل مسجد توبه پرسید كه ان‌شاءالله فردا از آنجا بازدید خواهیم كرد. از رفتار بچه‌ها راضی هستم. مجموعاً برنامة سفر خوب پیش می‌رود. به خاطر برنامة عصر دوشنبه یك قدری محدود شده‌ام، چون در كاروان شناخته شدم و مع‌الاسف این مشكل ایجاد می‌كند.

صبح سه‌شنبه 25/4/81 ساعت 4 به حرم رفتیم. قدری قرآن خواندیم، بعد نماز شد، نماز را خواندیم. باز نیم ساعتی قرآن خواندیم. سپس بیرون آمده به سوی بقیع رفتیم. قبل از آن می‌خواستیم زیارت رسول خدا (ص) را بخوانیم كه گفت اینجا نخوانید. در بقیع زیارت خواندیم. ایرانی‌ها خیلی دنبال گرفتن عكس و فیلم هستند. یك لحظه دیدیم یك ایرانی پشت سر محمد باقر آمده به او می‌گوید حركت نكن تا من فیلم بگیرم. به هر حال، دوری در بقیع زده بیرون آمدیم. امروز صبح عدسی داشتیم كه خیلی خوشمزه بود. گویا هفته‌ای یكی دو بار می‌دهند. سجاد نخورد. در ضمن عصبانی هم بود. نفهمیدم علتش چیست كه باز عصبانی شده است.

ساعت 10 صبح آقای سید انس آمد. ابتدا به سمت یك فروشگاه رفتیم. چون بچه‌ها را هم همراه بردیم. فروشگاه «تشكیلاتی» نام داشت و لوازم هدیه داشت. آنها را آنجا گذاشته به سمت قبا رفتیم. در مرحله اول از اُطُم کعب بن اشرف دیدن كردیم كه شبكه‌ای فلزی دور آن كشیده بودند و به عنوان منطقه الاثار شناخته شده بود. راه داشت كه به درون آن برویم. یك قلعه كوچك است شاید دو سه هزار متر كه فقط بخشی از دیواره‌ها اطراف و دیوار برخی اتاق‌ها مانده است. با توجه به ارتفاع آن از زمین كشاورزی كنار آن، به نظر می‌رسد یك بنای چند طبقه بود، و به احتمال یك یا دو طبقه آن زیرزمینی است. بنا از سنگ ساخته شده و دو برج آن به صورت نصفه نیمه باقی مانده است.

بعد از آن به سراغ مسجد فُقیر رفتیم كه قبلاً هم در كتاب از آن با همین نام و باغ سلمان معرفی كردم. كنارش مدرسه الحسین بن علی (ع) ساخته شده و مسجدی كه خرابه‌ای از آن با یك چاه آب مانده، آن هم به عنوان منطقة الاثار با شبكه فلزی محصور شده است بدین ترتیب به نظر می‌رسد كه اخیرا بخش آثار و اماكن تاریخی فعال شده است. سپس برای دیدن مسجد توبه به زاویه میان طریق الهجره و شارع قبا رفتیم كه داخل یك مزرعه بود. صاحب مزرعه، شخصی به اسم باقدو است كه در جده است و شخصی بسیار ثروتمند است. یك پاكستانی مشغول چیدن علف‌ها بود. ما را نزدیك مسجد توبه برد. وای چه مسجدی! یك چهاردیواری كه بلندی آن به یك متر نمی‌رسد. طرف محراب ویران شده و همه جا خرما پهن بود كه گذاشته بودند تا خشك شود. هیچ اثری از مسجد نبود؛ اما حتی آن پاكستانی هم گفت كه این مسجد توبه یا مسجد نور است.

بعد به منزل آقای سید انس رفتیم. وی از كتاب نخاوله خیلی ستایش كرد و از من خواست تا چند صفحه آن را به عربی برایش بازگو كنم. وی به اخبار مربوط به شریف ناصر و شریف شحاته از سادات بنوحسین مدینه كه در انقلاب اعراب بر ضد ترك‌های عثمانی در سال 1916 نقش داشتند، علاقمند بود. قدری راجع به یك قبرستان مربوط به سادات حسنی در منطقه الحضره صحبت كردیم كه می‌گفت سنگ‌های قبور باقی مانده و اخیراً به عنوان منطقة الاثار شناخته شده است. پیش از آن تشكیلات امر به معروف و نهی از منكر، می‌خواسته است آنجا را تخریب كند، اما برادر سید انس مانع شده و با توسل به امیر مدینه آنجا را منطقة الاثار كرده است. در واقع اكنون و شاید چند سال است كه یك نزاع بین این دو اداره وجود دارد و گاه امر به معروف و نهی از منكر (بخوانید امر به منكر و نهی از معروف) بدون هماهنگی اقدام به ویران كردن آثار می‌كند كه نمونه‌آش همان مسجد فضیخ (مسجد بنی قریظه) است كه پارسال ویران شد و تاكنون به همان شكل ویران افتاده و هیچ كس به آن دست نزده است.

ساعت 5/1 بعد از ظهر بود كه همراه با یك راننده به هتل برگشتم. امروز اولین روزی است كه فرصت خواندن نماز در حرم را نیافتم ان‌شاءالله باید عصری برای نماز عازم حرم ‌شوم. امروز با یكی از تحصیل‌كرده‌های دانشگاهی هم برخورد كردم و دقایقی صحبت كردیم. از وضع اقتصادی سعودی سخت ناراحت بود و می‌گفت در حالی كه قیمت‌ها افزایش یافته سالها است كه حقوق افراد ثابت مانده است. وی گفت پسر فهد در ریاض دفتری ساخته كه 5/3 میلیارد دلار مخارج آن شده است. وی گفت كه به نظرم در ده سال آینده تغییرات مهمی در دولت سعودی رخ می‌دهد. به علاوه كه امریكایی‌ها خیلی روی اشراف قدیم تكیه می‌كنند و اخیراً از بازگرداندن آنان به قدرت سخن می‌گویند كه ظاهراً برای ترساندن سعودی‌ها و گرفتن امتیازات بیشتر است.

