۳۱۶۲
۰
۱۳۹۲/۰۹/۱۲

سفری به ایران و مکه از روزگار شاه عباس دوم صفوي 1052 ـ 1077

پدیدآور: محمد نبي قورچي اصفهاني / به کوشش رسول جعفریان

خلاصه

سفرنامه منظوم است که از شرح حال و گزارش سفر وي از هند به شيراز و اصفهان و ري آغاز شده و سپس شامل داستان عزيمت به حج با رفتن به مکه و مدينه و پس از آن آمدن به عتبات و زيارت نجف و کربلا و کاظمين است.

نام کتاب و مؤلف

نام کتاب با رنگ قرمز در نخستين صفحه و پيش از شروع اشعار آمده است: «دقيقة الرموز من خزائن الکنوز». بنابرين در نام اين مجموعه اشعار ترديدي نداريم ضمن آن که جز اين نسخه، نسخه ديگري از آن نمي‌شناسيم.

اما نام شاعر عجالتاً او را محمد نبي قورچي مي‌خوانيم، هر چند چندان قطعي نيست. روي صفحه اول در چند يادداشت مطالبي آمده که به نظر مي‌رسد درباره شاعر باشد. اما پيش از نقل آن اين نکته را که مسلم است بيان کنيم که دست کم در دو جاي اين مجموعه، تخلص شاعر با عنوان «منصف» آمده است. مع‏الاسف جستجوها براي يافتن اين تخلص در مصادر ديگر چنان که با شاعر ما منطبق باشد بيهوده بود.

تخلص «منصف» يک بار، در شعري که در ستايش شاه عباس سروده و گويد:

منصف از مدح شاه رو به دعا

که دعا به بود ز مدح و ثنا

دارم اميد از خداي کريم

که نصيبم کند به لطف عميم

بار ديگر در جايي که شعري با عنوان «در نقص خود و مذمت شعراي ناقص» سروده (ص 106) آمده است:

منصف اين گفتگوي به مدت چند

هرزه بر ريش وعظ خويش مخند

وعظ مردم کني به ناداني

ديو را کي رسد پري خواني

شاعردر بند اخير، از شعر و شاعري سخن گفته و در پايان از سنايي ستايش بسيار دارد.

نکته ديگري که در آن ترديد نداريم اين است که شاعر اين اثر، به عهده شاه عباس دوم (1052 ـ 1077) زندگي مي‌کرده و چنان که از اشارتي از روي صفحه اول بر مي‌آيد، عهده شاه سليمان را هم درک کرده است.

اما چهار يادداشت روي صفحه اول هست که سه تاي آن با يک مضمون با جزيي اختلاف است. متن اول اين است: شاه سليمان فرمودند که محمد نبي کسي آمده طالب شما بودند چون در هنگام شب، سعادت اين خبر سراسر بهجت رسيد فلذا بي‏تابانه آمده تا ايشان را ملازمت [ملاقات] نمايد... مشرف اين شهر باشد.. ايشان را برداشت و... خواهد کشيد اگرچه.... هست دارالسلطنه اصفهان.

همان طور که از مطالعه آن معلوم مي‌شود، دست کم براي ما معناي واضح و روشني ندارد. اما متن دوم و سوم و چهارم که تکراري هم هست:

هو. دقيقه الرموز تا نصف اول کم‏ترين در طفوليت نوشته‌ام. حرره العبد الاقل محمد نبي قورچي... ساکن دارالسلطنه اصفهان در محله ماربين.... (با مهري که خوانده نمي‌شود).

دوباره در پايين آن نوشته است: دقيقه الرموز را تا نصف اول اين کم‏ترين در طفوليت نوشته‌ام. حرره العبد اقل محمد نبي قورچي عبد.. ساکن شيراز در محله جوب شاه.

و باز کنار آن نوشته شده است: يا علي‏بن ابي طالب. دقيقه الرموز تا نصف اول اين کم‏ترين در طفوليت نوشته‏ام حرره العبد اقل محمد نبي قورچي عبد... ساکن دارالعلم شيراز در......

از اين اشارات چه مي‌توان فهميد‌ آيا اين‏ها جملات شاعر است يا کاتب کتاب‌ در اصفهان‏ مي‏زيسته يا شيراز‌ نصف اول را در طفوليت نوشته يعني چه

فهرست‏نويس نام وي را محمد‏بن قورچي خوانده که به نظر خطا‏ مي‏آيد. کلمه بعد از قورچي، هم شايد عبدالله باشد. عبد آن مشخص، اما الله چندان روشن نيست. [تصوير را خواهم گذاشت تا خوانندگان دقيق النظر به بنده کمک کنند]

11.jpg

جملات نخست که شاه سليمان با وي (در بيداري يا خواب) مطلبي را گفته باشد، با تاريخ سرايش شعر که زمان عباس دوم است، سازگاري دارد، زيرا عباس دوم پدر شاه سليمان است که از 1077 تا 1105 سلطنت کرد.

يک پرسش اين است که اگر اين نسخه از خود مؤلف است، سالي که در انتهاي صفحه اخير نسخه آمده، چيست‌ در آنجا که روشن است صفحه پاياني نبوده و بقيه اوراق افتاده است، سال 1195 (يا 1165 بر حسب اين که عدد مياني را 9 بخوانيم يا 6) آمده است. آيا ممکن است اشتباهي در ثبت اين سال رخ داده و عدد درست 1065 باشد، يعني سالي که ميانه دولت شاه عباس دوم است اين که فرض کنيم کاتب، نسخه را در سال 1195 نوشته، با يادداشت‏هايي که روي صفحه اول است و از قول خود شاعر است سازگاري ندارد. شايد کسي بعدها چنين سالي را در حاشيه صفحه اخير نوشته باشد.

يک پرسش نهايي اين است که اگر نيمه اول اين کتاب را وي يعني محمد نبي در طفوليت نوشته، چطور مي‌تواند خود شاعري باشد که ضمن سفرنامه حج‏ مي‏گويد 25 سال در هند بوده و الان به ايران آمده و از اينجا به حج رفته است مگر آن که فرض کنيم بخش انتهايي را در بزرگسالي يعني بعد از آمدن به ايران و رفتن به حج سروده و به کتاب ضميمه کرده باشد. در اين صورت شاعر و کاتب يکي خواهد بود. به هر حال بايد در پي اطلاعات ديگري براي تکميل شناخت ما نسبت به شاعر بود.

در نهايت بايد اشاره کرد که شاعر ميلاد خود را در اصفهان دانسته و گويد که بيست و پنج سالي در هند بوده که پس از آن به ايران آمده و از اينجا به سفر حج رفته است. بنابراين اگر محمد نبي شاعر باشد، مي‌توان او را اصفهاني خواند.

 

محتواي نسخه

مجموعه اشعاري با نام دقيقة الرموز من خزائن الکنوز در کتابخانه شماره 2 مجلس شوراي اسلامي به شماره 1459 نگهداري‏ مي‏شود. اين نسخه از پايان ناقص است. نسخه حاضر در فهرست کتابخانه مزبور (ص 273) معرفي شده و در شرح محتواي آن چنين آمده است: اين مجموعه شامل اشعاري است که هر بخش آن عنواني دارد و به طور عمده، افزون بر ستايش خداوند و نعت رسول و اميرالمؤمنين در وعظه و تمثيلات داستاني در اخلاقيات است. عناويني که در فهرست از اين بخش نسخه آمده به اين شرح است: «در حمد و ستايش باري تعالي، در نعت پيغمبر، در صفت معراج، در منقبت اميرالمؤمنين علي، در مدح شاه عباس ثاني، در شرافت خلقت انسان، بينه در غفلت آدمي، در شرافت علم و تقديس عقل، در فضيلت علم با عمل، در صفت اولياء و مذمت اشقياء، صفت تحقيق و بيان آنكه اهل تحقيق چهار صفتند، در بيان عشق حقيقي و ترك مجازي، روشنگري مرآت دل، در زهد كوشيدن و بت را از سينه كردن، در ابطال دنيا و اهل دنيا، تذكر نفس از حقيقت موت، در مذمت كبر و غرور، در بيان سخاوت و مذمت بخل، در منع اسراف و تبذير، منع امساك و ترغيب سخاوت، در طبع خام و زياده طلبي، در آداب كدخدايي، در اكرام زيردستان، در مذمت حيله و تزوير، در مذمت شرب شراب، در عدالت پادشاه و طريق سلوك، در تهتك ظالم، در مؤعظه، در نقص خود و مذمت شعراي ناقص، در عجز پيري و عذر معصيت خود».

آنچه در ادامه آمده، يک سفرنامه منظوم است که از شرح حال و گزارش سفر وي از هند به شيراز و اصفهان و ري آغاز شده و سپس شامل داستان عزيمت به حج با رفتن به مکه و مدينه و پس از آن آمدن به عتبات و زيارت نجف و کربلا و کاظمين است. در اينجا نسخه تمام‏ مي‏شود و پيداست که ادامه هم داشته است. عناوين اين بخش عبارت است از: «در سرگذشت پيش آمدن احوال خود، اوصاف المراقد و مراتب آداب حج، دخول حاجيان به حرم كعبه معظمه، رجوع از عرفات به مشعر الحرام، رجوع ديگر باز به مني، بازگشتن بار ديگر به مكه معظمه به جهت حج نساء، داخل شدن حاجيان به درون خانه كعبه، رفتن از مكه معظمه به مدينه مشرفه، زيارت فاطمه زهرا زيارت ائمه بقيع، رفتن به نجف اشرف و ستايش مردمانش، از نجف رفتن به كربلاي معلي، از كربلا رفتن به بغداد به زيارت بقيه ائمه».

ويژگي‌هاي فني اين نسخه نيز چنين است: 118 برگ 11 سطري، اندازه 8 × 11، 12 × 18، كاغذ سفيد، جلد تيماج قرمز و مقوايي نو.

 

ستايش عباس دوم

همان طور که از وصف محتواي نسخه بر آمد، اين مجموعه منظوم دو بخش است. بخش نخست مواعظ است و بخش دوم سفرنامه. اما در بخش مقدماتي، ضمن ستايش خداوند و رسول و امام علي شعري هم در ستايش از عباس دوم با تعبير خلد الله ملکه دارد که نشان از حيات شاعر در دوره عباس دوم است. وي در اين اشعار، مانند ديگر شاعراني که از عدل پادشاهان با تعابير شگفت تمجيد مي‌کنند، سخن گفته است. بدين ترتيب ولو اطلاعات ما درباره شاعر زياد نيست اما از اين شعر وي در ستايش عباس دوم (سلطنت از 1052 ـ 1077) معلوم مي‌شود که اين اثر از روزگار او يعني ميانه قرن يازدهم هجري سروده شده است.

وي پس از توحيد و نعت خداوندي و رسول و اميرمؤمنان گويد: در مدح شاه عباس ثاني خلد الله ملکه و احسانه. بدين ترتيب ترديدي نيست که شاعر در زمان حيات شاه عباس دوم اين اشعار را گفته است:

بعد حمد خداي و نعت نبي

مدحت شاه دين بود اولي

بر همه کس دعاي شاه زمان

چون نماز و چو روزه واجب دان

شاه عالي نسب شه عادل

همه عالم بشاهي اش قايل

شاه عباس ثاني آن که ز داد

شسته از لوح دهر نام فساد

مي‌رسد شاه را بحسن قبول

نسب زادگي به آل رسول

نسبش گرچه مي‌رسد به نبي

هست از جان و دل غلام علي

پاک‌تر دارد آن خجسته شيم

اعتقادي ز دامن مريم

رونق شرع و عرف ازين شه دين

برده سر بر فلک چو حصن حصين

شير را طفل پيشتر ز فطام

بي‌رضايش بخويش کرده حرام

بس که يمنش فزوده بر افضال

جغد چون مرغ خانگي است بفال

نرود در زمان او از ياد

صيد را عيش خانه صياد

لب دعوي ز نهي او بسته

خلق از انکار يکدگر رسته

عاصي از بيم او به روز فنا

نرود با گناه از دنيا

رسته از بيم بند و ظلم اسير

کس به زندان نمانده جز زنجير

تا به صحرا ز عدل او داد است

خاک بر فرق دام صياد است

ظلم از هول عدل او در بيم

همچو فرعون از عصاي کليم

پايه تخت‌اش از فلک برتر

چترش از سايه خدا بر سر

تا برو تخت شه کند تمکين

آسمان بسته خويش را بزمين

پي عدلش گرفته خرد و بزرگ

سر به يک جو نهاده بره و گرگ

نزند سر به صعوه از پي کين

چون ترازو ز عدل او شاهين

خارد از بيم عدل او به نياز

سينه کبک را به ناخن باز

نيست آن کهکشان به چرخ اثير

عدل او بسته بر فلک زنجير

بس که باشد جهان ازو بسکون

نشود در تني فساد از خون

عدل و دادش ز راه يکرنگي

برده از نغمه خارج آهنگي

شده کوهِ گران ز بيم سوال

سنگ کم در ترازوي بقال

عدل او بسته آنچنان ره جنگ

که نخيزد شرر ز آهن و سنگ

تا ز عدلش شده جهان هموار

مانده سوهان ز فعل خود بيکار

هر که از عدل او رسد بسزا

فارغ است از عذاب روز جزا

تيغ کين را چو برکشد ز غلاف

بر فتد از زمانه رسم خلاف

از نهيبش بلرزه و اندوه

شير در بيشه و پلنگ بکوه

از جگر تيردان کند تيرش

تن دشمن غلاف شمشيرش

تن بدخواه بر کند ز بنا

آب شمشير او چو سيل فنا

نيک و بد را ز هم نموده جدا

تيغش آينه‌اي است عيب نما

ناوکش را ز سنگ نيست گزير

همچو سوزن برون جهد ز حرير

خصم بيهوده در پي سير است

تيرش از سنگ خاره در گذر است

پروبال ملک پَر تيرش

نايب ذوالفقار شمشيرش

حق بياريش بر سر بدخواه

از ملايک کشيده خيل سپاه

مي‌شود اين خديو با تدبير

همچو خورشيد زود عالم گير

نيت‌اش چون کشد به روم به سپاه

فتح گويد برو خدا همراه

هر کجا شاه و شهرياران است

همه ديوند و او سليمان است

مجمع‌اش پر ز کيف و کميت

همه خاصان درو به جمعيت

شهرياران برش کمر بسته

پي خدمت همه چو گل دسته

خادمان‌اش که دوش بر دوشند

همشان چون صدف گهر پوشند

گشته در محفل‌اش بذوق سرود

همچو درياي فيض کاسه عود

مطربانش چو بر کشند نوا

پوست برش درند دايره را

ناله ني ستاده بر در گوش

بسته صد جا ميان به غارت هوش

روم و چين در حقارت از شأنش

هند يک خانه از غلامان‌اش

همه شاهان نموده ترک لجاج

کرده باريک گردن از پي باج

شه هندش چون نامه پردازد

نامه را خط بندگي سازد

تا بنا گشته است خانه زين

کس چنين‌اش نديده شاه‌نشين

شاه را پا چو در رکاب شود

ابره خيراش آفتاب شود

طي ارض‌اش قرين امکان است

مرکب‌اش باد و خود سليمان است

چند از آن سمند جولاني

که برو باد شوخي ارزاني

کلک نقاش وقت تصويرش

مي‌کشد در جدار و زنجيرش

کاکلش همچو دسته سنبل

در کفل گل فتاده بر سر گل

پي آرام شاه در جولان

پشت را کرده همچو تخت روان

کرده در زير پاي شه بسکون

اولش سر کشي ز سر بيرون

در ته نعل او گه جولان

پاره سنگ گشته ريگ روان

نيست خورشيد بر فراز سما

نعل زرين او گرفته هوا

هست گويي ز بس بود بي‌تاب

کاسه سم او پر از سيماب

گشته با صد هزار چرخ قرين

همچو مثقب بروي سطح نگين

کرده بر پهلويش گه جولان

کار مهميز سايه مژگان

پي قطع ره آن سراپا هوش

همچو مقراض تيز کرده دوگوش

دامن زين آن فلک پيما

بر سر دولت است بال هما

همچو صيت سخاي شاه کريم

رفته در يک نفس به هفت اقليم

چون کند شاه دست همت باز

برفتد از زمانه رسم نياز

بسخاوت چو دست باز کند

کان زر خويش را گداز کند

سايل درگهش ز روي غرور

بشکند کاسه بر سر فغفور

تر شود گر به آب انگشت‌اش

مي‌چکد درّ و گوهر از مشت‌اش

سايلان را ز همت‌اش در بر

کاسه‌ها چون صدف پر از گوهر

بس که طبع‌اش قرين احسان است

روزي طفل شير مرغان است

در کرم شاه را ز جود چه بيم

هست چون سايه خداي کريم

بينوايي که آيدش به نظر

همچو خورشيد زر دهد بي‌سر

در سخاوت رهين فرصت نيست

همت‌اش را زوال نعمت نيست

منصف از مدح شاه رو به دعا

که دعا به بود ز مدح و ثنا

دارم اميد از خداي کريم

که نصيبم کند به لطف عميم

ختم گردد به زندگي دلخواه

نامه من به نام نامي شاه

 

گزارش سفرنامه ايران، مکه و عتبات

اين نسخه شامل 132 فريم (دو صفحه‏اي) است که سفرنامه آن از فريم 111 آغاز شده و اولين عنوان آن «در سرگذشت پيش آمدن احوال خود» است. وي از اينجا، شروع به بيان شرح حال خود کرده و در ادامه گزارش سفر خود را به ايران، حرمين شريفين و عتبات بيان مي‌کند. ادامه نسخه افتادگي دارد و نمي‌دانيم وي بازگشت خود را به ايران يا نقطه ديگر، گفته بوده است يا نه.

1. سفر از هند به ايران: شيراز، اصفهان و ري

در آغاز از سفرهاي متوالي خود ياد کرده و اين که هيچ‏گاه در جايي مقر و مقام دايمي نداشته است. «همچو بادم هميشه سر گردان / گاه در هند و گاه در ايران». با اين حال سال‏ها در هند بوده و در آنجا که خاکش گويي با قير اندوده شده و آدمي را زمين‏گير مي‌کند، سپري کرده است. وي از اقامت يک قرني خود در هند که 25 سال است، دل خوشي ندارد و روزگاري را که در آنجا بوده با تعبير «تيره‌تر از شب است مهتابش / زنگ آيينه دل است آبش» وصف مي‌کند. به علاوه محيط آنجا را نا‌امن دانسته و گويد که «از پي قيل و قال و فتنه و جنگ / رگ گردن قوي‌تر از رگ سنگ». اين سختي‌ها سبب شده است تا وي به هواي سفر بيفتد و پس از آن که «قرب قرني در او قرارم بود / چون بدست قضا مهارم بود» آماده حرکت به سمت ايران شود. همه چيز فراهم شده است تا زمينه سفر او به عراق، يعني عراق عجم که ايران است فراهم گردد. «رو نهادم به زور طاقت طاق / چون نسيم صبا به ملک عراق».