وقتی برگشتم بچه‌ها قدری وسایل ریز و درشت خریده بودند، اما به هر حال خرید برای آنها سخت است، چون چیزهای خوب گران و چیزهای كم قیمت اشیاء بدی هستند. امسال در بسیاری از مغازه‌های كوچك و بزرگ كه اجناس سطح پایین و مطلوب برای ایرانی‌ها می‌فروشند، هزار تومانی هم برمی‌دارند. دیروز كه زیارت دوره رفته بودیم، بیشتر دست فروش‌ها اشیاء را جوری تنظیم كرده بودند كه به هزار تومان قابل فروش باشد. امروز عصر سه‌شنبه نماز عصر را در مسجد خواندیم. ساعتی هم قرآن خواندیم. مصمم هستیم كه قرآن را ختم كنیم. من مجبور هستم برای باقر بلند بخوانم، چون خودش آهسته می‌خواند و عقب می‌افتد.  تقریباً سه ربع ساعت طول می‌كشد تا یك جزء خوانده شود. بعد به قسمت روضه رفتیم، دو ركعت نماز خواندیم اما یك شیخ سنی بلند گفت كه نماز خواندن بعد از نماز عصر مكروه است. بعد از آنجا به بقیع رفتیم. زیارت نامه‌ای خواندیم. عصرها بعد از نماز در بقیع باز می‌شود، اما هوا گرم است و بقیع خلوت است. یك بلوچ به عنوان مانع سر راه قبر ائمه بقیع ایستاده بود و اجازه نمی‌داد زائرین نزدیك شوند. قدری با او شوخی كردم. فارسی حرف می‌زد و قیافة طالبانی داشت. بعد برگشتیم. سجاد همراه ما نیامد. با باقر و جعفر به طرف خیابان ابوذر رفتیم. ابتدا به یك فروشگاه لباس رفتیم و بعد سر راه به یك كتابفروشی رفتیم. یك كتاب با عنوان رساله الی اهل الثغر از ابوالحسن اشعری خریدم. كتابی هم در تاریخ مكه از الیاس عبدالغنی كه جدید چاپ شده است. این شخص، پاكستانی و اخیراً چند كتاب درباره تاریخ مدینه نوشته است. یكی تاریخ مسجد النبوی، دیگری تاریخ مساجد اثریه و یكی هم بیوت الصحابه كه به اردو هم چاپ شده است. كتاب تاریخ مكه تقریباً كتاب آخر اوست. قبلاً هم گفتیم كه شب گذشته، سید انس به وی تلفن زد و محل دقیق مسجد توبه را پرسید. وی گفت كه تنها پنج دقیقه است كه به مدینه رسیده است، ظاهراً وی مقیم همین‌جاست. این ننگ سعودی‌هاست كه یك پاكستانی است مورخ آثار آنها باشد.

برای مغرب به حرم رفتیم. پس از نماز مغرب كه كوتاه بود و دلیلش هم این بود كه امام جماعت صدایش گرفته بود و نمی‌توانستند زیاد قرآن بخواند، خودمان نشستیم و مشغول خواندن قرآن شدیم. بحمدالله جزء دهم را تمام كردیم. امروز پنجمین روز اقامت ما در شهر مدینه بود. بعد به هتل آمدیم شام خوردیم و دم در اتاق، یك زائر، نزدیك به یك ساعت صحبت می‌كرد. خیلی حرف زد كه خوب برای افراد پیر طبیعی است كه زیاد حرف بزنند، بعد از این كه دیروز در زیارت دوره صحبت كردم، موقعیت من در كاروان تفاوت كرده و همین اسباب دردسر شده، چون می‌خواستم با بچه‌ها و راحت باشم. قرار است عصر پنج‌شنبه به مكه برویم. متأثر شدم، چون شب جمعه اینجا نیستیم، و خوشحال شدم چون شب جمعه مشغول انجام اعمال در مكه خواهیم بود. الفت بچه‌ها با یكدیگر زیادتر شده است. چون ساعت‌های متوالی با یكدیگر هستند. آخر وقت شب سه‌شنبه بعد از عشا سری به كتابفروشی مكتبة العلوم و الحكم زدم. كتاب بیست جلدی المعول را كه تراجم مراكشی های قرن سیزده چهارده بود، دیدم. خیلی گران می‌گفت (چهار هزار ریال) نخریدم.

دو كتاب دیگر که یكی فرقة ‌الاحباش در دو جلد بود گرفتم. این كتاب در رد عقاید یك عالم صوفی سنی با نام شیخ ابوعبدالرحمان بن محمد یوسف هروی حبشی است كه هانجاها تحصیل كرده، یعنی در حبشه و سومال و دیگر مناطق و كم‌كم به یك موقعیت علمی و اجتماعی دست یافته است. بعد بیت‌القدس آمده و از آنجا به سوریه و لبنان سفر كرده در لبنان ساكن شده است. وی آثار متعددی دارد. این عالم صوفی طبعا بشدّت ضد این تیمیه و وهابی‌هاست و این اثر هم به همین مناسبت بر ضد وی نوشته شده و در دو مجلد بزرگ به رد عقاید وی پرداخته است. به هر حال این هم یكی از ابعاد نزاع وهابی‌ها با سایر سنی‌ها به ویژه سنیان افریقایی است كه مذاق تصوف دارند. از جمله آثار حبشی كتاب «المقالات السنیة فی كشف ضالات ابن تیمیه» است كه چاپ دوم آن در سال 1414 انتشار یافته است. به هر حال و دست كم این كتاب نیاز به یك مقاله برای مرور را دارد تا در ایران هم علما با این جریان فكری آشنا بشوند.