اين مسير را از طريق دريا عبور کرده و به سواحل فارس آمده است: «سفر کشتي‌ام مهيا شد / دل که يک قطره بود دريا شد». هوا گرم بوده و او در فصل گرما اين راه را طي کرده است: «از ره گرمسير و فصل تموز / رو نهادم به راه با تف و سوز». اين مسير را با رنج و زحمت بسيار طي کرده و در نهايت به گلشن فارس رسيده است: «بعد چندين هزار سختي و رنج / ره ز ويرانه رفت بر سر گنج / دلم آسوده شد ز بيم و هراس / برد بختم به سوي گلشن فارس». اينجاست که شيراز را ديده و خشنود گشته است: «جلوه گر شد سواد شيرازم / سر به گلشن کشيد پروازم». در اينجا به وصف آب و هوا و درختان شيراز پرداخته: «سرو‏ها سر کشيده از ديوار / همچو از طرف بام قامت يار»، شهري زيبا چون چشمان خروس و خانه‌هايش چون خانه فانوس «شهري آراسته به صنع خدا / با صفا چون درون اهل صفا». يک هفته در شيراز مانده است: «شد به شيراز هفته‌ايم مقر / تا دل آسوده شد ز رنج سفر».

مقصد بعدي وي اصفهان است، جايي که به گفته خودش، تولد وي در آنجا بوده است «از صفهان چو بود ميلادم / سير آن ملک بود در يادم». بنابراين از شيراز عزيمت اصفهان کرده و به اين شهر رسيده است. وصف وي از اصفهان عالي است:‌ «اين چنين کشوري که ديده به دهر / يک حصار است و صد هزاران شهر». علاقه وي به اين شهر تا بدان حد است که گويد: «بوسه دادم زمين پاکش را / سرمه کردم بديده خاکش را».

پس از آن قصد رفتن به ري کرده است: «آمدم با کمال فيروزي / رو به ري همچو باد نوروزي / از صفاهان هواي ري کردم / برنشستم به عزم و هي کردم». اين زمان، ري شهرت داشت که شهري خرابه است و اين مربوط به روزگار اين شهر پس از مغول است. وي مي‌گويد که اين شهر اکنون آباد است و کسي آن را به ويراني ياد نکند: «نيست ري را در اين جهان ثاني / نام ري را مبر به ويراني». وي سپس به ستايش دشت پر از خرمن آن ياد کرده و اين که هر سال در بهاران، چشمه‌هايش پر آب و گندم پاکش همچو گوهر پاک مي‌درخشد.«سيب‏ها سرخ و نارها خندان / باغ‏ها پر ز ميوه الوان». از مطالبي که در ادامه آورده، معلوم مي‌شود که دوستان قديمي در آنجا داشته و همين مسأله او را به ري کشانده است. «دوستان قديم را ديدم / گل صحبت ز بزمشان چيدم». اين دوستان، در حق وي، نهايت لطف را کرده و بذل و بخشش فراوان در حق وي ‌داشته‌اند. از جمله، دو برادر در اين شهر بوده‌اند که در حق او لطف فراوان کرده‌اند: «دو برادر به راي و عقل رزين / همچو الياس و خضر هر دو امين» اينان «هر دوشان با وداد و با خلّت / آدمي صورت و ملک سيرت». يکي از الطاف آنان اين است که خانه‌اي به او بخشيده‌اند: «خانه و منزلم عطا کردند / خواجه‌ صاحبِ سرا کردند». مي‌توان تصور کرد که به اين ترتيب او در ري مانده است.

 

2. سفر حج

از اين پس بحث سفر حج او مطرح شده و او شروع به بيان چگونگي اين سفر کرده است. اين که چه شده است که تصميم به سفر گرفته و آيا اين سفر در چه سالي يا حداقل بعد از چه مدتي از اقامت وي در ري بوده، اطلاعي به دست نداده است. «کعبه آمد برابر نظرم / دل به صحرا دويد و جان به سرم». اين اولين بيت او در اين بخش است. عزيمت سفر حج کرده و براي اين کار به قافله مي‌پيوندند، قافله‌اي عريض و طويل: «جمع گشتند طرفه قافله‌اي / عرض فرسنگ و طول مرحله‌اي». وسيله سفر هم علي الرسم شتر بوده است و حمله‌داران شترها را هم آذين کرده بودند: ‌«حمله داران ز راه شوق حجاز / ناقه را بسته چون عروس جهاز». کاروان حرکت کرده و وي با زبان ادبي، وصفي از اين حرکت را در ابياتي بدست داده است: «چون برفتن نهند پي در پي / رقص ليلي است در قبيله و حي». به تدريج به بيابان‏هاي بي‌آب رسيده‌اند و هر منزلي توقف کرده و چادري زده و استراحتي مي‌کرده‌اند: «نه نشاني ز آب و نه از گل / خيمه گشتي رباط هر منزل». خارهاي بيابان هم به تدريج ظاهر شده و مانند خنجر آماده آسيب زدن به آنان بوده است: «خار صحراش نيز چون خنجر / ورم سنگ خار هر استر».

وي در اينجا از رفتار حمله‌داران، راعيان و ميرحاج گلايه کرده و آنان را نکوهش مي‌کند «حمله دارانش از صغير و کبير / هر يکي قاتل هزار فقير». افزون بر حمله‏دار، راعي که همان «عکام»‌ است، نيز هدف نکوهش وي قرار گرفته است: «در چنين راه پر ز خوف و خطر / جور راعي ز حمله‌دار بتر». تعابير بسيار تند است: «بس که سگ طينت و شکم خوارند / لقمه را از گلو برون آرند». سومين شخص، ميرحاج است که او نيز از نظر شاعر ما نه ميرحاج بلکه ميردزدان و همدست با آنان بوده است: « مير حاجش که مير دزدان است / آفت مال و دشمن جان است». به نظر وي، اوست که راهزن واقعي است نه دزدان. شاعر مي‌گويد که ميرحاج با دزدان همدست و همراه بوده و به عبارتي جاسوس آنان بوده است: «گشته جاسوس رهزنان عرب / غارت مال، حاجتش مطلب». وي‏ مي‏گويد که ميرحاج است که دزدان عرب را خبر مي‌کند تا سرچاه‏ها که توقفگاه است، بر سر حجاج بريزند. آنگاه وصفي از روحيه ستيزگرانه اعراب بدوي دارد: «نه مدارا شناخته نه سلوک / همه پر خشم و تندخو چون خوک». آنان به هيچ کس رحم نمي‌کنند: «رهروي را که عاجز از نان است / زر ستاند که حق اخوان است».

مسافر ما نمي‌گويد که از چه مسيري رفته است و در کدام ميقات، محرم شده است. تنها پس از رسيدن به احرامگاه ابياتي درباره محرم شدن دارد و بيشتر از ديد عرفاني و اخلاقي به مسأله مي‌نگرد. در عين حال، اشاره دارد که مسير آمدن، يک ماه طول کشيده و لاجرم در مي‌يابيم که از مسير جبل يا نجد بوده است. «بعد يک ماه با غم و تشويش / ره نوريده گشت با دل ريش». در ميقاتگاه، خيمه زده و غسل کرده و محرم‌ شده‏اند: «غسل احرامگاه را صلا دادند / تن آلوده را صفا دادند». وصف وي از پوشيدن لباس احرام جالب است:‌ «جان ز ذوق حرم ز تن رفته / همه شان زنده در کفن رفته». وي باز هم به وصف بيشتر قيافه حاجيان در احرام پرداخته و پس از ابياتي مي‌گويد: «گشت تنها به روي اشتر بار / ناقه تابوت بود و مرده سوار». پس از آن از مسيري چيزي نگفته و تنها رسيدن به ابطح که محله‌اي داخل مکه است، اشاره کرده است.

قدم بعدي ورود به مکه و سپس مسجد الحرام است. مدخل وردي، باب بني‌شيبه است. با ورود به اين نقطه به وصف مسجد الحرام و کعبه آن هم باز به صورت عرفاني مي‌پردازد «چه حرم! جنتي تهي ز فساد / صحن آن پاک چون دل عباد» و درباره بناي مسجد اين بيت که «چهار ديوار او ز سنگ رخام / داده معمار قدرتش اتمام». در اينجا از بوسيدن حجر الاسود و طواف خانه خدا و نماز در مقام ابراهيم ياد کرده است، اعمالي که در زمره اعمال عمره تمتع و مقدمه حج تمتع است «مومنان جمله با خلوص تمام / بعد هر شوط در برش به قيام» و پس از طواف نماز در مقام ابراهيم: «از پس طوف مستجار و حطيم / شد مصلي مقام ابراهيم».

سپس عازم مسعي شده به سعي پرداختند: «چون ز قيد نماز وارستند / کمر سعي بر ميان بستند» و بعد تقصير که بدين ترتيب اعمال عمره تمام شد.

به نظر مي‌رسد آنان دير به مکه رسيده و زماني ميان انجام اعمال عمر تمتع و حج تمتع نداشته‏اند. لذا بلافاصله پس از انجام عمره تمتع، زير ناودان طلا رفته، براي حج تمتع محرم شده‌اند: «همه از طوف سعي وارستند / باز احرام تازه‏اي بستند». پس از آن از مکه عازم عرفات شدند: «‌بر نشستند با فغان و خروش / بر شترها همه کفن بر دوش». شب را عبادت کرده و روز را هم وقوف در عرفات داشتند تا شب شد و عازم مشعر شدند: «شام وقت وقوف مشعر شد / خضر توفيق رفت و رهبر شد» در آنجاست سنگريزه از دامن کوه جمع کردند و در ضمن به دعا و راز و نياز پرداختند: «شب به بيتوته تا سحر مشغول / به دعا کرده زنگ دل مصقول» با طلوع خورشيد عازم منا شدند: «چون که خورشيد صبح کرد طلوع / به منا شد به خلق حکم رجوع».

رسيدن به مني در صبح روز عيد است و به جز اعمالي که بايد انجام داد، مني صحنه عيد و شادي نيز هست. همه حجاج شامي و مصري و بصروي به شادي پرداخته و خيمه‌هاي خويش را چراغان کرده‌اند: «حاجي شام و بصروي و عراق / در منا بر زدند چتر و اطاق / مصريان نيز با کمال شکوه / در زده خيمه‏ها به دامن کوه / شامي و مصريان به ساز و خروش / همچو خورشيد جمله زرين پوش». مني صحنه بازاري پررونق بوده که تا به امروزه هم آثار آن در برخي از بخش‏هاي آن ديده‏ مي‏شود: «در منا ساز کرده بازاري / خوش و رنگين چو ظرف گلزاري» به گفته شاعر ما، متاع‏هاي متنوعي در اين بازار بوده است. اولين اعمال، رمي جمره عقبه است و سپس قرباني و آنگاه سرتراشيدن که شاعر ما به همه آن‏ها به صورت گذرا اشاره کرده است. «همه مشغول رمي جمره شدند / هفتمين سنگ را به ميل زدند» پس از آن قرباني: «در کف مؤمنان در آن ميدان / ذبح شد گوسفند و خود قربان» بعد هم تراشيدن سر: «از پي ذبح، حَلْق سرها شد/ برِ دفع گناه سر وا شد».

آنگاه به مکه آمدند تا طواف و نماز طواف و سعي را انجام داده و دوباره به مني بازگردند: «حلق کردند و رو به کعبه شدند/ حاجيان باز طبل کوچ زدند» در آنجا طواف کردند: «همچو بر گرد شمع پروانه / جمله گشتند گرد آن خانه» آنگاه نماز طواف: «به مصلي شدند بهر نماز / يک نماز دگر ادا شد باز» و بعد سعي «باز در سعي، جهدشان جد شد / شوق بر مومن و موحد شد» و باز طواف نسا و نماز تا اين که «تا که بر خلق زن حلال شود / هجر تبديل با وصال شود». اکنون دوباره به مني برگشته، رمي جمرات کرده و اين بار، وقتي همه اعمال تمام شده، باز به مکه آمدند: «جمله گشتند رو به مکه روان / با دل شاد و با لب خندان».

اقامت جديد آن‏ها در مکه، چهل روز بوده و روز عاشورا موفق شده‌اند که به داخل کعبه بروند: «قرب چهل روز حاج با تعظيم / گشته در خانه‏هاي مکه مقيم». همه در صف ايستاده و به نوبت وارد کعبه شده‌اند: «بندگان خدا به عزّ و کرام / بر در خانه صف زدند تمام». آنگاه روز چهلم، از مکه عازم مدينه شده‌اند: «چهلم روز با حصول مراد / به مدينه شدند با دل شاد».

بيست روز طول کشيد تا قافله آنان به مدينه رسيده است. اگر فرض کنيم روز سيزدهم ذي‏حجه اعمال تمام شده است و وي چهل روز در مکه اقامت کرده، بايد حوالي 23 محرم از مکه خارج شده و پس از بيست روز يعني 13 صفر وارد مدينه شده باشد: «بيستم روز راه پويا شد / تا سواد مدينه پيدا شد». نخستين چيزي که کاروان متوجه آن مي‌شود، گنبد مطهر رسول است: «عشق را کار با وصول افتاد / ديده بر مرقد رسول افتاد». خيمه‌ها نزديک شهر زده شد، همه غسل کردند و قدم زنان وارد شهر شدند. وي خانه‌هاي مدينه را وصف مي‌کند که همه بهم چسبيده بوده است: «چه مدينه، بهشت روي زمين / خوشدل آنکس که در وي است مکين / چيده پهلوي هم تهي ز خلل / خانه بر خانه همچو شانِ عسل». پس از آن راهي مسجدالنبي شدند و از باب‏السلام وارد گشتند: «صف کشيدند پيش باب سلام / تا بيابند از رسول اکرام». در اينجا اشعاري در وصف مسجد به زبان ادب گفته است، مانند اين که: «با شکوه از وي است فرش زمين / منبر او که هست عرش زمين». قنديل‏ها که مسجد را روشن کرده، چشم وي را گرفته است: «شده روشن هزار قنديلش/ کوکب و مه، شرار قنديلش». مهم‌ترين جاي مسجد، مرقد رسول‏الله است: «مرقد مصطفي پديد آمد / مخزن فيض را کليد آمد». زائران، پس از زيارت مرقد، سراغ مقام جبرئيل رفته و سپس به زيارت فاطمه زهرا مي‌شتابند: «از پس طوف جبرئيل هُدا / فرض باشد زيارت زهرا».

براي شاعر ما که شيعه است زيارت فاطمه زهرا‌ بسيار اهميت دارد و ابياتي در اين باره آورده و بحثي هم در اين باره دارد که مرقد آن حضرت کنار مسجد است يا در بقيع. در شأن فاطمه‌ گويد: «باشد آن مفخر نبي و ولي / نور چشم رسول، جفت علي» و اين که «هست بر شيعيان به نص و خبر/ طوف او از ائمه واجب‏تر». پس از آن به سوي بقيع رفته‌اند و زيارت مرقد فاطمه و چهار امام را زيارت کرده‌اند:‌ »حسن و جعفر است و زين عباد / باقر و فاطمه به قول رشاد». وي با اشاره به اختلاف آراء در محل دفن فاطمه زهرا‌ مي‌گويد براي اطمينان بهتر است هر دو جا زيارت شود: «تا شود دل قرين اطمينان /‏ مي‏کنندش زيارت در دو مکان». اقامت در مدينه، ده روز است و بدين ترتيب قافله حج عراق، بايد 23 صفر از مدينه به سمت عراق حرکت کرده باشد: «زائران مدينه تا ده روز / روزشان بود خوشتر از نوروز ».

3. سفر به عتبات

کاروان حج عراق بايد از راه جبل يا نجد بازگشته باشد. اين قافله پس از ده روز اقامت در مدينه به سمت عراق حرکت کرده است، اما مع الاسف پس از سرودن چند بيت درباره حسرت دور شدن از مدينه، بدون هيچ گونه توضيحي درباره راه و دشواري‏هاي يک ماهه آن، از ورود به نجف سخن مي‌گويد: «بعد ده روز شد وداع رسول / دل پر از رنج گشت و سينه ملول». براي يک زائر شيعه، ورود به نجف بسيار آرامش بخش است: «نيست آرام دل به روي زمين / به نجف شايدش دهم تسکين». او نجف را يک مدينه کوچک خوانده و از اين که به زيارت امام علي نائل شده، بسيار شادمان است: «به نجف آمدم به ذوق خبر / چون رسولان ز نزد پيغمبر / به ادب داخل نجف گشتم / قطره سان واصل صدف گشتم». وي وارد حرم امام علي شده، سر را بر روضه آن امام گذاشته، تا رنج و درد راه را کاملاً فراموش کند: «سر نهادم درون روضه شدم / تا شود پاک دل ز رنج و الم». در اينجا به وصف روضه امام علي پرداخته اما نه وصفي که درباره بنا و معماري آن باشد، بلکه بيشتر از فضاي معنوي آن سخن گفته است. جالب است که از ساکنان نجف نيز ستايش کرده است: «ساکنانش تمام اهل سداد / چه نجف خانقاه پير عباد / همه نيکو نهاد و پاک سرشت / مردمش همچو مردمان بهشت».

اقامت وي در نجف يک هفته بوده و پس از آن عازم کربلا شده است: «قرب يک هفته در نجف بودم / جبهه بر خاک درگهش سودم».

حرکت به کربلا براي يک زائر عاشق، حزن انگيز است: «از نجف رو به کربلا کردم / حزن و اندوه را ندا کردم». در اين سفر او به ياد فرات و تشنگي حسين و اولاد او و مصائب آن بزرگوار است: «ديده پر گريه و دلم پر شين / آمدم تا به کربلاي حسين». وقتي هم وارد حرم امام حسين شده همراه با ناله و گريه وارد شده است:‌ «بر در حاير آمدم حيران / لب پر از ناله، ديده‌‌اي گريان». او با ستايش از حرم، آرزو مي‌کند که در اين شهر بميرد: «قلبم از شوق در خروش آمد / بهر مردن دلم به جوش آمد / از خدا خواستم به عجز و دعا / گر شود مردنم نصيب آنجا». آنگاه نزديک ضريح رفته، بوسه بر آن زده و از بس گريه کرده، از هوش و حال رفته است.

اقامت وي در کربلا يک ماه به درازا کشيده است: «قرب يک مه به کربلا بودم / از غم روزگار آسودم». آنگاه از کربلا عزيمت بغداد و در واقع، زيارت کاظمين را کرده است: «شهر بغداد جاي پاکان است / بقعة الخير چار ارکان است». کاظمين محل دفن امام کاظم و امام جواد است و به نظر وي «چون که او مدفن امامان است / هفت اقليم را به از جان است». خانه‌هاي بغداد به هم چسبيده بوده و به يک معنا شهري شلوغ بوده است: «شده پيوسته خانه‌ها يکسر / خانه بر خانه همچو عقد گهر». همين طور بازارهاي آبادي داشته با دکان‏هايي پر از متاع: «همه بازارهاي او معمور / هر دکاني پر از متاع سرور». دجله نيز زيبايي خاصي به شهر داده است: «در کنارش گرفته دجله قرار / نرم رو چون عروس در رفتار». وي با ديدن دجله، از آن وضو گرفته و عازم زيارت حرم شده است: «دجله چون يافتم وضو کردم / شکر سوي کاظمين رو کردم».

در اينجا سخن پايان يافته و مع الاسف از مقصد بعدي وي که علي القاعده بايد سامرا باشد، بي‏خبر هستيم.

گذشت که تنها نسخه ما همين است که متن حاضر را براساس آن ويرايش و تصحيح کرده‌ايم. برخي از عناوين از مؤلف و برخي از ماست که موارد اخير را در کروشه آورده‌ايم. موارد نامفهومي هم باقي ماند که اشاره شده است.