ساعت 11 شب آخر وقت سه‌شنبه به سمت بقیع رفتیم. دسته‌های اندكی از ایرانی‌ها و شیعه‌های حوزه جنوبی خلیج فارس و منطقه شرقیه مشغول زیارت بودند. ما هم به صورت خانوادگی به گوشه‌ای رفتیم و مشغول خواندن زیارت حضرت رسول شدیم. وسط دعا باقر دوربین را برداشته، دقایقی فیلم‌برداری كرد. مأمور آمده دوربین را از او گرفت من برخاستم و شروع به بحث كردم. مأمور یك شیخی را به نام شیخ ناصر صدا كرد او آمد و شروع به بحث كرد. گفتم این بچه بوده. گفت شما گفتید فیلم شما را بگیرد. گفتم نه. بالاخره دوربین را پس داد. اما مأمور سعودی خیلی بی‌ادب بود و به ما خطاب كذاب كرد و گفت: همه شما كذاب هستید. طبعاً ما باید تحمل می‌كردیم. به هر حال بعد از آن باز زیارتی خواندیم، نماز زیارت هم خواندیم و دیروقت به هتل برگشتیم. همین امر سبب شد تا صبح به نماز جماعت نرویم. ساعت پنج بچه‌ها را برای نماز بیدار كردم. بعد تا ساعت 8 خوابیدیم. یك كتاب دیگری هم كه دیروز خریدم كتاب الجامع خلال بود كه البته بخشی از كتاب اوست. اما این بخش فوق‌العاده مهم است، برای این كه مربوط به ملل و نحل است كه اقوال فقها و علما را درباره یهود و نصارا جمع كرده و به نظرم ابعاد جالبی را می‌تواند روشن كند.

صبح چهارشنبه ساعت 10 بود كه به مكتبة الایمان رفتم. بیشتر به هوای این كه جلد چهارم كتاب كعكی چاپ شده است یا نه. او كه نداشت و گفت نمی‌دانم چاپ شده است یا نه. اما حدود چهارصد ریال كتاب خریدم كه بیشتر آنها تازه بود. این كتاب اغلب از «مركز الفیصل الثقافی» و بیشتر تاریخی و تراجم و جغرافی بود. به نظرم مجموعه جالبی آمد. هنوز كتاب‌ها را مرور نكرده‌ام كه گزارشی دربارة آنها بنویسم. ساعت یازده با بچه‌ها به حرم رفتیم و شروع به خواندن قرآن كریم تا نماز ظهر شد. نماز را خواندیم. در این بین جعفر، یكی از دوستان دانشجوی خود را دید كه با كاروان دانشجویی آمده‌ بود. به همین جهت پس از خوردن ناهار به هتل آنها رفت كه طَیبه السَكَنی نام دارد. می‌گفت متأسفانه پروازشان 4 ساعت تأخیر داشته و از طریق جده آمده‌اند. روحانی آنها هم آقای آخوندزاده است كه بردارش عجالتاً رئیس كاروان ماست. امروز كارت‌های ما را گرفتند تا شماره اتاق‌ها و هتل مكه ما را پشت آنها بنویسند. در آنجا ما سه اتاق دو نفره خواهیم داشت و محل اقامت هم هتل اشبیلیاست. فعلاً كه ساعت 4 بعد از ظهر چهارشنبه است و ما 24 ساعت دیگر اینجا هستم بنا داریم كلاس احكام برای بچه‌ها بگذاریم.

عصر چهارشنبه ساعت 5/5 همه با هم به مسجد غمامه و مسجد امام علی رفتیم. خوشبختانه مسجد غمامه باز بود. دو ركعت نماز خواندیم. از آنجا یك ماشین به هفت ریال گرفتیم و رفتیم قبا. نیم ساعتی به مغرب مانده بود. به یكی از باغ‌های اطراف رفتیم و چند عكس گرفتیم. از آنجا به مسجد رفتیم قدری قرآن خواندیم. سپس جماعت شد كه مجبور شدیم دوباره نماز خود را وسط مسجد كه فرش نبود بخوانیم. ساعت حدود هشت بود كه باز یك ماشین گرفتیم تا نزدیك مسجد غمامه آمد. از آنجا پیاده به هتل آمدیم. ساعت 5/9 شب بود كه شریف انس آمد و یك عكس از مزار علویان در نزدیكی ینبع آورد كه ان‌شاءالله در كتاب آثار اسلامی چاپ خواهم كرد. ربع ساعت ماند و خداحافظی كرده رفت. در حالی كه در پایین هتل نشسته بودیم پیرزنی را روی تخت گذاشته آوردند. پرسیدیم چه شده؟ گفتند: در روی پله برقی یكی از پاساژهای اطراف افتاده و لگنش شكسته است. خدا می‌داند كی خوب شود. پیرزن‌های و مردهای متعددی در هتل دیده می‌شوند كه متأسفانه توانایی كافی و جسمانی لازم و حتی هوشی مورد نیاز را ندارند، اما به هر حال خداوند به آنان توفیق آمدن داده‌اند. امشب باید چمدان را ببندیم و صبح ساعت شش آنها را تحویل دهیم.

صبح پنج‌شنبه قبل از آن كه به حرم بروم، اسباب و اثاثیه را پایین گذاشتیم و سپس به حرم رفتیم. سجاد دیشب به حرم رفته بود كه صبح برگشت. طبق برنامه نماز و قرآن و سپس زیارت حضرت رسول و فاطمه زهرا و بعد هم بقیع. ساعت شش صبح برگشتیم. بعثت و مادرش هم همان موقع به مسجد آمدند، اما از آنجا كه بخش جلوی مسجدالنبی ساعتی بعد از نماز صبح تا حوالی 11 زنانه است مجبور هستند برگشته و دوباره به مسجد بروند. امروز در بقیع مثل هر روز شاهد گفتگوی زائرین عرب با مراقبین قبرها بودیم. یك طلبه سنی وهابی افریقایی كنار قبور دخترها و زنان پیغمبر ایستاده بود و همراهش می‌گفت اینها درست نیست. قبرها مشكوك است گاهی هم می‌گفت اینها چندین متر زیر خاك است. روشن بود كه یكسری حرف‌های تكراری است كه برای ایجاد تردید مطرح می‌كنند. به هر حال اثر خاصی ندارد. شاید اثر آنها تنها روی افراد معدودی باشد كه خیلی پرت و پلا هستند. ظهر برای نماز به حرم رفتیم. قبل و بعد از نماز جزء 14 و قدری از جزء 15 قرآن را خواندیم. سپس زیارت وداع حضرت رسول را خوانده از آنجا به بقیع رفتیم. ظهرها بسته است، اما چند نفری داخل بودند و در نیمه باز بود، شاید در حال دفن كسی بودند. تقریباً بعد از بیشتر نمازها، نماز میت خوانده می‌شود و در بالغ بر هشتاد درصد، یك یا چند طفل هم میان اموات هست. حتی جوری شد كه باقر هم می‌پرسید چرا اینقدر بچه اینجا می‌میرد. شاید بچه‌های سقط شده را هم می‌آورند! سالهای قبل هم همین طور بود. وقتی به هتل آمدیم قدری دیرتر از روزهای معمول بود. همه اسباب و اثاثیه جمع شده و مع‌الاسف باید اینجا را به سوی مكه ترك كنیم.