***

 

در سرگذشت پيش آمدن احوال خود

[111]گوش کن شرح حسب‌حال مرا

سرگذشت من [و وضع] مال مرا

آنچه بر من گذشته از دوران

شرح آن نيست کار نطق و بيان

تجربت‌هاي من به زير فلک

نيست در امتحان سنگ محک

اندر اين سطح دايره کردار

نقطه بر نقطه گشته چون پرگار

به سفر بي‌تهيه و تمهيد

گرد عالم، دو ديده چون خورشيد

گاه خيزيده گاه افتاده

سر به هر ره نهاده چون جاده

[112] يک نفس هيچ جا نکرده مقر

عمر بگذشته چون فلک به سفر

از سفر هيچ گه نديده امان

وطن و غربتم شده يکسان

گشته در زير آن سپهر دوان

چون فلاخن هميشه سر گردان

نکنم زير اين سپهر مدار

همچو سنگ آسيا به خانه قرار

همچو بادم هميشه سر گردان

گاه در هند و گاه در ايران

[سال‏هاي اقامت در هند و مذمت آن]

بود عمري ز بخت بي‏تدبير

چون غلامان به ملک هند اسير

اندر آن خاک تيره با غم دل

مانده چون پيل مست پاي به گل

خاکش از بس که هست دامن گير

نتوان ديده آن اثر با قير

آن کراني که در وي آيين است

برگ کاهش چو کوه سنگين است

بس که خاکش گرفته دامن پاک

دود از تار شمع ريشه به خاک

با گلش بس که جذبه قير است

آب در خاک او زمين گير است

خاک از بس کند گرانبارش

بر نگردد صدا ز کهسارش

بر نجاست ز بس کند رفتار

آب او دل سياهي آرد بار

تيره‌تر از شب است مهتابش

زنگ آيينه دل است آبش

مردمش را ز فرط پر گنهي

نيست فيضي به غير دل سيهي

هر که را رزق گشته آماده

نان ز بنگ است و آبش از باده

دين حق را در او اساسي نيست

جز برهمن خداشناسي نيست

خلقش ار کافر ار مسلمانند

همه در علم حيله شيطانند

گشته از بيم مکرشان پنهان

ديو در شيشه موش در انبان

از پي قيل و قال و فتنه و جنگ

رگ گردن قوي‏تر از رگ سنگ

مايه فتنه و فساد همه

چون رگ سنگ کج نهاد همه

من در آن خاک تيره کرده مقر

همچو اخگر ميان خاکستر

[113] همچو آب نجس به چاه و غدير[1]

از کدورت هميشه در زنجير

همچو مرغ قفس گشاده دو پر

روز تا شام بر جناح سفر

مانده دردي، نه زنده نه مرده

از زمينش چو چاه دل کنده

قرب قرني در او قرارم بود

چون بدست قضا مهارم بود

تا ازان توده خاک همچو سريش

پا کشيدم به زور همت خويش

در دويدم برون به جوش و خروش

همچو پيلان مست بند به دوش

[سفر به ايران]

رو نهادم به زور طاقت طاق

چون نسيم صبا به ملک عراق

طالع امداد و بخت ياري کرد

تيره باد مرا بهاري کرد

سفر کشتي‌ام مهيا شد

دل که يک قطره بود دريا شد

بخت با من نکو سرشتي کرد

همچو بادم سوار کشتي کرد

بادم از هر طرف به فرمان شد

کشتيم مسند سليمان شد

شد روان زَورقم به بيتابي

بر سر بحر همچو مرغابي

شد به دريا ز ذکر اهل نياز

شور ملاح و وجد کشتي ساز

کشتيم چون به موجه در پيوست

تا به ساحل دويد دست به دست

زدم از زور شوق تخت بلند

همچو تير از کمان کشتي کند

رخت بيرون فکندم از دريا

سر نهادم چو جاده در صحرا

از ره گرمسير و فصل تموز

رو نهادم به راه با تف و سوز

با تف و سوز ره نورد شدم

گاه چون دود و گاه گرد شدم

دشت تفتنده زمين‌اش شخ

جاده‏ها گرم چون پل دوزخ

بر زمينش کسي که پا مي‏سود

در کفش ميخ موزه آبله مي‏بود

از تف آن زمين پر دوده

خار چون ميل سرمه آلوده

خاک او شوره و گياهش مُر

چشمه‏ها از لعاب افعي پر

[114] موج‌آبش چوشعله‌سرکش بود

چاه‏هايش تنور آتش بود

مرغش از گرمي هوا بريان

کرم شب تاب گشته در طيران

شعله بسته به بال و پرها له

در هوا همچو خطّ جوا له

طي آن ره به صد جفا کردم

تکيه بر رحمت خدا کردم

بعد چندين هزار سختي و رنج

ره ز ويرانه رفت بر سر گنج

 

[ورود به شيراز]

دلم آسوده شد ز بيم و هراس

برد بختم به سوي گلشن فارس

جلوه‌گر شد سواد شيرازم

سر به گلشن کشيد پروازم

چه سوادي، سواد مردم چشم

چشم پر ناز و عشوه نه بر خشم

سرو‏ها سر کشيده از ديوار

همچو از طرف بام قامت يار

سبزه در دشت و راغ او انبوه

عوض سنگ گل به دامن کوه

آب غلطان ز دامن کهسار

چشمه‏ها همچو چشم عاشق زار

قاف تا قاف سبزه راغش

هشت جنت فضاي يک باغش

شهري آراسته چو چشم خروس

خانه‏ها همچو خانه‌ فانوس

مي‏توان ساختن ز راه و گذر

از گلش صد شمامه عنبر

درد سر برده هر که ماليده

گل او صندلي است ساييده

شهري آراسته به صنع خدا

با صفا چون درون اهل صفا

بر سر شهر تا کنار افق

ابر رحمت هميشه بسته تتق

خود فروشي کند دکاندارش

فضل و دانش متاع بازارش

زده چون زر پخته در کان جوش

عقل کل در دکان خورده فروش

شد به شيراز هفته‌ايم مقر

تا دل آسوده شد ز رنج سفر

 

[سفر به اصفهان]

از صفاهان چو بود ميلادم

سير آن ملک بود در يادم

خاطرم مايل صفاهان شد

دل ز بهر سفر پريشان شد

[115] عزم رفتن نمودم از شيراز

زد پر و بال بانگ در پرواز

بر کميت نشاط بنشستم

او به رفتن فتاده من جستم

مي دواندم ز بس که خواهش دل

همه جا پيش بودم از منزل

يک نفس هيچ جا بي‌تسکين

ننشستم به غير خانه ي زين

راه طي گشت و دل به کام رسيد

ناگهان شد حصار شهر پديد

در سوادش ز بس کوه[2] سهي

ديده را از نگاه کرده تهي

اين چنين کشوري که ديده به دهر

يک حصار است و صد هزاران شهر

سعي چندان که کرده حصن جهان

مانده اندر احاطه‌اش حيران

کرده ديوار او به هر جانب

تنگ جا رو به مشرق و مغرب

در دروازه بر رخم وا شد

ديده را ديدنش...[3] شد

بوسه دادم زمين پاکش را

سرمه کردم بديده خاکش را

جلوه‌گر چون در اصفهانم کرد

بربودم ملک، جوانم کرد

طالع سعد بي‌گمانم برد

بار ديگر به اصفهانم برد

کرد بختم ز فيض اين تکرار

از حيات دوباره برخوردار

من نگويم که اصفهان ديدم

کشور پراپر[4] از جهان ديدم

 

[سفر به ري و اقامت در آن]

آمدم با کمال فيروزي

رو به ري همچو باد نوروزي

از صفاهان هواي ري کردم

برنشستم به عزم و هي کردم

رو نهادم به ري چو باد بهار

مرحبا آمد از در و ديوار

همه جايي کمال استعجال

بوي گل آمدم به استقبال

نيست ري را در اين جهان ثاني

نام ري را مبر به ويراني

ملک ري جاي شهرياران است

تربيت خانه بهاران است

شرح معموريش نگردد طي

گنج فرش است در خرابه ري

[116] شوره زارش به حاصل آبستن

دامن دشت او پر از خرمن

از فشردن کشيده رنجوري

دانه در خاک ري ز معموري

خوشه‌ور گشته دانه‌اش در خاک

گندمش پاک همچو گوهر پاک

شده هر سال در بهارانش

ابر ميراب چشمه سارانش

سر بر آورده لاله‌ نعمان

از دل سنگ همچو لعل از کان

آبشارش نهاده در تمکين

همچو خرتوم[5] فيل سر به زمين

باغ‏ها پر ز ميوه در‏ها باز

سيب و امرود او بنزخ پياز

سيب‏ها سرخ و نارها خندان

باغ‏ها پر ز ميوه‏ي الوان

از پُرآبي نموده از ره دور

عکس صورت ز دانه انگور

چون صبا آمدم به طرف چمن

عهد نو شد به دوستان کهن

دوستان قديم را ديدم

گل صحبت ز بزمشان چيدم

با من از لطف منعم و درويش

مِهر کردند بيشتر از بيش

هر يکي در تواضع و اکرام

آشنا‌تر ز بوي گل به مشام

همه شان در تردد خدمت

ناز مهمان کشند با نعمت

برسد تا نخوانده مهمانش

چيده بر سفره نان دهقانش

بهر مهمان اگر گدا شاه است

ديگ بر بار و چشم بر راه است

نيست در مردمش پريشاني

همه حاتم ز فيض دهقاني

موش انبارشان ز پرخواري

شده فربه چو گاو پرواري

صاحب آب ملک از که و مه

همه را فخر از رياست ده

ديگ هر منعم از وفور عطا

زده از جوش آش کوس سخا

اسب مهمان اگر يک از چهار است

جو به خروار، که[6] به انبار است

همه را دوستي هنر گشته

آنکه بيگانه، خويشتن گشته

[117] خوبي ري بود ز مردم ري

آفتاب زبيد[7] انجم ري

هست در مجمع اهاليشان

سرو سرکرده اعاليشان

دو برادر به راي و عقل رزين

همچو الياس و خضر هر دو امين

هر دو از يک سرشت موجودند

از يک اظهار هر دو مقصودند

ز ابر رحمت دو گل جدا شده است

هر دو بر کشت[8] ري عطا شده است

هر دوشان با وداد و با خلّت

آدمي صورت و ملک سيرت

هر يکي با کمال خون گرمي

خُويشان چون حرير در نرمي

خانه و منزلم عطا کردند

خواجه‌ صاحبِ سرا کردند

گشتم از لطف قوم فرزانه

من ديوانه صاحب خانه

کرد اکنون ز گرمي بسيار

لطفشان خانه‌ها به دوشم بار

سفر هند مستطيعم کرد

نادم از کرده‌ شنيعم کرد

اوصاف المراقد و مراتب اداب حج

کعبه آمد برابر نظرم

دل به صحرا دويد و جان به سرم

خدمت کعبه را کمر بستم

از خيالات نفس وارستم

بستم از شوق رهنماي حرم

محمل عزم را بنافه جزم

مرغ روحم گشود بال سفر

بي‌غمِ الم و رنج خطر

جمع گشتند طرفه قافله‌اي

عرض فرسنگ و طول مرحله‌اي

همو زورق نشين به دريا بار

همه محمل نشين و ناقه سوار

دامن دشت پر ز قافله شد

ناقه از طفل بار، حامله شد

 