ساعت 5/4 به سمت شجره حركت كردیم. از كنار ایستگاه قطار عنبریه گذشتیم. كارهای تعمیراتی آن كه حدود دو سال قبل آغاز شده بود تقریباً به اتمام رسیده و این بنای تاریخی به صورتی زیبا درآمده است. در عوض، بسیاری از مساجد قدیمی در حال نابودی است. ساعت پنج و ربع بود كه به مسجد شجره رسیدیم. خیلی زود بود. قدری قرآن خواندیم تا حوالی مغرب كه مُحرم شدیم. پیش از آن در آنجا غسل كردیم.  ساعت حدود هشت بود كه از شجره حركت كردیم. در نیمه راه،  نیم ساعتی استراحت كرد و سپس حركت كرده در ساعت 10/1 به مكه مكرمه رسیدیم. قرار بود كاروان صبح ساعت 5 برای انجام اعمال به حرم برود. شاید طبیعی و درست هم برای كاروان همین بود. اما بچه‌های ما اگر می‌خوابیدند هم اضطراب داشتند و هم بیدار كردنشان مشكل بود. ساعت 2 به حرم رفتیم تا اذان صبح سعی صفا و مروه تمام شد. نماز جماعت خوانده شد و پس از آن طواف نساء را هم انجام داده ساعت 5/6 به هتل برگشتیم.

هتل اشبیلیا بسیار بزرگ و گویا هیجده طبقه است. ما در طبقه دهم هستیم. به نظر می‌رسد موقعیت داخلی آن بهتر از هتل ما در مدینه است. اما برای رفتن به حرم باید ماشین سوار شد كه خود هتل امكانات دارد. هنوز هم مع‌الاسف سطح زائران به لحاظ فرهنگی بالا نیست. یعنی صبح هنوز در ماشین ننشسته، صدای روح روح یعنی برو برو بالا گرفت كه راننده خشمگین فریاد زد. هنوز به اتاق نرسیده خوابیدیم و با این كه جمعه بود و حق آن بود كه برای نماز جمعه و شنیدن خطبه‌های خطیب به مسجد برویم، درست تا ساعت 1 در خواب بودیم. ناهار هتل نشان داد كه اینجا پذیرایی جدی‌تر است و جعفر ما به شوخی گفت كه حالا می‌فهمم چرا بعضی‌ها سعی می‌كنند هر سال بیایند! كارون ما هم صبح كه ما از حرم به هتل می آمدیم تازه وارد مسجد شدند و تا ساعت 10 اعمالشان را انجام داده بودند.

اخبار ساعت 2 را از تلویزیون شبكه خبر دیدیم. امروز در ایران تظاهرات بوده است. نمی‌دانم واكنش جهانی آن چه خواهد بود. عصر جمعه ساعت 5/5 به حرم رفتیم. نماز ظهر و عصر را خواندیم. پس از آن تا مغرب هر جزء قرآن را با باقر خواندیم. محمد باقر كه یك لحظه فضای دلنشین مسجدالحرام او را گرفته بود، یك مرتبه گفت نمی‌دانم خواب می‌بینم یا بیدارم. نماز مغرب را سدیس امام جماعت مسجدالحرام خواند، اما كوتاه بود. فكر می‌كنم چون تلویزیون سعودی آن را پخش می‌كند برای این كه وقت كمتری گرفته شود، آیات كمتری می‌خواند. صدای مكبّر بسیار بد بود. هم صبح و هم عصر به دلیل این كه روز جمعه بود، جمعیت در مسجد بسیار زیاد بود. صبح شنبه ساعت 5/3 به مسجدالحرام رفتم. بچه‌ها از ساعت 11 رفته بودند و 5/3 دنبال من آمدند و باز به مسجد برگشتند. قرآن و نماز و طواف برنامه امروز صبح بود. برگشته صبحانه خوردیم و خوابیدم. ساعت 9 به بعثه رهبری رفتم كه آقای نواب در آنجاست. ساعت 10 جلسة عمومی روحانیون بود كه شركت كردم. هر كسی از تجربه‌ها و دشواری‌های خود را می‌گوید و اگر هم پیشنهادی دارد مطرح می‌كند. موضوعات اغلب درباره انجام اعمال پس از نماز صبح بود كه تقریباً اكثریت راضی بودند. قدری درباره مشكل هتل‌ها و تعدادی هم درباره برخوردهای تند سعودی‌ها بود. من هم دقایقی درباره تازه‌های خود در مدینه صحبت كردم. قرار شد عصری سری به جده برویم. برای نماز ظهر بیرون آمدم و یك راست به مسجد رفتم. نفهمیدم امام جماعت كجا ایستاده است. برای همین نماز خودم را خواندم و در جماعت اقتدا كرده، نماز مستحبی خواندم. سه چهار سالی است كه كنترل شدید می‌شود تا زن و مرد در صحن و شبستان‌های مسجد جدا از یكدیگر باشند، اما در مطاف كاری نكرده‌اند و گویا بنا هم ندارند. قبلا در صحن مسجد هم ممانعت نمی‌كردند. عصری ساعت 3 سری به اتاق آقای دكتر منتظر القائم زدم كه مدیر گروه تاریخ دانشكده ادبیات دانشگاه اصفهان است و فعلاً یك كاروان از اصفهان آورده است. صحبتی شد كه اگر بتوانیم فردا عصر را به طائف برویم. بچه‌ها از صبح كه آمدند تا ظهر یكسره خواب بودند. برای ناهار بیدارشان كردم. عجالتاً بعثت یك اتاق تنها دارد، چون باقر همه‌اش پیش جعفر و سجاد است.

ساعت 5/4 روز شنبه 29 تیر همراه آقای نواب و آقای خوشنویس به جده رفتیم. این شهر به صورت بندر آزاد اداره می‌شود و یك مركز تجاری فعال است. زن‌ها می‌توانند حجاب سر خود را بردارند. وارد كتابفروشی المأمون شدیم. ساعتی آنجا گشت زدیم حدود 560 ریال كتاب خریدم. بعد به كتابفروشی تهامه رفتم و در آنجا هم چند كتاب دیگر گرفتم كه یكی اطلس تاریخی سعودی بود كه بسیار جالب بود. بعد همراه دوستان كه به قصد خرید برخی وسایل فیلم و نوار آمده بودند رفتیم و چند پاساژ گشتیم. عمده ایرانی‌ها به منطقه كورنیش می‌روند و خیلی اوقات هم چیزی نمی‌خرند. معمولاً ده پانزده نفر با ماشین ‌هایس می‌روند و نفری بیست ریال رفت و برگشت كرایه می‌دهند. قدری هم آنجا می‌گردند. ما كنار ساحل پیاده نشدیم. جاده تفریحی مفصلی درست كرده‌اند. نماز مغرب و عشاء را خواندیم و در رستوران البیك كه غذا ساندویچی سراسری است، شام را خورده و بعد از انجام برخی كارهای آقایان در فرودگاه، ساعت 1 بعد از نیمه شب به هتل برگشتیم. طبعاً سفر جالبی بود. جده شهر زیبایی است و كاملاً به سبك اروپایی ساخته شده در عین حال داری مساجد فراوان است و در همه آنها اقامه جماعت می‌شود. وقت نماز همه فروشگاه تعطیل است و مساجد هم را در مواردی كه دیدیم جمعیت بدی ندارد. از آنجا تلفنی هم به آقای شریعتی زدیم كه نماینده ایران در سازمان كنفرانس اسلامی است و احوالپرسی كردیم.

اكنون ساعت 5/1 بعد از نیمه شب است. بنا دارم نخوابم و ان‌شاءالله ساعت 5/3 حرم مشرف شوم. صبح ساعت 5/3 با بچه‌ها رفتیم حرم. قرآن خوانده شد. بعد نماز اقامه شد و سپس به هتل برگشتیم. پس از خوردن صبحانه خوابیدیم. ساعت 8 برخاسته آماده رفتن به متحف حرمین شریفین و كارگاه بافندگی پرده كعبه شدیم. این دو، در مسیر جاده جده قدیم بعد از نزهه و تونل سلیمانیه است. جمع روحانیون شركت‌كننده حدود سی نفر هستند. مسیر از تونل سلیمانیه به سمت جرول آغاز شد كه نامش را در منابع كتبی داریم. به سمت خیابان نزهه رفتیم. در ادامه به جاده جده قدیم رسیدیم كه 16 كیلومتری آن حدیبیه قرار دارد كه فقط یك چاه هست كه می‌گویند پیامبر (ص) از آنجا آب خورده است. ساختمان رابطة العالم الاسلامی هم در مخرج خروجی همین جاده است. بلافاصله پس از ساختمان رابطه كه سمت راست فرد عازم جده است، سمت چپ دو ساختمان هست كه یكی مَصنع پرده کعبه و دیگری موزه حرمین است. قسمت پرده باقی را دیدیم. بخش‌های مختلف دارد. قسمت رنگرزی قابل بازدید نیست، زیرا نمی‌خواهند از جنس رنگی كه استفاده می‌كنند و عاملی در نگهد‌اری رنگ پرده در طول سال است، كسی باخبر شود. كنار در ورودی مَتحف تاریخ تأسیس آن 25/10/1420 ثبت شده كه واقعاً متأخر است، یعنی بعد از مرگ سهراب. حدود نیم ساعت در این موزه كوچك اما با اهمیت گردش كردیم. قدیمی‌ترین شیء آن یك تكه چوب از سال 65 هجری است. بیشتر اشیاء به ترتیب از دورة مملوكی و پس از آن از دورة عثمانی و سعودی است آشكار است كه خیلی از چیزها نابود شده است. برخی از كتیبه‌ها هنوز در مسجدالحرام باقی مانده و برخی به اینجا انتقال داده شده است. در عین حال تفكر موزه نشان می‌دهد كه وهابی‌ها از وضعیت قبلی فاصله گرفته‌اند و در اندیشه حفظ برخی از آثار هستند.

در راه قرار شد سری هم به منطقه فخ زدیم كه شمال غرب مسجدالحرام قرار گرفته است. راهنمای ما در این سفر جناب آقای نواب مسئول دفتر بعثه در مکه بود كه پارسال هم خدمت ایشان از موزه و مصنع بازدید كردیم. در منطقه شهدای فخ تا چندی قبل یك چهار دیواری بزرگ با یك در بسته بود كه احتمال می‌رود قبر حسین بن علی شهید فخ در اینجا باشد. اما قبرستان اطراف از بین رفته بود و تنها یك تكه از آن به صورت یك مثلث نامنظم باقی مانده بود. امروز كه رفتیم اطراف بخش باقی مانده را دیوار كشیده و در حال سیمان كردن آن بودند. یك تابلویی هم روی سنگ بود با عنوان مقبره عبدالله بن عمره. نمی‌دانم تا چه اندازه درست است. بخش‌هایی از این قبرستان هم مضمحل شده و به صور میدان فوتبال درآمده یا در خانه‌های اطراف قرار گرفته است. امروز جولة خوبی داشتیم و فرصتی بود تا از چند نقطه عکس بگیرم. دیشب وقتی از جده برمی‌گشتیم، در راه از خط حرم عبور كردیم. آنجا مسجد شُمَیسی در كنار جاده بود، جایی که محل محرم شدن افرادی است که از آنجا وارد مکه می شوند. فاصله آنجا تا شهر حدود 18 كیلومتر بود. این تقریباً همان فاصلة حدیبیه با مكه است كه در جاده قدیم جده قرار دارد. راننده و یكی دیگر از دوستان كه در مكه كار می‌كنند، محرم شدند و حركت كردیم. با این كه كنار آن قرارگاه پلیس بود تصویری هم از مسجد شمیسی گرفتم كه البته شب بود و امیدوارم خوب شده باشد. اكنون كه اینها را می‌نویسم، ساعت 12 روز یكشنبه است كه در یك عكاسی منتظر ظهور و چاپ تصاویری هستم كه در این سفر گرفتم. این عكاسی هم مثل عكاسی‌ها اطراف حرم، كارشان گرفتن تصاویر حجاج با نقاشی‌ها و عكس‌های بزرگی است كه از كعبه یا مسجدالحرام پشت سرشان قرار می‌گیرد. قیمت چاپ و عكس یك ریال است كه باید هزینه ده یا هشت ریالی فیلم را هم به آن افزود.