[حرکت قافله]

همه گشتند با کمال و وقار

بر شتر‌هاي بي‌مهار سوار

حمله داران ز راه شوق حجاز

ناقه را بسته چون عروس جهاز

اشتران گرم راه از همه سو

حمله بر حمله گشته مثل جو

کامشان در عبور خصم درنگ

جستن آهو است و خيز پلنگ

نرم همچون عروس رفتنشان

چون صراحي کشيده گردنشان

مي‌کند چون کنند رفتن ساز

چون شتر مرغ هر يکي پرواز

چون برفتن نهند پي در پي

رقص ليلي است در قبيله و حي

شور افکنده در قلال جبال

حدي بر اعيان و وجد جمال

قصه کوته که رو به دشت شدند

چون نسيم سحر به گشت شدند

زاد راه سفر به سامان شد

وطن حاجيان بيايان شد

طرفه دشتي به پيش راه آمد

خار و وادي در ايناه آمد [کذا]

نه نشاني ز آب و نه از گل

خيمه گشتي رباط هر منزل

اندر آن رهگذار پر تب و تاب

نان بي‌آتش است و چشمه سراب

ديگ دستش بزير خاک و مدر

همچو اخگر به زير خاکستر

باد در وي چو شعله سوزان بود

از سموم آتشش فروزان بود

بر زمين بس که تيز بود در حال

کف هر اشتري شدي غربال

دست بر سنگ و سنگ ناهموار

همچو اخگر تمام آتش بار

خار صحراش نيز چون خنجر

ورم سنگ خار هر استر

بود از بعد چند روزه براه

مضطرب[9] اهل قافله از چاه

چون کند چشم تشنگان را سير

چاه‏هاي عميق و دلو صغير

در درازي نداشت هيچ خلل

رسن چاه‏ها ز طول امل

 

[در زشتي کار حمله‏داران و راعيان و مير حاج]

حمله دارانش از صغير و کبير

هر يکي قاتل هزار فقير

در طبيعت چو سگ خسيس همه

کيسه پرداز کاسه ليس همه

نگذارند پا بر چشم به راه

همچو سگ حملهايشان جانکاه

در چنين راه پر ز خوف و خطر

جور راعي ز حمله‌دار بتر

[119] راعيانش به قصد غارت مال

همچو گرگ درنده از دنبال

بس‌که سگ طينت و شکم خوارند

لقمه را از گلو برون آرند

نه به دل رحم و نه به ديده حيا

شب همه دزد و روز جمله گدا

چابک و جلد از صغير و کبير

همچو سگ راعيان آهو گير

مير حاجش که مير دزدان است

آفت مال و دشمن جان است

تو مگو مير کاروان است او

گله گرگ را شبان است او

خوردن مال مردمش کامست

راهزن او، و دزد بدنام است

نپذيرد ز کس به غير طلا

که شود مبتلاي رنج و عنا

 

[همراهي ميرحاج با راهزنان عرب]

گشته جاسوس رهزنان عرب

غارت مال، حاجتش مطلب

کرده اعراب را خبر در راه

چو به منزلگه و چو بر سر چاه

نه عرب رهزنان بي‌زنهار

سنگ دل همچو صورت ديوار

صورت زشتشان قرين هراس

همه در طبع و شکل چون نسناس

به عباها نهان تن تيسه

همچو مار گزنده در کيسه

بر فراز کميت در جولان

تن عريان و کون بي‏تنبان

در کف دست نيزه سر تيز

مرکبان همچو آهوان در خيز

نه مدارا شناخته نه سلوک

همه پر خشم و تندخو چون خوک

حاج را منع کرده از سر چاه

به زر سرخ ديده کرده سياه

رهروي را که عاجز از نان است

زر ستاند که حق اخوان است

[در احرامگاه]

بعد يک ماه با غم و تشويش

ره نوريده گشت با دل ريش

ره به احرامگاه طي گرديد

جان به آن مطلبي که داشت رسيد

خلق گشتند جمله آسوده

راه اميد گشت پيموده

شد به آخر آنکه کشيده طناب

خيمه بر خيمه همچو قصر حباب

[120] غسل احرامگاه را صلا دادند

تن آلوده را صفا دادند

تن مردان چو دَرَد سجاده

شد ز قيد لباس آزاده

شد تن هر موحد و مومن

پاک از لوث ظاهر و باطن

مجرمان گنه ز روي فلاح

هر يکي شسته تن در آب صلاح

همه از ترس و بيم در تب و تاب

تاک را بشکند سبو در آب

نيت اين بود وقت تن شستن

دل شود پاک از علايق تن

همه در زندگي روزي مال

هر يکي خويش را شده غسال

جان ز ذوق حرم ز تن رفته

همه شان زنده در کفن رفته

مرد و زن را ز روي شوق تمام

از پس غسل بسته شد احرام

همه احرام‏هاي پاک و جديد

چون دل مؤمنان تمام سفيد

 

[به سوي حرم]

باز بر اشتران سوار شدند

جمله دنبال هم قطار شدند

گشت تنها به روي اشتر بار

ناقه تابوت بود و مرده سوار

همه بر اشتران شادي بيک

لبشان پر ز نعره لبيک

حاجيان رخ سو حرم کردند

پا نهادند و سر قدم کردند

از دل هر يکي رميده قرار

همه در گريه همچو ابر بهار

شده لبيک گوي تا ابطح

همه در گريه با کمال فرح

پس ز ابطح شدند رو به حرم

با دل شاد و خاطر خرم

دخول حاجيان به حرم کعبه معظمه

به حرم حاجيان غُلُو کردند

همه از باب شيبه رو کردند

به حرم آمدند با دل شاد

لب ز افراط شوق در فرياد

حرمي پر زنور حق ديدند

بر زمين روي شکر ماليدند

چه حرم! جنتي تهي ز فساد

صحن آن پاک چون دل عباد

[121]...ر[10] فرشش زدوده از دل رنگ

فرش او سنگ‏هاي رنگارنگ

بسته خدام فرش او هر يک

همه جاروب‏ها ز بال ملک

سر درش همچو روي اهل نياز

هشت در همچو جنت از وي باز

... ته طاق‏ها گرفت هوا

صد هزاران ستون چو دست دعا

...[11] تجلي کشيده نور همه

صيقلي همچو سنگ طور همه

تيرگي برده از شب ديجور

شده قنديل‏ها زجاجه نور

خانه جا کرده در ميان حرم

که به گردش دوند خيل امم

چهار ديوار او ز سنگ رخام

داده معمار قدرتش اتمام

وصف او کي ادا باشد

خانه کو خانه خدا باشد

بس که از روي خلق برده گناه

جامه‌ کعبه گشته است سياه

حاجيان جملشان بخيل و حشم

سر نهادند در حريم حرم

همه‏شان داخل حرم گشتند

فارغ از رنج و درد و غم گشتند

به ادب همچو خادمان يکسر

همه رفتند تا به پيش حَجَر

بوسه دادند بر سر و رويش

گشت جان‏ها معطّر از بويش

چه حجر نور فيض گلها را

محک نقد قلب دل‏ها را

در دلش نور فيض کرده بتات

همچو آب حيات در ظلمات

کرده چون حاره به جسم خانه وطن

ظاهرش تيره [و] دلش روشن

 

[طواف]