راجع به هتل محل اقامتمان هم بگویم كه این هتل به اسم اشبیلیه است كه یكی از شهرهای اندلس می‌باشد. صاحب آن عبدالعزیز اللطیف است كه چهار هتل دیگر هم دارد كه گویا آنها هم به اسم شهرهای از بین رفته‌ اندلس است كه یكی هتل قرطبه است كه آن هم دست زائران ایرانی است.

یكشنبه ساعت 5 بود كه برای بازار سوار ماشین شده، نزدیك قبرستان معلات یا همان ابوطالب پیاده شدیم. از آنجا از روی پل جحون گذشته و تا عتیبیه كه ایرانی‌ها آنجا را بازار اندلس می‌نامند پیاده رفتیم. 2 ساعتی به غروب مانده بود. بچه‌ها مشغول خرید شدند و هر كدام پیراهنی یا شلوار و كفش خریداری كردند. نماز مغرب را همان جا بودیم و بعد از مغرب باز نیم ساعتی گشتی زدیم و سپس به هتل آمدیم. بعد از خوردن شام همراه بچه‌ها به حرم مشرف شدیم. هر كس مشغول نماز و قرآن بود. ساعت ده با هم به مطاف رفته طواف كردیم. من پس از طواف و نماز، جایی نشستم. یك افغانی پیر آمد و گفت نماز شما اشتباه است، پس شما مسلمان نیستید. دیدم خیلی احمق است جوابش را ندادم. رفت آن طرف با یك جوان سعودی و یك جوان سوری بحث می‌كرد. بعد سراغ آن چند جوان رفتم جعفر و سجاد هم آمدند. نیم ساعتی با آنها گفتگو كردم. خیلی خوششان آمد. بیشتر بحث در این باره بود كه همیشه در دین عوام یك مشكلاتی هست كه نزد خواص نیست. این در پاسخ آن فرد سعودی بود كه پرسید شما لعن به اصحاب می‌كنید یا نه. بعد راجع به شیعه اخباری و اصولی برایش شرح دادم. بحث كلینی را مطرح كرد. گفتم كه اولا هر روایتی درست نیست، بعد هم تشیع اصولی از تشیع اخباری و باطنی جداست. جوان سوری هم خیلی كمك كرد. قدری هم راجع به حوزة مفهوم كفر صحبت كردیم كه شامل چه كسانی می‌شود. به هر حال بحث به خوبی و خوشی و با سكوت آنها كه تقریباً اواخر بحث همه‌اش گوش می‌دادند، تمام شد. شاید هم من زیاد حرف می زدم! ساعت حدود دوازده بود كه به هتل رسیدیم.

صبح زیارت دوره كاروان ماست كه من نخواهم گرفت. یك ایرانی هم امشب می‌گفت ایرانی‌ها را از صف اول نماز بیرون می‌اندازند و می‌گویند شما مشرك هستید. خانم می‌گفت كه وقتی من و بعثت مشغول بوسیدن مقام ابراهیم بودیم، یكی از سعودی‌های مراقب گفت: ما فی بوس! یعنی بوس نكنید. كاربرد این تركیب عربی- فارسی هم خنده‌دار بود. شب‌ها از ساعت ده به بعد مطاف و مسجد خیلی خلوت است، اما همین بحث‌ها و مزاحمت‌ها اعصاب انسان را خرد می‌كند و آنها هم همین را می‌خواهند. این در حالی است كه اغلب ایرانی‌ها در طبقه اول و دوم به صورت دسته‌جمعی مشغول خواندن ادعیه و مناجات هستند و روشن است كه كار این مبلغین خرفت وهابی، آب در هاون كوفتن است. سجاد هم می‌گفت، همین طور كه نماز می‌خواندم و دستم آزاد بود یك كسی از پشت سر اعتراض می‌كرد كه چرا دستت را رها كرده‌ای! اما من محل نگذاشتم. امروز دوشنبه 31/4/81 زیارت دوره مكه را نرفتم، اما به بچه‌ها خوش گذشته بود و باقر در عرفات بر شتر هم سوار شده فیلم گرفته بود. من تا ساعت حدود هشت خواب بودم. صبحانه خوردم، ساعتی استراحت كردم و ساعت 9 و ربع با آقای دكتر منتظرالقائم به چند كتابفروشی سر زدم. كتابفروشی مصطفی الباز رفتم كه سه جلد كتاب جدید به عنوان ذیل العقد الثمین توسط دُهیش چاپ شده است كه خریداری كردم. كتاب‌هایی به مناسبت یكصدمین سالگرد حكومت سعودی چاپ شده كه از جمله تاریخ مكه سباعی بود خریداری كردم. كتاب اعلام مكیین از مؤسسه الفرقان را نیز خریدم. چند كتاب دیگر هم گرفتم. در یكی از كتابفروشی كه فروشنده سوری بود از احوال آقای شمخانی پرسید. تعجب كردم. گفت او را می‌شناسم خیلی فرد متدینی است، اما حساسیتش روی حمله امریكا به عراق و ایران بود كه می‌گفت شاید همزمان آنها را بزند. احساس سوری‌ها نسبت به ایرانی‌ها خیلی خوب است. نمونه‌اش هم برخورد شب گذشته جوان سوری بود كه قبلاً اشاره كردم. باید بگویم كه در این چند سال، هر سفری آمدیم برای كتابخانه كتاب خریدیم و خوشبختانه الان کتابخانه خوبی داریم.