مجمع خلق در مقابل او

تا که نيت کنند روي برو

بعد نيت شدند خلق روان

هر يکي گرد خانه گشته دوان

مؤمنان جمله با خلوص تمام

بعد هر شوط در برش به قيام

همه‏شان مضطرب گه رفتار

همچو عاشق که گردد از پي يار

از پس طوف مستجار و حطيم

شد مصلي مقام ابراهيم

[122] آن مقامي که مخزن نور است

آدمي در نماز مأمور است

هر کس آنجا ز خاص تا به عوام

به دو رکعت نماز کرده قيام

چون ز قيد نماز وارستند

کمر سعي بر ميان بستند

از حرم جانب صفا رفتند

پي تحصيل مدعا رفتند

هفت نوبت ز مروه تا به صفا

شده هر يک چو جاده ره پيما

شوق رفتن به مروه غالب بود

جهد در سعي چون که واجب بود

از پس سعي حکم تقصير است

سر تراشد جوان اگر پير است

چون که افعال عمره گشت تمام

برگشودند از ميان احرام

باز رفتند جمله خلق قرين

همه در زير ناودان زرين

همه از طوف سعي وارستند

باز احرام تازهاي بستند

تا که رخ سوي مدعا آرند

حج اسلام را بجا آرند

بار کردند جمله بي‌طاعات

تا توقف کنند در عرفات

رفتن از مکه معظمه به جانب عرفات

بر نشستند با فغان و خروش

بر شترها همه کفن بر دوش

شب فکندند باز در عرفات

تا دم صبح خلق در طاعات

روز ديگر که بود روز نشاط

در توقف شدند گرم بساط

تا شب آنجا وقوف طاعت بود

هر کسي گرم در عبادت بود

هر يک از عجز، رويشان بر خاک

تا که گشتند از گناهان پاک

شام وقت وقوف مشعر شد

خضر توفيق رفت و رهبر شد

رجوع از عرفات به مشعر الحرام

رو به مشعر شدند از عرفات

شام وقت اجابت دعوات

شب به مشعر شدند جمله مقيم

شغلشان طاعت خداي کريم

[123] دامن کوه را گرفت ز راه

تا بچينند بر جمره حصاه

ريگ‏هاي منقش الوان

کرده هر يک چو کوه در دامان

شب به بيتوته تا سحر مشغول

به دعا کرده زنگ دل مصقول

چون که خورشيد صبح کرد طلوع

به منا شد به خلق حکم رجوع

بار کردند خلق رو به منا

نه با مرکبي به حکم خدا

رجوع ديگر باز به منا

حاجي شام و بصروي و عراق

در منا بر زدند چتر و اطاق

مصريان نيز با کمال شکوه

در زده خيمه‏ها به دامن کوه

گشت برپا زياده بر فرسنگ

در منا خيمه‌هاي رنگارنگ

شامي و مصريان به ساز و خروش

همچو خورشيد جمله زرين پوش

اشتران همه به ساز بُدي

چون عروسي که نوجهاز بُدي

رنگ زرين به پاي اشترشان

چون مه و خور بر آسمان تابان

محملان بر شتر به فرّ و شکوه

همه رنگين چو لاله بر تل کوه

همه کردند در منا مسکن

دامن کُه ز خيمه شد گلشن

در منا ساز کرده بازاري

خوش و رنگين چو ظرف گلزاري

هر متاعي که هست در عالم

مي‏فروشند در منا به سلم

بس که بر روي هم گرفت قرار

شير مرغست و جان آدم خوار

خيمه‏ها پر شده ز جوش و خروش

همه را جهد در خريد و فروش

جمع گشتند جمله خلق جليل

از پي رمي جمره در ته ميل

ريگ‏ها جمع در کف مردم

همچو در برج آسمان انجم

همه مشغول رمي جمره شدند

هفتمين سنگ را به ميل زدند

 

[قربانگاه]

بازگشتند خلق از کم و بيش

از پي ذبح رو به خيمه خويش

[124] از پس ريگ، حکم قربان بود

بود مشتاق هر که را جان بود

بر قربان ز دوست فرمان است

رشک بر حال گوسفندان است

در کف مؤمنان در آن ميدان

ذبح شد گوسفند و خود قربان

ذبح شد گوسفند و قسمت شد

سائلان را عطا به نسبت شد

اندکي زان نصيب خود گرديد

هر يکي زان نصيب خورد و مزيد

از پي ذبح، حَلْق سرها شد

برِ دفع گناه سر وا شد

حلق کردند و رو به کعبه شدند

حاجيان باز طبل کوچ زدند

بازگشتن بار ديگر به مکه معظمه به جهت حج نسا

باز بر اشتران سوار شدند

همه دنبال هم قطار شدند

تا حريم حرم به حسن قبول

همه در ذکر کردگار و رسول

باز رفتند تا حرم پويان

وحده لا شريک له گويان

همچو بر گرد شمع پروانه

جمله گشتند گرد آن خانه

خانه را بس که دلنشين ديدند

همه بر گرد خانه گرديدند

شده هر يک ز روي استحسان

هفت نوبت به گرد خانه دوان

هفتمين شوط چون به جا آمد

به نماز دگر صلا آمد

به مصلي شدند بهر نماز

يک نماز دگر ادا شد باز

باز در سعي، جهدشان جد شد

شوق بر مؤمن و موحد شد

از صفا رو به مروه کرده همه

گله مؤمنان، رمه به رمه

شوط هفتم ز سعي يافت کمال

باز رفتند رو به طوف جلال

در سيوم بار طوف گشت ادا

تا بجا آورند حج نسا

تا که بر خلق زن حلال شود

هجر تبديل با وصال شود

چون که حج نسا به جا آمد

در صلوه دگر ندا آمد

[125] باز اندر مقام ابراهيم

خلق گشتند در نماز مقيم

چون که دادند در نماز سلام

حجشان يافت صورت اتمام

چون با کمال مستقل گشتند

مُحرمان جملشان مُحل گشتند

باز گردند رو به سوي منا

تا شود جمره‏ها تمام ادا

شده هر يک به پاي ميل ز راه

تا شود رمي جمره‌ها کوتاه

سِيمين جمره چون به جا آمد

رفتن کعبه شان ندا آمد

جمله گشتند رو به مکه روان

با دل شاد و با لب خندان

 

[اقامت چهل روزه قافله در مکه]

قرب چهل روز حاج با تعظيم

گشته در خانه‏هاي مکه مقيم

همه مشغول با فغان و بکا

روز و شب در حرم به طوف و وفا

چون دهم روز شد عاشورا

از درون خلق را زدند صلا

داخل شدن حاجيان به درون خانه کعبه

صاحب خانه چون کريم بود

خوان به لطفش پر از نعيم بود

چون که گسترده خوان احسان را

کرده تکليف خانه مهمان را

بندگان خدا به عزّ و کرام

بر در خانه صف زدند تمام

لطف حق در گشود بر رخشان

روي آيينه شد در آينه دان

پي خدمت انيس و بيگانه

همه گشتند داخل خانه

خلق با عز و با علا گشتند

محرم خانه‌ خدا گشتند

آدمي را چه عزت است و چه جاه

به حريم خدا‏ مي‏دارد راه

چهلم روز با حصول مراد

به مدينه شدند با دل شاد

رفتن از مکه معظمه به مدينه مشرفه

حجشان تا بيابد استکمال

برد سوي مدينشان اقبال

حاجيان جانب مدينه شدند

مفلسان بر سر دفينه شدند

[126]دلنشين راه او چو راه بهشت

گل هر منزلش عبير سرشت

همه دِه‌هاش پر ز نعمت و ناز

کرده دل را تهي ز حسرت و آز

بيستم روز راه پويا شد

تا سواد مدينه پيدا شد

جلوه‌گر شد سواد شهر از دور

شد منور چو شمع ديده کور

عشق را کار با وصول افتاد

ديده بر مرقد رسول افتاد

خلق را شوق دردناک افکند

هوس سجده رو به خاک افکند

کاروان رفت تا حوالي شهر

تا بيابند از اقامت بهر

همه نزديک شهر خيمه زدند

بار از دوش استر افکندند

حاج کردند جملگيشان رو

بعد از آسودگي به غسل و وضو

غسل کردند با کمال خضوع

پس از آن شد سوي مدينه رجوع

چون به شهر آمدند خلق کرام

شهر ديدند با کمال نظام

چه مدينه، بهشت روي زمين

خوشدل‌آن‏کس که در وي است‌مکين

چيده پهلوي هم تهي ز خلل

خانه بر خانه همچو شانِ عسل

روشن و پاک کوچه‌ها يکسر

همچو سوراخ لعل و راه گهر

در رعونت نداشت هيچ کمي

نخل خرماي او ز سرو سهي

اين بود در جهان بي‏بدلي

آن مدينه که باب اوست علي

رو به مسجد شدند خلق عظيم

زنده گشتند عظم‏هاي رميم

صف کشيدند پيش باب سلام

تا بيابند از رسول اکرام

همه رفتند بر درش به سجود

گشت مقبول بنده مردود

مسجدي پر ز نور حق ديدند

چار ارکان با نسق ديدند

فرش او بس که نرم و هموار است

از درشتي پا در آزار است

کرده با آبگينه يکرنگي

برده از خود طبيعت سنگي

[127] باشکوه از وي است‌فرش زمين

منبر او که هست عرش زمين

بس که با رفعت است و شان جلي

کوهي اکنون برو نشسته نبي

سبز و صافي به زير طاق استان

پر ستون همچو سرو در بستان

تا قيامت تمام سالمه‌اند

در ته طاق عرش قائمه‌اند[12]

شده روشن هزار قنديلش

کوکب و مه، شرار قنديلش

بهر قنديل‌هاي نور افشان

صدف ماه گشته روغندان

مسجدي پر شده ز نور مبين

ماه و خور چهره کرده فرش زمين

همه طاعت درو بود مقبول

هست چون خانه خدا و رسول

مرقد مصطفي پديد آمد

مخزن فيض را کليد آمد

روضه همچو روضه جنت

فوج فوج فرشته در خدمت

خادمان درش ز فيض امم

جبرئيلش کليد‌دار حرم

نور حق گشته شمع بالينش

چرخ در دورباش تمکينش

زائرش از نهيب گشته خموش

از تحير فکنده سر بر دوش

از طوافش رسيده دين به کمال

فضل ديگر فزوده بر افضال

آن دو... که هر دو نا...د

هر دو پيش رسول در خاکند

هر که اين کرده او.... نيست

... بود... که مرد ايمان نيست

ندهد هيچکس به حاتم زر

جاد و خر مهره با يکي گوهر

بعد طوف رسول خلق جليل

کرده روي با مقام جبرائيل

کرده روح الامين ز پيش خدا

بهر وحي نبي نزول آنجا

از پس طوف جبرئيل هُدا

فرض باشد زيارت زهرا

زيارت فاطمه زهرا عليها السلام

فاطمه نور چشم پيغمبر

صدف گوهر شبير و شبر

[128] باشد آن مفخر نبي و ولي

نور چشم رسول، جفت علي

هست بر شيعيان به نص و خبر

طوف او از ائمه واجب‏تر

خلق گشتتند جمله زائر او

گشته بر گرد پاي تا سر او

 