عصر دوشنبه برای نماز عصر به حرم رفتم قدری قرآن خواندم. بعد از نماز عصر هم باز قدری قرآن خواندم. بعد از آن با یكی از دوستان قدم‌زنان به سوی معابده حركت كردم. سری به مسجد الاجابه زدم پس از آن به حرم برگشتم. وقت نماز مغرب رسیدم. كنار یك طلبه سنی نشستم، دیدم یك كتاب حدیثی باز كرده می‌خواند. حدیث آم صفحه راجع به حرمت صدقه برای آل محمد بود. خواستم بپرسم از آل محمد از صدقه (اعم از واجب و مستحب) نباید استفاده كنند، بنابراین دست كم فقرای آنها باید از چه چیز استفاده كنند؟ پرسید: رافضی هستی؟ گفتم: آری. گفت سؤال نپرس. بعد قرآن خواندم. در حین خواندن قرآن می‌گفت: نمی‌خواهد قرآن بخوانی به آن عمل كن. محل به او نگذشتم، حتی نگاه هم به او نكردم. ساعت 5/9 شب همراه خانواده به تنعیم رفتیم و محرم شدیم. برخی دیگر هم از كاروان بودند. از آن جمله یك كودك شش ساله بود كه دشواری زبانی هم داشت و پدر و مادرش اصرار داشتند او را محرم كنند كه عاقبت هم محرم شد و اعمالش را بحمدالله انجام داد. ما ساعت 5/10 وارد مسجد شدیم و اعمال تا ساعت 1 به طول انجامید. بچه‌ها با نشاط اعمال را انجام می‌دادند. از خودم در شگفت شدم، با دعاهایی كه می‌كردم و درخواست‌هایی كه از خدا می‌كردم در این فاصله اتفاق خاصی نیفتاد. تنها در مسعی دیدم كه یك گروه كوچك از جوانان عرب برای مبارزان حماس و جهاد اسلامی فلسطین دعا می‌كردند. دیروز دو بار از دفتر آقای شریعتی تماس گرفته‌اند. نمی‌دانم موفق به رفتن به جده می‌شویم یا نه. امروز باید با آقای نواب هماهنگ كنیم.

ساعت 9 صبح سه‌شنبه اول مرداد به بعثه رهبری رفتم و ساعتی در آنجا خدمت آقای نواب و دوستان دیگر بودم. یكی از برنامه‌هایی كه به روحانیون داده‌اند، آشنا كردن مردم با بیت خدیجه و محل شق‌القمر و خانه‌ ام هانی است كه همه‌اش از بین رفته و مرتب سؤال می‌كردند. یك نقشه بسیار خوب در كتاب اخبار مكه فاكهی توسط عبدالملك بن دهیش كشیده شده كه به آقای نواب نشان دادم. قرار شد بر اساس آن یك نقشه‌ای برای شعب ابی‌طالب آماده كنند.

ساعت 11 به هتل برگشتم. بچه‌ها هنوز خواب بودند. آنها را برای رفتن به حرم بیدار كردم. نماز ظهر و عصر را در حرم خواندیم و آمدیم. باز خواب و ساعت 5 مجدداً به حرم رفتم. امروز عصری توفیق یافتم بیش از دو جزء از قرآن را روی كوه صفا بخوانم. نماز مغرب را هم در مسجد خواندم. پیش از آن باقر را پیدا كردم كه سرگردان دنبال من یا برادراش بود. به خدا رسید. می‌گفت خیلی گشتم تا یك ایرانی پیدا كنم، كنارش بنشینم. مسجدالحرام هم دار موبایل شده! وقت و بی‌وقت از این گوشه و آن گوشه صای زنگ موبایل می‌آید. نماز مغرب را خواندیم و بیرون آمدیم. جعفر را دیدم. با هم به كتابفروشی مصطفی الباز رفتیم و كتاب تاریخ مكه كردی را خریدم كه عبدالملك بن دهیش چاپ كرده است. متأسفانه در منزل ورق شماری كردم، جلد اول آن هشت صفحه سفید داشت كه فردا باید برگردانم و عوض كنم.

امروز عصر یك سری هم كتابخانه مكه المكرمه، یعنی همان محل مولد النبی (ص) رفتم و یك كتاب انساب كه از قم آوره بودم تا به عبدالرحمن كعكی بدهم و نبود، به این كتابخانه اهداء كردم. شب ساعت حدود ده بود كه مجدداً به حرم مشرف شدیم. مطاف خلوت بود. طوافی كردم و بعد هم جزء باقی‌مانده قرآن را خواندم. بدین ترتیب خداوند توفیق داد قرآن را ختم كنم، در حالی كه در همین كاروان كسی را می‌شناسم كه هر پنج روز یك بار قرآن را ختم كرده است. كسانی هم هستند كه هفت هشت بار محرم شده، عمره انجام داده‌اند. امشب باز سجاد محرم شده است تا كی برگردد. در راه مجلد خراب كتاب التاریخ القویم كردی را عوض كردم.

صبح چهارشنبه 2 مرداد 81 ساعت چهار و ربع كه با زنگ تلفن كه جعفر زده بود، بیدار شدم، برای نماز عازم حرم شدیم. پس از نماز به سرعت برگشته چهار نفری یعنی من و جعفر و سجاد و باقر ساعت 5/5 عازم كوه ثور شدیم. مسیر حركت اساساً دشوار نیست و زحمت زیادی برای هموار شدن و پله‌پله شدن آن كشیده شده كه شگفت می‌نماید. شگفتی از آن رو كه سعودی‌ها هیچ توجهی ندارند و این كار صرفاً كاری مردمی بوده است. تقریباً دو ساعت طول كشید تا ما كه كوهنورد نبودیم و پاهایمان عادت به راه رفتن نداشت، به غار ثور رسیدیم. در بین راه تك‌تك افراد عرب یا افغانی بودند كه آنها نیز هدفی مشابه ما داشتند. یك جوان كشمیری از ما جلو زد و رفت. چندی كه رفتیم دیدیم به تنهایی مشغول اصلاح مسیر و چینش سنگ در اطراف مسیر است. مردم هم به او كمك می‌كردند. قدری آب به ما داد كه 2 ریال به او دادیم. بالاخره بعد از توقف‌های مكرر رسیدیم. در بین راه سه چهار آلاچیق هم ساخته‌اند. كنار غار هم یك آلاچیق بود با چند فرش كهنه و یك نفر كه می‌گفت چهارده سال است آنجا كار می‌كند. وی مشغول فروش آب و نوشابه بود. خود غار دو دهنه دارد، یك دهنه اصلی كه كوچك است و تقریباً در قبله غار است، یك در از پشت كه به احتمال به تدریج باز شده و پله دارد. در درون غار سه چهار نفر می‌توانند بنشینند، اما كسی نمی‌تواند بایستد. در هر دو طرف با خط خوش نوشته شده غار ثور، و تاریخ آن ماه دوم سال 2002 میلادی بود. هر كدام چند دو ركعتی نماز خواندیم و چند عكس و فیلم گرفتیم. چند جوان افغانی هم آمده بودند كه خیلی با آنها صحبت كردیم. آنها از بچگی به اینجا آمده‌اند و مشغول كار بودند. پیدا بود كه كار و بارشان خوب است، اما از تحقیری كه در اینجا می‌شدند خیلی ناراحت بودند و می‌گفتند كه این تحقیر ویژه افغانی‌هاست و حتی با بنگالی‌ها اینچنین برخورد نمی‌شود. فارسی را خوب حرف می‌زدند، یكی از آنها از اهالی تورابورا بود كه در قصه حمله امریكا اسمش مدت‌ها رأس اخبار بود.

ساعت هشت و ربع بود كه برگشتیم و قریب یك ساعت طول كشید تا پایین آمدیم. سفر بسیار خوب و روحبخشی بود و البته سخت‌ترین مرحله آن همان بالا رفتن بود. ناله بچه‌ها كه جوان‌تر بودند از خستگی پا در پایین‌آمدن، خیلی بیشتر بود. اكنون ساعت یک ربع مانده به ده است كه روی تخت استراحت می‌كنم. روحیات بچه‌ها در این سفر بسیار خوب بود و طبعاً خوبترم شد. هر كدامشان را به جهتی می‌پسندم، یعنی از جهاتی خوب و از جهاتی ضعیف هستند. هماهنگی آنها با یكدیگر در این سفر خوب بود. سجاد گاه تك روی دارد، اما آنجا كه همراهی می‌كند، همكاریش بسیار صمیمانه‌تر از دیگران است. باقر زیاد نطق می‌كند، شوخی هم فراوان دارد كه در تلطیف فضای حاكم بر سفر خوب بود.

امروز كه چهارشنبه است به صورت یك روز كامل آخرین روز ماست. عصری ساعت 5/5 حرم مشرف شدم. نماز ظهر و عصر را خواندم سپس روی كوه صفا رفته سوره بقره را خواندم. مغرب شد؛ اما نماز را سدیس نخواند. بعد از نماز به هتل برگشتم. بچه‌ها اصرار دارند كه سری به بازار بزنیم. ببینم چه می‌شود. دیشب یعنی شب پنج‌شنبه سری به بازار زدیم و چیزهای اندكی خریدیم. ساعت 12 بود كه ساك‌ها را بسته به پایین بردیم تا برای امروز پنج‌شنبه 3 مرداد كه قرار است برگردیم آماده باشد. سحر به مسجد الحرام آمده، نماز و طواف وداع را به جای آورده و پس از آن كه چند سوره با باقر خواندیم به هتل برگشتیم.

پیش از ظهر ساعت 9 مجدداً با تعدادی از روحانیون كاروان‌ها همراه با آقای نواب به یك زیارت دورة اختصاصی رفتیم كه حالت مكه‌شناسی داشت. آقای نواب كه حدود سه سال است در اینجاست اطلاعات خود را درباره مكه در اختیار ما می‌گذاشت. تعدا بیمارستان‌ها، مراكز فرهنگی، مساجد مهم و غیره. مستقیم به سراغ كوه ثور رفتیم. قدری دربارة آنجا توضیح داد كه البته برای بنده كه تازگی رفته بودم، تازگی نداشت. سپس به مسجد البیعه رفتیم كه برای بچه‌ها كه همراهم بودند تازگی داشت. بعد باز سراغ شهدای فخ رفتیم كه تابلو مقبره عبدالله بن عمر رقم آنجا بود. در فاكهی آمده است كه قبر عبدالله بن عمر در محصّب یعنی محل شهرداری فعلی مكه است. ساعت یازده برگشتیم. یك راست به هتل رفتیم قدری كارها را جفت و جور كرده ساعت 5/12 ناهار خورده برای ساعت یك سوار شدیم. بار ما اندك است و بیشتر سنگینی آن سه كارتن كتاب بنده است. ساعت حدود سه بود كه به فرودگاه جده رسیدیم. ان‌شاءالله كه صحیح و سالم به ایران بازگردیم.

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

با کاروان قصیده

مهدی فیروزیان

«این حلّۀ تنیده ز دل» برگزیده‌ای از قصیده‌های معاصر و دربردارندۀ 191 قصیده از 85 شاعر است که با گزین

ازدواج ولیعهد ایران با فوزیه و بحث وحدت شیعه و سنی در مصر!

رسول جعفریان

ازدواج ولیعهد ایران با فوزیه زمینه ای شد برای ارتباط بیشتر ایران و مصر، این که این اقدام با چه هدفی

دیگر آثار نویسنده بیشتر ...

یادداشت های اجتماعی ـ مذهبی از تبریز میانه سالهای 1257 تا 1289ق / 1841 ـ 1872

رسول جعفریان

فردی به نام محمد رضا اهرابی که حرفه اش روضه خوانی و در عین حال نویسندگی بوده، کتابی با عنوان مطالع ا

گزارش 324 وقف نامه کتاب از دوره صفوی

رسول جعفریان

چندی قبل به همراه دوست عزیز جناب آقای رسول جزینی، به گردآوری وقف نامه های کتابها در دوره صفوی پرداخت