زيارت ائمه بقيع

بعد طوف پيغمبر و زهرا

خلق رفتند جانب صحرا

همه رفتند تا مزار بقيع

جمله حاج از شريف وضيع

شده زوار هر يکي چون شمع

در سر مرقد امامان[13] جمع

حسن و جعفر است و زين عباد

باقر و فاطمه به قول رشاد

زائران چهار گرديدند

تازه‌تر از بهار گرديدند

مدفن فاطمه به قول سداد

شده مخفي ز چشم اهل عناد

يکي اندر بقيع‏ مي‏گويد

ديگر[ي] با پيمبرش خواند

تا شود دل قرين اطمينان

مي‏کنندش زيارت در دو مکان

زائران مدينه تا ده روز

روزشان بود خوشتر از نوروز

 

[عزيمت به سوي عتبات]

بعد ده روز شد وداع رسول

دل پر از رنج گشت و سينه ملول

گشت همچون بناي کهنه در آب

دل ز محرومي مدينه خراب

دل ز هجر مدينه جانان

بي‌صفا مانده چون ده ويران

آتش دوريش کبابم کرد

سيل هجران او خرابم کرد

تا بريد از مدينه‌ام سرکار

دل نگير[د] به هيچ ملک قرار

رفتن نجف اشرف و ستايش مردمانش

نيست آرام دل به روي زمين

به نجف شايدش دهم تسکين

کند آن خاک از غم آزادم

به نجف‏ مي‏روم بدين شادم

ساکنان سما و خلق سمک

خوانده آن را مدينه کوچک

[129] همچوآن‌قطره کو رود به صدف

شد روان قافله به سوي نجف

وصل شاه علي عمرانم

بست مرهم به زخم هجرانم

به نجف آمدم به ذوق خبر

چون رسولان ز نزد پيغمبر

به ادب داخل نجف گشتم

قطره سان واصل صدف گشتم

سر و پاي برهنه شور کنان

کرد بختم قرين دار امان

با همه ذوق و خوشدلي رفتم

به در روضه علي رفتم

آن علي کز صفات آن قرآن

چند جزئيست ز اختصار بيان

وصف او راز نوع جن و بشر

کس نداند به غير پيغمبر

سر نهادم درون روضه شدم

تا شود پاک دل ز رنج و الم

روضه‌اي ديدم از صفا لبريز

در و ديوار روضه شادي خيز

روضه‌اي ديدم از شکوه و جلال

عقل را کرده پايبند عقال

چار رکن از شکستگي سالم

همچو ارکان دين همه قايم

روضه‌اش بس که پر ز انوار است

شب درو نور شمع بيکار است

مي‌رسد بر مشام خوش بوتر

دود او از فتيله عنبر

خازن او که باوقار بود

گنج حق را کليد‌دار بود

خادمانش تمام پي‌سيرت

همه شان با وداد و با خلّت

عود سوزان او ز هفت اندام

داده بيرون شميم عنبر خام

بي‌زوال است تا بجاست جهان

گنبدش همچو خانه‌ ايمان

شده روشن ز نور آن مرقد

همچو فانوس بر سرش گنبد

آب شرمنده از طهارت خاک

صحن او پاک همچو ديده پاک

حجره‌ پاک او به سايه چشم

همه مردم نشين چو خانه چشم

ساکنانش تمام اهل سداد

چه نجف خانقاه پير عباد

[130] همه نيکو‌نهاد و پاک‌سرشت

مردمش همچو مردمان بهشت

داد ياد از مدينه خان نجف

سر نهادم به خاک پاک نجف

نجف و مردمش ز پير و جوان

جنتي دان که هست بر رضوان

اهل بازار او سليم همه

در فروشندگي کريم همه

قرب يک هفته در نجف بودم

جبهه بر خاک درگهش سودم

از نجف رفتن به کربلاي معلا

شد پس از هفته‌اي چو شخص اسير

حسرت کربلا گريبان گير

يادم از وصل کربلا آمد

رخصتم از نجف صلا آمد

از نجف رو به کربلا کردم

حزن و اندوه را ندا کردم

آمدم تا به کربلا مجنون

ديده‌ چون فرات و دجله‌ خون

ديده پر گريه و دلم پر شين

آمدم تا به کربلاي حسين

يادم از جور ناکسان آمد

دل ز بيدادشان به جان آمد

کربلا جاي دردمندان است

همه جا باطل است و جا آن است

کرده تن را توطنِ آن خاک

چون خلاص زر از گناهان پاک

خاک او جسم را به از جان است

زانکه صابون چرک عصيان است

هرکه را خاک کربلاست وطن

بهتر از جامه‌ زر است کفن

مردن آنجا حيات جاويد است

زانکه مرگش قرين اميد است

زنگ عصيان ز چشم خويش زدود

هر که در خاک کربلا آسود

بر در حاير آمدم حيران

لب پر از ناله، ديده‌‌اي گريان

حايري ديدم از تلاطم نور

برده زنگ سبيل ز ديده کور

در و ديوار او به گريه و شين

از جفاهاي خصم و قتل حسين

پا نهادم به صحن روضه شدم

بيخودي داورم[14] ز قيد خودم

[131] حايري ديدم از حرم خوشتر

پا گرفتم بجا نهادم سر

حايري پر ز فر فرسوده

مردگانش تمام آسوده

مردگان از نهيب و ترس و گناه

همه در خاک او گرفته تباه

قلبم از شوق در خروش آمد

بهر مردن دلم به جوش آمد

از خدا خواستم به عجز و دعا

گر شود مردنم نصيب آنجا

بر سر مرقد آمدم گريان

جان به گردش فتاد در جولان

بوسه دادم ضريح مرقد را

شکر کردم عطاي سرمد را

چون فتادم به سجده هوشم رفت

همچو ديگ فسرده جوشم رفت

سر نهادم به خاک چون مرده

بيخودي جان ز تن برون برده

چون دل از بيخودي به هوش آمد

لب ز حاجت در خروش آمد

ديده بر مرقد حسين افتاد

شوقم افزود گريه بر فرياد

شکر کردم که دل به کام رسيد

آنچه‏ مي‏جست دل دو چشمم ديد

قرب يک مه به کربلا بودم

از غم روزگار آسودم

بودن سال و ماه نيست مراد

سکنتش از خدا نصيب کناد

از کربلا رفتن به بغداد به زيارت ما بقي ائمه اطهار

کرد تکليف شخص ايمانم

به طواف دگر امامانم

تا شود خاطرم تمام مراد

رو نهادم به جانب بغداد

از غم کربلا و سکنت آن

تا به بغداد آمدم گريان

شهر بغداد جاي پاکان است

بقعة الخير چار ارکان است

همچو بغداد جا کجا باشد

زآنکه آن برج اوليا باشد

چون‏که مدفون گشته در بغداد

موسي جعفر و امام جواد

به بيان فصيح و لفظ رشاد

نشوم چون ثناگر بغداد

[132] چون که او مدفن امامان است

هفت اقليم را به از جان است

شده پيوسته خانه‌ها يکسر

خانه بر خانه همچو عقد گهر

همه بازارهاي او معمور

هر دکاني پر از متاع سرور

در کنارش گرفته دجله قرار

نرم رو چون عروس در رفتار

مي‏رود بس که بر زمين به حيا

هيچ‏کس نشنود ز دجله صدا

رفته چون نيل، دجله در کف جوش

بسته زنجير موج بر سر دوش

نشود تيرگي حجاب نظر

آب او صاف‌تر ز آب گهر

مي‏رود زورقش به بيتابي

بر سر آب همچو مرغابي

دجله چون يافتم وضو کردم

شکر سوي کاظمين رو کردم

تا بگردم به سان عاشق زار

هر دوشان را به گرد يکبار

مرده آسوده‌اند پهلوي هم

چون دو در گردن به يک خاتم

 

[1] . در اصل: قدير.

[2] . شايد: سرو.

[3] . يک کلمه ناخوانا مانند: مشا.

[4] . شايد: برابر.

[5] . کذا. صحيح خرطوم است.

[6] . کاه.

[7] . کذا.

[8] . شايد:‌ تخت.

[9] . در اصل: مسترب!

[10] . کلمات اول اشعار اين صفحه در صحافي از بين رفته است.

[11] . کلمه اول اين دو سطر نيز در مرمت برگ از بين رفته است.

[12] . در اصل: قاعيه‌اند!

[13] . در اصل: در سر مرقد امام زمان جمع!

[14] . کذا. شايد: داردم.

منبع: جشن نامه استاد اشکوری

نظر شما ۰ نظر

نظری یافت نشد.

پربازدید ها بیشتر ...

سکه های شیعی الجایتو در موزه همایون ترکیه

رسول جعفریان

در سال 1318ق گزارشی از سکه های دوره ایلخانی و جلایری ضمن کتابچه ای در ترکیه چاپ شده که شماری از سکه

ارزش «سوال» در علم. یادداشتی برای دانشجویانم

رسول جعفریان

در دانش، و همین طور در درس خواندن و درس دادن، امهم است که در هر زمینه و هر بحثی، بدانیم «مسأله» ما چ

منابع مشابه بیشتر ...

از دانش تا شبه دانش در تمدن مسلمانی

رسول جعفریان

شماری از شبه دانشها در تمدن مسلمانی بوده و هست که نقش موثری در کاهش تأثیر مفهوم علم و ایجاد ممانعت ب

سید محمدعلی مبارکه ای و اسلام خالص

رسول جعفریان

کتابچه اسلام خالص، اثری از سید محمدعلی مبارکه ای (م 1325ش) است، یک منبری پرکار و نویسنده که در باره